|
بررسى ماهيت «فلسفه تطبيقى» در گفت وگو با دكتر حسين كلباسى اشترى، استاد دانشگاه علامه طباطبايى
عبور روح فلسفه از ديوار تاريخ
|
|
|
]ناژين صفوى مقدم]
از سال ها پيش اصطلاح و تعبير فلسفه تطبيقى در ادبيات فلسفى وارد شده و كسانى به مقايسه و تطبيق آراى انديشمندان و اهل فلسفه پرداخته اند، اما تا زمان هانرى كربن - شرق شناس معاصر فرانسوى - كسى به طور جدى در صدد محقق كردن ماهيت و چيستى فلسفه تطبيقى برنيامد. در جامعه ما هرچند ورود اين اصطلاح پيشينه چندان طولانى ندارد ولى جريان فلسفه تطبيقى را با توجه و التفات اخير انديشمندان ايرانى مى توان رو به رشد دانست. اما مى توان پرسيد به راستى فلسفه تطبيقى چيست و آيا تمام مضامين فلسفه تطبيقى ذيل عنوانش خلاصه مى شود يا مفاهيمى وراى واژه و لفظ هم دارد يافتن پاسخ اين پرسش ها مى تواند ما را در به دست آوردن درك صحيحى از ماهيت واقعى فلسفه تطبيقى رهنمون كند. در اين باره با دكتر كلباسى، استاد فلسفه به گفت وگو نشستيم.
* فلسفه تطبيقى چيست و چه برداشت هايى از اين واژه شده است در بدو امر به نظر مى رسد كه فلسفه تطبيقى عبارت است از تطبيق يا مقايسه ميان فلسفه ها. بايد توجه داشت مدت زيادى نيست كه واژه فلسفه تطبيقى به جامعه فارسى زبان معرفى شده است. اين واژه هم مانند واژه هاى ديگر مانند فلسفه هنر، فلسفه دين، فلسفه علم كه پيشوند فلسفه دارند، دريكى - دو دهه اخير در جوامع علمى برسر زبان ها افتاده است. واقعيت اين است كه اين اصطلاح مضامينى دارد يعنى مشتمل بر مفادى است كه صرفا با رجوع به ظاهر آن چندان فهم نمى شود. وقتى مى گوييم چيزى را تطبيق مى دهيم يعنى با لحاظ برخى مشتركات دوامر دست به مقايسه و در واقع تطبيق مى زنيم. در بحث از فلسفه تطبيقى، اگر بخواهيم همين معنا را اعمال كنيم، يعنى ميان دو نظام يا دو سنت فلسفى مشتركاتى را تشخيص دهيم و بر مبناى اين اشتراكات دست به تطبيق بزنيم، آنگاه محذورات و محدوديت هايى از قبيل شرايط تاريخى، بسترهاى عينى و مختصات ويژه هريك از نظام ها و سنت ها جلوه مى كند كه امكان تطبيق را محدود مى سازد. * پس منظور از فلسفه تطبيقى چيست آيا مراد از فلسفه تطبيقى، تطبيق فلسفه ها نيست به طور دقيق فلسفه تطبيقى به معناى تطبيق فلسفه ها، آن هم در معناى اوليه اش نيست. درواقع براى پاسخ به اين پرسش بايد در معناى تطبيق، تدقيق و تأمل كنيم. تطبيق صرفاً برجسته كردن مشتركات نيست. مشتركات در فضايى كه مسبوق به آماده ساختن اذهان باشد، امكان پذير است وگرنه بيان مشتركات در صورتى كه آمادگى روحى آن فراهم نشده تحقق نمى يابد. بنابراين هرچند ذكر مشتركات و تمايزات صرف به منزله يك تتبع نظرى و علمى، فى نفسه ممدوح است؛ و اگر محققى در كار تخصصى خود به وجوه افتراق و اشتراك دو سنت بپردازد، كار مهمى انجام داده است. اما تأكيد بر مفهوم فلسفه تطبيقى آن چنان كه واضعين آن مى انديشند مشروط به شرايطى است كه اگر آن شرايط تحقق پيدا نكند، وقوع فلسفه تطبيقى هم ممتنع است. * اولين بار چه كسى فلسفه تطبيقى را مطرح كرد به عبارت ديگر بنيان گذار فلسفه تطبيقى در غرب و شرق چه كسى بوده است اگرچه عنوان پديدار شناسى و فلسفه تطبيقى و بويژه پيوند ميان اين دو به اواخر قرن نوزدهم بازمى گردد، ولى ظاهراً اين هانرى كربن است كه براى نخستين بار پديدارشناسى و فلسفه تطبيقى را به عنوان يك مقوله مستقل فلسفى مطرح كرد. در جوامع غيرغربى مانند ايران هم آثار اين شرق شناس شهير فرانسوى ترجمه شد و به ميدان تأملات اهل فلسفه آمد. در ايران نمى توانيم از يك شخص خاص به عنوان پيشكسوت فلسفه تطبيقى نام ببريم، چون اين موضوع هنوز در جوامع آكادميك و محافل فلسفى جامعه ما آن قدر جا بازنكرده است. در واقع ما در ابتداى راه هستيم و با كوشش هايى كه اخيراً در اين حوزه انجام شده و درحال انجام است مى توان تصوير روشنى از آينده فلسفه تطبيقى در ايران داشت. * مختصات فلسفه تطبيقى مورد نظر هانرى كربن چه بود آن زمان كه كربن درباره فلسفه تطبيقى بحث مى كرد، به طور مستقيم از تطبيق يعنى برهم نهادن مشتركات دو نظام فلسفى و نماياندن تقارب ظاهرى ميان سنت ها سخن نمى گفت. در حقيقت فلسفه تطبيقى مورد نظر او عبارت بود از امكان محاوره و گفت وگو ميان فلسفه ها يا امكان بحث ميان دو سنت فكرى كه در دو مقتضاى تاريخى و جغرافيايى متمايز قرار داشت. دامنه فلسفه تطبيقى به صرف نظام هاى فلسفى محدود نمى شد، بلكه مى توانست به سنت هاى دينى، فرهنگى، اعتقادى و كلامى هم تسرى كند. به همين جهت بودكه كربن طرح گفت وگوى ميان سنت هاى فلسفى، عرفانى و حكمى و اسلام و مسيحيت يا سنت هاى اسلامى - مسيحى را با توجه به مبانى، آموزه ها و دستاوردها و نتايجش مطرح مى كرد. از همين رو فلسفه تطبيقى مورد نظر او عبارت بود از تأمل در امكان محاوره و استفاده از ظرفيت هاى اين سنت ها براى تحقق امكان هاى موجود. * علت توجه كربن به سنت هاى شرقى از قبيل حكمت اشراق، حكمت متعاليه و مكتب عرفانى ابن عربى چه بود التفات كربن به سنت هاى شرقى به خصوص سنت فلسفى - اشراقى شيخ اشراق و مانند آن يا سنت هاى عرفانى مانند عرفان محى الدين بن عربى يا سنت هاى فلسفى رايج مانند سنت فلسفى حكمت متعاليه از اين بابت بود كه به نظر او در اين سنت ها نوعى امكان فراروى از ظاهر و قشر آموزه ها به منظور رسيدن به يك حقيقت متعالى و فراگير وجود داشت. لذا كوشش او براى اين بود كه نشان دهد كه اگر غرب و شرق فاصله جغرافيايى و تمايز نسبتاً برجسته به لحاظ مختصات تاريخى دارند، درعين حال به لحاظ مبانى فكرى، معنوى و اشراقى در يك حقيقت واحد مشترك اند، يعنى از روحى مشترك و يكسان برخوردارند. از طرفى او فكر مى كرد كه مى تواند با روى آوردن به سنت هاى اشراقى عالم اسلام نمونه اى از اين گفت وگو و محاوره نظرى، فكرى و معنوى را ايجاد كند. * يعنى كربن علاوه بر بررسى اشتراكات حوزه هاى فلسفه، دين و عرفان نوعى پديدارشناسى و هرمنو تيك را هم مدنظر داشت بله، آن چه كه كربن مدنظر داشت نيازمند روش ويژه اى بود كه بتواند نوعى تقرب به اين فضاها را فراهم كند. از نظر او بهترين و البته تنها راه ممكن براى ورود به چنين عرصه اى نگاه پديدار شناسانه بود. كربن از محضر فيلسوفان بزرگى مثل ادموند هوسرل، مارتين هايدگر و اتين ژيلسون بهره گرفته بود و باتوجه به عناصر فكرى اين فيلسوفان به رهيافت جديدى مبنى بر پديدارشناسى كه بتواند منجر به نوعى فهم مبتنى بر تأويل - هرمنوتيك - شود، دست يافت. از ديد او امكان محاوره ميان سنت ها از قبل نگاه پديدارشناسانه به سنت امكان پذير است. در اين جا تذكر اين نكته لازم است كه بر طبق نظر كربن «سنت» هم از قالب متعارف امروز يعنى يك امر ماقبل مدرن و احياناً منسوخ خارج مى شود. يعنى سنت موردنظر او يك امر ايستا و غيرپويا نيست، بلكه مى تواند سرشار از ظرفيت هاى بالقوه و بالفعل، نظرى وعملى براى امكانات آينده باشد. كربن به اين لحاظ فيلسوف و متفكر فارغ از محدوديت هاى مفهومى متفكران امروز بود. او در پى راهى بود كه از نظر مفهومى به تفكر شهودى و ادراك بى واسطه و دريافت حقيقت از طريق نفوذ به معناى پنهان الفاظ و ظواهر، برسد. لذا اقبال او به شيخ اشراق و ابن عربى هم به لحاظ وجود همين ظرفيت هاى بى كران در كلام و آموزه هاى اين حكما بود. از طرف ديگر او گمان مى كرد كه متفكران، قديسان و عارفان غربى از آگوستين تا دنس اسكوتوس و از اكهارت تا بوهمه و از هلدرلين تا هايدگر، حامل يك ظرفيت معنوى ـ فلسفى و عرفانى بسيار فراتر از واقعيت كنونى امروز هستند و از اينجا بود كه وى به موضوع فلسفه تطبيقى به عنوان يك مفر ـ راه ـ نظرى و روحى براى رهايى از معضلات و بحران هاى بشر معاصر توجه نشان داد. * امكان فلسفه تطبيقى چگونه فراهم مى شود واقعيت اين است كه اگر صحبت بر سر امكان فلسفه تطبيقى با چنين محتوا، روش و غايتى باشد، آن امكان در گرو آماده ساختن اذهان و نفوس براى ورود به عرصه گفت وگوى ميان سنت هاست. يعنى شرط اعلى در امكان فلسفه تطبيقى، بستگى به امكان گفت وگوى ميان سنت ها و صاحبان و ساكنان اين سنت ها با يكديگر، دارد. اگر اين امكان فراهم نشود و شرايط محاوره ميان ساكنان اقاليم شرق و غرب و سنت هاى مختلف فراهم نشود. از فلسفه تطبيقى چيزى جز در لفظ و در قالب باقى نخواهد ماند. بسته به تحقق، اراده و آماده شدن اذهان طرف هاى گفت وگوى متعلق به اين سنن، جنبه هاى عملى و نتايج و غايت فلسفه تطبيقى در نوسان خواهد بود. * عبارتى از قول يكى از انديشمندان و صاحب نظران كشورمان در باب فلسفه تطبيقى شنيدم كه بسيار تأمل برانگيز بود؛ «فلسفه تطبيقى راز ماندگارى فلسفه هاست.» نظر شما در اين مورد چيست البته تفسير و تبيين نظر استاد محترمى كه چنين گفته اند كار آسانى نيست. اما محتواى اين سخن دقيقاً به ماهيت و سرشت فلسفه بازمى گردد. سرشت فلسفه چيزى جز جست وجوى دائم، محاوره مستمر و كوشش متداوم نيست. محاوره و تلاش مستمر با فرض عدم تماميت و عدم كمال تحقق پيدا مى كند. وقتى كسى خود را عين حقيقت و حقيقت تام بداند، نمى تواند در ميدان گفت وگو و تعامل وارد شود. عالى ترين نمونه اين تلاش و جست وجوى متداوم را در سقراط حكيم مى بينيم. محاورات سقراطى نمونه اعلى از ديالكتيك فلسفى است. سقراط با شعار انديشيدن و زايش تفكر به ميدان فعاليت فلسفى آمده است. تلقى مخاطبان او در هنگام محاوره اين است كه سقراط براى زدودن جهل به ميدان آمده و بيش از آن كه به علم خود متكى باشد از نادانى خود سخن مى گويد. اساس فلسفه هم مجاهده با جهل مركب بوده و هست. جهل مركب برخلاف جهل بسيط كه قابل درمان است، يا درمان پذير نيست يا بسيار دشوار علاج مى شود. فلسفه و آن دستاورد بزرگ فلسفى يعنى «نياز به دانستن» و در نتيجه ورود به عرصه محاوره و گفت وگو يعنى معامله با خرد هيچ گاه به كم و اندك قانع نمى شود و تنها با اتصال به منبع الوهى و متعالى معرفت سيراب مى شود. با اين وصف فلسفه تطبيقى ترجمان روح تفكر فلسفى و تجسم جان و روان انديشه فلسفى است و اگر امروز فلسفه تطبيقى به مثابه مقوله اى مستقل به ميدان آمده و در مركز التفات و توجه خردمندان قرار گرفته، در واقع به دليل بسط و گسترش بحران دوره معاصر است. بحرانى كه بيش از هرچيز راه محاوره و تعامل را مسدود كرده و نه تنها فكر، بلكه زبان و گفتار زمانه را خشن و زمخت و غيرقابل انعطاف ساخته است. * با توجه به آنچه شما تا اينجا گفتيد آيا مى توان نتيجه گرفت كه فلسفه تطبيقى نوعى گفت وگو است بله، فلسفه تطبيقى گفت وگو است اما نه هر گفت وگويى. گفت وگويى است كه با مبادى خاص خودش كه ميل و عشق بر دانستن است و حقيقت را در سنت هاى گوناگون منتشر مى كند همراه مى شود. با اين وصف هر گفت وگويى نمى تواند مؤدى به تطبيق فلسفى باشد. گفت وگو مى تواند در فضاى معمولى، بى حاصل و احياناً به قصد تغلب ـ تسلط بر ديگرى ـ انجام شود. اما در محاوره فلسفى اراده به تصرف وجود ندارد. در اين نوع گفت وگو اصل بر التفات و تذكر و ورود به ساحت هاى ممكن و مورد غفلت قرار گرفته است. همان طور كه سقراط تنها به تنوير و تذكار اهتمام داشت و بقيه راه را به عهده مخاطب خود وامى گذاشت و همچنان كه ما مى گوييم «العاقل يكفى بالاشاره». در عرصه حكمت و دانش برتر، اشاره به گوش جان خردمند مى نشيند و راه مى برد. * به عنوان آخرين پرسش، با توجه به روند و جريان فلسفه تطبيقى كه از آن بحث شد، آيا فلسفه اسلامى ـ ايرانى در تطبيق با فلسفه غربى، دچار غربى شدن نمى شود رهيافت امثال كربن در فلسفه تطبيقى يعنى عبور و گذار از تفكر تاريخى. اگر ما در بند تفكر تاريخى باشيم، سخن از غربى شدن فلسفه يا شرقى شدن انديشه موجه خواهد بود چرا كه اينها از خصوصيات و عوارض تفكر تاريخى است. اما بر مبناى رهيافت مربوط به فلسفه تطبيقى، مختصات و موانع قومى ـ قبيله اى و در يك كلام ويژگى هاى تاريخى از ميان برداشته مى شود. يعنى ساكنان سرزمين هاى مختلف فارغ از تعلقات تاريخى و البته بر مبناى سنت ويژه خود به ظرفيت تعامل و نوعى ارتباط و كنش متقابل مى انديشند. پس اگر تأثير و تأثرى هم وجود داشته باشد، به معناى استحاله و دگرگونى آموزه ها و باورها نيست؛ و مراد از گفت وگو هم ترك سنت ها و دستكارى و تصرف در اعتقادات و آموزه ها نيست. بلكه به نوعى بازخوانى و روايت پديدارشناسانه سنت است. آنچه در اين ميان كمك شايانى مى كند، بهره گيرى از روش تأويلى يا همان هرمنوتيك است. البته اين تأويل مى تواند در سنن مختلف، تعاريف ويژه اى پيدا كند كه اين خود به مجالى ديگر نيازمند است. با اين وصف، شرط اصلى ورود در ساخت فلسفه تطبيقى، تمسك به روح جوهره تفكر فلسفى است و آن عبارت است از باز نمودن عرصه محاوره واقعى به منظور استعلا و ارتقاى دانش و باز شدن چشم حقيقت بين.
|