يكشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۶ - ۲۳ صفر ۱۴۲۹
Sun, Mar 2, 2008
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
سلامت
گفت وگو با سردار مرتضى قربانى درباره عمليات والفجر ۸ (بخش دوم)
آمادگى نيروها در نقطه رهايى
[حسين فيض]
350439.jpg
نخستين بخش از اين گفت وگو به طرح و نقشه رزمندگان اسلام براى فتح فاو گذشت. فتحى كه از جانب كارشناسان نظامى به عملياتى شگفت انگيز نياز داشت و عمليات والفجر ۸ داراى ويژگى هاى شگفت انگيز بود. اينك دومين بخش از گفت وگو با سردار مرتضى قربانى يكى از فرماندهان عمليات را مى خوانيد.

* در صحبت هايتان فرموديد نيروها را قرنطينه مى كرديم، آيا از اين كار هدف خاصى را دنبال مى كرديد
بله ما نيروها را كه وارد منطقه عملياتى مى كرديم به آنها مى گفتيم كسى حق ورود و خروج ندارد. فقط شهيد را تخليه مى كنيم، مجروح را هم در خود جبهه مداوا مى كرديم به همين منظور مدرسه اى را كه خرابه هم بود تبديل كرديم به اورژانس و مجروح ها را در آنجا نگه مى داشتيم و مداوا مى كرديم. همه اينها به خاطر اين بود كه مبادا كوچك ترين اطلاعات راجع به عمليات لو برود. به دليل اهميت موضوع سردار كميل كه در آن مقطع جانشين لشكر بود در آن منطقه مستقر كرديم و چون خود ايشان از نيروهاى اطلاعات عمليات بود همه نيروها را كنترل مى كرد، يعنى ما نفر به نفر نيروها را كنترل مى كرديم و رفت و آمد هايشان در آب را چك مى كرديم. همچنين سرداران شهيد حاج بصير، طوسى، مجيد كبير زاده و حيدر پور و سردار مهرى و كسائيان را نيز در آنجا مستقر كرديم، حتى اين بزرگواران نيز حق تردد نداشتند مگر با اجازه و داشتن برگه تردد ويژه كه دژبان در عقبه كنترل مى كرد. البته ما به همه برادران عزيزمان اعتقاد و اطمينان داشتيم . اما دشمن در سطح وسيع با امكانات مدرن روز و جاسوسان حرفه اى و ترفند هاى مختلف، اطلاعات را جمع آورى مى كرد اما اين بچه هاى حزب اللهى نشان دادند كه با اراده، اعتقاد و ايمانى كه دارند بر هر سلاح و دشمنى فائق مى آيند. فلذا در اين مدت ما به نيروهاى اطلاعات و شناسايى مان خيلى زيبا خط مى داديم و اطلاعات از آنها مى گرفتيم. البته تا آنجايى كه لازم بود بنده و يا سردار كميل يا ديگر فرماند هان نيز براى شناسايى مى رفتيم و در اين مدت تمامى رده ها را براى شناسايى منطقه مورد نظر فرستاديم. شايد كسى باور نكند كه بنده همه فرمانده گردان ها، فرمانده گروه هان ها و فرمانده دسته ها را براى شناسايى فرستادم تا جبهه آب را كه مى خواستند در آنجا يقه دشمن را بگيرند و با دشمن بجنگند از نزديك لمس كنند. اين كار در تمام نيروهاى ما انگيزه ايجاد كرده بود و آن خوف و ترس از موانع، آب اروند و تجهيزات دشمن از آنها دور شد و بر مأموريت مسلط گرديدند و يك توكل و توسل عجيبى در آنها ايجاد شد. در اينجا بد نيست كه يك خاطره هم تعريف كنم. بعد از اين كه براى انجام عمليات فاو توجيه شديم يعنى ۵ ماه قبل از عمليات يك شب آمدم منزل (پايگاه شهيد بهشتى) و چون خيلى خسته بودم به خانمم گفتم: كوله پشتى مرا آماده كن. شال گردن، لباس و وسايلى كه براى كردستان نياز باشد را آماده كن. صبح براى نماز بيدار شدم آن روز اولين روزى بود كه ما مى خواستيم براى شناسايى به منطقه فاو برويم لذا با برادر عباس محتاج قرار داشتم خلاصه بعد از نماز به خانمم گفتم كوله پشتى مرا آماده كردى ايشان گفت: كجا مى خواهى بروى گفتم مى خواهم بروم مريوان البته برنامه ام اين بود كه بروم آبادان ولى چون اطلاعات نظامى مان را شرعاً به كسى نمى توانستيم بگوييم به همسرمان نيز كه نزديك ترين فرد به ما بود منطقه اصلى عمليات رانمى گفتيم .ايشان به من گفت: مطمئنى كه مى خواهى بروى مريوان گفتم چطور الان با آقا محسن در كرمانشاه قرار جلسه داريم و از آنجا مى خواهيم برويم مريوان.
گفت: نه! من ديشب خواب ديدم شما در يك منطقه مى خواستيد عمليات كنيد كه پر از نخلستان بود و از جايى مثل دريا مى خواستيد عبور كنيد و در مقابلتان يك قلعه بسيار عظيمى بود كه يك در آهنى بزرگ داشت و شما آمديد در صحنه و عمليات را شروع كرديد و رفتيد اين ديوار و در آهنى عظيم را شكستيد و وارد يك شهر شديد و شهر را تصرف كرديد و بعد محاصره شديد و ديگر به شما مهمات و آذوقه نرسيد آب هم براى آشاميدن نداشتيد كه به يكباره حضرت زهرا (س) با روبند و مقنعه و چادر در صحنه حاضر شدند و تعدادى از ما زنان هم پشت سر ايشان آمديم و شروع كرديم به آب دادن به رزمندگان و سقايى كردن و همين طور كه شما پيشروى مى كرديد حضرت زهرا (س) و ما پشت اين تانكرهاى آب به شما آب مى رسانديم تا اين كه شما به يك موفقيت و پيروزى بزرگ دست يافتيد. كارى ندارم شما در كدام منطقه عمليات داريد ولى مى دانم شما در اين عمليات با رمز يا زهرا (س) و حضور ايشان پيروزيد لذا مواظب رفتار و كردارتان باشيد و رعايت همه اصول و قواعد شرعى و نظامى را بكنيد. گفتم حاجيه خانم! شما خواب ديديد، من دارم مى روم مريوان كه نخل و نخلستان نداره، ما مى خواهيم برويم با كومله، دموكرات و عراقى ها بجنگيم و نهايتاً قضيه را جمع كردم. ايشان هم گفتند: ما شما را به خدا مى سپاريم و قرآن گرفتند و ما از زير قرآن گذشتيم و آمديم. باور كنيد به واسطه خوابى كه خانمم ديد آنچنان يقينى در من حاصل شد كه حضرت زهرا (س) در اين عمليات ما را يارى مى كند. لذا به برادر محسن رضايى و عباس محتاج گفتم اگر شما مى خواهيد من در اين عمليات شركت كنم و لشكر ۲۵ كربلا خط شكن شود و موفق شويم، رمز عمليات را بايد يا زهرا (س) بگذاريد لذا توافق كردند كه رمز عمليات يا زهرا (س) باشد. خلاصه كليد زديم و شروع كرديم به مقدمات كار و شناسايى.
* شما با اين كه در مقابل خود رودخانه اى با اين عظمت را مى ديديد و از جريان جزر و مد آب و همچنين موانع نفوذ ناپذير دشمن در ساحل اروند با خبر بوديد، چگونه اين مأموريت سخت را پذيرفتيد
البته با توكل و توسلى كه بچه هاى ما داشتند سختى و موانع معنايى نداشت. در ضمن همين طور كه عرض كردم ما در زمينه عمليات آبى از عمليات خيبر و بدر تجربياتى داشتيم و يك يقين هم در ما حاصل شده بود كه مى دانستيم پيروز مى شويم . از طرفى نيروهايى را كه ما در آنجا مستقر كرديم آنقدر در اوج معنويت بودند كه يك چيز هايى را از پشت پرده مى ديدند و بعضى اوقات مى آمدند و به ما مى گفتند كه اكثر آن بچه ها در همان عمليات به شهادت رسيدند و ديگر چيزى كه ما را براى اين عمليات و روند اين كار مصمم مى كرد اعتماد و اعتقادى بود كه ما به همديگر داشتيم و بچه ها با اطمينان خاطر و با اعتماد به نفس و توكل براى اجراى اين مأموريت سراپا گوش شده بودند و هرگونه دستورات را بدون چون و چرا انجام مى دادند ما حدود ۴ الى ۵ ماه بچه ها را در قرنطينه نگه داشتيم، باور كنيد در اين ۵ ـ ۴ ماه يك بار نيامدند بگويند خانواده ما تنها هستند يا مشكلى داريم به ما مرخصى بدهيد برويم و با يك انگيزه روحانى، معنوى و اطاعت از امام و ولى امر مسلمين آمدند و اين كار را دنبال كردند.
* يك مقدار هم از نيروهاى غواص و بچه هايى كه از آب اروند عبور كردند صحبت بفرماييد
عرض كنم از نظر تخصصى عمليات آبى، خاكى يك مأموريت بسيار سنگين است و به همين لحاظ هم مى گويند شهادتى كه در آب باشد اجر و ثوابش دو برابر است لذا اين دوبرابر براى سختى كار است. بچه هاى مازندران هم بچه هايى بودند كه از كاركردن در منطقه آبى لذت مى بردند.
* ما يك بحث معروفى در دفاع مقدس داريم كه مربوط مى شود به عمليات والفجر هشت و آن نصب پرچم بارگاه حضرت امام رضا(ع) بر بلنداى مناره مسجد فاو پس از پيروزى در عمليات است در مورد اين قضيه و جريان آن و اين كه اصولاً اين پيشنهاد از ناحيه چه كسى مطرح شد كمى توضيح بفرماييد.
ما از نظر معنوى، نظامى و تاكتيك هاى مختلف خودمان را براى حمله به فاو آماده كرده بوديم و همه مشكلات مان را حل كرديم به عنوان مثال براى اين كه داخل اسلحه هاى مان آب نرود و باروت فشنگ ما آب نخورد آنقدر كار كرده بوديم تا بتوانيم اسلحه هاى مان را زير آب نگه داريم و وقتى از آب درآورديم بتوانيم شليك كنيم و دشمن راهدف قرار دهيم. يعنى اين كارها همه شده بود، آتش ساحل به ساحل، آتش دقيق روى شهر فاو و... هيچ گونه مشكلى نداشتيم و بايد شب ۶۴‎/۱۱‎/۲۰ حمله را آغاز مى كرديم ما نمى خواستيم اين زمان را انتخاب كنيم ولى وضعيت جوى از نظر جزر و مد آب و از نظر مهتاب و روشنايى و تاريكى هوا ما را طورى هدايت كرده بود كه شب ۲۱ بهمن مصادف با پيروزى انقلاب اسلامى و عزتى كه مردم در سايه نهضت امام (ره) به دست آورده بودند يك جشن پيروزى ديگر يعنى فتح فاو را داشته باشند . من حدود ساعت ۶ غروب نماز را خواندم و همه محورها را كنترل كردم و آمدم داخل سنگرم كه كنار اروند بود يعنى نزديك ترين نقطه به دشمن؛ مقابل شهر فاو كه الآن يك يادمان هم در آنجا ساخته اند، مستقر شدم. حدود ساعت ۷‎/۵۰ زمانى كه داخل سنگرم نشسته و مشغول انجام كارهايم بودم يكى از برادرهاى رزمنده آمد درون سنگر و گفت: يك پيك از قرارگاه آمده و با شما كار دارد. گفتم بفرمايند داخل: آن بسيجى وارد سنگر شد چون هوا بارانى بود بنده خدا يك مقدار خيس شده بود به محض ورودش يك بسته مشمايى را به من داد كه داخل آن يك بسته سفيدرنگ بود و يك پارچه سبز، مشمع را كه باز كردم بوى مشك و عنبر و عطر و گلاب تمام سنگر را فرا گرفت و ما يك دفعه يك تحول و تغييرى در سنگرمان احساس كرديم و بوى حرم ائمه اطهار(ع) به مشام همه خورد و همه صلوات فرستادند بعد بنده نامه را باز كردم، ديدم نامه از فرمانده كل سپاه آقاى محسن رضايى است كه در اين نامه مرقوم شده بود: اين پرچم مرقد منور حضرت على ابن موسى الرضا(ع) را كه ماهها بر فراز مرقد ايشان از هر نسيمى سراغ پيروزى رزمندگان اسلام را مى گرفته است به شما مى سپارم تا ان شاءالله با الهام از عنايات خاصه چهارده معصوم و با پيروزى بر دشمن كافر بر روى بالاترين مناره مسجد شهر فاو عراق به اهتزاز درآوريد.وقتى اين نامه را براى بچه ها خواندم اشك همه جارى و ناله هايشان بلند شد. بعد پرچم را باز كرديم و بالاى سر بى سيم مان نصب كرديم و در آنجا بود كه خداوند يك اطمينان قلبى صددرصد به ما عنايت فرمود.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |