سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۸ صفر ۱۴۲۹
Tue, Feb 26, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
زنگ اول
نگاهى به مجموعه داستان «گره كور» فرهاد كشورى
دو نگاه به فيلم ميروش
نگاهى به مجموعه داستان «گره كور» فرهاد كشورى
گفت و گوهاى غبار گرفته!
349866.jpg
] يزدان سلحشور]

* يك
«چشم ها را باز كرد. مرد ناشناس كنار تخت ايستاده بود و نگاهش مى كرد. مرد ناشناس گفت: «هنوز پشتم داره مى لرزه. شوكه شدم.» فكر كرد: « از چى شوكه شده » بعد حس كرد فريادى مى شنود. مرد ناشناس با تكيه بر كلمه ها گفت: «تو تنها بازمانده اتوبوس هستى.» با تعجب گفت: «اتوبوس كدام اتوبوس » مرد پشت به او به طرف پنجره پرده پوش رفت و گوشه پرده را كنار زد و چند لحظه به بيرون نگاه كرد و بعد گفت: «توى خواب مصنوعى همه ماجرا رو گفتى.» پرده افتاد و او با نگرانى گفت: «كدام ماجرا » مرد ناشناس برگشت رو به او، جلو آمد و كنار تخت ايستاد. گفت: «ماجراى اتوبوس». به آرنج هاش تكيه داد و با تعجب به مرد ناشناس نگاه كرد. مرد ناشناس روى صندلى نشست و گفت: «واقعاً فراموش كردى » به اطرافش نگاه كرد. به جز تختى كه روى آن دراز كشيده بود و يك صندلى، هيچ چيز توى اتاق نبود. گفت: «اما من شما رو نمى شناسم.» و به مرد ناشناس نگاه كرد. مرد ناشناس با خونسردى گفت: «نيازى نيست. چون من شما رو مى شناسم.»
«ما با هم سابقه آشنايى...»
مرد ناشناس گفت: «طوطى رو به ياد نمى آرين »
«طوطى من اصلاً متوجه...»
«مردى با طوطى سوار اتوبوس شد. طوطى توى قفس بود و مى گفت: «سلام ، خداحافظ، سلام، خداحافظ » و اين دو كلمه را هى تكرار مى كرد.»
نشست، چرخيد و رو به طرف مرد ناشناس گفت: «فكر مى كنم سوءتفاهمى پيش آمده. احتمالاً من رو با كس ديگه اى عوضى گرفتيد.»
مرد ناشناس پس سرش را خاراند و گفت: «براى همين به دكتر مراجعه كرديد. درسته »
«من صداى پاهايى را از زير پنجره اتاقم مى شنيدم. وقتى خودم را مى رسوندم پشت پنجره و به كوچه نگاه مى كردم كسى رو نمى ديدم.»
«توهم.»
«توهم نبود يك كارد دستش بود.»
«تو كه گفتى كسى رو نمى ديدى.»
«تو خواب مى ديدم كارد بزرگى تو دستش بود.»
چند لحظه به مرد ناشناس نگاه كرد و گفت: «شايد اين داستان براى كس ديگه اى اتفاق افتاده و ... شايد ساخته ذهن شماست.»
مرد ناشناس به پشتى صندلى تكيه داد...»
«گره كور» مجموعه داستانى است از فرهاد كشورى كه تا كنون چند اثر در حوزه ادبيات داستانى از وى خوانده ايم؛ متولد ۱۳۲۸. مسلط بر زبان تا حدى كه نه خلاقانه است نه غلط است. كشورى، درست نويس است. «بهانه روايت» را مى شناسد. «انگيزه روايت» را مى شناسد. «پيرنگ» داستانش، كمابيش داراى استحكام است. در پى رمز و راز است و از اين رو، بسيار پيرو توصيه مشهور «بهرام صادقى»: «حتماً داستان هاى پليسى را خوب بخوانيد و از آنها بياموزيد.»
مرز واقعيت و دروغ، سرگيجه و خيال، روشنى و تاريكى، افسانه و گزارش در داستان هاى «گره كور»، گاه مخدوش ،گاه غيرقابل تفكيك، گاه در توازن و گاه در جابه جايى جايگاه اند. [اين چيزهايى كه در نگاه نخست، درست به نظر مى رسند اما بعد...!] داستان «اتوبوس»، از همان ابتدا اين رمز و راز را به خواننده منتقل مى كند يا در واقع خواننده را نقل مكان مى دهد به مكانى نامشخص، تاريك، خاموش از هر صدايى مگر صداى گويندگان مكالمات. محيط، استليزه شده استريزه شده است. چنين مكانى، عموماً ناموجود است مگر در ذهن نويسندگان. واقعيت، در اين مكان، «نابود» شده. صداهاى خارجى حذف شده اند. دو صدايى كه به گوش مى رسد در تزاحم هم اند. همديگر را آزار مى دهند. خواننده را آزار مى دهند. صداى ذهنى خواننده را در هم مى ريزند. راستى! يادم رفت كه بپرسم تكليف نويسنده با صداى ذهنى خواننده چيست اين صدا، در «واقع نمايى» داستان عموماً محذوف است همچون صداى كودكى كه در ايستگاه قطار در ساعتى پرازدحام مادرش را صدا مى زند. جيغ مى كشد اما كسى نمى شنود. فرهاد كشورى، كودك را در يك اتاق صداگيرى شده، در يك استوديو ضبط صدا قرار داده و حالا كودك، جيغ مى كشد! اين صدا، صداى دو بازيگر محترم اين نمايشنامه راديويى را محو مى كند مگر اين كه نويسنده قادر باشد كودك را خاموش كند. كودك را قانع كند كه خاموش شود. تزاحم صداهاى بازيگران صحنه اما كودك را آزار مى دهد.
«مرد ناشناس به پشتى صندلى تكيه داد و گفت: «داستان يا خيال متعلق به شماست و از پرونده هاى ناخودآگاه ذهن تان بيرون آمده، پرونده اى كه عذابت مى داده و تو آخرين بازمانده مسافران اتوبوس هستى.»
«اتوبوس كدام اتوبوس »
مرد ناشناس از روى صندلى بلند شد و گفت: «شما بايد هرچه زودتر اين جا رو ترك كنيد.»
«بله... مى رم بيرون شايد دنيا به آخر رسيده باشه...»
مرد ناشناس دست ها را در جيب ها فرو برد، به او نگاه كرد، لبخند زد و گفت: «نه، تازه اولشه.»
كف پاها را گذاشت روى موزاييك هاى خنك اتاق. كفش ها را پا كرد و بلند شد سرپا.
مرد ناشناس به در بسته اتاق اشاره كرد.
به طرف در رفت و دستگيره در را چرخاند. در باز شد. راهرو درازى روبه رويش بود. رو كرد به مرد ناشناس و گفت: «خداحافظ.»
مرد لبخند زد.
راهروى طولانى را با شتاب طى كرد، از پله ها پائين رفت و از كنار اتاقك شيشه اى كنار در ورودى گذشت و ميان دو رديف درختان كاج گذشت. هرچه فكر كرد به يادش نيامد كه پيشتر اينجا را ديده باشد. وقتى كه از دروازه بزرگ باغ بيرون مى زد فكر كرد شايد خواب اينجا را ديده باشد... جلو دروازه ايستاد. روبرگرداند و به ساختمان نگاه كرد. عجيب آشنا به نظر مى رسيد. پياده رو جلو ساختمان را گرفت و رفت. اتوبوسى كنار جاده ايستاده بود. از كنار اتوبوس گذشت كه شنيد: «آقا!» ايستاد و رو برگرداند. جوانى با لباس روغنى از كنار اتوبوس گفت: «منتظر شما بوديم.» فكر كرد بايد شاگرد راننده باشد...»
آيا با داستانى استعارى روبه روييم كه از شگردهاى داستان هاى معمايى در ان استفاده شده آيا اين همه «گفت و گو» كه تنها فايده وجودى شان «پيچيده» شدن روايت است و پر رمز و راز كننده مسير روايت اند، تنها عامل فريب خواننده اند تا او را قانع كنند كه بايد به خواندن اين داستان، به هر شكل ادامه دهد چون در پايان، جايزه در انتظار اوست مى دانيم كه نويسنده، حق فريب خواننده را ندارد. داستان استعارى نيز با مفاهيم ذهنى مشغول داد و ستد است و بايد آن «معناى ذهنى» تكان دهنده و ويران كننده «ايده هاى نخستين» خواننده، در داستان شكل بگيرد. مى توان البته، هم داستان استعارى داشت هم گفت و گوها را واقع گرايانه پيش برد و به كنش و واكنش شخصيت ها، از ديدى واقع گرايانه نگريست. يعنى هم داستانى استعارى، هم داستانى واقع گرايانه در آن واحد داشت با ساحت هاى معنايى گوناگون همچون آثار بورخس.
به نظر مى رسد كه فرهاد كشورى نيز در پى همين منظور است اما آيا با ديالوگ هايى كه پيش و بيش از آن كه در خدمت «تشريح وضعيت» باشند در «رؤياى كتمان پايان داستان»اند توانسته موفق شود
گفت: «منتظر من »
«بله.»
«اشتباه گرفتيد آقا.»
«شما بليت رزرو كرده بوديد.»
«حتماً اشتباهى شده.»
و پشت به شاگرد راننده رفت.
دست هايى بازويش را گرفتند و به طرف اتوبوس بردند و از پله ها بالا كشاندند. تقلا مى كرد: «من جايى نمى رم... ولم كنيد.» او را كنار پيرمردى نشاندند. پيرمرد گفت: «آرام باش، داريم مى ريم گردش.» گفت: «فاجعه.» پيرمرد گفت: «چى » دهانش را به گوش پيرمرد نزديك كرد و آهسته گفت: «فاجعه، فاجعه.» پيرمرد خنديد. زن و مرد صندلى جلو باشنيدن كلمه فاجعه سربرگرداندند و به پيرمرد نگاه كردند. مرد با انگشت اشاره چند بار به پيشانى زد.
پيرمرد خنديد: «مى دونم... به گردش مى گه فاجعه.» بلند شد. از ميان راهرو اتوبوس جلو رفت. راننده از توى آينه نگاهش كرد. شاگرد راننده از جلوى اتوبوس مى گفت: «آب مى خواى
بشين الآن مى آرم...» توى سينه شاگرد راننده ايستاد. شاگرد راننده گفت: «گفتم بشين، الآن آب مى آرم.» شاگرد راننده را كنار زد و به طرف در اتوبوس هجوم برد. دستگيره در را گرفت. راننده كنار كشيد. زد روى ترمز. شاگرد راننده بازويش را گرفت. راننده از پشت فرمان بلند شد، مچ دستش را گرفت و كشيد طرف خودش و توى صورتش گفت: «تو اگر قصد خودكشى دارى، من چه گناهى كردم كه تا عمر دارم بايد جواب پس بدم... برو بشين سرجات... مسافر پير او را برد و نشاند سرجايش. راننده پشت فرمان نشست...»
تا همين جا هم مى توان از بسيارى از گفت وگوها صرف نظر كرد. مثل «فاجعه، فاجعه» گفتن هاى بازيگر اصلى صحنه، يا «برو بشين...»هاى شاگرد راننده يا حتى ديالوگ راننده. اصلاً اين آدم بى خبر از همه جا كه چيز زيادى به ياد نمى آورد چرا بايد بگويد: «فاجعه» چرا بايد به فكر آينده نگرى [گذشته نگرى ] باشد
«مرد جوانى از آن سوى راهروى اتوبوس گفت: «باغ هاى قشنگى هست كه به عمرت نديدى.»
گفت: «مى خوام پياده بشم.»
شاگرد راننده گفت: «صبر كن مسافر داريم.»
در اتوبوس باز شد. مرد ميانسالى سوار اتوبوس شد. قفس طوطى توى دستش بود. به طوطى خيره شد. گفت: «اين طوطى...» طوطى گفت: «سلام، خداحافظ، سلام، خداحافظ.» لرزى بر تنش نشست. پشت سرش را به پشتى صندلى داد و به تك درخت هاى گريزان كنار جاده نگاه كرد. صداى طوطى را مى شنيد: سلام، خداحافظ، سلام، خداحافظ.
* دو
خوب است گاهى نويسنده هم خودش را جاى خواننده بگذارد و از خودش بپرسد: «خب! كه چى » به نظر مى رسد كه آن كودك ياد شده، ديگر صدايش بيش از حد بلند است. صداى درونى خواننده عصبانى است. نشانه اى كه نويسنده براى باز كردن گره كور داستان در طى داستانى در اندازه هاى «بسيار كوتاه» يا «كوتاه كوتاه» مثل تله اى انفجارى كار گذاشته، به اندازه يك ترقه هم مفيد فايده نيست!
پايان داستان چه چيز را روشن مى كند انگيزه روايت را دليل كنش مرد ناشناس را هويت مرد ناشناس را اصلاً اين آدم ها و اتوبوس يعنى چه
اينها سؤالاتى معناطلبانه نيست! چيزى فى الواقع نشان داده نشده. «وضعيت اوليه» حتى به «وضعيت ثانويه» بدل نشده. يك گردش بى دليل در داستانى كه حضور و تولدش بى دليل است. اميدوارم كه نويسنده مدعى «تجسم شكلى بى دليلى» در اين داستان نباشد!
* سه
«گره كور» داراى ۱۰ داستان است كه ظاهراً [بنايى كه نويسنده در متن و با متن با خواننده مى گذارد] قرار است تجسم «فلاش فيكشن»هاى ايرانى باشد يعنى تا حد ممكن كوتاه، داراى ضربه پايانى، داراى وضعيتى تازه و بكر و غافلگيركننده و ديالوگ هايى بسيار مؤثر در پيشبرد داستان.
كشورى، ديالوگ نويس خوبى نيست. شايد مشكل از همين جا شروع مى شود. نويسنده گرچه بر اين اصل واقف است كه ديالوگ بايد ساده و روشن باشد تا از فرط سادگى، توليد استعاره كند اما قادر نيست «سهل و ممتنع» بنويسد. درازه گويى مى كند و اين ديالوگ ها، توان فشرده كردن زمان و مكان، كمك به كنش مندى داستان، تعريف «وضعيت» در كوتاه ترين مسير و... ندارند. اين پاشنه آشيل داستان هاى «كشورى» است.
«گفتم: «تو چطور فهميدى »
گفت: «خواب ديدم، اما...»
گفتم: «اما چه »
گفت: «پيرهنت »
اشاره كرد به پيرهنم.
گفت: «سياه پوشيده بودى.»
دلم لرزيد. بعد به خنده گفتم...»
خب! كه چه «وضعيت» به «كوتاهى» ساخته شد يا ايده شگفتى وارد داستان شد هفت سطر به هدر شد به اين دليل كه بفهميم «پيراهن سياه» بازيگر صحنه، مى توانسته دليل بر عزا باشد!
شايد اگر مشكل «گفت وگو»سازى اين داستان ها حل مى شد و علاقه نويسنده به استعاره هم، كمتر مى شد، اين «متن» طور ديگرى نوشته مى شد! اما... شايد!
دو نگاه به فيلم ميروش
در جنگل زندگى
349857.jpg
] وصال روحانى]

۱ پدر ميروش خانواده اش را ترك كرده و از بالكان جنگ زده گريخته و به نروژ آمده و آنجا رستورانى را داير كرده و پولدار شده، اما ميروش او را مى يابد تا تكيه گاهى داشته باشد
«ميروش» فيلمى از نروژ كه در جشنواره امسال فيلم فجر در تهران به نمايش در آمد، سومين كار بلند ماريوس هولت به حساب مى آيد. هولت ابتدا در مدرسه بين المللى فيلم لندن درس اين رشته را خواند و سپس فيلم هاى «بر قلب من صليب بكش» و «اميد به مرگ» را ساخت كه هر دو جوايزى را بردند. او آن گاه يك كمپانى توليد فيلم به نام «۴‎/۵» را با هميارى سه همكارش ساخت و از اين طريق فيلم «پروازهاى اژدها» را هم رو كرد.
در اين حدفاصل او تبديل به يكى از پيشروان صنعت ساخت فيلم هاى تبليغاتى در نروژ شد. سرانجام در ابتداى آبان ماه امسال «ميروش» برنده جايزه نخست در جشنواره بين المللى فيلم مانهايم آلمان شد و اين فيلم پيش از جشنواره فجر، در چند فستيوال ديگر هم به اكران درآمده است.
***
ميروش رو به برادر بزرگش مى كند و مى گويد: «مرا بگير.» اين طلب كمك، به سبب وضعيت خاصى است كه ميروش ۱۵ ساله در تقابل با پسران بزرگتر از خود در منطقه اى از كوزوو دارد و از اذيت و آزار آنها بيمناك است. ميروش (با بازى نظيف موارمى) نمى داند چگونه از چنگ آنها بگريزد، اما خاطرات و نكاتى خاص او را دلگرم مى سازند.
از اينجا فيلمساز ما را به سال ها پيش منتقل مى كند و به آن زمان كه بكيم ( با بازى انريكو لو ورسو) راهش را از منطقه بالكان در دل اروپا به نروژ در شمال اين قاره باز كرده و آنجا يك رستوران را داير ساخته و با روحيات محكم و عزم آهنين خود به توفيق هايى دست يافته و پولدار شده و در هر حال يك زندگى جديد و موفق را براى خود پى ريخته است.
مسائل متفاوتى فراروى او وجود دارد و هولست با هنرمندى توانسته است آنها را به نمايش بگذارد و وجوهى جالب را در مسير قصه گويى پرشكوهش به تصوير بكشد.
ميروش، پسر چنين موجودى است. او ۱۵ سال دارد، اما چهره اش مثل ۱۰ ساله ها است و كارها و حركاتش ۲۰ ساله ها را به ذهن مى آورد. يك روز برادر بزرگش كه آن همه به او تكيه داشته است، كشته مى شود و او چاره اى ندارد جز اين كه به سمت پدرى قدم بردارد كه مدت ها است دور و بر خود نمى بيند و وى را از دست رفته مى انگارد و اگر هم او پيدا نشود، وى بايد چهره اى پدرگونه را بيابد تا در پناه و سايه او كمبودهاى زندگى اش را پوشش بدهد. او به حركت در مى آيد و به سمت شمال اروپا (نروژ) مى رود و آنجا مرد راهنماى گمشده خود را مى يابد.
نكته جالب اينجا است كه ميروش حقيقت وجودى و كاراكتر اصلى اش را بر پدر خود آشكار نمى سازد و بدون گفتن حقيقت به او وارد مسير زندگى و دنياى وى مى شود. آشنايى با «پدر بازيافته»، باعث مى شود ميروش او را بيشتر تحسين كند و از وى الگوبردارى كند، اما هنوز هم نمى داند كه بكيم سال ها پس از مهاجرت از اروپاى جنگ زده (بالكان) به شمال قاره، هنوز نتوانسته است با حقايق و مشكلات مهاجران كنار بيايد و در محيط حل و يكى از آنها (نروژى ها) شود و احساس غربت نكند. بكيم نيز بدون اين كه بداند با پسر حقيقى اش صحبت مى كند، به او راه هاى مختلف رستوران دارى و سرو كردن غذا براى مشترى ها را توضيح مى دهد. با اين حال وى نمى تواند (و يا نمى خواهد) همان حالت پدرگونه اى را كه ميروش از او مى خواهد، براى وى داشته باشد. بكيم به صراحت به پسرى كه نمى داند از آن اوست، مى گويد: «من خانواده اى ندارم و واقعاً تنها هستم.»
ميروش بيشتر به تضادها و برخوردها كشيده مى شود و حتى وقتى در بسكتبال ماهرتر و كوشاتر مى شود، بيشتر با اين هدف است كه رقبايش را ببرد و پولى ولو اندك را به جيب بزند و حتى يك ساعت مچى را از محل مى ربايد تا آن را آب كند. با وجود اين، هر حركت او در تضاد با چيزهايى قرار دارد كه در وجود وى هست. او اداى نوجوانان مستحكم و جدى را در مى آورد، اما در دل آرزوى آرامش و خوش كردارى را دارد و مى خواهد فقط پسر بكيم باشد و به او تكيه كند و وارد جنگل زندگى نشود و چون اين عامل را نمى يابد بكيم او را پس مى زند، بيش از پيش آشفته و نا اميد مى شود.
نظيف موارمى اين رل را با احساس بازى مى كند و همان قدر پراشتباه نشان مى دهد كه ميروش بايد باشد. انريكو لو ورسو نيز كه تبديل به يكى از بهترين بازيگران سينماى ايتاليا شده، به ياد نمايش فراموش نشدنى اش در فيلم تحسين شده «كودكان ربوده شده» رل محوله به خود را با همان هنرمندى و رمز و رازى ايفا مى كند كه در سال هاى اخير به وى شهرت و اعتبار بخشيده است.
آنهايى كه بسيار خوشبين اند، معتقدند «ميروش» در نقاط اوج خود ضرب كارهاى مارتين اسكورسيسى و عمق اپرايى كارهاى فرانسيس فورد كاپولايى و بهتر بگوييم داستان هاى خيانت خانوادگى و گنگسترى وى را دارد، بخصوص كه در «ميروش» با حضور گنگسترهاى آلبانى هم مواجه هستيم كه مى كوشند منطقه را قبضه كنند و كسب و كار بكيم را از دستش به در آورند. حتى اگر قياس هاى فوق را افراطى بدانيم، بايد متذكر شويم كه «ميروش» يادآور عظمت اجتماعى كارهايى مثل «Lamerica» ساخته جيانى امه ليوى ايتاليايى و يا مهاجران يان تروئل است و غربت «شرق بهشت» اليا كازان را به ياد مى آورد. هرچند خود هولست گفته است: «آن چه مرا به سمت داستان زندگى مهاجران و بويژه اهالى بالكان در نروژ كشاند، مواجهه شخصى ام با آنها بود و دشوارى هايى بود كه در زندگى شان ديدم. پدرى را ديدم كه در آلمان تك افتاده است و دائماً كار مى كند و پولش را براى خانواده خود در كرواسى پست مى كند. آن داستان ها در ذهن من ماند. از طرف ديگر پدر من مثل پدر ميروش وقتى كودكى بيش نبودم، ما را ترك گفت و رفت، بنابراين تمام عناصر اين قصه در من بودند و فقط نياز به پرورش داشتند.»

سرگردانى مخاطب

] پيمان شوقى]

۲ فيلم بسيار تحسين شده ماريوس هولست كه در بسيارى از جشنواره هاى سينمايى امسال به نمايش درآمده و توفيقاتى نيز از لحاظ كسب عناوين و جوايز هنرى اروپا داشته، مانند اغلب آثار سينمايى اسكانديناوى كه تا به حال ديده ايم، توجه خود را مشخصاً معطوف به وضعيت مهاجران غير قانونى كرده است. ميروش قهرمان فيلم پسربچه نوجوانى است كه از دل جهنم جنگ زده بالكان با سوداى يافتن پدر گمشده اش و زندگى در كنار او راهى «اسلو» شهر آرزوهاى برادر بزرگ تر مرحومش شده، اما پس از يافتن او ناچار به پذيرش واقعيت هاى تلخ فراوانى مى شود كه جزئيات فيلمنامه را تشكيل مى دهند.فيلم در نگاه نخست اثرى براى نوجوانان ارزيابى مى شود. صرف نظر از سن و سال قهرمان داستان، اصولاً نوع قصه پردازى و شيوه هاى به كار رفته در تصويرسازى هاى اين قصه يادآور گرايش هاى رايج در سينماى كودك و نوجوان است. گذر از منطق واقعگرايانه در ترسيم مصائب واقعى آدم ها (از قبيل گذر از مرز، يافتن رستوران پدر تنها از روى يك عكس در پايتختى اروپايى و پايان بندى بى جهت اميدوارانه فيلم على رغم سير تلخ و سياه اتفاقات) و مكث زياد روى سرخوشى ها و لحظات شيرين زندگى ميروش از بارزترين نشانه هاى اين گرايش است، اما از طرف ديگر طرح صريح و بى پرده جريانات نامناسب براى اين طيف سنى بدون ترديد نمايش فيلم را براى نوجوانان با محدوديت قاطع مواجه خواهد كرد.در اين ميان تماشاگر بلاتكليف مى ماند كه بايد شاهد يك درام واقع گرايانه از حقايق تلخ، ولى پنهان جارى در شهرهاى اروپايى باشد و يا فيلمى در ستايش تلاش و ايثار و خانواده و اين ها - با هدف مخاطب نوجوان - ببيند. فيلم ماريوس هولست مى خواهد هم اين باشد و هم آن و در عين حال هيچ كدام هم نيست، خصوصاً كه پايان سر هم بندى شده فيلم درست در جايى كه طبق منطق روايى داستان و قانون چشم در برابر چشم مافياى محلى قاعدتاً بايد ميروش در مقابل چشمان پدرش كشته شود، شاهد عذرخواهى مؤدبانه پدر و انتقال او به ماشين سركرده باند هستيم و بلافاصله در سكانس بعد ميروش را در شهر و خيابان زادگاهش، جوياى مادر و - لحظاتى بعد - در آغوش او مى بينيم. گويى كه انگيزه اصلى سفر ميروش (كه مادر را عامل تمام بدبختى هاى خودش و مرگ برادرش مى داند و از او نفرت دارد) به كل فراموش شده و يا آپاراتچى گيج سينما، تكه اى از فيلم ديگرى را در پايان نسخه اصلى پخش كرده باشد! در صراحت فيلم بابت صحنه هاى نامناسبش همين بس كه تماشاگران جشنواره فيلم فجر جز خشونت هاى فيلم، باقى صحنه ها را نمى بينند و از جمله در پايان سكانسى از اواخر فيلم - جايى كه ميروش به جاى بازگشت به وطن، بر مى گردد تا راز جنايت پدر را فاش كند - به ناگاه پس از فرار پدر عروس خانمى حيران و نگران بر پرده نزول اجلال مى كنند كه ظاهراً چشم به دنبال پدر ميروش دارند كه تا اينجاى فيلم اثرى از ايشان - به جز چند پرش ناگهانى در ميانه سكانس هاى داخلى رستوران - نديده بوديم!اما صرف نظر از ايرادات روايى، سبك بصرى فيلم به همراه استفاده بجا از توانايى بازيگران ظرفيت خوبى براى ارتباط با درون مايه اصلى اش فراهم مى كند. پرده عريض فيلم همانقدر كه در بخش آغازين در كار خلق تصاوير لخت از شهرهاى نيمه ويران بالكان و فقدان امكانات مردم آنجاست، در ورود ميروش به اسلو، تصويرگر عظمت شهر بزرگ از ديد نوجوان غريبه است و به مرور حاوى تمام تلخى ها و سياهى هاى جارى در روابط اجتماعى آدم هاى قصه مى شود. ظرافت هاى سينمايى فراوان به كار رفته در فيلمنامه كه در اجرا هم به خوبى درآمده اند، مثل شيوه اى كه ميروش خود را به پدر مى شناساند يا حضور عنصر آب در تمام بخش هايى كه پيوند ميان آن دو دچار تعميق و تحول مى شود - شامل باران در شب اول ورود ميروش، چكه كردن شير دستشويى در اولين شب پناه يافتن او، فصل كنار دريا و شنا ياد گرفتن، درگيرى با جوانك باج گير و كشتن او با استفاده از لوله آب، غرق كردن جسد او در درياچه و سرانجام هم خداحافظى پايانى در زير باران - كه عصيانى عليه نقش مذهبى اسطوره «پدر» هم هست ـ در كنار تم اصلى فيلم كه افشاگر چهره واقعى زندگى در شهرهاى بزرگ براى شهروندان درجه دو و سه باشد، باعث غناى بيشتر بر اثر افزودن لايه هاى بيشتر به داستان كليشه اى آن است. بازى خوب بازيگر نوجوان فيلم بدون شك از نقاط اوج فيلم به حساب مى آيد كه به خوبى رنج درونى حاصل از كشيدن بار خشونت ها و گناهان نسل قبل از خود را منعكس مى كند و همانقدر كه در ميان همسالان و اجتماع سرتق و شر جلوه مى كند، در مقابل خشونت محض مستأصل و درمانده مى شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |