|
تأملات سرخ (۹) در باب نسبت «قلب» و «باور»
تاريكخانه انسان
|
|
|
]دكتر سعيد زيباكلام / استاد فلسفه دانشگاه تهران]
آنچه در عرصه ابلاغ انديشه هاى دينى يا آموزه هاى دينى ميان انسان ها مشترك است همانست كه باعث مى شود انسان، دينى را برگيرد يا وانهد. همانست كه تعيين مى كند انسان اين يا آن آراى دينى را «انتخاب» يا گزينش كند. ما درباره اين موجود سخن زيادى نمى توانيم بگوييم و انتخاب هايش را نيز نمى توانيم با توجه به يك يا چند نظريه درباره آن، تبيين كنيم. دليل اين ناتوانى اين است كه ما درباره اين موجود چيزى نمى دانيم و مهم تر از آن، نظريه اى در اختيار نداريم تا چگونگى يا ساز و كار انتخاب هايش را به مدد آن تبيين كنيم. موجودى كه عهده دار تمام انتخاب هاى كوچك و بزرگ و پيش پاافتاده و حياتى ماست، و معنابخش زيستن و حيات ماست، و شور و شوق و تمام حركات و اقدامات ما از او و به فرمان و تحريك اوست، ضلالت و هدايت ما، و شقاوت و سعادت ما، و كفر و ايمان ما، همه و همه بازگشت به او دارد. اين موجود بسيار پيچيده و ناشناخته چيزى نيست جز قلب ما، همان كه عارفان و اديبان و شاعران ما در معارف منثور و منظوم آن را دل خوانده اند. اگر دقت كرده باشيم، ما بسيارى از تصميمات ريز و درشت و به تبع آنها، بسيارى از اقدامات و تلاش هاى انسان را به نفعى يا خيرى نسبت مى دهيم. اگر آن خير(يا نفع) را مورد پرسش قرار دهيم و از چرايى مطلوبيت و مقبوليت آن سؤال كنيم درخواهيم يافت كه به نوبه خود آن خير (يا نفع) ارجاع به خير(يا نفع) ديگرى دارد. و اگر از چرايى مطلوبيت و مقبوليت اين خير (يا نفع) نيز سؤال كنيم متفطّن خواهيم شد كه به نوبه خود آن نيز وسيله، واسطه، ابزار، يا غايتى است جهت تحقّق يا نيل به خيرى (يا نفعى) زيرين تر يا بنيانى تر. اما اين كاروان پرمنزلگه را مقصدى و منزلى نهايى بايد تا كاروان از ابتدا مبدأ را ترك گويد و به اميد نيل به آن به تكاپو و تلاش و حركت افتد. وگرنه چرا حركت و عزيمت، و سعى و تعب و زحمت مقصد و منزل نهايى همانست كه ما آن را براى خودش مى خواهيم. خودش، به تعبير ديگرى، فى نفسه مطلوب و مرغوب است بطورى كه آن واسطه و ابزارى براى هيچ غايت و مقصود ديگرى نيست. اما آيا تا بحال از خود سؤال كرده ايم اين مقاصد و منازل نهايى را ما چگونه براى خود تعيين مى كنيم آيا تابحال فيلسوفى را ديده ايد كه چگونگى و سازوكار اين تعيين و تشخيص را تبيين كرده باشد پاسخ بطور قطع و يقين منفى است. اما چرا زيرا اگر فيلسوفان بتوانند اين پديدار را تبيين كنند لاجرم نظريه يا نظرياتى در اختيار دارند كه به مدد آنها مى توانند مقاصد و منازل نهايى منتخب انسان ها را نيز پيش بينى كنند. حال از خود سؤال كنيم، با اين وصف، چرا فيلسوفان و يا هر صنف ديگرى چنين پيش بينى هايى نمى كنند و راه را براى تقويم و ايجاد سعادت بشر تمهيد نمى كنند پاسخ بسيار روشن است: زيرا آنها نمى توانند دست به چنين پيش بينى هايى درباره انسان بزنند و اهداف و آمال نهايى انسان ها را از قبل پيش بينى كنند. اما چرا نمى توانند در اين اقليم پيش بينى كنند زيرا نظريه يا نظرياتى در اختيار ندارند تا بتوانند چنين كنند. اما چرا نظريه اى (يا نظرياتى) در اين اقليم در اختيار ندارند زيرا شناخت بسيار ناچيز و ناكافى در اختيار دارند بطورى كه هيچگاه كفايت از ارائه نظريه اى ظنّى و حدسى را هم نمى كند. زيرا اين اقليم، قلمرو قلب است. و نه تنها فيلسوفان و انسان شناسان، كه هيچ صنفى از صنوف بشر را در اين قلمرو قدرت و معرفتى نبوده و نيست. گفتيم هيچ صنفى! و اين يعنى، حتى انبياء و اولياء الله، مگر در موارد نادر و استثنايى كه خالق و صانع و ربّ قلوب، رخصت و اجازتى فرمايد، و لاغير. امكان دارد برخى از فيلسوفان و انديشمندان، به علّت تربيت و تعليم روشنفكرانه - مقصودم ابتدا تربيت و سپس تعليم در چارچوب يا پارادايم نهضت روشنفكرى قرن هجدهم اروپاست - از اين نادانى احساس ناخرسندى و بل ناتوانى و ناكامى كنند: از اين كه نمى توانند درباره زادگاه و خاستگاه يا سرچشمه آمال و اميال و اهداف بشر و نيز چگونگى زايش و جوشش آنها در انسان هيچ سخن استوارى بگويند احساس فقر و فغان و فرياد كنند. به نظر من، اين احساس فقر و فغان و فرياد كاملاً قابل فهم است. اما آنچه به همين ميزان قابل فهم و به علاوه ضرورى است اين است كه انسان بايد خود را با اين وضعيت بنياناً چاره ناپذير و محتوم تطبيق و آشتى دهد. انسان بايد پس از فهم آن نادانى و ناتوانى و ناكامى، خيلى ساده و بى پيرايه و خاشعانه بدان تن دهد و صبورى كند. اينك جا دارد از خود سؤال كنيم چرا فقط برخى و، شايد هم دقيق تر باشد بگوييم، معدودى از ژرف انديش ترين و به حق اصيل ترين فيلسوفان پس از نهضت روشنفكرى اروپاى قرن هجدهم از اين جهل و ضعف و فقر به فغان و فرياد آمدند گمان مى كنم بر همگان و خصوصاً بر فلاسفه روشن باشد كه تفطّن بدين جهل و ضعف و فقر، امرى عمومى نزد فلاسفه نبوده است: تنها فيلسوفان معدودى بودند كه بشر را در عميق ترين تلاش هايش و در ظريف ترين نكته سنجى هاى معرفتى اش در حساس ترين و حياتى ترين اقليم، ضعيف و نادان و ناتوان يافتند. اكثريت فيلسوفان به شرح و بسط و تزئين و تنقيح آراى يكديگر پرداختند و از آن اقليم پرظلمتِ معنى بخش و تبيين گر حيات بشر، غافل و جاهل ماندند. اما آن اقليت قليل! به گمان من، پاسخ چرايى فغان و فرياد اين روح هاى سركش و بى قرار را بايد در تعارضى ديد كه آنها خود را در آن يافته بودند. از طرفى، تربيت و تعليمات نهضت روشنفكرى به ايشان آموخته و باورانده بود كه اولاً بشر مى تواند همه چيز را بداند. و ثانياً، بر هر كارى و امرى تواناست. و از طرفى ديگر، اين اقليت خاص با تأملات تألّم آميز و نيز با تألّمات تأمل آميز - آرى، دقيقاً همين! - درمى يافتند كه انسان در اين حياتى ترين، بنيانى ترين و سرنوشت سازترين اقليم، معرفت و شناخت قابل اعتنا و كارآمدى ندارد و، با افسوس بسيار، نمى تواند داشته باشد. و بدين روست كه اينان از اين وضعيت حيرت انگيز، هولناك و نامعلوم به فغان و فرياد مى افتند. پرسش كنيم: چرا انبياء و به تبع ايشان، اولياء و عارفان و مؤمنان به چنين فغان و فريادى نيفتادند و نمى افتند پاسخ اين است: خيلى ساده، زيرا آنها موافق تربيت و تعليم الهى بر اين اعتقادند كه اولاً انسان نمى تواند همه چيز را بداند و ثانياً، بر هر كارى و امرى توانا نيست. اين تربيت شدگان همه اديان الهى، به سهولت تمام ياد گرفته و پذيرفته اند كه فقط او مى تواند همه چيز را بداند و فقط اوست كه بر هر كارى و امرى هم تواناست، و لاغير. تربيت شدگان صحف و كتب غير بشرى به سهولت ياد مى گيرند كه نه تنها آنها قدير و فعّال مايشاء نيستند كه عليم و خبير به عالم صغير (همان انسان) نيز نيستند. به علاوه، ياد مى گيرند در پارادايمى يا چارچوبى بزيند و بينديشند و ببينند كه مفاهيم و اصول بنيانى اش، و ارزش ها و بينش هاى تقويمى اش را از آفريننده و پرورنده عالم هستى اخذ كنند. و اگرچه پارادايم دين، همچون پارادايم علم، موجود انعطاف پذيرى است كه فضاى قابل توجهى براى تفكر و تفحص و تفسير در اختيار انسان متفكر قرار مى دهد ليكن داراى حدود و ثغورى است كه، برخلاف پارادايم علم، شكستن و خروج از آن، به معناى خروج از پارادايم دين است، نه به معناى خروج از پارادايمى دينى و دخول در پارادايم دينى ديگر. اين امر بدين دليل است كه اجزاى بنيانى و مقوّم پارادايم دين، برخلاف پارادايم هاى علمى، غيربشرى بوده از ناحيه آفريدگار عالم تعيين و ابلاغ شده است و بدين سبب، نقض ناپذير و نقدناپذير هستند. درحاليكه، پارادايم هاى علمى توسط انسان ها تقويم و تنظيم شده اند و بدين روى، هيچ عضوى از آنها و ايضاً هيچ يك از خود آنها از هيچ مصونيت و ضرورتى برخوردار نيستند. لازم است همين جا به راحتى و در كمال طمأنينه اعتراف كنم كه بحث و گفت و گو بر سر گزينش بسيار سرنوشت ساز ميان پارادايم دين و هر يك از پارادايم هاى علمى رايج، موافق با آنچه در بالا احتجاج كرديم، در تحليل نهايى، به تعلقات و تمنيات انسان ارجاع پيدا مى كند، تعلقات و تمنياتى كه نه خود هيچ گونه بحث معقولى را برمى تابند و نه مى توان سرچشمه و زادگاه آنها - قلوب - را مورد بحث و فحص معقول قرار داد.
|