يكشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۶ صفر ۱۴۲۹
Sun, Feb 24, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
دانش
ماجرا
سلامت
ديدارى با استاد غلامحسين اميرخانى؛
در دنياى ديرپاى فيلمسازى جورج رومرو
ديدارى با استاد غلامحسين اميرخانى؛
روزنه اى از ديوارهاى كاهگلى
349455.jpg
] انسيه كريميان]

بار اولم نبود كه به ديدن غلامحسين اميرخانى مى رفتم. خيابان پاتريس ديگر برايم نوستالژيك شده است. دلگير شدم وقتى ايشان را بر روى تخت ديدم. وقتى از چگونگى اوضاع جسمى اش جويا شدم گفت: بهترم اما تا مدت ها اجازه ندارم پايى را كه شكسته، بر روى زمين بگذارم. يكدفعه نگاهم به دست او افتاد. چقدر خوشحال شدم وقتى به ذهنم رسيد اجازه نوشتن دارد. وقتى در ذهنم تصوير كردم كه چگونه قلم را در دستش مى گيرد و صدايش را درمى آورد. كاغذ به وجد مى آيد، جاودانه مى شود.
قرار نبود درباره خوشنويسى براى چندمين بار گفت وگو كنيم. زمينه گفت وگوى ما زندگى استاد خوشنويسى بود. به طور حتم خيلى چيزها بايد دست به دست هم دهند تا كسى هنرمند شود و در تاريخ هنر كشور خود جاودانه بماند. وقتى زندگى هنرمندان را بررسى مى كنيم. مى بينيم يك معلم، يك آدم و حتى يك اتفاق مسير زندگى آنها را تغيير داد و پاى شان را به عرصه اى كشانده كه قدم زدن در آن عرصه كار هركسى نيست. خيلى ها مى آيند، مى روند. مى آيند اما تاب ماندن ندارند. ولى كسانى كه مى مانند بزرگ انسان هايى هستند كه جاودانگى رازش را با آنها در ميان نهاده است.
غلامحسين اميرخانى از آن دسته انسان هايى است كه آمده، مانده و حالا بخشى از پيكره خوشنويسى ايران محسوب مى شود.
«فى نفسه اهميتى ندارد كه كسى كى به دنيا آمده باشد و كجا ! اما ممكن است در اين جور اطلاعات و مصاحبه ها نكاتى پيش آيد كه عموميت داشته باشد. يعنى براى كسانى كه ميل دارند از تجارب تاريخى ديگران استفاده كنند و مى خواهند زندگى را با نگاه عميق ترى مورد ارزيابى و موشكافى قرار دهند، مفيد باشد.» اين را غلامحسين اميرخانى، استاد خوشنويسى، در پاسخ به نخستين پرسش من در گفت وگويى با همين عنوان مى گويد و ادامه مى دهد: «من در بهمن ماه سال ۱۳۱۸ ، در طالقان متولد شدم. دوران كودكى من مصادف مى شود با شروع جنگ جهانى دوم. اين دوران، براى تمام جهان دوران سخت و دشوارى بوده است. چه آنهايى كه درگير جنگ بودند و چه آنهايى كه در حاشيه جنگ قرار داشتند از تركش ماجرا در امان نبودند. در اين شرايط ايران هم دچار مشكلات زيادى از جمله قحطى و دشوارى رفت و آمد شد. ما خانواده فقيرى بوديم و تا حد زيادى تحت تأثير اين جريان قرار گرفتيم.»
از شغل پدر مى پرسم، مى گويد: «پدرم معلم بود. معلمى با همان سبك و شيوه قديم. بنيه اوليه مردم گيلان در صد سال پيش از نظر فرهنگى، توسط معلمان طالقانى پايه گذارى شد. طالقانى ها اهل سواد و مسائل فرهنگى بودند و اين يك رسم قديمى بود كه به گيلان و ديگر مناطق كشور بروند كه البته گيلانى ها هم پذيراى اين مسئله بودند.»
خانواده اميرخانى زمانى كه او پنج ساله بوده به تهران منتقل مى شوند. پس از اقامت يك ساله در تهران به يكى از روستاهاى اطراف قزوين و سپس به طالقان انتقال مى يابند. غلامحسين اميرخانى كلاس اول دبستان را در زادگاهش گذرانده است، اما معلم كلاس اول، اولين معلم اين خوشنويس نبوده است. وى معتقد است: «نقطه عطف زندگى من اين بود كه در حدود چهار سالگى توفيق پيدا كردم به مكتبى كه در آن زمان در زادگاه من به جاى مدرسه دولتى مرسوم بود، توسط معلم مهربان و اولين معلم من يعنى «مجتبى اميرخانى» راه پيدا كنم و باسواد شوم. با توجه به مهر و محبت اين معلم نازنين و رابطه عاطفى كه بين ما برقرار شده بود، من نه به عنوان اين كه بخواهم درس بخوانم، بلكه همراه او بودن بود كه پاى مرا به آن مكتب باز كرد.»
از همان حدود ۵-۴ سالگى ميل به نوشتن در فطرت غلامحسين اميرخانى به صورت يك تمايل شديد و تقريباً بدون اين كه قابل كنترل باشد، به وجود آمد. در اين دوره او روى ديوارهاى كاهگلى با تخته و هر چيز ديگرى كه به دستش مى رسيد، روى تخته هاى صيقلى شده نجارى يا روى تكه هاى حلبى مى نويسد. چنين ابزارهايى براى نوشتن حكايت از نبود كاغذ دارد.
اميرخانى از اين دوران چنين نتيجه مى گيرد: «هر كدام از ما آدم ها با توجه به محل جغرافيايى و فرهنگى كه در آن زندگى مى كنيم، روزنه اى در وجودمان به جانب زيبايى ها باز مى شود و ما به جانبش كشيده مى شويم. احساس مى كنيم به آن گرايش داريم و اين همان اولين روزنه و تأثيرى است كه از طبيعت مى گيريم. اولين روزنه و گرايش براى انسان خيلى مهم است و مى تواند دستاويزى باشد كه او را به سمت روشنايى سوق دهد. ممكن است ما در مسير آن عشق و علايق فطرى مان قرار نگيريم و در زندگى مسأله كار و معيشت مدار واقع شوند، اما آن روزنه مى تواند هميشه در دل ما باز باشد و به صورت يك جور تفنن گاهى اوقات فراغت مان را با آن بگذرانيم. به هر حال شايد شانس من بود كه به سمت نوشتن، از همان ابتدا راه پيدا كردم و ادامه دادم.»
خانواده اين خوشنويس پس از گذراندن كلاس اول، مجدد به تهران منتقل مى شوند. او دوره ابتدايى را در خيابان ظهيرالاسلام، مدرسه مسعود سعد مى گذراند و بعد از دوره ابتدايى به صورت شبانه ادامه تحصيل مى دهد.
از احساس غلامحسين اميرخانى هنگام ورود به تهران، به عنوان كسى كه كودكى اش را در شهر كوچكى مثل طالقان گذرانده، مى پرسم و او دلپذير بودن شهر تهران را در آن سال ها تصوير مى كند: «آن زمان تهران شهر دلپذيرى بود. تهران تمام جنبه هايى را كه در يك محيط پرتلاطم مى توانست وجود داشته باشد، بدون اين كه روح و فكر انسان را دچار دشوارى و پريشانى كند، دارا بود. در اين شهر درخت و آدم و اتومبيل به اندازه ظرفيتش وجود داشت. مردم، خانواده ها و فاميل همديگر را مى ديدند و فرصت داشتند به يكديگر ابراز عاطفه كنند. جنبه هاى عاطفى وجود و زندگى شان محو و كمرنگ نشده بود.» با اين حال ايشان دائم به زادگاهش رفت و آمد داشته و خودش را سرشار از طبيعت آن منطقه كرده است. او تهران ۴۰ ۵۰، سال پيش را با تركيبى از سنت در كنار مطبوعات، راديو و كتاب قابل قبول مى داند و آن سال ها را اين گونه به قضاوت مى نشيند: «اگر بخواهيم جامع الاطراف بودن موضوع را مبناى قضاوت مان قرار دهيم، به اين نتيجه مى رسيم كه بيشترين تعداد استادان برجسته و طراز اول معاصر در زمينه هاى مختلف تاريخ، ادبيات، موسيقى و... در اين دوران پرورش پيدا كرده اند. [البته مشكلات سياسى كه هميشه دامنگير ملت ما بوده است نيز قابل ذكر است]. ورود نهضت ترجمه و ورود مردم به دوران كتبى كمك بسيارى به بالا بردن سطح سواد و فرهنگ اين مردم كرد. دير آمدن چاپ در مملكت ما موجب شده بود كه ما هنوز دوران فرهنگ مكتوب را نگذرانده بوديم. شايد بعد از دوران جنگ جهانى دوم بود كه ترجمه هاى بيشتر فرانسوى به دست كسانى كه علاقه مند بودند رسيدند و اين مسئله رواج پيدا كرد و آگاهى بيشتر ملت ايران را به ارمغان آورد.»
با مرور كردن فضاى آن سال ها به سال ۳۲ مى رسيم. از استاد مى پرسم آيا كودتاى ۲۸ مرداد سال ۳۲ بر شما تأثيرى گذاشت «من آن زمان ۱۴ سال بيشتر نداشتم و در سن تشخيص نبودم اما به طور سطحى مسائل را مى ديدم.» وقتى از گرايش و علاقه ايشان در سال هاى بعد نسبت به مسائل سياسى سؤال مى كنم، مى گويد: «من هميشه به سمت مسائل سياسى گرايش داشته ام. چون كتاب مى خواندم و از همان دوران كودكى و دبستان علاقه مند بودم اما جويا بودن تشنگى براى شناخت بوده و هيچ گاه به سمت هيچ جريان حزبى كشيده نشدم.»
سال ۱۳۳۸ سالى است كه افتخار ورود غلامحسين اميرخانى را به عرصه خط و خوشنويسى، به طور جدى و حرفه اى، در خود دارد. در اين سال يكى ديگر از نقاط عطف زندگى اين خوشنويس شكل مى گيرد: «در سال ۱۳۳۸ به صورت حرفه اى به سمت خوشنويسى گرايش پيدا كردم و با انجمن خوشنويسان ايران و مرحوم «استاد سيد حسين ميرخانى» آشنا شدم. مكتب هنرى، اخلاقى و شخصيت پرجاذبه ايشان يكى از آن نقاط عطف ديگرى بود كه در زندگى من پيدا شد. «سيد حسين ميرخانى» در قدم گذاشتن من به اين راه تأثير زيادى داشت. شخصيت ايشان به لحاظ اخلاقى مرا جذب كرد. جوانان و نوجوانان تشنه محبت هستند و هرجا نشانه اى از اين احوالات ببينند، مجذوب مى شوند.»
اميرخانى درخوشنويسى بيش از هر چيز ادبيات موسيقى را شوق برانگيز مى داند و وقتى گفت وگويمان به رابطه بين هنرها مى رسد اين گونه ادامه مى دهد: «بين هنرها به خصوص هنرهاى شرقى، به ويژه در ايران، رابطه وجود دارد. اين هنرها همگى حول يك محور مى چرخند و يك مركز دارند. اما نام و جسم آنهاست كه با هم فرق مى كند. جوهرشان يكى است.»
آثار ادبى و موسيقى تأثير زيادى بر استاد امير خانى گذاشته اند. او با استادان موسيقى و ادبيات زيادى رابطه داشته است اما وقتى نام كسانى را كه بر او تأثير گذار بوده اند، مى پرسم، فقط به استادش مرحوم سيد حسين ميرخانى اشاره مى كند: «سيد حسين ميرخانى موسيقيدان بزرگى بود و كمانچه ايشان جزو كمانچه هاى تراز اول بود. اين را استاد بنان مى گفت و من خودم شخصاً از ايشان شنيدم.»
غلامحسين اميرخانى با محمد رضا شجريان همكلاس بوده اند و هر دو شاگرد سيد حسين ميرخانى.
غلامحسين اميرخانى مى گويد: «خوشنويسى ما بيشتر مديون دوران قاجار و صفويه است. بزرگترين خوشنويس ايران در خط نستعليق، ميرعماد است كه در دوران صفويه زندگى كرده و البته در دوران قاجار هم بزرگانى بودند كه در زندگى بنده و همنسلان من تأثير گذاشته اند.»
غلامحسين اميرخانى اكنون كمتر خوشنويسى مى كند و بيشتر مسئوليت كارهاى اجرايى مثل رياست انجمن خوشنويسان ايران همچنين رياست شوراى عالى خانه هنرمندان ايران را بر عهده دارد. به اعتقاد او «خانه هنرمندان مركز هنر و فرهنگ شده و با برنامه هاى متعدد و مختلفى كه هر ماه برگزار مى كند مى تواند چراغ روشنى باشد و با تقويت و پشتيبانى نقطه عطفى شود براى دورانى كه در آن زندگى مى كنيم.»
اميرخانى اين مسئوليت ها را خارج از تخصص خود مى داند اما به دليل احساس وظيفه پذيراى آنها شده است.
كوچك ترين تقديرى كه از اين هنرمند شايسته صورت گرفت، اعطاى نشان درجه يك فرهنگ و هنر به او در سال ۱۳۷۸ به او بود.
در دنياى ديرپاى فيلمسازى جورج رومرو
وحشت از نوع هيولايى!
349494.jpg
] ترجمه: وصال روحانى ]

جورج رومرو واقعاً پير شده، اما هنوز مشغول ساخت فيلم هاى ترسناك است و بهتر بگوييم وقتى تصميم به كار مى گيرد ساخت اين گونه فيلم ها را در دستور كارش قرار مى دهد. جديدترين محصول اين رويكرد ديرپا، فيلمى است به نام «خاطرات مردگان» كه از اواخر بهمن ماه در آمريكا و كانادا اكران شده و شايد قسمت هايى از آن فقط تكرار چيزهايى باشد كه در گذشته نيز به كرات در كارهاى رومرو مشاهده شده بود. اين فيلم به سان پروژه بليرويچ يك كالت كلاسيك سال ۱۹۹۹ و «كلوور فيلد» جديدترين فيلم موفق ترسناك اكران شده در جهان (فوريه ۲۰۰۸) با دوربين هاى مستقر بر روى شانه و ادوات دستى فيلمبردارى شده و به همين خاطر و به سبب طبيعى تر شدن روند فيلمبردارى، اين كار ترسناك تر از آب درآمده است. در عين حال بنياد هاى اين گونه كارهاى سينمايى و پايه هاى ژانر هارور (وحشت) بيش از پيش زيرسؤال رفته و نمى توان در اين خصوص به يك نتيجه گيرى روشن و واحد رسيد.
رومرو نگران اين گونه مسائل نيست و مى گويد: «در دوره خوبى به سر مى بريم، زيرا هر ايده هنرى غيرمتعارفى هم كه داشته باشيد، به هر حال عده اى به آن جذب خواهند شد و كسانى خواهند بود كه پاى حرف هاى شما بنشينند و حتى گاهى دنباله رو هاى شما به بيش از يك ميليون نفر خواهند رسيد. اين امر باعث شده سينماگران در حال حاضر علاقه مندانى بسيار بيشتر از سابق داشته باشند و هيچ كس تنها نخواهد ماند، شايد اين را مسئله اى مسخره و يا ترسناك بدانيد، اما لااقل باعث بسط ايده ها خواهد شد و مى توان اجتماعات فرهنگى بيشتر و بهترى داشت.»
«خاطرات مردگان» را مى توان مجموعه اى از كارهاى سابق و افكار جديد رومرو دانست و همان طور كه پيشتر گفتيم، وى كوشيده است چيزى را بدست دهد كه نسخه مدرن شده فيلم هاى پيشين وى باشد. در نتيجه به نظر مى رسد كه اين فيلم جمع آورى خاطرات افرادى باشد كه از هجوم هاى قبلى هيولاها به آدم هاى بى گناه رهايى يافته باشند. رومرو اغلب با دوربين هاى مستقر بر شانه كه لاجرم لرزش هاى دست و پيكر فيلمبردار را نيز ثبت كرده، به تصويربردارى از روى قصه موردنظر خود پرداخته و حاصل كار، يك چيز شلوغ است كه گاه تابع منطق هم نيست. در صحنه اى از فيلم، مردى كه توسط يكى از هيولاها گاز گرفته شده (!) رو به دوستش مى كند و مى گويد: «مرا با شليك گلوله اى بكش تا راحت شوم»، ولى دوست او ابتدا رو به دوربين مى كند و چيزى نامفهوم را مى گويد و سپس تپانچه به دست مى گيرد. رومرو داستان فيلمش و هيولاها و اسم هاى موردنظرش را با كليپ ها و تصاويرى مستند از اتفاقات حقيقى و فيلم هاى خبرى واقعى آميخته است و شايد اين از عواملى باشد كه بار واقعى بودن قصه او را، به رغم تمامى غيرواقعى بودن آن تشديد كرده است.
حقيقت روشن تر اين است كه رومرو دست به ساخت فيلمى زده است كه پنجمين اثر ترسناك و هيولايى او (موسوم به Zombie film) طى ۲۰ سال اخير محسوب مى شود و خودش مدعى است كه سر و ته فيلم فقط با دو ميليون دلار سرآمده است، ولى يكى از اعضاى شركت توزيع كننده فيلم مى گويد: رقم صحيح تر چهار ميليون دلار است. رقم حقيقى هركدام باشند، حاصل كار بيشتر نزديك و شبيه به فيلم نخست و مشهورتر او يعنى «شب مردگان زنده» و محصول ۴۰ سال پيش است و به همان ميزان از فيلم ماقبل آخر او كه محصول ۲۰۰۵ بود و در گيشه شكست خورد و با اين وجود ستاره هاى متعددى را در جمع بازيگران خود داشت و «سرزمين مردگان» ناميده شده بود، دور نشان مى دهد. جورج رومرو مى گويد: «صنعت و سنت ساخت فيلم هاى ترسناك و هيولايى من به سمت و سويى مى رفت كه آن قدرها هم مساعد نبود و كم مانده بود حاصل كار شبيه به قسمت سوم فيلم هاى سه گانه «مكس ديوانه» (با بازى مل گيبسون) شود. واقعاً جاى تأسف داشت. از آن روند فرار كردم و به سمت فيلم اورى ژينال بازگشتم و دوباره به ريشه و روال اوليه و زيربناى قصه ها رجوع كردم. راه درست اين بود كه فيلمى كوچك و كم هزينه و چيزى بسازم كه بر آن كنترل كامل داشته باشم و خودم ارباب و صاحب آن باشم و فيلم آن قدر بزرگ جلوه نكند كه استوديو خودش را صاحب و حكمران آن فرض كند.»در فيلمى كه رومرو صاحب و برنامه ريز و حكمران آن است و به واقع يك «فيلم در فيلم» است ، با گروهى دانشجو روبه رو هستيم كه در حال فيلمبردارى يك اثر ترسناك و هيولايى به عنوان يكى از پروژه هاى تحصيلى خود و «تز» دوران دانشجويى شان هستند و طبعاً براى آنها اتفاقات زيادى روى مى دهد كه ريشه در اتفاقات گذشته و تمامى موجودات Zombie و هيولاهايى دارد كه طى اين ۴۰ سال به طور مكرر در فيلم هاى رومرو ظهور كرده اند!
اين گونه اتفاقات و رو در رويى هيولاها و آدم ها و اتفاقات برخاسته از آن چيزى است كه خود رومرو با فيلم هايش طى تمامى اين سال ها سهم عمده اى در خلق آنها داشته، اما خود او دوست دارد از اين روند انتقاد كند و بگويد كه بسيارى از وقايع اين فيلم ها تعريف نشده و غيرقابل پذيرش است و از چيزى ايراد مى گيرد كه خود بيشترين سهم را در خلق و ثبت آن داشته است. در هر حال او از تبعات اين قضيه مى نالد و مى گويد: «نمى دانم چرا در اين فيلم ها و در آثار متعدد ساخته شده درباره Zombie ها و در تقليد هاى صورت گرفته از روى كارهاى من، موجودات كمترين تحرك و بيشترين سكون را دارند و حتى حوصله ندارند بدوند. كاراكتر هاى زن در اين فيلم ها نيز با وقوع اولين اتفاق بد و وزش نخستين نسيم ناملايم پا به فرار مى گذارند و پايدارى ندارند و مى ميرند. آخر چرا با تحقق اولين اتفاق منفى، زنان و ساير كاراكترهاى جزو اين فيلم ها تسليم مى شوند و هيچ يك مقاوم نيستند. به نظر من سنت ساخت فيلم هاى ترسناك و هيولايى به خاطر مسائل سخيفى از اين دست و آسان نگرى ها به بيراهه كشيده شده و ديگر تأثيرگذارى گذشته را ندارند.
اين در حالى است كه اينك هر فيلمى از هر ژانرى بينندگان مخصوص خود را دارد و حتى مى توان آثار تراژيك - كميك خوب ساخت و به همان ميزان و احتمال كارهايى را تحويل داد كه در عين ترسناك بودن از فرهنگ خنده و امور مضحك بى بهره نباشد. وقتى هميشه بينندگان بالنسبه پرشمارى براى ژانر وحشت و فيلم هاى ترسناك وجود دارد، چرا از آن بدرستى سود نجوييم و فرهنگ هاى اجتماعى را از طريق آن بدرستى تبليغ و معرفى نكنيم !
شنوندگان حرف هاى فوق به اين ترس و باور مى رسند كه جورج رومرو بيش از حد به نقش خود در تدوين و ارائه فيلم هاى ژانر «وحشت» (شاخه فيلم هاى هيولايى) معتقد شده و در اين راستا مقدارى از حقايق را گم كرده باشد. او با همين طرز نگرش مى گويد: «راه درست فيلمسازى در اين ژانر، پيدا كردن امور باورپذير از نظر بيننده ها و حركت در همين مسير و ارائه قصه اى است كه آنان را راضى كند. بايد حتماً از غريزه خود دستور بگيريد زيرا گاه از منطق هم مؤثرتر عمل مى كند. البته وجدان اجتماعى افراد نيز معمولاً يك فاكتور قوى است، ولى مجبور نيستيد كه آن را هر لحظه در تمام كارهاى خود دخيل و اجرا كنيد. بهتر است نگران اين جور مسائل نباشيد، زيرا سنخيتى با ژانر هارور ندارند. هرچند قبول دارم كه نگران شدن و دغدغه داشتن، وظيفه اجتناب ناپذير هر هنرمندى است.» سرى فيلم هاى قبلى رومرو در اين ژانر كه فيلم هاى «Dead» خوانده شده اند (به خاطر تكرار اين واژه در عناوين آن) با موضوعات سياسى و اجتماعى مختلف نيز با حجم اندكى سر و كار داشته اند و وقتى پاى صحبت خود وى بنشينيد به شما خواهد گفت كه بدون اين فاكتورها و بخصوص ترسيم رد پاى سياست در كارهاى ترسناكش امكان نداشت به ساخت اين گونه آثار ادامه بدهند.«مردم اغلب مى گويند، هى جورج، تو فيلمساز ژانر وحشت و كارهاى هيولايى هستى. پس در همين گستره بمان و من در پاسخ مى گويم: خير. اين طور نيست. من از طريق اين قصه هاى ظاهراً غير حقيقى و توأم با ترس صرف توانسته ام راجع به مسائل روز دنيا هم اظهارنظر كنم. اصلاً تصور نكنيد كه خودم را در اين چارچوب خاص محصور و زندانى مى كنم. برعكس همين دنيا (كارهاى هارور) كه از نظر مردم محدود و كوچك مى نمايد، بهترين وسيله و عرصه براى اظهارنظرهاى اجتماعى است.»
فيلم جديد رومرو در جشنواره اخير سان دنس آمريكا كه معروف ترين فستيوال سينماى مستقل دنياست، به نمايش درآمد و تفاوت هاى چهره پير او (در ۶۸ سالگى) با سيماى فيلمسازان عمدتاً جوان و زير ۳۵ سالى كه اولين يا حداكثر دومين كار بلند خود را به جشنواره معروف رابرت ردفورد آورده بودند، كاملاً محسوس بود، اما او اصلاً احساس خجالت و پيرى و در تقابل با نسلى بسيار جوان تر از خود، تصور و حس «دور از مد بودن» را نمى كند، او از سيستم هاى سياسى حاكم بر آمريكا اصلاً راضى نيست و هر دو رئيس جمهورى آخر اين كشور (بيل كلينتون و جورج دبليو. بوش) را نماد مسلم و آشكار بى شخصيتى مى داند و به همين سبب در كانادا جايى را براى خود جور كرده تا براى هميشه در آنجا ساكن شود. او از حاكم شدن فزاينده فرايندهاى كامپيوترى بر صنعت سينما نيز بشدت دلخور است و مى گويد اين روال باعث شده است كه نقش و سهم آدم ها و خلاقيت هاى انسانى در تدوين فيلم ها به حداقل برسد و هر روز بيش از روز گذشته ادوات مصنوعى بر هوش انسانى بچربند و چيزى كه بجاى مى ماند، نه سينماى انسانى بلكه هنر ماشينى است. او اظهار مى دارد:«سينما تبديل شده است به مشتى ماشين و دستگاه و هنر كاربرد آن و بلد بودن چگونگى استفاده از آن، آيا اين هنر است و آيا نبايد آن را بيشتر نوعى سرگرمى فاقد ريشه و عارى از تفكر هنرى دانست متأسفم كه انديشه هاى هنرى در اين ميانه كاملاً رنگ باخته اند.»
با اين حال ابزار رومرو نيز براى اين كه كارهايش هنر صرف خوانده شوند، ناكافى است و او فقط كلكسيونى از برخوردها و خونريزى هاى كم منطق را ارائه داده كه هرچند چندان متكى بر كامپيوتر نبوده اند اما از انديشه هاى هنرى والا نيز برنخاسته اند. اما اين آخرين دفاعيه او در آستانه بهار ۲۰۰۸ است: «حداقل قضيه اين است كه تمام فيلم هاى من راجع به آدم ها و شخصيت آنها و تفاوت ها يا تشابه هاى آنان با هيولاها بوده است و آرتيست و آدم اول فيلم هاى من يك كامپيوتر نبوده است. اين به خودى خود يك حسن بزرگ است.»
[منبع: Entertainment weekly ]


|   شناسنامه   |   آرشيو   |