شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۵ صفر ۱۴۲۹
Sat, Feb 23, 2008
گزارش
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
قاب عكس۱
فوق العاده (پيروزى هسته اى )۱
فوق العاده (پيروزى هسته اى )۲
فوق العاده (پيروزى هسته اى )۳
فوق العاده (پيروزى هسته اى )۴
هنوز ماه صفر تمام نشده
بازار شب عيد داغ شد!
349236.jpg
] فاطمه اميرى]

من يك روز جمعه به آنجا رفتم. اما خيلى ها روزهاى ديگر هفته هم آنجا مى روند. شايد در روزهاى عادى هفته آنجا چندان تفاوتى با خيلى از خيابان هاى مشابه در محله هاى جنوب و غرب شهر نداشته باشد. خيابانى كم عرض كه دو طرف آن پر از مغازه هايى با جنس هاى مختلف ارزان قيمت و مناسب با سطح درآمد مردم متوسط و كم درآمد است. اما روزهاى جمعه ويژگى بارز اين خيابان آشكار مى شود. دستفروش ها و بساطى ها تمام عرض خيابان را قرق مى كنند. تقريباً عبور و مرور با اتومبيل در آن به كارى غيرممكن تبديل مى شود. همه چيز از گل چينى، سينى استيل، قابلمه تفلون، شلوار لى، كاپشن چرمى، مانتوى رنگى و لباس هاى مارك دار. وقتى مغازه هاى بالاى شهر نياز به خانه تكانى و رها شدن از جنس هاى كهنه، از مدافتاده و گاهى داراى زدگى پيدا مى كنند، سر از خيابان درمى آورند كه تمام راننده هاى اتوبوس از ميدان آزادى تا محله هاى جنوب شهر مى دانند كه خيلى از مسافرهاى زن راهى آنجا هستند. «عبدل آباد» كه در ايستگاه اتوبوس آن، قسمت زنانه از مسافر خالى مى شود.
پياده روها تنگ و باريك، كوچه ها زياد، خانه ها كوچك و خانواده ها پرجمعيت در يك خيابان كم عرض و نه چندان طولانى كه از همه ميزبانى مى كند. مثل يك مركز خريد اما بدون آسانسور، بدون پله برقى، بدون فست فود، بدون مشترى هاى عطر و ادكلن زده. يك بازار تنگ مهربان كه همه را به يكسان در آغوش مى گيرد. پولدار و بى پول را. نزديك عيد است و زنان كم درآمد با پول هاى رهاورد كار مردان، راهى بازارى مى شوند كه حتى با پول اندك هم مى توانند، در آن لباس و كفشى نو براى اعضاى خانواده تدارك ببينند.
* شهرى شدن با سرعت
ترمينال اتوبوس ميدان شهيد سرورى براى لحظاتى فاصله بين بالا و پائين شهر را از ياد آدم مى برد. يك ترمينال جمع و جور و زيبا در محله اى كه نظم و ترتيبى براى ساخته شدنش به كار نرفته است. خانه هاى شخصى به تمام معنا شخصى و دلبخواهى هستند و مغازه ها هم همين خصلت خانه ها را دارند. در ويترين بعضى از آنها همه چيز پيدا مى شود. اسم اين مغازه را چه بايد گذاشت، شايد بوتيك لباس زنانه. اما در آن كريستال ترك و ايرانى هم فروخته مى شود. يك مغازه تميز هم مثل واهه اى در دل صحرا جلب نظر مى كند. صاحب مغازه پيرمرد خوشرويى است. ۷۰ سال دارد و ۳۰ سال است كه در اين خيابان كار و زندگى مى كند. همسايه كنار دستى مغازه او يك پرده فروشى است. پرده اى كه از ويترين آن آويزان است دو ميليون تومان قيمت دارد. صاحبان مغازه چند پسر جوانند. آنها نگران فروخته نشدن پرده اى با اين قيمت در اين محله نيستند؛ چرا كه به نظرشان «عبدل آباد حالا تبديل به مركز خريدى شده كه پولدار و بى پول را به خودش جذب مى كند.» بيشتر از همه جنس هاى از مدافتاده مغازه هاى بالاى شهر باعث رونق اين بازار محلى شده است. يكى از زن هاى خريدار هنگام زير و رو كردن لباس هاى بچگانه يك دستفروش جمله ام را تصحيح مى كند: «جنس هاى از مد افتاده كه مصرف دارد.» او سال قبل هم خريد شب عيد بچه هايش را از اينجا كرده بود. «يك كاپشن براى پسر شش ساله ام خريدم ۲۵۰۰ تومان. اما مغازه محله خودمان در ميدان صادقيه آن را ۶ هزار تومان مى فروخت.» او شلوارى را براى همسرش خريده بود كه مى دانست جاى ديگر دو برابر براى خريدن آن بايد پول بپردازد. با اين همه زن فكر مى كند: «اگر حواسم را جمع نكنم، ممكن است پول بابت جنس بنجل هم بدهم.»
***
اينجا جايى براى سرعت بخشيدن به روند شهرى شدن مردم مهاجرى هم هست كه از روستاهاى دور و نزديك براى يك اقامت طولانى و چه بسا هميشگى به شهر آمده اند. هرچه باشد مى توانند لباس هايى را با قيمت هاى ارزان بخرند كه چند وقتى پيش براى شهرى ها مد بوده و حالا بين آنها طرفدار ندارد. گيرم كه روى شلوار سفيد با مارك اروپايى يك بساطى چند لكه سياه و قهوه اى هم افتاده يا چرم جلوى يك جفت نيم چكمه زنانه كمى سائيدگى داشته باشد. خريدارهايى كه مى خواهند ناگهان شهرى شوند شايد اين طورى تضاد و تعارض زندگى شان را با محيط جديدى كه در آن قرار گرفته اند، فراموش كنند.
* جايى كه دستفروش ها حكومت مى كنند
رگال هاى لباس وسط خيابان چيده شده اند. تى شرت هاى هزار تا پنج هزار تومانى از آنها آويزانند. جاى ويترين هم لباس ها روى پارچه هاى بزرگ پهن روى كف خيابان، به نمايش درآمده اند. مشترى ها بايد بين آنها دنبال لباس دلخواه خود بگردند. هر كس، هر سايز، هر رنگ و هر مدلى كه مى خواهد، همان جا روى پارچه هاى كف خيابان يا درون گاوصندوق پيكان هاى پارك شده كنار خيابان است. فروشنده لباس بچگانه، ذوق زده از شلوغى بازار و هجوم مشترى ها، پول ها را مى گيرد و داخل كيسه سياهى مى كند كه جلوى پايش روى زمين گذاشته است. تند و تند مشترى ها را راه مى اندازد: «خانم بفرما. لباس براى بچه دو ساله، اين خوب است. بچه هشت ماهه. اين هم هست. صورتى، بفرما...» او خوشحال است. نزديك عيد كه شود، بر تعداد مشترى ها هم اضافه خواهد شد. در آن صورت شايد بتواند، پس اندازش را براى پرداخت پول پيش خانه اش اضافه كند. او با مشترى ها هم احساس صميميت و نزديكى مى كند: «اينجا وضع همه مثل هم است. بيشتر دستفروش ها مهاجرند. ازاين روستا و آن روستا به اينجا آمده اند. مشترى ها هم خاكى اند. كسى براى قر و فر و خريد آنچنانى اينجا پيدايش نمى شود.» پنج جفت جوراب هزار تومان، كتانى ساقدار چينى سه هزار و ۵۰۰ تومان، شلوار لى زنانه شش هزار تومان، بلوز و شلوار نوزاد دو هزار تومان، سفره مشمايى كوچك و بزرگ، نوار پرده، سنجاق سر، پارچه ملحفه اى، آلبوم خانوادگى، قاب عكس و شمع هاى رنگى.
همه سرشان شلوغ است. بيشتر روزها مغازه دار به خاطر استقبالى كه از سوى مردم از بساط دستفروش ها مى بيند، جنس هايشان را از مغازه بيرون مى آورند و همانجا كنار خيابان مى چينند. مشترى كه جنس اضافه بخواهد مغازه نزديك است و فورى برايش مى آورند. اين طور مبادله ها زودتر و راحت تر صورت مى گيرد. جايى كه دستفروش ها حكومت مى كنند و مغازه دارها هم از آنها تبعيت، آنقدر كه فرصتى براى بيكارى ندارند. حتى اين كه بيرون مغازه ها بايستند و به چارچوب در تكيه بدهند و بخواهند رفت و آمد مردم را زير نظر بگيرند و براى وقت گذرانى به عابرها نگاه كنند.
* راه بندان فروشنده و مشترى
در ساعت هاى پايانى روز، اتوبانى از آدم ها در اين بازار تنگ و كوچك راه افتاده است. در راه بندان دستفروش ها، خريدار ها و بچه هاى شاد خوشحال كه دنبال مادر ها روانند و حتم دارند كه هرچه پس انداز و پول آنها كم باشد، بالاخره چيزى در انبوه اين همه جنس هاى رنگى قشنگ براى بچه ها، پيدا خواهند كرد، ناگهان صدايى، جمعيت دستفروش را به هول و هراس مى اندازد. «جمع كنيد، جمع كنيد مأمورهاى شهردارى آمدند.» اتومبيل شهردارى ناچار است حركتش را با سرعت پاى عابرها هماهنگ كند. ولى باز هم جمعيت را مى شكافد و جلو مى آيد. اما به يك چشم به هم زدن هر دو طرف خيابان از بساط دستفروش ها خالى شده است. چيزى براى تذكر دادن وجود ندارد. خطا كارى هم نيست. بلافاصله كه آنها مى گذرند درست پشت سرشان دوباره بساط ها پهن شده است. آنها به هم پناه مى دهند تا به اعتقادشان «كسى كه شغلى ندارد، مى آيد اينجا، بساط پهن مى كند.» چهار تا خرت و پرت مى آورد تا خرج و روزى خانواده اش را درآورد.» آنها به هم كمك مى كنند. وقتى مأموران شهردارى از راه مى رسند، يكديگر را خبر مى كنند. مغازه دارها در مغازه هايشان را به روى دستفروش ها باز مى كنند تا وضع عادى شود و بازار خريد كم درآمدها، همچنان رونق داشته باشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |