سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۸ صفر ۱۴۲۹
Tue, Feb 26, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
زنگ اول
كتك كارى «هوو» ها بر سر ارثيه
349869.jpg
] خسرو مبشر [

افشاى راز ازدواج دوم يك مرد قبل از مرگش به درگيرى و كتك كارى دو هوو بر سر تقسيم ارثيه انجاميد.
چندى قبل دو زن به نام هاى آسيه، -۵۱ ساله- و منيژه -۴۳ ساله- براى تسليم دادخواست حصر وراثت به شعبه ۲۷۶ دادگاه خانواده تهران مراجعه كردند.
آسيه - همسر اول- با ارائه دادخواستى به قاضى دادگاه گفت: حدود ۳۱ سال قبل، زمانى كه دختر ۲۰ ساله اى بودم با مهريه ۳۰۰ هزار تومانى همراه على كه راننده تاكسى بود پاى سفره عقد نشستم! زندگى خوبى داشتيم. على هم بسيار خانواده دوست بود همسرم پس از مدتى تاكسى را فروخت و با چندتن از دوستانش يك نمايشگاه خودرو در تهران داير كردند. او از كارش راضى بود. پس از مدتى ما با كمك پدرم كه پول نيمى از يك آپارتمان را به ما داده بود، صاحب خانه شديم.
همسرم با كمك هاى مالى پدرم موقعيت هاى خوبى بدست آورد، تا اين كه يك نمايشگاه بزرگ ماشين در شمال تهران داير كرد. در اين سال ها ما صاحب يك خانه ويلايى در منطقه الهيه، يك باغ در لواسان و چند مغازه شديم.
اين اموال را هم براى آينده دو فرزندمان نگه داشته بوديم. تا اين كه حدود شش ماه پيش همسرم بر اثر سكته قلبى در بيمارستان بسترى شد و پزشكان پس از آزمايش ها و بررسى هاى لازم اعلام كردند شوهرم تا زمان درمان كامل بايد در بيمارستان بسترى باشد. چند روز از اين ماجرا گذشته بود كه همسرم در بستر بيمارى رازى را برايم فاش كرد. اما قبل از افشاى اين راز از من قول گرفت ناراحت نشوم و جنجال به پا نكنم من هم قسم خوردم كه طبق خواسته اش عمل كنم. بدين ترتيب شوهرم راز تلخ زندگى اش را برايم بازگو كرد و گفت: حدود پنج سال قبل براى عيادت يكى از دوستانم به بيمارستان رفته بودم كه همانجا با زنى به نام منيژه آشنا شدم. او همسرش را در حادثه اى از دست داده بودبنابراين پس از اطلاع از مشكلات زندگى اش او را به عقد خود درآوردم. از اين زن هم يك پسر سه ساله دارم. بنابراين از تو مى خواهم او را مانند خواهرت دوست داشته باشى و او را حمايت كنى.
بنابراين بخاطر قولى كه به شوهرم داده بودم تلفنى با منيژه تماس گرفتم. او نيز براى ديدن همسرم به بيمارستان آمد. همانجا براى اولين بار همديگر را ديديم. منيژه كه شوكه بود با گريه گفت: وقتى على از من خواستگارى كرد گفت همسر و فرزند ندارد. به همين خاطر به عقدش درآمدم. من نمى خواستم زندگى زن ديگرى را تباه كنم. على گفته بود همسر و دو فرزندش در يك سانحه تصادف كشته شده اند.
آسيه در ادامه گفت: سرانجام معالجات پزشكان مؤثر واقع نشد و شوهرم در بيمارستان جان سپرد. من هم به خاطر سوگندى كه ياد كرده بودم خواستم از اموالى كه با خون دل جمع آورى كرده بودم سهم منيژه را بدهم. اما او نپذيرفت و گفت بايد همه اموال على طبق قانون تقسيم شود.
بعد هم بر سر تقسيم اموالى كه بخشى از آن را با كمك پدرم خريده بوديم با «هوويم» به جر و بحث پرداختيم.
به همين دليل كارمان به كلانترى كشيد. منيژه ـ زن دوم ـ نيز درباره دادخواست سهم ارث خود به قاضى دادگاه گفت: اظهارات آسيه دروغ محض است چرا كه شوهرم هنگامى كه زنده بود بارها به من گفته بود همه اموالش متعلق به من و پسرم است. با اين حال پس از اطلاع از زندگى گذشته همسرم نمى خواهم در حق هوويم اجحاف كنم چراكه او هم ۳۰ سال در كنار همسرم زندگى كرده بود. بنابراين او و فرزندش نيز بايد به حق قانونى شان برسند اما «هوويم» مى خواهد با زيركى باغ دماوند و يك آپارتمان گران قيمت را تصاحب كند. من هم چنين اجازه اى را به او نمى دهم.
قاضى دادگاه پس از شنيدن اظهارات دو «هوو» به آسيه - همسر اول- على گفت: شما بايد درباره ادعاى خود مدارك مستند ارائه دهيد، وگرنه همه اموال آن مرحوم بايد در دادخواست حصر وراثت قيد و طبق قانون بين همه ورثه تقسيم شود.
بدين ترتيب آسيه كه بشدت ناراحت شده بود جلسه دادگاه را ترك كرد. منيژه نيز به دنبال او از دادگاه بيرون آمد. اما اين دو زن ناگهان مقابل مجتمع قضايى خانواده به خاطر اختلاف بر سر تقسيم ارثيه شوهرشان باهم به مشاجره لفظى و سپس كتك كارى پرداختند كه دو زن توسط حاضران از هم جدا شدند.
دادگاه نيز ادامه رسيدگى به اين پرونده را به دليل ناقص بودن دادخواست حصر وراثت به جلسه ديگرى موكول كرد.
سراب خوشبختى
349836.jpg
] فاطمه وثوقى [

عروس خانم جوان كه به خاطر حفظ آبروى خود و خانواده اش، قبل از عروسى مهريه ۱۰۰۰ سكه «طلا»ى خود را بخشيده بود براى دفاع از حقوق از دست رفته اش به دادگاه خانواده مراجعه كرد.
شيما - ۲۴ ساله - كه با چشمانى اشكبار مقابل قاضى معافى، رئيس شعبه ۲۶۶ دادگاه خانواده ايستاده بود، گفت: سال گذشته در يك ميهمانى شبانه با محسن آشنا شدم. هر دو دانشجوى سال آخر بوديم. پس از چند جلسه ملاقات حضورى و مكالمه هاى تلفنى به يكديگر علاقه مند شديم. محسن پسر خانواده اى ثروتمند است. بنابراين در ناز و نعمت بزرگ شده است. پدر و مادرش هم توجه بيش از اندازه اى به او داشتند و تمام امكانات رفاهى زندگى را در اختيارش گذاشته بودند. در دوران آشنايى و نامزدى، محسن با خودروهاى گران قيمت به ديدنم مى آمد. از سوى ديگر من كه خانواده اى متوسط دارم از كودكى در حسرت يك زندگى ايده آل و رؤيايى بودم. بنابراين خيلى زود مجذوب ظواهر و ثروت خواستگارم شدم. ۳ ماهى از آشنايى مان گذشته بود كه محسن پيشنهاد ازدواج داد. من كه غافلگير شده بودم موضوع را با خانواده ام در ميان گذاشتم، اما پدرم بشدت مخالفت كرد. او اعتقاد داشت اختلاف طبقاتى دو خانواده در آينده برايمان مشكلات جبران ناپذيرى خواهد داشت. اما بالاخره با پا درميانى مادرم موافقت پدرم نيز جلب شد. چند روز بعد محسن همراه پدر و مادر و تنها خواهرش با يك سبد گل رز بزرگ به خانه مان آمدند. پدر محسن مردى مهربان و خونگرم بود كه خيلى زود با پدرم طرح دوستى ريخت. اما مادر و خواهر محسن با ازدواج مان مخالف بودند.
آن شب مادر محسن تا پايان مراسم خواستگارى سكوت معنادارى كرد. در حالى كه با اخم روى مبل قديمى خانه ما تكيه داده بود. پس از رفتن ميهمانان، پدرم مرا به گوشه اى كشاند و در گوشم گفت: «دخترم صلاح نمى دانم با اين خانواده وصلت كنيم. چون ما با آنها از نظر سطح طبقاتى و فرهنگى اختلاف هاى زيادى داريم.» اما من با اصرار و پافشارى پدرم را راضى به وصلت كردم. ولى اى كاش به خاطر احساسات زودگذر و توقعاتم با زندگى و آينده ام بازى نمى كردم. سرانجام يك ماه پس از آن در مراسمى باشكوه به عقد محسن درآمدم و با موافقت دو خانواده قرار شد تا پايان فارغ التحصيلى من در خانه پدرم بمانم و پس از آن به خانه بخت برويم. دوران شيرين نامزدى به خوبى و شيرينى گذشت تا اين كه هر دو فارغ التحصيل شديم.
محسن اصرار داشت هر چه زودتر جشن عروسى را برپا كنيم، اما پدرم مخالفت كرد و گفت محسن بايد شغل مناسبى داشته باشد. پدر محسن هم براى جلوگيرى از مخالفت پدرم، پول هنگفتى به عنوان سرمايه در اختيار پسرش قرار داد تا زندگى مان را آغاز كنيم. همان روزها نيز پدرم براى تهيه جهيزيه آبرومند خودش را بازخريد كرد و با تمام دريافتى اش برايم جهيزيه خريد. اما روزى كه مى خواستيم جهيزيه ببريم مادرشوهرم با ديدن وسايل زندگى ام با زخم زبان و كنايه گفت: شما مى خواهيد آبروى چندين ساله خانواده ما را ببريد. اين جهيزيه در شأن عروس خانواده ما نيست. من هم به خاطر عشق و علاقه به زندگى ام سكوت كرده و قضيه را با محسن در ميان گذاشتم. محسن هم با ديدن جهيزيه ام گفت: من از همسر آينده ام توقع چنين جهيزيه اى ندارم. از آن روز به بعد مادر شوهرم به بهانه جويى پرداخت. محسن هم از مادرش دفاع كرد. من هم براى حفظ آبرويم سكوت كردم. مادر محسن تصميم گرفته بود تا تيشه به ريشه زندگى نوپاى ما بزند. بنابراين مى خواست به هر علتى جشن عروسى را به هم بزند. من هم از سر سادگى، ملتمسانه از مادرشوهرم خواستم تا براى حفظ آبرويم چنين كارى نكند و او هم از سادگى ام سوءاستفاده كرد و از من خواست مهريه ۱۰۰۰ سكه طلا را ببخشم تا آنها جهيزيه قابل توجهى خريده و دور از چشم دوستان و اقوام آن را به خانه ما منتقل كنند. من هم فريب حرف هاى مادرشوهرم را خوردم و براى حفظ آبروى خانوادگى ام، ورقه اى مبنى بر دريافت مهريه ام را امضا كردم. چند روز پس از آن در مراسم باشكوهى به خانه بخت رفته و زندگى مشترك مان را آغاز كرديم اما اى كاش چنين پيشنهادى را نپذيرفته بودم. خيلى زود به اشتباه خودم پى بردم. چرا كه در همان روزهاى اول زندگى متوجه اعتياد پنهان همسرم به مواد مخدر شدم. با فاش شدن موضوع اعتياد همسرم زندگى برايم تلخ شد. چون من آرزوى رؤياهاى شيرين زندگى را داشتم. محسن هر روز بداخلاق و عصبى مى شد. دائم مرا به باد كتك مى گرفت. از صبح تا شب هم مى خوابيد. تحمل ناسزاگويى هايش را نداشتم. مدتى بعد از او خواستم جدا شويم. او هم براحتى پذيرفت و با تمسخر گفت: «تو آزادى. عروس بى مهريه يعنى عروس آزاد.» با شنيدن اين حرف احساس كردم دنيا روى سرم خراب شده است. چون خودم زندگى ام را تباه كرده بودم.
قاضى دادگاه پس از بررسى پرونده تازه داماد را احضار كرد تا در وقت تعيين شده در اين باره توضيح دهد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |