|
از من بپرس
|
|
|
|
تصميـــــم كبــرى
|
|
|
|
مى توان به جاى خجالت كشيدن و حرف نزدن، به فكر راه حل بود
|
|
|
|
|
از من بپرس
چرا يك پاى ما بزرگ تر است
]فهيمه فرح خواه]
اگر به دقت پاهاى خود را اندازه بگيريد، متوجه مى شويد كه پاى راست اندكى بزرگ تر از پاى چپ است آيا مى دانيد چرا وضع طبيعى بدن ما كاملاً متقارن نيست. بين سمت چپ و راست بدن اندكى تفاوت در اندازه وجوددارد. اگر به دقت نگاه كنيد، متوجه خواهيد شد كه سمت راست صورت ما اندكى از سمت چپ بزرگ تر است.قلب در سمت چپ و كبد در سمت راست بدن قرار دارد. ساختمان داخلى بدن در توازن كامل نيست. به همين علت است كه رشد استخوان ها اندكى بدون تقارن است. تقارن نداشتن بدن به روش هاى مختلفى بر روى ما تأثير مى گذارد. به همين علت است كه وقتى چشم خود را مى بنديم، قادر نخواهيم بود كه در خط مستقيم حركت كنيم و به علت تقارن نداشتن ساختمان بدن، در يك مسير دايره اى حركت مى كنيم.حال اين سؤال پيش مى آيد كه چرا اعضاى راست بدن بزرگ تر از اعضاى چپ بدن است. گرچه نمى شود دراين باره نظرى قطعى داد، اما دانشمندان بر اين عقيده اند كه اكثر مردم از اعضاى راست بدن خود بيشتر استفاده مى كنند تا چپ و اين امر موجب مى شود كه اعضاى راست بدنشان بيشتر از اعضاى چپ بدنشان رشد كند. فقط ۴ درصد مردم چپ دست اند.
|
|
|
|
|
تصميـــــم كبــرى
روزى كه فهميدم بزرگ شده ام و مى توانم تصميم هاى بزرگ بگيرم
|
|
|
]اشرف زرين]
اصلاً حوصله نداشتم. از همان روز شنبه اول هفته حوصله نداشتم چون از خانه تكانى عيد بدم مى آمد و مامان از اول هفته كار خانه تكانى را شروع كرده بود. او مى گويد فرشته هاى خير و بركت به خانه هايى مى روند كه تميز باشد پس بايد حتماً خانه را تميز كرد. اين طور روزها همه چيز به هم مى ريخت و گذشته از اين، گاهى مجبور بودى به جاى شام و ناهار، حاضرى بخورى چون مامان سرش شلوغ بود و گاهى وقت غذا پختن نداشت. اين بود كه يكشنبه، دمغ، رفتم توى كلاس. غزاله دوستم پرسيد: «چى شده » گفتم: «باز هم خانه تكانى شروع شد.» گفت: «خانه تكانى اوقات تلخى داره » گفتم: «خب معلومه، همه چيز به هم ريخته و تا سروكله ات پيدا مى شود، كلى كار از تو مى خواهند. اين را ببر، آن را بياور.» اين يكى را بهانه آوردم. آخر، مامان كار زيادى از من نمى خواهد تا به درس و مشقم برسم. غزاله گفت: «اتفاقاً من از روزهاى خانه تكانى خوشم مى آيد. زن دايى، خاله و دو تا عمه هايم مى آيند كمك ما و خانه يكى، دو روزه آنقدر تميز مى شود كه در و ديوارش هم برق مى زند. ما هم مى رويم خانه آنها. اين طورى هم به ما خوش مى گذرد و هم خانه ها تميز مى شوند. نمى دانى چه كيفى دارد وقتى چيزى را كه چند وقت پيش گم كرده بودى يا عروسك دوره بچگى ات يا يك آلبوم قديمى را پيدا مى كنى يا وقتى با بچه هاى فاميل طرح مى دهى كه مثلاً دكور اتاق يا پذيرايى را چطور عوض كنى يا كنار وسايل تازه شسته جمع مى شويد و با هم يك فنجان چاى مى خوريد و حرف مى زنيد.»از حرف هاى غزاله خوشم آمده بود. اما بعد كه يادم افتاد فقط يك خاله دارم كه او هم در شهرستان است، غصه ام گرفت. گفتم: «ولى ما فاميل نداريم.» غزاله گفت: «دوست دارى كه به مادرم بگويم يك روز بياييم خانه شما » دوست داشتم از خدا مى خواستم! آنقدر ذوق زده شده بودم كه نمى توانستم توى كلاس بمانم. حواسم فقط به زنگ آخر بود. بعد از خوردن زنگ، نمى دانم چطور خودم را به خانه رساندم. وقتى موضوع را به مادرم گفتم، گفت: «نه»، گفتم: «چرا ما كه با آنها رفت و آمد خانوادگى داريم. مگر خودت نگفتى مثل فاميليم.» اما مادر گفت: «خوب نيست ديگران را به زحمت بيندازيم.» اما عصر كه مادر غزاله به خانه ما تلفن زد و با مادرم صحبت كرد، او هم قبول كرد. قرار شد پنجشنبه، مادر غزاله و چند نفر از فاميل شان بيايند خانه ما و در خانه تكانى به مادر كمك كنند.پنجشنبه وقتى به همراه غزاله به خانه رسيدم، صداى خنده مادرها بلند بود. مادرم خيلى خوشحال به نظر مى رسيد. مادر غزاله، عمه، خاله و دخترخاله اش خانه ما بودند. غزاله فورى كيفش را گذاشت زمين و به كمك بزرگترها رفت. من هم همين كار را كردم. تا به حال از كار كردن در خانه اين همه لذت نبرده بودم. شب، با اين كه همه خسته شده بودند، اما پرانرژى و شاداب بودند. تقريباً همه خانه تميز شده بود، به جز اتاق من كه فقط پرده هايش شسته شده بود و انبارى. بابا كه تازه رسيده بود خانه، از مهمان ها خيلى تشكر كرد و گفت كه انبارى را خودش تميز خواهد كرد. مهمان ها كه رفتند، فكرى به ذهنم رسيد. روى كاغذى نوشتم: «ورود ممنوع، بخصوص مامان» و آن را چسباندم پشت در اتاقم. وسايلى كه لازم داشتم را يواشكى بردم توى اتاق. بعد ساعت را كوك كردم تا شش صبح بيدار شوم، اما صبح اتفاق عجيبى افتاد. نيم ساعت قبل از آن كه ساعت زنگ بزند، بيدار شده بودم. از همان وقت هم كار را شروع كردم. وسايل دور ريختنى را يك طرف و وسايل ماندنى را يك طرف جمع كردم. دو تا كپه بزرگ شد. بعد وسايل دور ريختنى و آشغال ها را داخل كيسه زباله ريختم و وسايل ماندنى را گوشه اى جمع كردم.ديوار و كف و كمد را تميز كردم. بعد وسايل را مرتب داخل كمد چيدم. حالا ساعت هشت و نيم بود. مادرم از پشت در گفت كه صبحانه حاضره. بعد گفت: «حالا ديگه ورود مامان ممنوع شده » گفتم: «نه، يعنى آره، يعنى فعلاً. مى شه لطفاً دو ساعت ديگه بياين » دو ساعت بعد، اتاق واقعاً تميز شده بود. حالا فقط بايد شيشه هاى پنجره را پاك مى كردم و پرده ها را نصب مى كردم. يواشكى از اتاق رفتم بيرون و دو تا سطل آب، دستمال، جاروى دسته بلند و جاروبرقى را سر جاى شان گذاشتم. مامان توى آشپزخانه داشت ناهار مى پخت. از بابا خواستم تا نردبان را به اتاق من بياورد. او نردبان را آورد و من پرده هاى اتاقم را نصب كردم. بابا گفت كه اتاق خيلى تميز شده و همه چيز برق مى زند. اصلاً باور نمى كرد كه من از پس اين كار برآمده ام. آن وقت با خوشحالى سراغ مامان رفتم و از او دعوت كردم به اتاقم بيايد. او كنجكاو شده بود. پا توى اتاق كه گذاشت، چشم هايش از تعجب و خوشحالى برق زدند. او را بوسيدم و گفتم اين يك عيدى است براى اين كه شما كمتر خسته شويد. مامان، دست هايش را به طرف آسمان گرفت، خدا را شكر كرد و با رضايت نگاهى به من انداخت. آن روز با ديدن لبخند زيباى مامان، خستگى از يادم رفت. آن روز باور كردم كه بزرگ شده ام و مى توانم تصميم هاى خوب و بزرگ بگيرم.
|
|
|
|
|
لكنـت زبان داريد
مى توان به جاى خجالت كشيدن و حرف نزدن، به فكر راه حل بود
|
|
|
]غزاله مرعشى]
شايد شما هم بين دوستانتان افرادى را ديده باشيد كه نمى توانند به راحتى صحبت كنند و به اصطلاح «لكنت زبان» دارند. شايد هم خودتان اين مشكل را داشته باشيد. افرادى كه لكنت زبان دارند مى دانند كه چه مى خواهند بگويند ولى نمى توانند افكارشان را به راحتى به زبان بياورند. آن ها معمولاً هنگام صحبت كردن يك كلمه يا يك حرف را چندبار تكرار مى كنند. بعضى ها هم در تلفظ چند صداى خاص مانند «س» يا «ز» مشكل دارند. لكنت زبان چطور به وجود مى آيد انسان ها اين توانايى را دارند كه با صحبت كردن افكارشان را با ديگران به اشتراك بگذارند. افكار ابتدا در مغز ما شكل مى گيرند، سپس مغز آنها را به زبانى كه با آن صحبت مى كنيم تبديل مى كند، بعد به ماهيچه هاى دهان، صورت، گردن، زبان و گلو دستور مى دهد با حركات خود صداهاى مناسب را توليد كنند و در نتيجه ما مى توانيم افكارمان را بيان كنيم. اگر يكى از اين كارها به خوبى انجام نشود، فرد نمى تواند به راحتى صحبت كند و دچار لكنت زبان مى شود. لكنت زبان را مى توان كم يا درمان كرد گفتار درمانى مى تواند كمك زيادى به بچه هايى كه لكنت دارند بكند. آنجا از بچه ها مى خواهند كه با صداى بلند متن را بخوانند، كلمات خاص را تلفظ يا درباره موضوعى صحبت كنند. مهم ترين نكته در درمان لكنت زبان تمرين زياد است. ممكن است در ابتدا نتوانيد تمرينات را به خوبى انجام دهيد ولى با گذشت زمان، كم كم پيشرفت مى كنيد و بسيار راحت تر و با اعتماد به نفس بيشترى صحبت خواهيد كرد. زندگى بالكنت زبان لكنت زبان در اكثر مواقع موجب خجالت بچه ها در جمع مى شود. حتى ممكن است اين بچه ها ترجيح بدهند كمتر حرف بزنند ولى بهتر است به جاى ناديده گرفتن مشكل، به دنبال راه حلى براى آن باشيم. به جاى پنهان كردن لكنت زبان با حرف نزدن، سعى كنيد با تمرين زياد بهتر صحبت كنيد و حتى با وجود اين مشكل، با اعتماد به نفس و بدون خجالت كشيدن با ديگران حرف بزنيد. براى معلم ها و دوستانتان توضيح بدهيد كه چه مشكلى داريد و براى حل آن، چه تمريناتى انجام مى دهيد. در اين صورت آنها هم به شما كمك خواهند كرد تا موفق شويد. متأسفانه بعضى وقت ها لكنت زبان موجب مى شود مجبور شويد تمسخر و رفتار زشت بعضى از همكلاسى هايتان را تحمل كنيد. به آنها بگوييد درست است كه لكنت داريد ولى با تمرين مى توانيد مشكلتان را حل كنيد. اگر باز هم دست از مسخره كردن شما برنداشتند از بزرگ ترهايتان بخواهيد راه حل مناسبى براى آن پيدا كنند يا مى توانيد با معلم تان در اين باره صحبت كنيد.اگر خودتان لكنت نداريد ولى در بين همكلاسى هايتان كسى اين مشكل را دارد، سعى كنيد با او دوست باشيد. موقع حرف زدن با او صبر داشته باشيد و اجازه دهيد جمله هايش را تمام كند. اگر متوجه نشديد چه مى گويد، خيلى مؤدبانه از او بخواهيد حرفش را تكرار كند. اگر هم خودتان لكنت زبان داريد، صبور باشيد. اغلب بچه هايى كه اين مشكل را دارند به مرور زمان بهتر مى شوند. پس تا جايى كه مى توانيد تمرين كنيد.
|
|
|
|