] يزدان سلحشور/ بخش دوم]
دكتر بهاءالدين خرمشاهى ـ مترجم قرآن و حافظ پژوه ـ شاگرد دكتر شهيدى در سال هاى دور و دوست و همكار فرهنگى در سال هاى بعد است. او محتملاً از معدود چهره هايى است كه توانايى سخن گفتن از استاد را به فرهيختگى ـ از سر ارادت و نقد ـ داراست. بخش دوم اين گفت و گو هم اين است و هم آن.
* از بحث نثر خارج شويم. دكتر شهيدى در ترجمه نهج البلاغه به متن اصلى وفادار بوده
وفادار بودن ايشان به متن اصلى به ميزان زيادى است يعنى ما ترجمه دكتر شهيدى را جزو ترجمه هاى دقيق مى شماريم ولى همين الزام به سجع، ممكن است قدرى از دقت وى كاسته باشد. اين ترجمه البته چنان نيست كه بر آن نقدى ننوشته باشند. آقاى «حسين استاد ولى» نقد نوشتند؛ و ديگران. خيلى ها هم يادداشت به ايشان مى دادند به احترام ايشان در مطبوعات چاپ نمى كردند. بنده هم چند نكته خدمتشان گفتم با كمال خوشرويى و خندانى پذيرفتند و گفتند: «راست مى گويى اين طور كه مى گويى درست تر است تا به آن شكل كه من ترجمه كردم.» روحيه نقد پذيرى در دكتر شهيدى بسيار بالا بود. هيچ وقت پافشارى ايشان را بر يك نكته كه مورد نقد قرار مى گرفت نديدم چه در هشت ترم كه شاگرد ايشان بودم در دهه چهل، چه بعد از آن كه مناسبات دوستانه و فرهنگى داشتيم با هم؛ هيچ وقت نديدم ايشان بر نكته اى اشتباه- چه تاريخى چه نثر نويسى چه ترجمه و غيره - پافشارى كنند.
* حالا كه شما اشارتى داشتيد به روحيه نقد پذيرى دكترشهيدى، بگذاريد وارد حوزه تاريخ نويسى اسلام شويم و به امانت دارى و نوع روايتى كه ايشان در اين حوزه از خود به يادگار گذاشته اند نگاهى بيندازيم. شما خود بهتر مى دانيد تاريخ نويسى در تاريخ ايران - لااقل در اين هزار سالى كه ما ادبيات مكتوب داريم - يك دوران بسيار پرفراز و نشيب را پشت سر گذاشته و تك وتوك افرادى يافت شدند كه همچون بيهقى سر به تيغ بگذارند اما قلم نفروشند به صاحبان جاه، حتى آدمى مثل طبرى هم وقتى مى خواهد از ورود يعقوب ليث به بغداد سخن بگويد طورى حرف مى زند از وى كه انگار يك راهزن راهى بغداد شده است نه كسى كه براى رهايى يك ملت راهى مركز حكومت عباسى شده است؛ و امثال «استرآبادى» هم در تاريخ نويسى ما بسيارند كه وقوف شما در اين زمينه بيشتر از بنده است. اينها حوزه هايى است كه برمى گردد به افراد، بنابراين مشكل يك تاريخ نويس برابر يك شاه كمتر است تا گروهى كه تعصب دينى هم ممكن است داشته باشند. دكتر شهيدى آمده در حوزه اى تاريخ نويسى كرده كه اين تعصبات و اين خطرات بيشتر است. جايگاه ايشان را چگونه مى بينيد در حوزه تاريخ نويسى
تاريخ نويسى - اصولاً - در كشور ما، از نخست شاخه اى از ادبيات بود و به همين جهت نثر مصنوع پرحجم و پرآرايه هاى ادبى به كار مى بردند كه آدم اصلاً نمى دانست كه اينها چه مى گويند، چنان كه «تاريخ وصاف» را استاد عبدالمحمد آيتى آمدند در كتاب كوچكى خلاصه كردند، آن كتاب بلندبالا را گفتند كه جان كلامش چيست! وقتى آن همه باد و بروج آرايه ها ريخته مى شود، جان كلام خيلى كم و كوتاه مى شود كه خب در يك كتاب كوچكى منتشر كردند و تجديد چاپ هم شده. خدا حفظ شان كند كه همت بزرگى به خرج دادند. استاد شهيدى هم از «دُره نادره» جان كلام را به دست دادند. پس نخست، تاريخ نويسى ما شاخه اى از ادبيات بوده. دوره هاى بعد، دوران رويدادنويسى و وقايع نگارى است. وقايع نگارى اى كاش زودتر آغاز مى شد، اما خيلى دير آغاز شد، يعنى از صفويه به اين سو. تاريخ نگارى علمى كه روابط علت و معلولى بين رويدادها را جست و جو مى كند و ريشه يابى مى كند كه يك حركت تاريخى، يك نهضت حتى يك شورش چگونه در تاريخ روى مى دهد، اين خيلى تاريخ اش جديد است. شايد هم متأثر از تاريخ نگارى غربى باشد. خيلى به اين بحث ورود نمى كنم، آنان كه تاريخ پژوه هستند، مى توانند داورى كنند كه تحت تأثير تاريخ نگارى غربى بوده يا نه اين نوع تاريخ نگارى، هم ريشه يابى مى كند، هم علت يابى. دكتر شهيدى با چنين شيوه اى هم «جنايات تاريخ» را نوشتند كه دو، سه جلد است - شايد اولين كتاب ايشان باشد كه جلد نخست حدود سال هاى بيست منتشر شده - يا قيام امام حسين (ع) را يا تاريخ تحليلى اسلام را. همان طور كه دكتر شهيدى نام اين كتاب را انتخاب كرده اند، اين كتاب، تاريخ تحليلى است، يعنى ايشان نيامده اند فقط رويدادها را از دل احاديث بيرون بياورند و بنويسند. ايشان ريشه يابى كردند. يك مثال بزنم ايشان آمدند رقابت غريب حتى خصمانه بين بنى هاشم و بنى اميه را از عميق ترين ريشه هايى كه ديگر مى شود در تاريخ به آن دست پيدا كرد، جست و جو كردند تا نشان بدهند كه اين رويداد كه پيش آمد - چه در انتخاب خلافت چه در واقعه كربلا - اينها ريشه هاى عميق داشته اند. اين ها، رويدادهاى اتفاقى نبوده.
* اتفاق ديگرى كه در تاريخ تحليلى اسلام مى افتد، اين است كه افراد ديگرى كه وارد اين حوزه شده اند، اتكاى صرف شان به روايات و احاديث باعث شده كه روايت شان جانبدارانه باشد، اما ما اين جانبدارى را در روايت دكتر شهيدى نمى بينيم و يك حالت ممتنع در تاريخ نگارى ايشان به چشم مى خورد...
درست است! البته مى گويند كه هر تاريخى، تاريخ معاصر است. تاريخ گذشته هم كه نوشته مى شود، از زاويه ديد ارزش هاى زمان مورخ نوشته مى شود. چه بسا كه آدم نتواند رد پاى يك جانبدارى را در يك تاريخ نگارى احساس كند، ولى نمى شود احتمال جانبدارى را به كلى به صفر رساند. ببينيد! درباره انقلاب فرانسه، انقلاب شوروى و انقلاب خودمان، تاريخ ها فراوان نوشته شده، ولى چندين مكتب تاريخ نگارى مى توان در اينها پيدا كرد. بعضى از تاريخ ها، نقطه مقابل هم قرار مى گيرد، اين قدر كه با هم تفاوت دارد. مورخ جديد مى آيد از آراى مورخان قديمى استفاده مى كند و آن وقت جانبدارى كمتر مى شود، چون او گلچين مى كند يا به هر حال هم فكر خود را دارد، هم روايت مورخ قبلى را. در واقع، واقعه را دارد و تفسير خود را از آن واقعه. اين تفسير، معاصر است. پس تاريخ تمدن يونان را هم اگر مورخى بنويسد، از چشم معاصر مى نويسد با اتكا به ارزش هاى معاصر مى نويسد، بى آنكه معلوم باشد.
|
|
|
* البته منظور من اين بود كه دكتر شهيدى با خونسردى به سراغ وقايع رفته است، نوعى خونسردى كه متعلق به يك صد سال اخير است، هم در ادبيات، هم در تاريخ نويسى. يعنى نيامده بگويد كه چون من شيعه هستم، طرف شيعه را گرفته ام يا چون شيعه هستم، فلان رويداد را هم طبق نظر معمول و مألوف تفسير مى كنم و بخشى از واقعيت را حذف مى كنم...
خب! ببينيد! ممكن است يك زمانى جانبدارى يك مورخى عمقى باشد در يك اثر، بخيه روى كار نباشد. ضمناً يادمان باشد كه ما ميان رويدادنگار، وقايع نگار و كسى كه توصيفى تاريخ مى نويسد، با كسى كه تحليلى تاريخ مى نويسد، با مورخ فرق مى گذاريم. با فيلسوف تاريخ هم كه هر دو فرق مى گذاريم. مى خواهم عرض كنم كه جانبدارى عمقى به گونه اى است كه ممكن است فرض عدم جانبدارى را هم مطرح كند. به همين دليل است هركس كه تاريخ مى نويسد در درون دين، درباره وقايعى كه در پوشش يك دين معنا مى شوند، نمى توان درباره اش گفت كه وى ديد گاه دين يا مذهب ديگرى را رعايت مى كند يا بى هيچ ديدگاه مى نويسد. بى هيچ ديدگاه نوشتن، روشى است به نام پديدارشناسى؛ اگر بشر موفق شود در اين روش، علوم انسانى خيلى تحول پيدا خواهد كرد كه پديدار پژوهى شود با جانبدارى مايل يا گراينده به صفر. اگر چنين شود كه ... اما نمى شود! نمى شود بشر هيچ گرايشى نداشته باشد. ماشين كه نيست! مورخ هم انسان است. مورخ هم جانب پديده هايى را مى گيرد. مورخ هم پسند و ناپسند دارد. با چيزهايى موافق، با چيزهايى مخالف است. از چيزهايى خشنود، از چيزهايى ناخشنود است. نمى شود گفت كه جانبدارى به صفر ميل مى كند ولى جانبدارى، خوب است كه هرچه بيشتر كاهش داده شود. هرچه بيشتر كاهش داده شود مقام مورخ بالاتر مى رود. در مورد تاريخ نويسى دكتر شهيدى، بنده جانبدارى به شكلى كه خواسته باشند هر حركت شيعى را موجه جلوه دهند، نديدم.
* بنده بى طرفى ايشان را بيشتر در حوزه هايى مدنظرم بود كه مربوط به اضداد شيعه مى شد مثل جاهايى كه به خوارج مى پردازند بعد از شهادت مولا على (ع)؛ بسيار بى طرفانه نقش تاريخى آنها را ارزيابى مى كنند. موارد اينچنينى در تاريخ تحليلى اسلام ايشان زياد است...
بله! همين طور است. دقيقاً!
* نظرتان درباره كتاب «قيام امام حسين (ع) » چيست
اين كتاب، كتابى وقايع نگارانه نيست؛ اگرچه در آن به وقايع هم اشاره مى شود. ايشان در اين كتاب هم، همچنان تحليلگر و ريشه ياب هستند و باديد علت و معلولى تاريخ نگارى علمى؛ اگر بتوان اين گونه ناميدش! - به سراغ سلسله وقايع منجر به واقعه كربلا رفته اند. شايد يكى از بهترين كتاب هايى كه درباره واقعه عاشورا نوشته شده و در تحليل آن واقعه و ريشه يابى هاى آن قابل استفاده است، كتاب دكتر شهيدى باشد.
* به سؤال آخر مى رسم: نقش دكتر شهيدى را در سير تبديل لغت نامه دهخدا به دايرة المعارف دهخدا چقدر مى بينيد
نقش ايشان فوق العاده زياد است. نقش اساسى را در اين جريان علامه دهخدا داشته اما يا غالباً فيش- كه امروزه مى گوييم برگه- خام كه لغات و معانى در آن آمده در اختيار قرار داده اند يا يادداشت هايى درباره بعضى از لغت ها نوشته اند. علامه دهخدا فرهنگ نگارى نكرده. پس كار ايشان يك دهه بر عهده دكتر معين با دستيارى دكتر شهيدى و دكتر دبير سياقى بود و بعد از آن يك دهه ـ يا يازده، دوازده سال ـ در سال ۴۵ كه دكتر معين دچار اغما شدند، ديگر دكتر شهيدى و دكتر دبير سياقى كار را پى گرفتند و دكتر شهيدى مسئوليت بيشتر داشت چون رياست مؤسسه لغت نامه دهخدا بر عهده ايشان بود و نزديك به ۲۰۰ نفر از بزرگان فرهنگ ايران مثل مرحوم محمد پروين گنابادى و بسيارى ديگر كه نامشان در مقدمه لغت نامه آمده، در اين زمينه نقش ايفا كردند. نقش دكتر شهيدى در لغت نامه البته نقش محورى و منحصر به فرد بوده. اگرچه ياران باوفايى تا ۲۰۰ نفر هم داشته اند و از همه باوفاتر و از همه كوشاتر، دكتر محمد دبير سياقى در ۵۰ سال اخير بوده اند چون در وصيت نامه دهخدا هم نام دكتر شهيدى آمده هم نام دكتر دبير سياقى. يعنى در آن وصيت نامه آمده كه اين دو بزرگوار به دكتر معين در اين زمينه دستيارى و يارى كنند كه چنين هم كردند. همچنين در ۳۰ سال اخير، دكتر غلامرضا ستوده كه معاونت سازمان را بر عهده دارند فعاليت هاى قابل توجه و مستمرى در به ثمر رساندن چاپ هاى مختلف از لغت نامه دهخدا داشته اند.