] فرهاد دمشقى]
* فرودگاه بوشهر - ۲۰:۹ صبح(چهارشنبه ۱۰ بهمن ۸۶) فرودگاه بوشهر با ساحل خليج فارس فاصله چندانى ندارد. هواپيماى حامل رئيس جمهور بر آسمان فرودگاه ظاهر شد، مسئولين استان براى استقبال در جايگاه مخصوص به صف شدند. هواپيما، سنگين فرود آمد و آرام آرام به محل استقبال نزديك شد. پس از قرار گرفتن پلكان مخصوص، رئيس جمهور براى چند ثانيه بالاى پلكان ايستاد و سپس مصمم و قاطع پائين آمد. عكاس ها مدام در حال جنب و جوش بودند. يكى نشسته بود و گردن خود را روى دوربين كج كرده بود، يكى دوربين را بالاى دست گرفته بود و شاتر را مى چكاند. دختر بچه اى كه لباس محلى پوشيده بود، دسته گل خود را به دكتر احمدى نژاد اهدا كرد و شمرده و آهنگين خود را معرفى و به ايشان خوشامد گفت. رئيس جمهور به طرف ما (خبرنگاران) آمد و خوش و بش كوتاهى كرد و هدف خود را از سفر بيان كرد: «در اين سفر مصوبات دور اول سفر و نيازمندى هاى جديد استان بررسى و تصميمات لازم در جلسه هيأت دولت اتخاذ خواهد شد.» بلافاصله به طرف مسئولين استان رفت و با آنها احوالپرسى كرد.
|
|
|
پس از مصاحبه كوتاه رئيس جمهور، مسئولين روابط عمومى نهاد سريعاً باند و ميكروفون را جمع كردند. «خبرنگاران عجله كنيد، سريع سوار مينى بوس بشيد». داخل مينى بوس خبرنگارها با عجله خبر مصاحبه دكتر را به رسانه متبوع خود مخابره مى كردند و هر كس سعى داشت اولين باشد. پشت نرده هاى فرودگاه، مردم در خيابان هاى اطراف اجتماع كرده بودند، برخى منتظر بودند اولين نفرى باشند كه رئيس جمهور را مى بينند. پلاكاردهاى خوشامدگويى از نرده ها آويزان شده بود و صداى موسيقى محلى (دمام و سنج) به گوش مى رسيد. مينى بوس ما سريع از كنار مردم رد شد.
ديگر كار ارسال اخبار تمام شده مينى بوس كنار استاديوم بوشهر توقف مى كند و همگى پياده مى شويم. شعارهاى مردم از داخل استاديوم به گوش مى رسيد: «انرژى هسته اى حق مسلم ماست» داخل محوطه مى شويم. يك گوشه از استاديوم هنوز خالى است و مردم پشت درهاى استاديوم تجمع كرده اند. قسمت عمده جمعيت به نرده هاى جلوى جايگاه چسبيده اند و با فشار در كنار هم قرار گرفته اند.
در دور اول سفرها پلاكاردهاى مختلفى از گوشه و كنار جمعيت بالا بود و در آن درخواست ملاقات و نيز مطالباتى به عنوان ارتقاى بخش و منطقه مطرح مى شد. از پله هاى جايگاهى كه براى خبرنگاران در نظر گرفته شده بود، بالا و پائين مى رفتم و مى خواستم متن همه پلاكاردها را يادداشت كنم. همه پلاكاردها بدون استثنا خوشامدگويى به رئيس جمهور بود و جالب ترين اش پلاكاردى بود كه در سمت خانم ها ديده مى شد: «مقدم رياست محترم جمهورى را گرامى مى داريم، دختران كونگ فو كار بوشهر»
عجيب بود! هيچ پلاكاردى مبنى بر مطالبات منطقه اى نبود. بعداً علت آن را از مسئولان استانى جويا شدم: «به نكته ظريفى دقت كرده ايد قبلاً اين گونه خواست ها بود. دولت تازه شكل گرفته بود و مردم چون فكر مى كردند مانند دوره هاى گذشته دسترسى به مسئولين نخواهند داشت حضور رئيس جمهور را مغتنم مى شمردند. الان ديگر نيازى به اين گونه خواست ها نيست چون به راحتى آن را در ديدار و ملاقات با مسئولين استان مطرح مى كنند و مشكلات كم و بيش حل مى شود.»
استاديوم يك مرتبه بلند شد و از هر طرف شعارهايى به گوش مى رسيد. فيلمبردارها و عكاس ها به سرعت زاويه دوربين خود را به سمت جايگاه تغيير دادند. «صلى على محمد بوى رجايى آمد»، «عطر گل محمدى به شهر ما خوش آمدى»، «صلى على محمد ياور رهبر آمد» صدايى كه از طرف خانم ها به گوش مى رسيد، بلندتر و محكم تر بود. دكتر احمدى نژاد با قرار دادن دستانش روى چشم به ابراز احساسات مردم پاسخ مى داد و با اين كار طنين شعارهاى مردم هر چه بلندتر شد. رئيس جمهور پس از چند دقيقه، روى صندلى و كنار نماينده ولى فقيه در استان نشست. استاندار در حال ارائه گزارش بود. دكتر احمدى نژاد چشمان خود را مانند كسى كه بخواهد به راه دورى نگاه كند، جمع كرده بود و تيز و با دقت استاديوم را زير نظر داشت و گهگاهى با اشاره دست برخى كاركنان اداره كل امور مراسم نهاد رياست جمهورى را براى گرفتن نامه هاى مردم، راهنمايى مى كرد و اين كار چندين بار تكرار شد. نوبت به سخنرانى رئيس جمهور رسيد. مردم مجدداً بلند شدند و با تكان دادن پرچم هايى كه در دست داشتند و سردادن شعار، حمايت خود را از نظام جمهورى اسلامى اعلام كردند.
رئيس جمهور سخنان خود را طبق روال معمول كه امروز به مطلع اغلب سخنرانى ها در كشور تبديل شده با جمله «اللهم عجل لوليك الفرج والعافيه و النصر و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه و المستشهدين بين يديه» شروع كرد. محكم و با اطمينان سخن مى گفت و مردم، آرام و چشم به جايگاه بودند و متناسب با سخنان رئيس جمهور شعار مى دادند. هر جا صحبت از ضرورت مقاومت و ايستادگى بود: «هيهات مناالذله» و هر جا سخن از ديپلماسى هسته اى بود: «انرژى هسته اى حق مسلم ماست» فضاى استاديوم را به لرزه در مى آورد.
ظاهراً مردم بوشهر اين شعار را بيشتر از ديگر شعارها مى پسندند چرا كه با احساس و تعصب خاصى آن را فرياد مى كشيدند. شايد چون نيروگاه بوشهر در اين استان واقع شده نسبت به آن تعلق خاطر بيشترى دارند و به نوعى دفاع و حمايت از آن را وظيفه خود مى دانند.
يكى از خبرنگاران استانى، با ناراحتى از ناهماهنگى روابط عمومى استاندارى به همكار خود گله مى كرد. علت ناراحتى اش را پرسيدم. «هيچ چى! صبح زنگ زدند براى پوشش خبرى سفر به استاندارى برويم و بدون هيچ برنامه سفر يا اطلاعات ديگرى فقط يك كارت خبرنگارى به دستمان داده اند كه اينجا اين كارت اعتبار ندارد و نمى گذارند عكس بگيريم.»
گفتم: «اين موارد را حتماً به مسئولين نهاد منتقل كن.»
گفت: «ما كه دسترسى نداريم.»
- «چرا در طول سفر يا حتى نشست خبرى پايانى»
خودش را يك روزنامه نگار اصلاح طلب معرفى كرد. نظرش را راجع به وضعيت استان و استاندار پرسيدم:
- انصافاً آدم پرتلاش و دلسوزى است.»
درباره طرح هايى كه قرار بود از اوايل انقلاب در استان انجام شود از جمله گازرسانى، خط آهن و... حرف زد و گفت: «بوشهر معدن گاز و انرژى است و گاز آن در روستاهاى اروپا مصرف مى شود ولى خنده دار است كه بوشهرى ها خودشان از آن محروم هستند. تازه از پارسال شروع كرده اند به لوله كشى گاز شهرى.» و مثالى كه در مورد بوشهر زد بسيار جالب بود: «بوشهر همچون سوزنى است كه از قبل آن همه صاحب لباس هاى رنگارنگ شده اند و حتى برخى از اطرافيان [...] و [...] با آن جيب هاى گشادى براى خود دوختند اما خودش همچنان برهنه است.»
استاديوم يك مرتبه با شعار «احمدى احمدى، حمايتت مى كنيم»، بلند شد و مردم با مشت هاى گره كرده به سمت جايگاه به حركت درآمدند. دكتر احمدى نژاد با تكان دادن دست از آنها خداحافظى كرد. بيرون از استاديوم ورزشى، ۴۰-۳۰ نفرى به صورت پراكنده انتظار مى كشيدند كه با ديدن دكتر به سمت وى رفتند و در اطراف اتومبيل ايستادند. در بين آنها پيرزنى عصا به دست توجهم را به خود جلب كرد. بى تاب مى نمود و تلاش مى كرد كه خودش را از لابه لاى جمعيت به دكتر احمدى نژاد نزديك كند. وقتى مأيوس شد، عصايش را به هوا بلند كرد و دكتر متوجه شد و خواست كه راه را به روى او باز كنند. كنجكاو شده بودم كه چه چيزى از رئيس جمهور خواهد خواست. به ماشين رئيس جمهور چسبيدم و با يكى دو فشار خودم را به جلو كشيدم. دكتر يكى دو قدم به سمت پيرزن رفت و براى احترام دست هاى خود را روى زانو قرار داده بود و خم شد تا صداى پيرزن را بشنود. پيرزن بر شانه رئيس جمهور بوسه زد و در حالى كه چانه اش مى لرزيد و اشك در چشمانش حلقه زده بود، چند كلمه اى با دكتر حرف زد؛ همه حتى خود ايشان از اين حركت غافلگير شدند و صداى رئيس جمهور را شنيدم كه مى گفت: «با دعاى خير شما مادران بزرگ مطمئن باشيد كه تا آخر ايستاده ام.» دكتر احمدى نژاد سرش را بلند كرد. دنبال جوان ملوانى مى گشت كه بيمه اش قطع شده بود: «كجايى جوون، بيا زود بگو ببينم مشكلت چى بود »
به سمت پيرزن برگشتم. خوشحال و آرام روى پله هاى در ورودى استاديوم نشسته بود و نگاهش به سمت رئيس جمهور بود.
برنامه بعدى، بازديد از چند پروژه از جمله بندر بوشهر بود. داخل مينى بوس هنوز تحت تأثير حركت پيرزن بودم و اينكه چه انگيزه و حسى او را به اين كار وا داشت. گر چه به نظر نمى رسيد وضع مالى مناسبى داشته باشد ولى چرا ترجيح داد به جاى اين كه خواسته مالى مطرح كند صرفاً به ابراز احساسات پرداخت و يا چه ويژگى در احمدى نژاد هست كه او را به اين كار وا داشت
مينى بوس در امتداد خليج فارس در حركت بود. برخلاف تصورم آرام و كوچك به نظر مى رسد. چند مرغ دريايى به آرامى در هوا پرواز مى كردند. اصلاً فكر نمى كردم مشهورترين، مهم ترين و ثروتمندترين خليج جهان اينقدر آرام و ساكت باشد. انگار خواب است، انگار اهميتى به خطرات و اتفاقاتى كه در دور و برش وجود دارد، نمى دهد. شايد هم از اينكه سر به دامن ايران غيور گذاشته، اينقدر مطمئن و سنگين به خواب رفته است. شايد تيترها و مصاحبه هاى عده اى كه مدام تهديدات دشمنان را برجسته مى كنند، به گوشش نرسيده است. شايد هم شنيده ولى به قدرى آن ادعاها را پوچ و بى ارزش مى داند كه حتى حاضر نيست چرت خود را براى لحظه اى به هم بزند و خاموشى را بهترين پاسخ به آنان مى داند.
همين طور محو تماشاى دريا و مرغان آن بودم كه مينى بوس در كنار بندر بوشهر توقف كرد، هوا گرم و آفتابى است. طرح توسعه بندر بوشهر از سال گذشته آغاز شده و اوايل سال ۷۹ به بهره بردارى كامل مى رسد و ظرفيت تخليه و بارگيرى اسكله از ۲/۵ ميليون تن به بيش از ۵ ميليون تن افزايش مى يابد. رئيس جمهور در جريان ساخت و ساز بندر قرار گرفت و در حالى كه قصد داشت سوار خودروى خود شود، عده اى از كارگران و باربرهاى بندر كه متوجه حضور وى شده بودند هر كدام از يك سو دوان دوان در حالى كه سعى مى كردند از هم سبقت بگيرند، خودشان را به ماشين دكتر احمدى نژاد رساندند. رئيس جمهور كه عجله اى براى سوار شدن به ماشين نداشت، پشت به ماشين منتظر ماند تا همه برسند. دكتر در حالى كه يكى از جوانان از علاقه به تحصيل مى گفت، دستى به صورت يكى از كارگرانى كه اميدوار و معصوم به صورت او نگاه مى كرد كشيد، او هم بلافاصله دست دكتر احمدى نژاد را گرفت و فشرد. پيرمردى كه دشداشه پوشيده بود و دستمال سفيدى به سر داشت، دنبال راهى بود تا از ميان جمعيت خود را به دكتر نزديك كند. يكى از مأموران حفاظت متوجه تقلاى وى شد و پرسيد: «چيكار دارى »
پيرمرد: «مى خوام با رئيس جمهورم روبوسى كنم.»
- «آخه تو اين شلوغى وقت اين كارهاست بگذار براى بعد.»
پيرمرد كه قد كشيده اى داشت همانجا متوقف شد و چشم به دكتر احمدى نژاد دوخت تا شايد گشايشى شود اما رئيس جمهور سخت مشغول شنيدن مشكلات بود و متوجه نگاه منتظر پيرمرد نشد. دكتر سوار ماشين شد و جمعيت كه راضى و خوشحال به نظر مى رسند با شعار «مرگ بر آمريكا» و «انرژى هسته اى حق مسلم ماست» او را بدرقه كردند و پيرمرد همچنان ايستاده بود.
مجدداً سوار مينى بوس شدم. آفتاب سايه ها را زير پا انداخته است و هنوز ناهار نخورده ايم، يعنى مجالى نبوده. داخل مينى بوس بچه ها به سرعت در حال ارسال خبر و به دنبال پيش افتادن از هم هستند، تلاشى كه به نظر من بيهوده است. معتقدم سرعت در ارسال اخبارى كه فراگيرى و تأثيرگذارى بيشترى دارند، داراى ارزش فوق العاده است ولى براى بقيه اخبار كيفيت تنظيم خبر مهم است كه بعضاً فداى سرعت در ارسال آن مى شود. تلاش براى ارسال سريع رويدادها، اخبار را كليشه اى و بى محتوا كرده است.
مقصد بعدى بازديد از روستاى «گورك كله بندى» است. مينى بوس در امتداد دريا حركت مى كند. وارد يك جاده خاكى مى شويم و پس از مدتى بالا و پائين شدن در دست اندازهاى جاده در محوطه اى كه مردم روستا جمع شده بودند، متوقف شديم. به سرعت پائين آمدم و به گشتزنى بين مردم پرداختم. تعدادى از روستايى ها عكس هاى قاب شده امام(ره) و رهبر معظم انقلاب و شهداى خود را به دست گرفته بودند.
ديدن چهره هاى شاد و خوشحال مردان و زنان، پير و جوان روستايى لذت بخش بود و به قطع و يقين قلم قادر نيست يك هزارم آن حس و حال را منتقل كند. براى خوشامدگويى «دمام و سنج» مى نواختند و عده اى از مردم اطراف آنها گرد آمده بودند. پسرى چاق و بسيار هيكلى كه پوليور به تن داشت و زيرشلوارى خود را روى آن كشيده بود در حال طبل زنى بود و با هر ضربه، گردن و كمر خود را به شدت به سمت راست خم مى كرد. «دمام و سنج» موسيقى محلى منطقه جنوب است و آن را در عروسى و ديگر مناسبت هاى خاص اجرا مى كنند. اين را يكى از اهالى روستا كه قاف را غليظ و كاف را آرام و لطيف تلفظ مى كرد، گفت. شعار «صلى على محمد...» يكى از اهالى، مردم را متوجه اتومبيل حامل رئيس جمهور كرد. اهالى روستا درحالى كه «صلى على محمد، بوى رجايى آمد» سر مى دادند به سمت ماشين دويدند و در عرض چند ثانيه دور تا دور ماشين را احاطه كردند. تلاش تيم حفاظت بى فايده بود. دكتر احمدى نژاد از ماشين خارج شد و اهالى با اشتياق دنبال روبوسى با رئيس جمهور بودند. پيرزنى دور از ازدحام جمعيت عكس فرزند شهيدش را روى دست بلند كرده بود و اشك مى ريخت. دكتر در ازدحام جمعيت به سمت جايگاه سخنرانى هدايت شد. شعارها با اشتياق مدام پشت سر هم و با صدايى همانند فرياد تكرار مى شد. وقتى رئيس جمهور سخنرانى خود را شروع كرد، همه آرام گرفتند و نگاهشان به جايگاه سخنرانى دوخته شده بود. شايد مى خواستند همه اين لحظات - به گفته خودشان تاريخى - را در ذهن خود ثبت و ضبط كنند. كدخداى روستا مى گفت: « قبل از تشريف فرمايى نور چشم عزيزمان حتى يك شهردار هم به اينجا نيامده بود» اهالى روستا به دقت به سخنان رئيس جمهور گوش فرا دادند و اين را مى شد از شعارهايى كه متناسب با موضوع سخنرانى مى دادند، فهميد.
|
|
|
وقتى رئيس جمهور از رشادت هاى رئيس على دلوارى گفت و اينكه «دشمنان بدانند در همين روستا ده ها فرد مثل رئيس على دلوارى وجود دارد كه اگر بخواهيد گستاخى كنيد شما را پشيمان خواهند كرد» با شنيدن اين سخنان، مردان روستا باد به غبغب انداخته و با شعار «الله اكبر» آن را تأييد كردند.
دكتر احمدى نژاد بلافاصله به رشادت و مقاومت ۳۵ تن از شير زنان بوشهرى در دوران دفاع مقدس اشاره كرد و اين بار زنان روستا كه چادر را به شكل خاصى به سر كرده اند از اين سخنان ابراز رضايت كردند. سخنرانى رئيس جمهور با تكبير به پايان رسيد. اهالى بلافاصله به بيان مشكلات روستا پرداختند. عمده ترين خواسته اهالى، آسفالت روستا بود كه رئيس جمهور بلافاصله شهردار را به جايگاه فراخواند و رودرروى مردم از شهردار قول گرفت كه سريعاً نسبت به آسفالت روستا اقدام كند. اين اقدام رئيس جمهور شديداً مورد حمايت و تشكر مردم قرار گرفت. فرداى آن روز متوجه شديم كه شهردار به قول خود عمل كرده است. زنان و جوانان روستا سراسيمه دنبال كاغذ و خودكار بودند تا از فرصت حضور رئيس جمهور استفاده كرده و بعضاً مطالبات شخصى خود را به دست دكتر برسانند. زنى ميانسال كه بچه اش را روى دست چپ به بغل گرفته بود و با دست ديگر گوشه چادرش را در دست داشت، جلو آمد و گفت: «آقا مى شه از كاغذت بهم بدى » يك برگ از دفتر يادداشت جدا كردم كه گفت: «يه چيزى بنويس تا به رئيس جمهور بدهم»
- «چى بنويسم »
«بنويس اثاثيه منزل ندارم، سه تا بچه دارم و شوهرم بيكار است.»
براى گفتن شماره تلفن، پسر همسايه شان را صدا زد و از او خواست شماره شان را بگويد تا بنويسم.
وقتى نوشتن نامه تمام شد، ديدم يكى دو نفر ديگر از خبرنگاران هم در حالى كه يكى از اهالى روستا در كنارشان ايستاده مشغول نوشتن نامه هستند.
دكتر احمدى نژاد براى ملاقات با خانواده شهداى روستا به منزل يكى از آنها رفت و پس از حدود نيم ساعت بيرون آمد با بدرقه پرشور و با هيجان اهالى از آنجا خارج شديم.
حضور در بين ايثارگران و خانواده شهداى استان بوشهر برنامه بعدى رئيس جمهور است. خبرنگاران اخبار خود را ارسال كرده و در حال استراحت هستند. بعضى در حال چرت زدن هستند و آنهايى كه بيدار هستند، دل و دماغ حرف زدن ندارند.
به محل سخنرانى مى رسيم. سالن ورزشى فجر مملو از جمعيت است. در رديف اول جانبازان قرار گرفته اند و پشت سر آنها زنان و مردانى كه بعضاً عكس فرزندان شهيدشان را محكم روى سينه چسبانده اند. عده اى روى صندلى خم شده و با عجله در حال نوشتن نامه هستند. با وارد شدن رئيس جمهور شعار «صلى على محمد حامى رهبر آمد» در فضاى سالن پيچيد. دكتر مطابق عادت خود با تكان دادن دست و قرار دادن نوك انگشتان روى چشمان به ابراز احساسات مردم پاسخ داد.
تعدادى از مردم نامه هاى خود را بالا گرفته و تكان مى دادند تا ايشان متوجه آنها شود. دكتر احمدى نژاد نيز بلافاصله با اشاره دست، مأموران جمع آورى نامه را به طرف فرد مورد نظر هدايت مى كرد. در اين بين يكى از مادران، بچه خردسال خود را روى دست بلند كرده بود. رئيس جمهور از يكى از نيروهاى تيم حفاظت خواست تا كودك را پيش او بياورند كه بالاخره كودك را گرفته و مورد نوازش قرار داد.
آنچه شگفتى ما خبرنگاران را برانگيخته است، اشراف دقيق و كامل رئيس جمهور به اطراف خود و با نشاط و سر حال بودن ايشان است. با اينكه ما خيلى جوان تر هستيم ولى كاملاً خستگى در چهره و حركات تك تك مان محسوس است اما رفتار و حركات رئيس جمهور هيچ فرقى با اول صبح نكرده است. يكى از خبرنگاران كه ظاهراً خيلى خسته شده است، مى گفت: « نمى دانم دكتر احمدى نژاد اين همه انرژى را از كجا مى آورد » سخنان پرشور رئيس جمهور با استقبال و شعارهاى باصلابت مردم به پايان رسيد. هواى بيرون تاريك شده بود. گروهى از خبرنگاران به محل اقامت رفتند و من و چند نفر ديگر از خبرنگاران رفتيم استاندارى. رئيس جمهور حدود نيم ساعت بعد وارد استاندارى شد و با قدم هاى محكم و در حالى كه لبخند به لب داشت، از كنارم رد شد و به نمازخانه رفت. با دقت و كنجكاوى به چهره اش نگاه كردم، اثرى از خستگى نيافتم و از اينكه احساس خستگى و خواب آلودگى دارم، از خود خجالت كشيدم. نماز به امامت نماينده ولى فقيه در بوشهر و با حضور رئيس جمهور و وزرا در كنار كارمندان استاندارى اقامه شد. پس از آن جلسه كار گروه هاى اشتغال و مسكن شروع شد...
جلسات كار گروه ها تا نيمه شب ادامه پيدا كرد. در اين جلسات كارشناسان و وزرا و معاونين درباره موضوعات مختلف بحث هاى كارشناسى عميقى داشتند و دكتر احمدى نژاد در همه اين بحث ها شركت فعال داشت و بعضاً طرف هاى مقابل خود را به چالش مى كشيد. نكته قابل توجه در اين جلسه نوع رفتار رئيس جمهور بود. دكتر احمدى نژاد در اين جلسه برخلاف رفتار لطيف و مهربانى كه با مردم دارد خيلى قاطع و محكم با مديران حرف مى زد و مانند يك معلم كه از دانش آموز خود درباره تكاليفش پرسش مى كند ايشان از تك تك آنها حسابكشى مى كرد. در اين ميان تلاش برخى مديران بعضاً براى توجيه ضعف هاى خود و تذكرات رئيس جمهور به آنها جالب و ديدنى بود.
خيلى سعى كردم تا موقعى كه جلسه ادامه دارد، خودم را سرحال نشان دهم اما پلك هايم به شدت سنگين شده بود و مثل اين بود كه وزنه هاى ۵ كيلويى به آن بسته شده باشد. از محل جلسه خارج شدم و رفتم داخل يكى از اتاق هاى خالى استاندارى و روى يك صندلى راحتى كه پشت به در اتاق بود، نشستم. سرم را روى ميز عسلى گذاشتم، نمى دانم چقدر در اين حالت بودم كه يك مرتبه با صداى همهمه اى كه در راهرو پيچيده بود، سراسيمه سرم را از روى ميز بلند كردم و پشتم را كاملاً به صندلى چسباندم. نزديك به يك ساعت خوابيده بودم. سريع از اتاق بيرون آمدم. مسئولين در حالى كه پوشه هاى پرحجمى در دست داشتند با قدم هاى بلند از جلسه خارج مى شدند . از گوشه در، نگاهى به داخل اتاق جلسه انداختم. رئيس جمهور از صندلى خود فاصله گرفته بود و سمت چپ اتاق كنار در خروجى در حالى كه دست خود را بالا گرفته بود و انگشت اشاره خود را تكان مى داد با سه چهار نفر كه يكى از آنها از وزرا بود، حرف مى زد و به نظر نمى رسيد، عجله اى براى اتمام بحث و رفتن براى استراحت داشته باشد.
* پنج شنبه ۱۱ بهمنرئيس جمهور ساعت ۱۵:۶ با علما و روحانيون استان ملاقات داشت. در نمازخانه استاندارى چهار رديف سفره انداخته بودند و روحانيون حاضر مشغول صبحانه بودند. كنار سفره نشستم و بسته اى پلاستيكى كه داخل آن كره، پنير، دو تكه گردو، مربا و حلواى يك نفره بود، جلو كشيدم. زمانى كه رئيس جمهور وارد نمازخانه شدند سلام بلندى دادند و در حالى كه لبخند به لب داشتند با تعدادى از علما مصافحه كرده و سر سفره نشستند. دكتر در حالى كه مشغول احوالپرسى با علمايى كه سمت چپ و راست وى نشسته بودند بسته صبحانه را باز كرد و به آرامى چند لقمه از پنير و گردو خورد و با رسيدن چاى از سفره فاصله گرفت و مشغول نوشيدن چاى شد.
دكتر احمدى نژاد پشت تريبون قرار گرفت و از فرهنگ انتظار فرج امام زمان(عج) سخن گفت و بر ضرورت آشنا كردن مردم با فلسفه انتظار توسط روحانيون تأكيد داشت.
برخى از روحانيون از رشد فعاليت وهابيون ابراز نگرانى كردند و ظاهراً خواستار اقداماتى از سوى دولت بودند كه دكتر احمدى نژاد آنها را به ضرورت وحدت و اجماع بر روى مشتركات دينى فراخواند. جلسه با دعا پايان يافت. بلافاصله علما از جا بلند شدند و به سمت تريبون حركت كردند. عده اى پاكت هاى نامه در دست داشتند و تعدادى ديگر در حال نوشتن نامه بودند. يكى از علما كه محاسن سفيدى داشت و به نظر نمى رسيد بتواند به تنهايى از جا بلند شود كاغذ كوچكى زير دست داشت و ريز و خوش خط به نامه نوشتن مشغول بود و ظاهراً قصد داشت از كل فضاى سفيد كاغذ استفاده كند.گويا نوشتن نامه و تلاش براى رساندن آن به دست شخص رئيس جمهور تنها مختص مردم عادى نيست چرا كه علما نيز تأكيد داشتند نامه هايشان را حتماً به دست دكتر بدهند. برخى نيز به صورت شفاهى مشكلات خود را بيان مى كردند. جلسه علما حدود ساعت ۸ صبح تمام شد. بعد از اين برنامه رئيس جمهور براى بازديد از مناطق محروم شهر رفت و پس از آن ملاقات عمومى و چهره به چهره داشت كه تا ساعت ۳۰:۱۴ بعدازظهر به طول انجاميد.
* استاندارى بوشهر - ساعت ۱۵هوا گرم و آفتابى است و عده اى از بچه هاى خبرنگار ترجيح داده اند لباس زمستانى خود را عوض كنند. چند دقيقه پيش ملاقات چهره به چهره رئيس جمهور براى رفع مشكلات مردم به پايان رسيد. وزرا و معاونين و استاندار و برخى از مديران بانك ها در جلسه استانى هيأت وزيران منتظر حضور رئيس جمهور هستند.
با آمدن دكتر احمدى نژاد جلسه با قرائت قرآن به طور رسمى آغاز مى شود. طرح ها و برنامه هاى اجرايى از سوى استاندار يك به يك از روى گزارش مكتوبى خوانده مى شود و رئيس جمهور از هر كدام از وزرا مطابق با طرح ارائه شده توضيح مى خواهد. كم كم افراد ديگرى نيز وارد بحث مى شوند. عده اى به اجرايى نبودن برخى طرح ها نظر دارند و عده ديگر موافق اجرايى شدن آن هستند. رئيس جمهور از تك تك آنها دليل مى خواهد.
بحث ها بيشتر با اعداد و ارقام است و مغزم از حلاجى اين گونه مباحث ناتوان است. به ناچار از جلسه بيرون مى آيم. مباحث مطرح شده بسيار سنگين و حرفه اى است و كسى كه بايد بيش از همه حواسش جمع باشد، شخص رئيس جمهور است. قبل از ديدن اين صحنه ها فكرش را هم نمى كردم رئيس جمهور شدن اين همه سختى و مكافات داشته باشد.نه خواب درست و حسابى، نه خوراك و نه تفريح.همه اش كار و بحث و ...
آرام آرام از پله ها پائين مى آيم و از ساختمان استاندارى خارج مى شوم. هوا كه تا قبل از شروع جلسه خشك و آفتابى بود به كلى تغيير كرده و باد شديدى مى وزد و شاخه هاى درختان را به شدت تكان مى دهد. سرم را پائين مى گيرم و به طرف نمازخانه استاندارى مى روم. در گوشه اى از نمازخانه صندلى چيده اند براى مصاحبه پايانى رئيس جمهور. خبرنگاران استانى تقريباً همه صندلى ها را اشغال كرده اند. برخى از آنها يك برگه A4 در دست دارند كه سؤالاتى در آن نوشته اند، و تعدادى از آنها خاطره مصاحبه با وزرا و معاونين را براى همديگر تعريف مى كنند. بچه هاى خبرنگار كه پس از يك و نيم روز كار پرمشغله فرصتى پيدا كرده اند به نظر مى رسد دوست دارند اين لحظات آخر را با مزاح به پايان برسانند. به حياط برمى گردم هوا تاريك شده و همچنان توفانى است اما سرد و آزاردهنده نيست. زير يكى از درختان بومى اين شهر مى ايستم و يكى از ريشه هايى كه از تنه درخت بالا آمده و دور تا دور درخت را پوشانده، مى گيرم و اتفاقات سفر را مرور مى كنم. حركت آن پيرزن عصا به دست در بوسيدن شانه رئيس جمهور، تلاش كارگران بندر براى بيان مشكلات خود، خوشحالى مردم روستاى «گورك كله بندى» از ديدن رئيس جمهور در كنار خود، برخورد پدرانه و مهربان دكتر احمدى نژاد با مردم، خستگى ناپذيرى رئيس جمهور، جديت و اهتمام دكتر احمدى نژاد براى حل مشكلات مردم و برخورد سفت و سخت وى با مديران و نهايتاً تغيير ناگهانى هوا اتفاقاتى است كه برخى از آنها سؤالاتى در ذهنم ايجاد كرده است.
در افكار خود غوطه ور بودم كه قطره بارانى بر روى دستم چكيد. كم كم بر تعداد قطرات باران افزوده مى شود. داخل نمازخانه رفتم. محافظان رئيس جمهور بلافاصله بعد از من وارد نمازخانه شدند و در ورودى قسمت خانم ها را بستند. بعد از چند لحظه دكتر احمدى نژاد به همراه مشاوران رسانه اى خود وارد شدند. كنار ستون نمازخانه ايستادم. رئيس جمهور با تكان دادن سر و همزمان بالا بردن ابروهاى خود سعى مى كرد با همه بچه ها خوش و بش كند و به آنها خسته نباشيد بگويد. دكتر وقتى مى خواست از كنار ما رد شده و روى صندلى خود قرار بگيرد با من و يكى از دوستانم كه كنار ستون ايستاده بوديم، دست دادند. دست استخوانى و سفتى داشت. دستم را محكم فشرد: «خسته نباشى جوون».
- «خواهش مى كنم آقاى دكتر! شما خسته نباشيد.»
- «ما هيچ وقت خسته نمى شويم» و رد شدند. مى خواستم بپرسم چرا چطور مى توانيد اينقدر انرژى داشته باشيد ولى... رئيس جمهور محكم و با اطمينان روى صندلى نشست و درباره مصوبات سفر استانى توضيحات مبسوطى ارائه كرد. در سخنان خود اشاره كرد كه ما در جلسات طورى بحث مى كنيم كه اگر كسى از دور نگاه كند شايد خيال كند، اينها با همديگر دعوا مى كنند ولى همه اين بحث ها و جدل ها براى حل مشكلات مردم است و نتيجه آن ان شاءالله خير و بركت براى مردم خواهد داشت. صداى شُر شُر باران به گوش مى رسد، از پنجره به داخل حياط نگاه مى كنم و نزول بركت الهى كه در زير نور چراغ به صورت خطوط كشيده ديده مى شود، و شكل زيبايى خودنمايى مى كند.