|
نگاهى به مجموعه داستان «گره كور» فرهاد كشورى
گفت و گوهاى غبار گرفته!
|
|
|
] يزدان سلحشور]
* يك «چشم ها را باز كرد. مرد ناشناس كنار تخت ايستاده بود و نگاهش مى كرد. مرد ناشناس گفت: «هنوز پشتم داره مى لرزه. شوكه شدم.» فكر كرد: « از چى شوكه شده » بعد حس كرد فريادى مى شنود. مرد ناشناس با تكيه بر كلمه ها گفت: «تو تنها بازمانده اتوبوس هستى.» با تعجب گفت: «اتوبوس كدام اتوبوس » مرد پشت به او به طرف پنجره پرده پوش رفت و گوشه پرده را كنار زد و چند لحظه به بيرون نگاه كرد و بعد گفت: «توى خواب مصنوعى همه ماجرا رو گفتى.» پرده افتاد و او با نگرانى گفت: «كدام ماجرا » مرد ناشناس برگشت رو به او، جلو آمد و كنار تخت ايستاد. گفت: «ماجراى اتوبوس». به آرنج هاش تكيه داد و با تعجب به مرد ناشناس نگاه كرد. مرد ناشناس روى صندلى نشست و گفت: «واقعاً فراموش كردى » به اطرافش نگاه كرد. به جز تختى كه روى آن دراز كشيده بود و يك صندلى، هيچ چيز توى اتاق نبود. گفت: «اما من شما رو نمى شناسم.» و به مرد ناشناس نگاه كرد. مرد ناشناس با خونسردى گفت: «نيازى نيست. چون من شما رو مى شناسم.» «ما با هم سابقه آشنايى...» مرد ناشناس گفت: «طوطى رو به ياد نمى آرين » «طوطى من اصلاً متوجه...» «مردى با طوطى سوار اتوبوس شد. طوطى توى قفس بود و مى گفت: «سلام ، خداحافظ، سلام، خداحافظ » و اين دو كلمه را هى تكرار مى كرد.» نشست، چرخيد و رو به طرف مرد ناشناس گفت: «فكر مى كنم سوءتفاهمى پيش آمده. احتمالاً من رو با كس ديگه اى عوضى گرفتيد.» مرد ناشناس پس سرش را خاراند و گفت: «براى همين به دكتر مراجعه كرديد. درسته » «من صداى پاهايى را از زير پنجره اتاقم مى شنيدم. وقتى خودم را مى رسوندم پشت پنجره و به كوچه نگاه مى كردم كسى رو نمى ديدم.» «توهم.» «توهم نبود يك كارد دستش بود.» «تو كه گفتى كسى رو نمى ديدى.» «تو خواب مى ديدم كارد بزرگى تو دستش بود.» چند لحظه به مرد ناشناس نگاه كرد و گفت: «شايد اين داستان براى كس ديگه اى اتفاق افتاده و ... شايد ساخته ذهن شماست.» مرد ناشناس به پشتى صندلى تكيه داد...» «گره كور» مجموعه داستانى است از فرهاد كشورى كه تا كنون چند اثر در حوزه ادبيات داستانى از وى خوانده ايم؛ متولد ۱۳۲۸. مسلط بر زبان تا حدى كه نه خلاقانه است نه غلط است. كشورى، درست نويس است. «بهانه روايت» را مى شناسد. «انگيزه روايت» را مى شناسد. «پيرنگ» داستانش، كمابيش داراى استحكام است. در پى رمز و راز است و از اين رو، بسيار پيرو توصيه مشهور «بهرام صادقى»: «حتماً داستان هاى پليسى را خوب بخوانيد و از آنها بياموزيد.» مرز واقعيت و دروغ، سرگيجه و خيال، روشنى و تاريكى، افسانه و گزارش در داستان هاى «گره كور»، گاه مخدوش ،گاه غيرقابل تفكيك، گاه در توازن و گاه در جابه جايى جايگاه اند. [اين چيزهايى كه در نگاه نخست، درست به نظر مى رسند اما بعد...!] داستان «اتوبوس»، از همان ابتدا اين رمز و راز را به خواننده منتقل مى كند يا در واقع خواننده را نقل مكان مى دهد به مكانى نامشخص، تاريك، خاموش از هر صدايى مگر صداى گويندگان مكالمات. محيط، استليزه شده استريزه شده است. چنين مكانى، عموماً ناموجود است مگر در ذهن نويسندگان. واقعيت، در اين مكان، «نابود» شده. صداهاى خارجى حذف شده اند. دو صدايى كه به گوش مى رسد در تزاحم هم اند. همديگر را آزار مى دهند. خواننده را آزار مى دهند. صداى ذهنى خواننده را در هم مى ريزند. راستى! يادم رفت كه بپرسم تكليف نويسنده با صداى ذهنى خواننده چيست اين صدا، در «واقع نمايى» داستان عموماً محذوف است همچون صداى كودكى كه در ايستگاه قطار در ساعتى پرازدحام مادرش را صدا مى زند. جيغ مى كشد اما كسى نمى شنود. فرهاد كشورى، كودك را در يك اتاق صداگيرى شده، در يك استوديو ضبط صدا قرار داده و حالا كودك، جيغ مى كشد! اين صدا، صداى دو بازيگر محترم اين نمايشنامه راديويى را محو مى كند مگر اين كه نويسنده قادر باشد كودك را خاموش كند. كودك را قانع كند كه خاموش شود. تزاحم صداهاى بازيگران صحنه اما كودك را آزار مى دهد. «مرد ناشناس به پشتى صندلى تكيه داد و گفت: «داستان يا خيال متعلق به شماست و از پرونده هاى ناخودآگاه ذهن تان بيرون آمده، پرونده اى كه عذابت مى داده و تو آخرين بازمانده مسافران اتوبوس هستى.» «اتوبوس كدام اتوبوس » مرد ناشناس از روى صندلى بلند شد و گفت: «شما بايد هرچه زودتر اين جا رو ترك كنيد.» «بله... مى رم بيرون شايد دنيا به آخر رسيده باشه...» مرد ناشناس دست ها را در جيب ها فرو برد، به او نگاه كرد، لبخند زد و گفت: «نه، تازه اولشه.» كف پاها را گذاشت روى موزاييك هاى خنك اتاق. كفش ها را پا كرد و بلند شد سرپا. مرد ناشناس به در بسته اتاق اشاره كرد. به طرف در رفت و دستگيره در را چرخاند. در باز شد. راهرو درازى روبه رويش بود. رو كرد به مرد ناشناس و گفت: «خداحافظ.» مرد لبخند زد. راهروى طولانى را با شتاب طى كرد، از پله ها پائين رفت و از كنار اتاقك شيشه اى كنار در ورودى گذشت و ميان دو رديف درختان كاج گذشت. هرچه فكر كرد به يادش نيامد كه پيشتر اينجا را ديده باشد. وقتى كه از دروازه بزرگ باغ بيرون مى زد فكر كرد شايد خواب اينجا را ديده باشد... جلو دروازه ايستاد. روبرگرداند و به ساختمان نگاه كرد. عجيب آشنا به نظر مى رسيد. پياده رو جلو ساختمان را گرفت و رفت. اتوبوسى كنار جاده ايستاده بود. از كنار اتوبوس گذشت كه شنيد: «آقا!» ايستاد و رو برگرداند. جوانى با لباس روغنى از كنار اتوبوس گفت: «منتظر شما بوديم.» فكر كرد بايد شاگرد راننده باشد...» آيا با داستانى استعارى روبه روييم كه از شگردهاى داستان هاى معمايى در ان استفاده شده آيا اين همه «گفت و گو» كه تنها فايده وجودى شان «پيچيده» شدن روايت است و پر رمز و راز كننده مسير روايت اند، تنها عامل فريب خواننده اند تا او را قانع كنند كه بايد به خواندن اين داستان، به هر شكل ادامه دهد چون در پايان، جايزه در انتظار اوست مى دانيم كه نويسنده، حق فريب خواننده را ندارد. داستان استعارى نيز با مفاهيم ذهنى مشغول داد و ستد است و بايد آن «معناى ذهنى» تكان دهنده و ويران كننده «ايده هاى نخستين» خواننده، در داستان شكل بگيرد. مى توان البته، هم داستان استعارى داشت هم گفت و گوها را واقع گرايانه پيش برد و به كنش و واكنش شخصيت ها، از ديدى واقع گرايانه نگريست. يعنى هم داستانى استعارى، هم داستانى واقع گرايانه در آن واحد داشت با ساحت هاى معنايى گوناگون همچون آثار بورخس. به نظر مى رسد كه فرهاد كشورى نيز در پى همين منظور است اما آيا با ديالوگ هايى كه پيش و بيش از آن كه در خدمت «تشريح وضعيت» باشند در «رؤياى كتمان پايان داستان»اند توانسته موفق شود گفت: «منتظر من » «بله.» «اشتباه گرفتيد آقا.» «شما بليت رزرو كرده بوديد.» «حتماً اشتباهى شده.» و پشت به شاگرد راننده رفت. دست هايى بازويش را گرفتند و به طرف اتوبوس بردند و از پله ها بالا كشاندند. تقلا مى كرد: «من جايى نمى رم... ولم كنيد.» او را كنار پيرمردى نشاندند. پيرمرد گفت: «آرام باش، داريم مى ريم گردش.» گفت: «فاجعه.» پيرمرد گفت: «چى » دهانش را به گوش پيرمرد نزديك كرد و آهسته گفت: «فاجعه، فاجعه.» پيرمرد خنديد. زن و مرد صندلى جلو باشنيدن كلمه فاجعه سربرگرداندند و به پيرمرد نگاه كردند. مرد با انگشت اشاره چند بار به پيشانى زد. پيرمرد خنديد: «مى دونم... به گردش مى گه فاجعه.» بلند شد. از ميان راهرو اتوبوس جلو رفت. راننده از توى آينه نگاهش كرد. شاگرد راننده از جلوى اتوبوس مى گفت: «آب مى خواى بشين الآن مى آرم...» توى سينه شاگرد راننده ايستاد. شاگرد راننده گفت: «گفتم بشين، الآن آب مى آرم.» شاگرد راننده را كنار زد و به طرف در اتوبوس هجوم برد. دستگيره در را گرفت. راننده كنار كشيد. زد روى ترمز. شاگرد راننده بازويش را گرفت. راننده از پشت فرمان بلند شد، مچ دستش را گرفت و كشيد طرف خودش و توى صورتش گفت: «تو اگر قصد خودكشى دارى، من چه گناهى كردم كه تا عمر دارم بايد جواب پس بدم... برو بشين سرجات... مسافر پير او را برد و نشاند سرجايش. راننده پشت فرمان نشست...» تا همين جا هم مى توان از بسيارى از گفت وگوها صرف نظر كرد. مثل «فاجعه، فاجعه» گفتن هاى بازيگر اصلى صحنه، يا «برو بشين...»هاى شاگرد راننده يا حتى ديالوگ راننده. اصلاً اين آدم بى خبر از همه جا كه چيز زيادى به ياد نمى آورد چرا بايد بگويد: «فاجعه» چرا بايد به فكر آينده نگرى [گذشته نگرى ] باشد «مرد جوانى از آن سوى راهروى اتوبوس گفت: «باغ هاى قشنگى هست كه به عمرت نديدى.» گفت: «مى خوام پياده بشم.» شاگرد راننده گفت: «صبر كن مسافر داريم.» در اتوبوس باز شد. مرد ميانسالى سوار اتوبوس شد. قفس طوطى توى دستش بود. به طوطى خيره شد. گفت: «اين طوطى...» طوطى گفت: «سلام، خداحافظ، سلام، خداحافظ.» لرزى بر تنش نشست. پشت سرش را به پشتى صندلى داد و به تك درخت هاى گريزان كنار جاده نگاه كرد. صداى طوطى را مى شنيد: سلام، خداحافظ، سلام، خداحافظ. * دو خوب است گاهى نويسنده هم خودش را جاى خواننده بگذارد و از خودش بپرسد: «خب! كه چى » به نظر مى رسد كه آن كودك ياد شده، ديگر صدايش بيش از حد بلند است. صداى درونى خواننده عصبانى است. نشانه اى كه نويسنده براى باز كردن گره كور داستان در طى داستانى در اندازه هاى «بسيار كوتاه» يا «كوتاه كوتاه» مثل تله اى انفجارى كار گذاشته، به اندازه يك ترقه هم مفيد فايده نيست! پايان داستان چه چيز را روشن مى كند انگيزه روايت را دليل كنش مرد ناشناس را هويت مرد ناشناس را اصلاً اين آدم ها و اتوبوس يعنى چه اينها سؤالاتى معناطلبانه نيست! چيزى فى الواقع نشان داده نشده. «وضعيت اوليه» حتى به «وضعيت ثانويه» بدل نشده. يك گردش بى دليل در داستانى كه حضور و تولدش بى دليل است. اميدوارم كه نويسنده مدعى «تجسم شكلى بى دليلى» در اين داستان نباشد! * سه «گره كور» داراى ۱۰ داستان است كه ظاهراً [بنايى كه نويسنده در متن و با متن با خواننده مى گذارد] قرار است تجسم «فلاش فيكشن»هاى ايرانى باشد يعنى تا حد ممكن كوتاه، داراى ضربه پايانى، داراى وضعيتى تازه و بكر و غافلگيركننده و ديالوگ هايى بسيار مؤثر در پيشبرد داستان. كشورى، ديالوگ نويس خوبى نيست. شايد مشكل از همين جا شروع مى شود. نويسنده گرچه بر اين اصل واقف است كه ديالوگ بايد ساده و روشن باشد تا از فرط سادگى، توليد استعاره كند اما قادر نيست «سهل و ممتنع» بنويسد. درازه گويى مى كند و اين ديالوگ ها، توان فشرده كردن زمان و مكان، كمك به كنش مندى داستان، تعريف «وضعيت» در كوتاه ترين مسير و... ندارند. اين پاشنه آشيل داستان هاى «كشورى» است. «گفتم: «تو چطور فهميدى » گفت: «خواب ديدم، اما...» گفتم: «اما چه » گفت: «پيرهنت » اشاره كرد به پيرهنم. گفت: «سياه پوشيده بودى.» دلم لرزيد. بعد به خنده گفتم...» خب! كه چه «وضعيت» به «كوتاهى» ساخته شد يا ايده شگفتى وارد داستان شد هفت سطر به هدر شد به اين دليل كه بفهميم «پيراهن سياه» بازيگر صحنه، مى توانسته دليل بر عزا باشد! شايد اگر مشكل «گفت وگو»سازى اين داستان ها حل مى شد و علاقه نويسنده به استعاره هم، كمتر مى شد، اين «متن» طور ديگرى نوشته مى شد! اما... شايد!
|