يكشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۶ صفر ۱۴۲۹
Sun, Feb 24, 2008
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
دانش
ماجرا
سلامت
آيا از من راضى هستى
نجوايى با نوجوان شهيد حبيب پالاش
349491.jpg
]سيد حبيب حبيب پور]

۱ - ديگر اين بار نوبت من است. مگر چه گناهى كرده ام كه هيچ وقت قرعه به نام من نمى افتد مگر من چه كم دارم كه دراين چند بار قرعه كشى، اسم تو در مى آيد ولى يك بار هم نشده كه قرعه به نام من بيفتد اصلاً دارم شك مى كنم كه شايد كاسه اى زير نيم كاسه است كه هميشه تو مى روى و من...
بغضت مى شكند و قطره هاى شفاف اشك در خلوت تو و مسعود و من- كه از دور شما را نگاه مى كنم- پا در ميانى مى كند.
- مسعود! تو را به خدا اين بار قرعه كشى نكنيم. بگذار اين بار من بروم. فقط اين يك بار. اگر بر گشتم كه يك جورى با هم كنار مى آييم و اگر برنگشتم...
- حبيب! چه مى گويى
بغض، حنجره اش را مى فشارد كه مسعود اين را مى گويد، ولى اين بار تو نمى توانى نروى. خودت به من گفته اى: به هر قيمتى كه شده بايد بروى، محمد! ديگر طاقت ندارم.
به طرف تان مى آيم. سلام مى كنم. حرف تان را قطع مى كنيد و جواب سلامم را مى دهيد و بعد سكوت است كه بين ما سه نفر حاكم مى شود؛ شما سكوت مى كنيد، براى من كه تمام حرف هايتان را شنيده ام.
- بياييد برويم پيش مسئول بسيج، ببينيم او چه مى گويد. هرچه او گفت، قبول!
- قبول است؛ برويم!
اين را مسعود در پاسخ پيشنهاد من مى گويد ولى تو مى گويى: چه قبول است مگر مسخره است اين بار هم مثل هميشه تو كارى مى كنى كه اسم خودت در بيايد و من مى مانم با اين ديوارهاى تنگ شهر و اين آسمانى كه مثل يك تخته سنگ بزرگ بر سينه ام فشار مى آورد. من قبول ندارم و اين بار مى روم، چه بپذيرى و چه نپذيرى.
كار را تمام شده مى بينى و به من رو مى كنى.
اصلاً تو چرا دخالت مى كنى مگر كسى از تو قضاوت خواست
از نگاهت مى ترسم. شايد راست مى گويى. به من چه مربوط كه بين شما داورى كنم اين را از قاطعيت كلامت در مى يابم؛ اى كاش بين شما قضاوت نمى كردم.
- من آخر مى روم. خواهيد ديد!
اين جمله را محكم و بغض آلود مى گويى و مى روى؛
۲
نمى دانم اين همه سر و صداى ما را مردم شنيده اند يا نه. اگر هم شنيده باشند، شايد به خاطر اين كه مى دانند مى خواهى بروى، اعتنا نمى كنند. حتى شايد بعضى از همسايه ها از پشت پنجره هايشان نگاه مى كنند كه چگونه من اين طرف ديوار خانه تان- در خيابان- ايستاده ام و تو از داخل حياط، لباس ها، فانوسقه و ديگر وسايل ات را يكى يكى بر مى دارى- از روى ديوار- پرتاب مى كنى و من آنها را روى هوا مى گيرم و توى كوله پشتى مى گذارم.
نمى دانم شايد مادرت بيدار است و صداى ما را مى شنود كه در اين تاريكى، چگونه وسايل جبهه رفتن تو را آماده مى كنيم و دلش نمى خواهد دلت را بشكند.
۳
هجدهم آذر است و سبز قبا مملو از بسيجى هايى است كه آمده اند تا در اين اعزام بزرگ خود را عاشقانه به كربلا برسانند. پدرها و مادرها هم آمده اند تا آخرين بوسه ها را بر گونه هاى فرزندانشان بزنند و باز هم آنها را به حضرت فاطمه زهرا(س) بسپارند. شال هاى سبز و معطر سبزقبا را كه مى بينيم صلوات مى فرستيم و اشك هايى كه برگونه مادران جارى شده، با گوشه هاى چادرشان پاك مى شوند.
نگاه مى كنم تا تو را پيدا كنم، اما تو نيستى. از بچه ها سراغت را مى گيرم.
- همين الآن اينجا بود.
جواب اين است ، ولى از اين پاسخ هيچ چيز دستگيرم نمى شود، چون تو همين الآن اينجا نيستى. نگران مى شوم، ولى بعد از چند دقيقه ناگهان در آن همه نگرانى من، تو خوشحال و خندان، به سويم مى آيى.
- كجا رفته بودى حبيب
لبخند بر لب هايت نشسته است و ديگر از آن همه نگرانى ديشب خبرى نيست.
- رفته بودم پهلوى پدرم تا از او حلاليت بطلبم. آخر احساس مى كنم بر نمى گردم.
اگر چه با اين سخن، نگران مى شوم اما دستت را مى گيرم و به سوى بچه ها مى كشم.
۴
نمى دانم حالا كه صبح شده است مى خواهى چه كار كنى، اما اين را خوب مى دانم كه نه تو آن حبيب هستى كه تسليم حرف ديگران شوى و نه آنها فرماندهانى اند كه بگذارند بچه هاى قد و نيم قد مثل تو و شايد خود من به جبهه بروند. به هر حال صبح است و صبحگاه مشخص مى كند كه شما پيروزيد يا آنها. شما كه از ديشب، وقتى شنيديد مى خواهند بچه هاى زير پانزده سال را به شهر بازگردانند، به نماز خانه رفتيد و زار زار گريستيد.
اگر خودم نديده بودم، باور نمى كردم، ولى با چشمان خود ديدم كه چگونه تو و احمد زار مى زديد و دعا مى كرديد كه شما را به شهر بازنگردانند و من از آن همه شور و شوق شما براى جبهه خجالت زده و متحير شدم و تنهايتان گذاشتم. به آسايشگاه كه برگشتم، پيش خودم گفتم: «آيا من هم به اندازه آنها عاشق هستم اصلاً آيا به اندازه آنها براى شهادت آماده شده ام! جز شرمسارى از خودم چيزى دستگيرم نشد. حالا كه صبح شده است مى خواهى چكار كنى نمى دانم، اما خوب مى دانم كه همه به خط شده ايم و مى خواهند نوجوانان زير پانزده سال را جدا كنند و به دزفول بفرستند. متولدين سال ۱۳۴۹ دلهره عجيبى دارند؛ بخصوص تو و احمد.
فرماندهان نگاه مى كنند تا ببينند چه كسانى از همه كوچك تر و كم سن و سال تر هستند و بايد به شهر برگردند.
با اشاره، چند نفر را از صف بيرون مى كشند كه داد و فريادشان به هوا مى رود، اما فرماندهان اعتنا نمى كنند و ادامه مى دهند. به تو و احمد كه نزديك مى شوند، دلهره ام شدت مى گيرد؛ اگر تو بروى، من به چه كسى مى توانم دلخوش باشم چگونه آن همه خاطرات تو را از ياد ببرم آن شوخى هاى شيرين و آن مهربانى هاى هميشگى ات را. نگاه فرماندهان به تو ثابت مى ماند. نمى دانم تو چه حالى دارى. اما حال و روز خودم را مى دانم. مثل كسى هستم كه گلويش را گرفته اند و مى خواهند خفه اش كنند. مثل يك ماهى كه مى خواهند از دريا جدايش كنند. مثل پرنده اى كه مى خواهند در قفس را به رويش ببندند.
باور نمى كنم كه تو را از صف بيرون نكشيده باشند، ولى وقتى از چندين نفر بعد از تو هم رد مى شوند و ديگر به سراغت نمى آيند، نفس راحتى مى كشم. احمد را همانگونه كه حدس مى زدم به علت هيكل درشتى كه دارد مى گذارند بماند، اما تو را چگونه با اين جثه لاغر و مردنى گذاشتند كه بمانى نمى دانم.
نوجوان هايى كه از صف بيرون كشيده شده اند، با شيون وفرياد، پادگان را روى سرشان گذاشته اند و ما در حالى كه دلمان برايشان مى سوزد، با دستور آزاد باش فرمانده بعد از فرستادن تكبير، متفرق مى شويم.
در آغوشت مى گيرم. احمد هم به ما مى پيوندد و هر سه غرق در شادى و نشاط هستيم.
- اى شيطون! آخر كار خودت را كردى!
با خنده مى گويم و تو با خنده خم مى شوى و آجر ها را از روى زمين بر مى دارى.
- من كارى نكردم. اين آجر ها كار را انجام داد. اين آجر.
با نگاه به تو مى گويم كه يعنى چه اين آجر.
- اين جورى، نگاه نكن...
آجر را به زمين مى اندازى و با دو پا به بالاى آن مى روى، قدت بلند مى شود و من و احمد همه چيز را در مى يابيم.
احمد مى گويد: دست كسى كه اين آجر را ساخته درد نكند! هر سه با هم به آجر نگاه مى كنيم و مى خنديم.
۵
در بين بچه هاى گردان، هر وقت سخن از شهادت به ميان مى آمد، سرت را پائين مى انداختى و به زمين زل مى زدى، ولى من مى دانستم كه به آسمان مى انديشى. به فراسوى ستاره ها. به بالاتر از ابرها. به آنجا كه جبرئيل را هم مجال پرواز نبود. اين را از سجده هايت در نيمه شب دريافته بودم. سجده هايى كه در آنها آرام آرام گريه مى كردى و من در اوج شرمسارى به تو غبطه مى خوردم.
حالا هم به تو غبطه مى خورم. حالا كه يك شب به عمليات باقى مانده است و همه خود را براى فردا شب آماده كرده اند. گروهى وصيت نامه هاى شان را تكميل مى كنند. برخى كوله پشتى هايشان را نظم مى دهند. بعضى از بچه ها هم براى خداحافظى از دوستانشان به گردان بلال و حمزه رفته اند و من و تو اين جا نشسته ايم كه پيراهنت را در مى آورى.
- محمد، بيا پشت پيراهنم بنويس يا زيارت يا شهادت!
اين در خواست تو باز هم نگرانم مى كند. اگر به زيارت برويم كه با هم هستيم. ولى اگر قرار باشد شهادت نصيب كسى شود، اين تو هستى كه شهيد مى شوى و من تنها خواهم ماند. چون مى دانم شهيد نمى شوم. بار گناهانم را كه سبك نكرده ام. بال هايم كه براى پرواز آماده نيست. براى شهادت هيچ دعايى نكرده ام. نيمه شب كه با خدا راز و نياز نكرده ام. خانه قلبم را كه از غير دوست خالى نكرده ام. پس من شهيد نمى شوم. تو شهيد مى شوى كه از گناه سبك بارى و همچون پرندگان سبك بال. تو كه در نيمه هاى شب از خدا شهادت مى خواستى و قلبت تنها به نور محبت حق روشن بود.
با نگرانى شروع مى كنم به نوشتن. راستى امام حسين(ع) را چقدر دوست دارى براى او چقدر سينه مى زنى در محله كه تكيه تو زبانزد مردم است. اگر چه ساده، اما پر از صفا و اخلاص. دير وقت كه مى شد، بچه هاى بسيجى به تكيه ات مى آمدند و دور هم جمع مى شديد و بعد از سينه زنى، از امام حسين(ع) و كربلا مى گفتيد. حالا هم براى زيارت قبر شش گوشه او به روستاى اروند كنار آمده ايد تا فردا شب با عبور از اروند رود و حمله به ساحل دشمن در فاو به كربلا نزديك تر شويد.
كلمه زيارت را كه تمام مى كنم و يا را كه مى نويسم، مى گويى كه صبر كنم و خودكار سبزت را از جيب در مى آورى.
- محمد، بيا كلمه شهادت را سبز بنويس!
۶
قرار بود كه از دو سمت به سنگر نزديك شويم. من رسيده بودم، ولى تو هنوز به آن سمت نرسيده بودى. دلهره داشتم كه چرا دير كرده اى، اما طولى نكشيد كه چهره ات در قالب پنجره سنگر نمايان شد.
علامت دادى كه من اول نارنجك را به داخل سنگر بيندازم. تكبير گفتم و آن را به داخل انداختم و دراز كشيدم. سپس تو هم نارنجكت را انداختى، ولى ناگهان شليك رگبارى از داخل سنگر، دلم را لرزاند. روى زمين دراز كشيده بودم كه سنگر، منفجر شد.
از سنگر ويران شده بوى سوختگى در هوا پيچيده است، اما من در كنار تو فقط بوى تنهايى را استشمام مى كنم و تو عطر بهشت را.
- چه بوى خوشى مى آيد، محمد، بوى عطر است. عطر گل محمدى- عطر ياس. عطرى كه هيچ وقت استشمام نكرده ام.
ناگهان چشمم به جيب لباست مى افتد كه چيزى داخل آن است.
- اين خاك است،! خاك هايى كه ديشب از كنار پيكرهاى پاك شهدا جمع كرده ام و مى خواستم به شهر كه برگشتم، مقدارى از آنها را به رسم تبرك به خانواده هايشان بدهم و با مقدارى ديگر، مهر درست كنم و به ياد شهدا نماز بخوانم، اما گويا قسمت اين بوده كه ميهمان شهدا شوم. اگر خدا قبول كند...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |