|
|
|
ازدواج به خاطر يك تصادف
|
|
|
] فرناز قلعه دار[
صداى كشيده شدن چرخ هاى خودرو روى آسفالت خيابان جوان موتوسيكلت سوار را به قدرى شوكه كرد كه قدرت هرگونه عكس العملى را از او گرفت. ساعتى بعد پسرجوان در حالى كه يك دست و پايش در گچ بود ناله كنان از اتاق معاينه خارج شد. همان موقع دكتر از پرستار خواست هرچه سريعتر آمپول ضد درد و آرام بخش را به جوان مصدوم تزريق كند. راننده خودرو با ديدن دكتر معالج از جايش بلند شد و پرسيد: دكتر چى شد چه اتفاقى برايش افتاده دكتر با خونسردى گفت: خدا را شكر به خير گذشت. خيلى شانس آوردى كه فقط دست و پايش شكسته است. اول كه ديدمش فكر مى كردم ضربه مغزى شده. با خودم گفتم باز هم اين موتورسوارهاى بى احتياط كار دست خودشان و ديگران دادند. آرش كه نفس راحتى مى كشيد گفت: نه آقاى دكتر اين دفعه يك راننده بى احتياط داشت زندگى خودش و يك جوان موتورسوار را نابود مى كرد. تقصير من بود. اصلاً حواسم به رانندگى و اطرافم نبود ولى خدا را شكر كه به خير گذشت. در حالى كه حرف هاى آرش و دكتر هنوز تمام نشده بود، صداى گريه هاى دختر جوانى كه از مسئول اورژانس سراغ برادرش را مى گرفت توجه آنها را جلب كرد. مرد راننده متوجه شد خانم جوان از بستگان پسر حادثه ديده است. در حالى كه سعى مى كرد خودش را خونسرد نشان دهد جرأت كرد و جلو رفت. «سلام خانم حال برادرتان خوب است خدا راشكر همه چيز به خير گذشت. همراه من بياييد تا او رابه شما نشان دهم.» چند لحظه بعد، حميده خود را كنار تخت بيمارى ديد كه هيچ شباهتى با برادرش نداشت. چشمان كبود، صورت ورم كرده و دست و پاى گچ گرفته پسر جوان باعث شده بود حميده به سختى برادرش را بشناسد. وى با ديدن حميد كه روى تخت از درد ناله مى كرد با صداى بغض آلود و عصبانى به نفرين عامل حادثه پرداخت. در اين ميان آرش جرأت نمى كرد لب باز كند و خودش را عامل اين حادثه معرفى كند. در دلش به اين دختر جوان حق مى داد. چون حالا ديگر از ميان حرف هاى او فهميده بود كه حميد تنها فردى است كه او در اين دنيا دارد. وقتى مأمور كلانترى براى تكميل تحقيقاتش سراغ دختر جوان رفت از او پرسيد آيا شما از اين آقا شكايت داريد تازه اينجا بود كه حميده متوجه شد عامل اصلى حادثه مرد جوانى است كه كنارش ايستاده و تاكنون لب بازنكرده است. براى چند لحظه چنان نگاه نفرت بار و كينه توزانه اى به آرش انداخت و سپس با صداى بلند او را مورد توهين و سرزنش قرار داد كه اگر دخالت پرستارها و كاركنان بيمارستان نبود شايد آرش از حمله خشمگينانه دختر جوان جان سالم به در نمى برد. دقايقى بعد در حالى كه فضا كمى آرام تر شده بود. آرش به كلانترى منتقل شد. در اين ميان حميد كه از رفتار خواهرش بشدت ناراحت بود به او اعتراض كرد و در اين تصادف خودش را هم مقصر دانست. حميد گفت: چرا با آن بيچاره اين طور رفتار كردى حالا فكر مى كند ما آدم هاى كم جنبه اى هستيم. او مرد محترمى است. از صبح تا حالا دنبال كارهايم بوده و مرا به بهترين بيمارستان شهر آورده است. در صورتى كه مى توانست فرار كند يا اصلاً زيربار مسئوليتش نرود. كلى هزينه كرده تا از سلامت من مطمئن شود حالا تو از راه نرسيده اين طور با آن بيچاره برخورد كردى حميده گفت: خرج كرده كه كرده، وظيفه اش بوده. مى خواست حواسش را جمع كند و درست رانندگى كند. اصلاً بگو ببينم اگر زبانم لال بلايى سر تو مى آمد من بايد چه خاكى به سرم مى ريختم مگر تو زندگى كم بدبختى داريم خودت مى دانى كه چقدر براى من عزيزى. حاضرم خار به چشم من برود ولى تو صدمه اى نبينى. وقتى خبر آوردند تصادف كرده اى صد بار مردم و زنده شدم تا رسيدم بيمارستان. سرانجام حميد خواهرش را راضى كرد به كلانترى برود و رضايت بدهد تا آرش آزاد شود. صبح روز بعد آرش براى تشكر و عيادت از حميد با دسته گلى زيبا و مقدارى ميوه و شيرينى به بيمارستان آمد. حميد هنوز هم از درد مى ناليد اما نسبت به روز قبل حالش بهتر شده بود. بعد از سلام و احوالپرسى گفت: راستش آقاحميد وقتى مى خواستم وارد اتاق شوم دودل بودم. چند دقيقه اى پشت در اتاق ايستاده بودم كه يكى از پرستارها متوجه من شد و پرسيد چرا وارد نمى شوم من هم با ترس و لرز پرسيدم: «تنهاست يا خواهرش هم هست » پرستار خنديد و گفت: نه خودش تنهاست. خواهرش يك ساعت پيش رفت. بعد من هم با خيال راحت آمدم داخل اتاق. حميد كه از حرف هاى آرش به خنده افتاده بود با لحنى جدى گفت: منظورت چيه يعنى خواهر من اينقدر ترسناكه آرش به خود آمد و گفت: ببخشيد منظور بدى نداشتم البته ايشان حق دارند من هم اگر جاى او بودم همين رفتار را مى كردم. حميد گفت: خواهرم دخترى تحصيلكرده و باشعور است. از ادب و احترام هم كم ندارد تنها نقطه ضعف زندگى اش عشق و علاقه بيش از حدش به من است. تقصيرى هم ندارد. ما چند سال قبل پدر و مادرمان را در يك سانحه تصادف از دست داد ه ايم. درواقع من و او فقط همديگر را داريم. همه زندگى من و خواهرم در علاقه مان به يكديگر خلاصه شده است. آرش با شنيدن سرگذشت غم انگيز آنها بيش از پيش متأثر شد. در حالى كه دستش را روى شانه حميد گذاشته بود گفت: دلم مى خواهد از اين به بعد روى دوستى من حساب كنيد. بعد هم كارت ويزيت زيبايى را كه به حميد داد و خداحافظى كرد. حميد با ديدن كارت متوجه شد آرش مهندس و مدير داخلى يك شركت است. پس از ۱۰ روز آرش با پرداخت تمامى هزينه هاى بيمارستان، حميد را ترخيص كرد. او اصرار داشت حميد و خواهرش را به خانه برساند اما با مخالفت حميد روبه رو شد. يك ساعت بعد خواهر و برادر از خودروى آژانس پياده شده و به خانه شان رفتند. بيشتر از يك ماه طول كشيد تا حميد كم كم بهبود يافت و توانست روى پايش راه برود. در اين تصادف موتوسيكلت حميد بشدت آسيب ديده بود. از آنجا كه قبل از حادثه حميد به عنوان پيك موتورى كار مى كرد اين تصادف بيكارى و خانه نشينى اش را نيز به همراه داشت. بى پولى نيز مشكل مضاعفى بود كه به كلى اعصاب پسر جوان را به هم ريخته بود. حميده براى حل برخى مشكلات مالى مجبور بود ساعت هاى بيشترى كار كند. از همه دوستان و اطرافيان هم خواسته بود برايش شاگردان خصوصى بيشترى پيدا كنند تا بتواند با پولى كه از راه تدريس به دست مى آورد مخارج زندگى شان را تأمين كند. او روزها در يك شركت خصوصى كار مى كرد. بعدازظهرها هم به خانه شاگردانش مى رفت و به آنها درس مى داد. حميد وقتى خستگى را در چشمان خواهرش مى ديد بشدت افسرده مى شد و روزى صدبار به خودش ناسزا مى گفت كه چرا نمى تواند به خواهرش كمك كند. چرا هيچ تخصص و حرفه اى ندارد تا از آن استفاده كند. سرانجام پس از چند روز دودلى بالاخره تصميم گرفت با وجود مخالفت هاى شديد خواهرش به آرش تلفن بزند و از او كمك بخواهد. بنابراين يك روز صبح كه خواهرش خانه نبود به آرش تلفن كرد. مرد جوان با خوشحالى به حميد قول داد تا برايش در شركت كار مناسبى پيدا كند. چندى بعدحميد به عنوان راننده مديرعامل در يك شركت نيمه خصوصى مشغول به كار شد. سفارش هاى آرش و علاقه و پشتكار حميد هم باعث شد كه خيلى زود مورد اعتماد رئيس و ساير كاركنان شركت قرار گيرد. از سوى ديگر ارتباط و دوستى آرش با اين خواهر و برادر هر روز عميق تر و محكم تر مى شد تا اينكه يك روز... * «سلام از دادسراى ... تماس مى گيرم. شما آقاى حميد... هستيد » بله - بفرماييد. * شما خانم حميده... را مى شناسيد بله- خواهرم هستند. * هرچه سريع تر با مدارك شناسايى به دادسرا بياييد. چى شده اتفاقى افتاده بياييد اينجا همه چيز روشن مى شود. حميد نفهميد چگونه خودش را به دادسرا رساند. داخل يكى از شعبه هاى داديارى دادسرا خواهرش را ديد كه از فرط گريه و ناراحتى حسابى به هم ريخته بود. داديار به حميد گفت: خواهرت چند وقت است در آن شركت كار مى كند حميد گفت: دوسالى مى شود. * خبر دارى در آن شركت چه كار مى كنند حميد كه كاملاً گيج شده بود گفت: آقاى قاضى تو را به خدا بگوييد چه اتفاقى افتاده مگر خواهرم چه كار كرده كه به دست هايش دستبند زده ايد - خواهر شما به اتهام نقدكردن چك هاى جعلى از بانك دستگير شده است و تا زمانى كه حقيقت ماجرا را نگويد ميهمان ما خواهد بود. حميد كه با شنيدن اين حرف شوكه بود به خواهرش نگاهى انداخت و گفت: « تو چك جعلى داشتى از كجا آوردى چرا راستش رانمى گويى » حميده كه هق هق گريه امانش را بريده بود گفت: به خدا حقيقت را گفتم چك را آقاى كامران به من داد و گفت ببر بانك نقدش كن. من هم از همه جا بى خبر چك را بردم بانك اما آنجا دستگيرم كردند. گفتند چك ها جعلى است اما قسم مى خورم كه روحم از اين قضيه خبر ندارد. آن روز تلاش حميد براى اثبات بى گناهى خواهرش و رهايى او نتيجه نداد. از طرف ديگر به دليل اين كه صاحب كار حميده هم در محل كارش نبود مأموران تا روشن شدن ماجرا حميده را بازداشت كردند. آن شب تا صبح خواب به چشمان حميد نرفت. در صداقت و سادگى خواهرش شك نداشت اما افسوس كه... صبح روز بعد حميد از محل كارش مرخصى گرفت و بار ديگر راهى دادسرا و اداره آگاهى شد. داديار پرونده به او گفت: در صورتى كه خواهر شما واقعيت را بگويد و افرادى را كه چك را به او داده اند معرفى كند در مجازاتش تخفيف مى دهيم. بعد هم به حميد گفت: چند روز ديگر مى تواند با سپردن وثيقه خواهرش را به طور موقت آزادكند. بنابراين يك بار ديگر حميد به سراغ آرش رفت. از گفتن واقعيت ها هراس و ترديد داشت. اما چاره اى جز كمك خواستن از او نداشت. وقتى تمام داستان را براى آرش تعريف كرد او قول داد تا به آنها كمك كند. چند روز بعد حميده با سپردن وثيقه از سوى آرش آزاد شد و به خانه برگشت. ديگر از آن دختر مغرور خبرى نبود. چند روز بازداشت حسابى او را عصبى كرده بود. با اين حال تصميم گرفت عامل اين رسوايى را به پليس معرفى كند. هرچه مى دانست به آنها گفت. اما وقتى مأموران سراغ مديران شركت رفتند متوجه شدند آنها به محض اطلاع از دستگيرى حميده متوارى شده اند. يك ماهى طول كشيد تا پليس موفق شد يكى از متهمان فرارى را شناسايى و دستگير كند. او در بازجويى ها پرده از فعاليت مجرمانه شركت و همدستانش برداشت و به كارآگاهان گفت: هرچند ماه با استخدام دختران جوان و نيازمند كار، اعتماد آنها را جلب كرده و از آنها براى اجراى نقشه كلاهبردارى هاى مان سوءاستفاده مى كرديم. با اعتراف هاى متهم ، مشخص شد حميده هيچ اطلاعى از ماجراى تبهكارى هاى مسئولان شركت نداشته است. از سوى ديگر ساير متهمان نيز شناسايى شدند. بدين ترتيب بانظر داديار پرونده و كمك هاى قانونى نماينده دادستان و پيگيرى هاى مداوم آرش بالاخره حميده بى گناه شناخته و تبرئه شد. مدتى پس از پايان اين ماجرا يك روز آرش با يك دسته گل و جعبه شيرينى نزد داديار پرونده رفت و به او گفت: مى خواستم از شما تشكر كنم. اگر كمك هاى شما نبود اين دختر الآن بايد در ميان عده اى دزد و كلاهبردار و جانى پشت ميله هاى زندان بود. اين گل براى قدردانى از زحمات شماست و اين شيرينى هم مربوط به عروسى من و حميده است. من خيلى زودتر از اينها بايد از او خواستگارى مى كردم. اما حتماً مصلحتى درميان بود تا اين ماجرا پيش بيايد و ترديد و دو دلى من براى ازدواج با او به يقين تبديل شود. حالا ديگر مطمئن شده ام او لياقت همسرى مرا دارد. تا ديروز خيلى سختى كشيد اما اميدوارم بتوانم او را خوشبخت كنم.
|
|
|
|
|