|
بازخوانى پرونده هاى جنايى
بى گناهى در زندان
|
|
|
] فرناز قلعه دار [
پدر صبح زود از خواب بيدار شد. اما برخلاف هر روز كه بعد از خوردن صبحانه از خانه بيرون مى رفت آن روز انگار دلش نمى خواست از زن و بچه هايش دل بكند و راهى محل كارش شود. همسرش كه به خوبى حس شوهرش رادرك مى كرد پرسيد:«مثل اين كه خيال ندارى امروزبروى سركار » مرد با حالت عجيبى كه نشان از خبر خوشى داشت گفت: «چرا مى روم اما با بچه ها كار دارم، بعد هم مى روم.» ليدا با نگاهى كنجكاو به سوى شوهرش برگشت و گفت: چه كار مهمى است كه به من نگفته بودى محسن خنديد و گفت: عجله نكن شما هم مى فهمى! نيم ساعت بعد كه بچه ها سر سفره صبحانه نشسته بودند پدر شروع به صحبت كرد و گفت: امروز بايد همراه من به يك دفترخانه بياييد. بچه ها از شنيدن اين حرف متعجب شدند. دختر بزرگ خانواد با شيطنت خاصى گفت: «بابا اگرمى خواهى مامان را طلاق بدهى ما شاهد طلاق شما نمى شويم؛ دو نفر ديگر را پيدا كن.» محسن لبخندى زد و گفت: فعلاً وقت ندارم. اما اگر خواستم اين كار را بكنم چشم! سپس دختر كوچكتر با خوشحالى گفت: چه خوب يعنى امروز مدرسه بى مدرسه! بالاخره كنجكاوى هاى بچه هاو ليدا بى نتيجه ماند و دقايقى بعد در حالى كه همچنان از تصميم پدرشان بى اطلاع بودند روانه يكى از دفترخانه هاى نزديك خانه شدند. همان جا بود كه محسن سند تنها سرمايه زندگى اش ـ خانه ۲۰۰ مترى محل سكونتشان ـ را به نام دخترانش منتقل كرد. وقتى از محضردار خواست تا خانه را به طور مساوى بين ۲ دخترش تقسيم كند گفت: «حالا كه زنده و سرپا هستم دارايى ام را تقسيم مى كنم تا بعد از مرگم حقى از آنها ضايع نشود!» دخترها از اين حرف پدر ناراحت شده و اشك در چشمانشان حلقه زد. حتى تصور اين كه روزى سايه پدر مهربانشان بالاى سرشان نباشد برايشان دردناك بود. همان موقع ميترا خودش را در آغوش پدر انداخت و به گريه افتاد. دختر بزرگ محسن كه به خاطر سن بيشترش نمى توانست مانند خواهرش رفتار كند بوسه اى بر دستان پدرش زد و اشك از گونه هايش سرازير شد. سه روز از اين ماجرا گذشته بود كه خبر مثل بمب در ميان فاميل و آشنا پيچيد. بيشتر اقوام نزديك محسن او را سرزنش كردند. مادرش گفت: «حالا شانس آوردى خانه را به اسم همسرت نكردى وگرنه ديگر به خانه راهت نمى داد.» برادرش گفت: «اين همه كار كردى و زحمت كشيدى تا اين خانه را بخرى. حالا اگر بچه هايت پسر بودند يك حرفى، خانه را به اسم دخترهايت كردى كه فردا دامادهايت همه را بالا بكشند و يك فاتحه هم برايت نخوانند » محسن همه اين حرف ها را مى شنيد و هيچ جوابى نمى داد چون وجدانش راحت بود كه كار درستى كرده است. چند روز بعد ليدا و دخترهايش در خانه نشسته بودند كه تلفن به صدا درآمد. از آن سوى خط يك مرد كه خود را از كاركنان بيمارستان معرفى مى كرد خبر بدى داشت. مرد گفت: «همسرتان در بيمارستان ... بسترى است خودتان را هر چه سريع تر به اينجا برسانيد.» ليدا كه حالا ديگر دستانش هم مى لرزيد در حالى كه گوشى تلفن را محكم به صورتش چسبانده بود گفت: مگر چه اتفاقى افتاده چرا بيمارستان ... كه مرد گوشى را قطع كرده بود. يك ساعت بعد ليدا و دو دخترش خود را به بيمارستان رساندند. يكى از مسئولان بخش اورژانس گفت: چند ساعت قبل مردى نيمه جان را كه دچار ضربه شديد مغزى شده بود به بيمارستان منتقل كرده اند اما با وجود تلاش فراوان پزشكان هنوز موفق نشده اند خطر را برطرف كنند. فقط خدا و دعاى اطرافيان مى تواند او را از مرگ حتمى نجات دهد. پاهاى بچه ها از شنيدن حرف هاى دكتر سست شد و بى حال نقش بر زمين شدند. همگى براى سلامت پدر دست به دعا برداشتند اما از قديم گفته اند «با تقدير نمى توان جنگيد» هنوز مرگ پدر باورشان نشده بود كه دردسر بزرگترى گريبا ن شان را گرفت. دقايقى بعد از اين كه پزشك معالج خبر فوت محسن را به خانواده اش داد مأمور نيروى انتظامى به ليدا نزديك شد. او پس از تسليت به همسر و فرزندان محسن گفت: حدود ظهر امروز مأموران گشت پليس شوهر شما را نيمه جان كنار بزرگراه پيدا كرده اند. آثار خراش و زخم روى بدن و صورتش نمايان و موتوسيكلتش نيز به طور واژگون در چند قدمى او پيدا شده بود. ليدا كه هنوز متوجه منظور مأمور پليس نشده بود گفت: ديگر چه اهميتى دارد موتورش كجا بوده يا چه اتفاقى افتاده مهم اين است كه من و بچه هايم بدبخت شديم. افسر جوان در پاسخ گفت: «يعنى براى شما مهم نيست كه بدانيد شوهرتان به قتل رسيده » با شنيدن كلمه قتل، ليدا و دخترها در حالى كه مات و مبهوت بودند پرسيدند قتل ! يعنى چه چه كسى پدر ما را كشته است. او در تمام عمرش با يك نفر هم دشمنى نداشت. اصلاً آزارش به يك مورچه هم نرسيده بود. سروان در ادامه گفت: فردا صبح بايد به دادسراى جنايى برويد تا تحقيقات لازم در اين باره انجام شود. صبح روز بعد زن سوگوار به دادسراى جنايى رفت. پرونده اش به يكى از شعبه هاى قتل دادسراى جنايى ارجاع شده بود. بازپرس پرونده به او گفت: شواهد موجود احتمال قتل را رد نمى كند. بنابراين ما موظف هستيم درباره فوت مشكوك افراد، همه جوانب را بررسى كنيم تا اگر جنايتى رخ داده باشد آن را كشف كنيم. در هر حال تا جواب پزشكى قانونى درباره علت فوت ارسال نشود نمى توانيم جواب قطعى به شما بدهيم اما بزودى مجوز دفن صادر مى شود و مى توانيد جسد همسرتان را دفن كنيد. اگر نيازى به حضور دوباره شما باشد حتماً تماس مى گيريم. ليدا به خانه برگشت. خانواده شوهرش هم بودند. چقدر خودش را در ميان آنها غريبه و تنها مى ديد. حالا كه محسن نبود انگار هيچ كس او را نمى ديد. براى نخستين بار بعد از گذشت سال ها از ازدواجشان تنهايى و بى كسى او را به گريه انداخت. چنان اشك مى ريخت كه گويى سيل اشك هايش تمامى ندارد. با خودش گفت: «شايد اگر من هم مثل خيلى از آدم ها پدر و مادر داشتم امروز غم و غصه مرگ شوهرم را با آنها تقسيم مى كردم. اگر يك بچه پرورشگاهى نبودم شايد در ميان فاميل شوهرم احترام و ارزش بيشترى پيدا مى كردم. بعد از مدتى به فكر دخترانش افتاد. گريه را تمام كرد. در حالى كه اشك هايش را پاك مى كرد جلوى آينه نگاهى به خود انداخت و گفت: من هر چه بودم مهم نيست. در شرايط فعلى اين مهم است كه الان من تنها تكيه گاه فرزندانم هستم. آنها فقط مرا دارند و من هم فقط به آنها دلخوشم و نبايد اجازه دهم بچه ها افسرده و مأيوس شوند. بعد هم به خودش قول داد تا فقط به آينده بچه هايش فكر كند و همين. يك ماه از مرگ محسن گذشته بود. برادر شوهر ليدا كه از موضوع مرگ مرموز برادرش باخبر شده بود مدام به ليدا گوشه و كنايه مى زد و او را آزار مى داد. هر چه زمان بيشترى از مرگ محسن مى گذشت دخالت هاى برادرشوهر نيز در زندگى آنها بيشتر مى شد. مرتضى كه از ازدواج قبلى ليدا باخبر بود مدام در گوش او زمزمه مى كرد كه قتل محسن زير سر همسر سابق ليداست. زمزمه هاى مرتضى كم كم تبديل به تهديد شد و كار را به آنجا رساند كه ماجراى ازدواج اول ليدا را براى دخترهايش بازگو كرد. ليدا كه ۱۸ سال اين راز را از بچه هايش مخفى نگه داشته بود بشدت آشفته شد. كم كم رفتار بچه ها هم در اثر القائات عمويشان تغيير كرد. ديگر آن صميميت و عشق و علاقه را به مادر نشان نمى دادند. گاه روزها به بهانه تنهايى و دلتنگى به خانه مادربزرگ يا عمو مى رفتند و مادر را با دنيايى از فكر و خيال تنها مى گذاشتند. مرتضى در ميان دوست و فاميل مدعى شده بود كه ليدا به اجبار، محسن را وادار كرده تا سند خانه را به نام بچه ها منتقل كند. تا بعد از اجراى نقشه قتل محسن به راحتى اموال او را بالا بكشد و به اسم قيم هر كارى كه دلش مى خواست انجام دهد. حرف ها و كنايه هاى برادر محسن دل بچه ها را نسبت به مادرشان حسابى سرد كرده بود. از سوى ديگر آنقدر ليدا را تحت فشار گذاشت و از قتل و جنايت حرف زد كه زن ساده دل كم كم باورش شد كه شايد همسر سابقش محسن را كشته است. اين گونه شد كه ليدا يك روز نزد بازپرس پرونده رفت و گفت: احتمال مى دهم همسر سابقم قاتل محسن باشد. بازپرس نيز با شنيدن اظهارات ليدا با دريافت مشخصات همسر سابقش دستور احضار او را صادر كرد. شناسايى و احضار قاسم چند هفته اى طول كشيد اما بالاخره او بازداشت شد. بازپرس در بازجويى هاى طولانى و مكرر از قاسم سرانجام به اين نتيجه رسيد كه او هيچ دخالتى در زندگى و مرگ محسن نداشته بنابراين وى را آزاد كرد. در اين ميان جواب پزشكى قانونى و انجام معاينات جسد آثار خراش و بريدگى و صدمه به قسمت راست بدن محسن را به همراه برخورد جسم سخت به سر وى و در نهايت مرگ بر اثر ضربه شديد مغزى را تأييد كرد. چند هفته بعد بار ديگر ليدا نزد بازپرس رفت و با معرفى يكى از دوستان شوهرش مدعى شد كه وى قاتل محسن است. ليدا گفت: «روز حادثه قرار بود شوهرم از همكارش ماشين بخرد. به همين خاطر هم چند ميليون تومان تراول چك همراهش بود كه ظاهراً چك ها سرقت شده است. چون وقتى جسدش را پيدا كردند از پول ها خبرى نبود. اين دفعه هم براساس اظهارات ليدا مأموران پليس سراغ دوست محسن رفته و او را براى انجام بازجويى فراخواندند. اما وى منكر موضوع و ارتكاب قتل شد. اين مرد همچنين گفت: موضوع معامله خودرو مربوط به چند روز قبل بوده و تراول ها را نيز همان روز به فروشنده داده است. پس از بررسى هاى لازم اين بار نيز صحت ادعاهاى مظنون پرونده، و واهى بودن شكايت ليدا اثبات شد. با گذشت حدود يك سال از زمان مرگ محسن چند بار ديگر اين گونه اظهارنظرها و مظنونيت ها تكرار شد. ليدا نيز هر بار با معرفى يك نفر به عنوان مظنون در قتل شوهرش سعى در انحراف مسير پرونده داشت. اين گونه بود كه بازپرس پرونده به رفتار ليدا و اظهاراتش مشكوك شد و دستور بازداشت او را صادر كرد. بدين ترتيب ليدا روانه زندان شد. چرا كه فرزندان و بستگان شوهرش حاضر نشدند با سپردن كفالت ۱۰ ميليون تومانى او را از زندان آزاد كنند. در مدتى كه او زندانى بود برادر شوهرش سرپرستى بچه ها را برعهده گرفت. بنابراين اجازه نداد آنها حتى يك بار به ملاقات مادرشان بروند. ۳سال از اين ماجرا گذشت. ليدا شب ها و روزهاى سخت و طولانى را در زندان تحمل مى كرد. هر بار كه براى انجام تحقيقات به دادسرا مى آمد بدون هيچ حرف و دفاعى جلسه را ترك مى كرد و به سلول تنهايى اش برمى گشت. تا اين كه آخرين بار متهم لب گشود و از واقعيت هاى تلخى پرده برداشت. او به بازپرس گفت: «آقاى قاضى من بى گناهم همه اين كارها را به اجبار برادرشوهرم انجام دادم. همه آن ادعاها، حرف ها و اظهارات دروغ بود. من شوهرم را نكشته ام و نمى دانم چه كسى اين كار را كرده است. اصلاً حتى مطمئن نيستم كه او به قتل رسيده باشد. اينها همه القائات برادر شوهرم بود او از اول هم با من دشمنى داشت. مى خواست نابودم كند. وقتى محسن فوت كرد مرا تهديد كرد كه بچه هايم را از من مى گيرد و اجازه نمى دهد ديگر آنها را ببينم. او مى دانست كه من به خاطر اين كه در پرورشگاه بزرگ شده ام گاهى دچار بيمارى روحى و افسردگى مى شوم. بنابراين از همين نقطه ضعفم سوء استفاده كرد. مى دانست من عاشق بچه هايم هستم. گفت اگر به قتل محسن اعتراف نكنم بچه ها را از من مى گيرد. تا اين كه يك روز مرا به شركت يكى از دوستانش برد و در آنجا مقابل يك دوربين فيلمبردارى وادارم كرد به قتل شوهرم اعتراف كنم. او گفت: تو اعتراف كن قول مى دهم قبل از اين كه پرونده ات به دادگاه برود رضايت مى دهيم و آزاد مى شوى. در غير اين صورت هيچ وقت بچه هايت را نخواهى ديد. ليدا در حالى كه گريه مى كرد ادامه داد: چند روز قبل يكى از دوستانم برايم خبر آورد عموى بچه ها آنها را از خانه بيرون كرده و خانه را هم اجاره داده است. بچه هايم در اين مدت آواره بودند. حالا فهميدم تمام اين حرف ها و كارها نقشه بوده تا ارثيه شوهرم كه سهم و حق قانونى بچه هايم بوده را از چنگ آنها بيرون بكشند. پس از شنيدن اظهارات ليدا بار ديگر دستورهاى قضايى لازم براى پى بردن به صحت ادعاهاى او صادر شد. اين بار كارآگاهان موفق شدند نوار ويدئويى مورد نظر را كشف كنند. پس از اين كه اظهارات ليدا تأييد شد دخترانش به دادسرا احضار شدند. آنها نيز اظهار داشتند عمويشان در مدتى كه مادرشان زندانى بوده با آنها بشدت بدرفتارى كرده و خانه شان را هم اجاره داده است. در اين مدت هم هيچ پولى به آنها پرداخت نكرده است. بدين ترتيب بازپرس پرونده با تعيين كارشناسان قانونى بار ديگر به طور دقيق موضوع مرگ محسن را تحت بررسى قرار داد. نتايج بررسى كارشناسان كه در گروه هاى سه و چهار نفرى و به طور جداگانه موضوع را بررسى كرده بودند نشان داد محسن به قتل نرسيده بلكه بر اثر از دست دادن كنترل موتوسيكلت بشدت آسيب ديده است. خراش هاى اندام ناحيه راست بدن او هم نشان از برخورد وى با زمين و ساييدگى روى آسفالت دارد. همچنين ضربه مغزى نيز به خاطر اصابت سر وى با جدول سيمانى كنار بزرگراه اعلام شد. بنابراين با اعلام نظر كارشناسان مبنى بر وقوع مرگ بر اثر تصادف، ليدا نيز از اتهام خود تبرئه و قرار منع تعقيبش صادر شد. دختران ليدا هم پس از اطلاع از ماجرا درحالى كه از رفتار گذشته شان شرمنده بودند از مادر عذرخواهى كرده و با راهنمايى هاى بازپرس پرونده خواهان سلب قيموميت از عمويشان شدند. هنگام آزادى ليدا، بازپرس از او پرسيد حالا مى خواهى با عموى بچه هايت كه باعث شد ۳ سال از عمرت را در زندان تلف كنى چه كار كنى ليدا لبخند تلخى زد و گفت: به خدا واگذارش مى كنم. او از همه عادل تر است.
|