دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۶ - ۲۴ صفر ۱۴۲۹
Mon, Mar 3, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
نگاهى به نمايش ملاقات بانوى سالخورده
به كارگردانى حميد سمندريان
نگاهى به رمان نوجوان «دايره هاى كبود» نقى سليمانى
نگاهى به نمايش ملاقات بانوى سالخورده
به كارگردانى حميد سمندريان
مينياتورمرگ سياه نيست
350592.jpg
] اميد بى نياز]

آلفرد در آخرين ثانيه زندگى اش تنها يك چيز را تقاضا مى كند؛ سيگارى كه انگار در لابه لاى انگشتان و لب هاى او به يك پك زدن محكوم است؛ پك زدنى عميق و طولانى. تمركز، سكوت و فاصله اى به اندازه ناشناختگى مرگ. بازيگر فرصت فكر كردن را از ما مى گيرد. بايد نشست و چشم دوخت به اين لحظه ساكت واپسين. افسوس كه چشم فقط مى بيند، چشم نمى تواند فكر كند. چشم مى بيند و شايد شاعرانگى تصويرى را به تماشا نشسته است. گويى بازيگر شاعر شده است و نقاش. انگار چيزى در آن سوى معنا هست و نيست. اين لحظه شايد در زندگى براى چشم ها و نگاه هاى بيرون تابلو تكرار شود، اما براى بازيگر درون تابلو نه! حواس پنجگانه در يك بسته بندى ديگر روى صحنه حضور مى يابد. نه، نه، بازيگر نبايد اين سيگار را روى سن خاموش كند. او اگر بتواند پك طولانى خود را به مرگ برساند، بازى را برده است. چيزى در ته ذهن بازيگر مثل تيك تاك ثانيه اى ناشناس مى آيد و مى رود. درآوردن تصوير مرگ در يك تابلوى دراماتيك كار هر كسى نيست.
آخرين نگاه زندگى هر ثانيه اى را زير و رو مى كند و آدم ها را ثانيه اى. شهر پر از ثانيه! شهر پر از تيك تاك هاى ملون و سياه و سفيد.
و آلفرد اين سكوت خاكسترى را تا آن نگاه ادامه مى دهد. نگاهش كه به سوى دايره پشت سرش برمى گردد، انگار دايره وارونه مى شود؛ دايره بازيگران سياهپوش با كفش هاى زرد. گويى آنها هم همچون تماشاگران سالن سكوت خاكسترى مرگ را با آلفرد دنبال مى كنند. اما به محض اين كه نگاه آلفرد به سوى آنها مى رود، نگاه هايشان ۱۸۰ درجه مى چرخد، قامت هايشان ۱۸۰ درجه مى چرخد و انگار به همان ثانيه تبديل مى شوند؛ شايد به جزيى از شهر، به درخت، نيمكت پارك، تيرك چراغ برق، كوپه اى از قطار، راه آهن، يا هر چيزى كه جزئى از نماى ظاهرى شهر كولن است. اشيا ثانيه اى، ثانيه هاى پيوسته به هم و معمارى رنگ باخته اى كه هر جزء آن براى ثانيه اى در ذهن ماندگار مى شود. تابلوى مرگ آلفرد در نمايش «ملاقات بانوى سالخورده» و مقدمه پس از آن هنگامى كه وى خود را براى مرگ آماده مى كند، كمپوزيسيونى ناب است؛ تركيبى از كليت فيزيك مچاله شد و فروافتاده بازيگر، تأسف درونى شده و فروخورده اش، ميميك چهره مبهوت، آه گمشده اش، تبديل اين آه به سكوت و پك طولانى سيگار، دود ملايم سيگار، كم كردن ريتم تند و عصبيت مفهومى چنين صحنه اى، نگاه، رنگ، نور و در كل بافت مفهومى «مرگ» كه تمامى اين نشانه هاى ظاهرى و پنهان را در هم مى تند، ميزانسنى ملون و چند صدا را ايجاد مى كند. جذابيت اين تابلو تا جايى است كه «قلم نقد» را وادار مى كند كه به توصيف و نقاشى يك تابلوى متنى در فرامتن بپردازد. بحث تنها بر سر اجراى خوب «پيام دهكردى» در ترسيم مينياتورى اين تصوير دراماتيك نيست. يا اين كه اصرارى بر يك چرخش ۱۸۰ درجه گروهى بازيگران و توصيف كنشى دراماتيك وجود ندارد. آنچه از تحليل ماكروسكپى اين صحنه برمى آيد، بحث موقعيت و مهمترين پيشامد براى انسان است. بحث خلق تابلويى دراماتيك است كه انسان را در مواجهه با مفهوم مجرد مرگ به تصوير مى كشد. پيش زمينه و پس زمينه هم حضور دارد. آدم هايى كه از مردن تو غمگين مى شوند يا شاد. بنابراين بحث بر سر ميزانسنى مواج و شناور است كه تأمل آلفرد در آخرين ثانيه هاى زندگى اش، حفظ نگاهى سنگين كه بايد روانه مردم شهر شود و چرخش ۱۸۰ درجه اين مردم كه شرمسارانه در مقابل سنگينى نگاه آلفرد وارونه مى شوند و پشت به او مى ايستند.
نمايش ملاقات بانوى سالخورده در حالى همچنان ميزبان اهالى تئاتر، دانشجويان و مردم تهران است كه همواره هر روز با شوق و جديت حميد سمندريان و بازيگرانش به روى صحنه مى رود.
شايد همه چيز از همان همخوانى ابتداى نمايش آغاز مى شود. چهار بازيگر به روى صحنه مى آيند و در مليت هاى روى سن و خطاب به تماشاگران اين جملات را تكرار مى كنند.
«هيولاهاى موحش بى شمارند، زلزله هاى سهمگين، آتشفشان ها، توفان هاى دريايى، همين طور جنگ ها و زره پوش هايى كه مزارع ما را ويران مى كند و قارچ خيره كننده و خورشيدآساى بمب اتم، ولى هيچ يك موحش تر از هيولاى فقر نيست، چه در فقر حوادث راه ندارند و نوع بشر در آن مأيوس و نااميد پيچيده مى شود و رديف مى كند روزهاى خراب را در پشت روزهاى خراب...»
اما اگر اين تابلو را ببنديم و به پايان نمايش برويم دوباره با همين صحنه روبه رو مى شويم. منتهى در پايان نمايش هر ۴۷ بازيگر با همان فاصله كم از لبه سن حضور مى يابند و جملات ياد شده متن را تكرار مى كنند.
وجود اين تصاوير دراماتيك همواره ساختى دايره اى را به لحاظ ساختارى به ذهن ما ديكته مى كند. منتهى تفاوت تابلوى واپسين با تابلوى آغازين به حجم حضور آدم هاى نمايشى ، تكثر صداها، تصويرسازى با صف آرايى آنها بر مى گردد. به تعبيرى كارگردان اين جملات را كه به نوعى پيام متن دورنمات است در زبان اجرا گسترش مى دهد و با خلق تابلوى نهايى، تصوير بزرگ ترى از تصور ذهنى چند نفر را ارائه مى دهد.
فردريش دورنمات نويسنده اى كه اغلب كارهايش را به زبان آلمانى نوشته است، همواره در نمايشنامه «ملاقات بانوى سالخورده » تصويرى عميق ، تراژيك، روبه زوال و قابل ترحم از انسان معاصر غربى نشان مى دهد.
قصه نمايش به يك كينه و ماجراى شخصى بين كلرازاخانسيان و آلفرد ايل در شهر كولن بر مى گردد. كلرا شهر را ترك مى كند و هم اكنون پس از ۳۵ سال به كولن بازگشته است. او سعى مى كند كه ماجراى شخصى خود را در سطح شهر به صورت عمومى مطرح نمايد.
وى به اين وسيله يك جريان گمشده و از ياد رفته را زنده كرده و توانست به يك تابوى جمعى تبديل كند. او به مردم شهر كه بسيار فقير هستند، نويد دادن ۱۰۰ميليارد مى دهد و درعوض عدالت را از آنها طلب مى كند؛ اين عدالت هم در نظر كلرا گرفتن جان آلفرد و پايان دادن به زندگى اين شهروند كولنى است. سمندريان براى اجراى قصه اين متن به زواياى خاصى از اجرا نظر داشته است. البته گفتنى است واژه ۳۵ هم همواره نمادى مفهومى و نوستالژيكى است. از يك سو شخصيت نمايشى متن پس از ۳۵ سال به اتمسفر داستانى و شهر زادگاهش كولن بر مى گردد. از سوى ديگر ، كارگردان پيشكسوت تئاتر هم پس از ۳۵ سال دوباره اجراى ديگرى از اين متن نمايشى را به روى صحنه مى آورد.
با اين حال نمايش ملاقات بانوى سالخورده از تمى سيال برخوردار است؛ سيال به آن معنى كه پس از ورود كلرا به شهر «اتفاق » به معنى ثانيه هاست و هر ثانيه اى امكان دارد، اتفاقى رخ دهد. اين اتفاق موازى با تصور اتفاق ديگرى است. يعنى وسوسه اى كه مردم شهر را تحريك مى كند تا به خاطر ۱۰۰ ميليارد دلار آلفرد را بكشند. تصور اين موتيف به عنوان «مضمون در سايه» همواره كشمكش و تصور كشمكش غريبى را در متن ايجاد كرده است. البته اين تصور كلى به لحاظ شيوه هاى روايتى در جوهره ذهنى و دنياى روحى يكى از شخصيت ها (آلفرد) گسترش مى يابد؛ زنجيره اى از توهم و يقين در هم مى تند، در اختلال روحى و روانى آلفرد و سبك رفتارى او ريشه مى دواند و شيوه روايت داناى كل محدود را در دل روايت كلان نمايش حاكم مى كند. به راستى هم دنبال كردن رويدادهاى شهر از زاويه ديد آلفرد جذاب ترين شيوه نگاه به هستى متن و اجرا در اين اثر هنرى است. روز بعد از ورود كلرا، مردم شهر به لحاظ شخصيت پردازى فيزيكى و روحى رو به دگرگونى مى روند. آنها لباس هايى سياه به تن كرده اند، لحظه به لحظه و نفر به نفر هم رنگ كفش ها يا شال هايشان عوض مى شود؛ به ويژه رنگ كفش هاى زرد مردم آلفرد را به بدترين شكل مى ترساند. او به هر فردى با كفش هاى زردش مى نگرد، انگار يك گام به سوى مرگ پيش روى مى كند. اله مان رنگ زرد با مفهوم هاى توأمان نهفته در نشانه شناسى خود همواره هراسى عجيب را در كل روايت ايجاد مى كند. شايد استفاده ساختارى از اين رنگ تا حدى تأثيرگذار است كه ما مرموزترين رنگ زرد استفاده شده در هنر تئاتر خودمان را مشاهده مى كنيم.
حميد سمندريان براى توصيف كلى شهر كولن نيز به طراحى صحنه پيچيده اى نظر نداشته است. دكور او اگرچه به طور كامل حجيم، سازه اى و ساختمانى نيست، اما به دليل ثبوت آن همواره نوعى دكور صحنه سازه اى به شمار مى رود. دو حجم استوانه اى شكل در سمت چپ و راست صحنه قرار دارد و همچنين استوانه اى فلزى نيز كه در ابتدا با تصور ديدارى قطار و حضور كلرا همراه است، سه تصور برجسته دراماتيك از طراحى صحنه به شمار مى روند. با اين حال استوانه هاى ثابت صحنه همواره بر مكان هاى ثابت تكيه دارند. مثلاً استوانه سمت راست هميشه تجسم دراماتيك منزل و محل كار آلفرد است. در صحنه اى هم همين فضا بيانگر فضاى كليسا است و موقعيت اين مكان را توصيف مى كند.
اما استوانه سمت چپ صحنه (به تناسب زاويه ديد تماشاگران) زمانى مفهوم مى يابد كه در تقابل با روبه رو قرار مى گيرد و تصوير دو خانه را در روال قصه ايجاد مى كند، خانه كلرا در مقابل خانه آلفرد، با دو شكل تقريباً شبيه به هم اما انگار دو ذهنيت، دو دنيا، دو آدم دور از هم كه گويى به لحاظ روحى روانى كيلومترها از هم فاصله دارند و در دو تقابل و تضاد تصويرى به نمايش گذاشته شده اند. شايد يكى از نكاتى كه سمندريان در طراحى اين دو حجم استوانه اى و بافت كلى آن در نظر دارد، بافت گرافيكى ناهمگونى است كه به هنگام نورپردازى در طراحى ديده مى شود؛ در چنين موقعيتى، جزئيات اين طراحى به شكل تصاوير و شكل هاى نامعلوم و غيررئاليستى نمود پيدا مى كند.
سمندريان در كل به ساختار عناصر نقيضين و كنتراست هاى رنگ، مفهوم و فضا علاقه خاصى نشان مى دهد. تقابل ها همچنان كه از مدل تماتيك نمايشنامه هم مى آيند، اصولى زيرساختى را بنيان نهاده اند، تقابل فرد و تجمع، آهن و طبيعت، حقيقت و تابو، فقر و ثروت و ده ها مورد ديگر از موتيف هاى ساختارى متن نمايش هستند. فضاسازى هاى كارگردان براى ايجاد چنين مفاهيمى هم جالب است. براى نمونه تصور ديدارى راه آهن با المان صداى قطار و عنصر بازيگرى انجام مى شود. صف آرايى بازيگران هنگام ورود قطار فرضى توأم با حيرت آنها براى ترسيم و تصور دراماتيك رد شدن قطار در صحنه است. آنها، تنها از سر و گردن خود استفاده مى كنند. حركت هاى سريع سر و گردن بازيگران نيز سرعت قطار و در گستره معنايى فراخ ترى، مدرنيته را در دل شهر كوچك و دورافتاده كولن به تصوير مى كشد. شايد كارگردان با اين ميزانسن متفاوت و در عين حال نامتعارف در فضاسازى چنين صحنه هايى مى گويد كه آدم هاى نمايش به آهن و فلز تبديل شده اند. نقطه تقابل چنين تابلويى در نمايش، فضاى جنگل است. جايى كه انگار آدم ها درخت شده اند. حركات بدنى آنها نيز تصور شاخه هاى درختان را در ذهن ايجاد مى كند كه به آرامى در نسيم جنگل و همراه صداى پرندگان تكان مى خورد. اينجا هم مانند فضاى راه آهن دوباره از المان هاى فضاسازى شنيدارى استفاده شده است؛ استفاده از صداى پرندگان كه بيش از اين كه نظم جنگل را برآشوبد و در روند صداهاى صحنه تأثير بگذارد، سكوت را القا مى كند و جنگل داستان را به فضايى آرام و ساكت تبديل كرده است؛ فضايى كه بيشتر بستر ناخودآگاه ذهن شخصيت هاى نمايشى و خاطرات دور آنان است.
نمايش ملاقات بانوى سالخورده به لحاظ عنصر بازيگرى نيز جاى بحث فراوان دارد. پيام دهكردى، گوهر خيرانديش، احمد ساعتچيان و ... در اين نمايش بازى هاى خوبى را به نمايش مى گذارند. به ويژه كار پيام دهكردى در صحنه توصيف مرگ آلفرد به ياد ماندنى است.
نگاهى به رمان نوجوان «دايره هاى كبود» نقى سليمانى
استعاره ها و دايره هاى محدود
350616.jpg
] يزدان سلحشور]

* يك
«... فردا صبح پدر ديرتر از خواب بيدار شد. اما گنجشك كوچك، زودتر بيدار شد. چشم كه باز كرد، ديد مادرش به هوا بلند شد و پريد. صدا زد: «كجا مى روى، من هم مى آيم.»
مادرش روى شاخه اى نشست و گفت: «تا پدرت بيدار شود مى روم كمى غذا گير بياورم اين طورى بهتر مى توانى پرواز كنى. وقتى خوردى و جان گرفتى، همراه پدرت تمرين را شروع مى كنيم.» گنجشك كوچك قبول كرد. بعد مادر پريد و پريد تا دور شود؛ اما دوباره روى شاخه اى نشست و اين پا آن پا كنان، داد زد: «اگر خواستى پرواز كنى فقط دوروبر لانه بگرد، يك وقتى دور تر نروى.»
گنجشك گفت: «نه»
مادر پريد و دور شد. گنجشك، منتظر نشست. كمى بعد به دوردست چشم دوخت. يك دفعه ياد ديشب افتاد: «آخ! آن نورها! الان كجا هستند » خواست برود و از نزديك آنها را تماشا كند. ولى ياد حرف مادرش افتاد و تصميم اش عوض شد. كمى ديگر نشست. بعد، خسته شد و دلش گرفت؛ با خودش گفت: «اقلاً كمى پرواز كنم، زياد دور نمى شوم.»
از اين شاخه به آن شاخه پريد و از اين درخت به آن درخت. كم كم همين طور پريد و پريد تا شيرينى پرواز را احساس كرد. بازى كنان پرواز كرد و جلو تر آمد. يك بار آنقدر اوج گرفت كه سرش گيج رفت. ناگهان احساس كرد مثل تكه سنگى دارد از آسمان مى افتد. آن وقت توى دلش خالى شد و خيلى نرم، قلقلكش آمد. به سرعت بال هايش را باز كرد و بال زد. سرشار از شادى بود: «عجب بامزه است پرواز كردن!» بعد كم كم خسته شد. ناگهان ديد مثل اين كه نزديك همان جايى است كه نور دارد. واى، خيلى خوشحال شد. نگاهى به پشت سرانداخت. جنگل، حالا از دور، كوچك شده بود. روى زمين نشست. بايد بر مى گشت به جنگل. اگر مادرش مى آمد و جاى او را خالى مى ديد، نگرانش مى شد. ولى زود بر مى گشت؛ حتى قبل از اين كه مادرش برگردد. زود زود زود.»
صنعت «تشخص» يا جان بخشى از دير باز، چه در «افسانه هاى پريان» غرب و چه در ادبيات شرق- هند، چين و ايران- صنعتى مورد علاقه بوده. آثار ادبى بسيارى- چه شعر، چه حكايت، چه داستان، چه افسانه- با اين صنعت گره خورده اند. كليله و دمنه و منطق الطير، شايد مشهور ترين آثار اين حوزه در ادبيات گذشته ما باشند. آثارى از اين دست، جان بخشى به جانوران و بى جانان را از آن رو انتخاب كرده اند كه «مفاهيم خفيه» را به «اهل آن» منتقل كنند. در واقع اين صنعت، نوعى رمزنگارى باستانى است. انجمن هاى سرى كهن، از «تشخص» براى القاى مفاهيم مورد نظريه پيروان خود استفاده مى برند و درك «مفاهيم اصلى» با «كشف رمز» هايى كه در اختيار «مريدان» بود، حاصل مى شد. «استعاره» نگارى ايرانى، اصلاً ريشه در چنين فرهنگى دارد يعنى از چيزى سخن مى گويد و چيزى ديگر را مراد مى كند.
روزگار نو، انجمن هاى سرى جديدى را رقم زد. روزگار ختم سلطنت قجرى و سپيده نودميده سلطنت نو آمدگان، متفكران را، كه آزادى نسبى دوران مشروطه را خاتمه يافته مى ديدند به رمز نگارى نوينى وا داشت. مفاهيم عرفانى، جايشان را به مفاهيم سياسى دادند و اگر «باد»ى در جنگلى وزيد، آن باد، جور حكومت بود و آن جنگل، مردم. اگر در داستانى، «شب» سايه گسترشد، حاكميت پهلوى مراد بود و اگر كندوى عسلى مورد هجوم قرار گرفت، مراد، كودتاى ۲۸مرداد بود. اين نوع، استعاره گرايى سياسى البته ريشه در داستان نويسى نوين [سياسى] غرب نيز داشت. «قلعه حيوانات» و «۱۹۸۴» جورج اورول، دو استعاره غنى ادبيات ابتداى قرن بودند همان طور كه برخى از آثار آرتور كوستلر يا «دنياى شگفت انگيز» هاكسلى. تا اين جاى كار- چه بپسنديم چه نپسنديم- موضوع كم وبيش طبيعى بود. فرستنده اى، پيامى معلوم و كد گذارى شده را براى گيرنده اى كه داراى «فرهنگ كشف رمز» بود ارسال مى كرد و هر دو شادمان بودند كه زير چشم حكومت جور، حرف خود را به قاعده زده اند و حكومت جور هم كه آن «فرهنگ كشف رمز » را در اختيار داشت خوشحال بود كه همه چيز در «پوشش» است و تا موقعى كه علنى نشده، مشكلى نيست!
اما بعد، ادبيات «كودك و نوجوان» در اواسط دهه ۴۰ كليد خورد و اين «رمز»ها و استعاره ها، از آن ادبيات سردرآورد. اين يكى، واقعاً غيرطبيعى بود! فرستنده اى، رمز را براى گيرنده اى مى فرستاد كه نه علاقه مند آن رمز بود و نه «فرهنگ رمزگشايى» را داشت و نه سن اش اقتضا مى كرد كه اصلاً به اين حرف ها بينديشد. نويسندگان اين گونه آثار، با اين توجيه كه نسل آينده را بايد با روشنگرى تربيت كرد، آب در هاون كوفتند و نماند از آثارشان مگر همان پوسته «حكايت» كه اتفاقاً به صرف حكايت بودن، براى كودكان جذاب مى نمود و در خاطره ها ماند. با پيروزى انقلاب اسلامى، آن نويسندگان و آن نوع تفكر، رفته رفته در ادبيات غيراستعارى و غيرسياسى دهه ،۶۰ به انزوا رسيدند. ادبيات نوين كودك و نوجوان، به آدم ها و مقتضيات زمانه و روشن گويى رسيد در چارچوبى جذاب براى مخاطبان كودك و نوجوانش. اگر در داستانى شاهد «جان بخشى» بوديم منظور مفاهيم عرفانى يا سياسى نبود بلكه اجراى يك داستان «روشن» و فاقد ابهام، با بازيگرانى مدنظر بود كه صورتك هاى درخت و پرنده و... به صورت داشتند. در واقع اين جان بخشى، تنها قدرت اجرايى نويسنده را افزايش مى داد در پر و بال دادن به تخيل مخاطب.
نقى سليمانى از جمله نويسندگان جديدى است كه «نام مشخصى» در اين عرصه است. آثارش مخاطب دارد و به دليل سال ها تجربه ـ مخصوصاً در عرصه داستان هايى با فضاهاى واقعى و استفاده از طنز ـ نزد خوانندگان كتاب هايش، همچنين خوانندگان حرفه اى دوره اى پربار از انتشار «سروش نوجوان» به سردبيرى قيصر امين پور، بسيار محبوب است.
«دايره هاى كبود» رمانى است كه مى خواهد از عنصر «جان بخشى» به نحو احسن استفاده كند و با سخنى از پيامبر اسلام(ص) آغاز مى شود: «دل آدميزاد چون گنجشك است.»
نويسنده از همان آغاز مى خواهد بگويد كه داستانش از يك داستان تخيلى و جذاب صرف فراتر است و به مفاهيم استعارى ـ عرفانى نظر دارد. مخاطبان اين رمان، به روايت صفحه نخست آن گروه هاى سنى «د» و «هـ» يعنى دوره راهنمايى و سال هاى دبيرستان هستند و بايد ديد كه ارسال كننده رمز، چقدر از رمزهاى آشنا براى مخاطبان خود استفاده برده است.
* دو
«اما اين درخت ها خيلى با درخت هايى كه درجنگل ديده بود، تفاوت داشتند؛ هيچ برگى نداشتند. و تازه، شاخه هاشان خيلى كمتر بود، روى هم سه تا شاخه بالا داشتند كه وسطى، مثل يك گردوى خيلى خيلى گُنده بود. دو تا شاخه هم از پائين داشتند كه به زمين نچسبيده بود(!) ولى شاخه هاى اين درخت ها مدام حركت مى كرد! «اين درخت ها، راه مى رفتند!» و اين خيلى ترسناك بود. گنجشك كوچك از ترس و تعجب، چشم هايش گشاده تر شده بود و نمى دانست چه كار كند. پاهايش اندكى مى لرزيدند. فكر كرد كه «بالاخره اينها هم درخت هستند. فقط فرق اين درخت ها با درخت هاى جنگل ما اين است كه اينها، راه مى روند. اين كه ترس ندارد. من كه با آنها كارى ندارم. من به دنبال نور مى گردم.» آخر سر، تصميم گرفت روى اين درخت ها ننشيند. بالاتر پريد و به پائين چشم دوخت. هرچه گشت هيچ جا، برق آن نورهاى كوچولو به چشمش نخورد. پاك حيران مانده بود. با خودش گفت شايد جلوترها بوده است و او اشتباه كرده كه فكر كرده، آن نورهاى كوچك را در اينجا ديده است. اين بود كه باز هم جلوتر رفت. تا اين كه به جاى ديگرى رسيد و آنجا هم باز همان درخت ها را ديد، كه راه مى رفتند؛ و گاهى هم خيلى بلندتر از او صدا مى كردند و حرف مى زدند.
درخت هاى كوچك تر، سنگ براى همديگر پرت مى كردند! چقدر بامزه بود. تا به حال نديده بود كه درخت ها براى هم، سنگ پرتاب كنند. به نظرش اين جنگل با جنگل هاى ديگر، فرق ها، داشت. اين درخت ها با همديگر گلاويز هم مى شدند. اوه، اينجا ديگر كجا بود! چيزهاى جالبى مى ديد. درخت هاى كوچك حتى با هم، بازى هم مى كردند. درست مثل بچه گنجشك ها؛ با آن صداى نازكشان سر و صدايى راه مى انداختند كه نگو. ياد خودش افتاد. ياد خيلى چيزها. روزى اطراف او هم، حسابى شلوغ بود. به قول مادرش «آن بچه هاى كوچك دوست داشتنى...» آنها حالا همگى مرده بودند. باقى مانده بود او، يكه و تنها.»
به نظر مى رسد كه نويسنده در پى هدفى دوسويه است. هم قصه اش را خوب تعريف كند و جذاب و به دور از الزامات استعارى براى درك مسير آن؛ هم در عين حال به مفاهيم استعارى دست يابد. اين عرصه در ادبيات بزرگسال آزموده شده و پاسخ مثبت گرفته است اما در عرصه ادبيات كودك و نوجوان چطور آيا مى توان به اتكاى سخنى از پيامبر(ص)، مخاطب نوجوان را در معرض «فرهنگ كشف رمز» قرار داد در حالى كه «كشف رمز» مورد نظر، خود، كامل تر از مفاهيم احتمالى استعارى اين داستان اند اصلاً چرا بايد در عرصه ادبيات نوجوان دست به چنين تجربه اى زد ادبيات عرضه شده در اين «نوع»، براى خلق شاخه ها و اتصالات بى شمار به فلسفه، روان شناسى، عرفان، جامعه شناسى، رياضيات، فيزيك و... پيشنهاد نشده است. مخاطب اين نوع ادبيات هم در پى چنين منظورى نيست. بله! مفاهيم ازلى و ابدى اخلاقى كه متضمن سلامت يك جامعه است به شكل نهفته در اين «نوع»، عرض اندام مى كنند «مفاهيمى عملى»، «مفاهيمى كاربردى»، «مفاهيمى عينى». اين كه «عقل سرخ» سهروردى ناگهان از يك كار كودك و نوجوان سردربياورد آن هم با اضافه گويى هاى بى شمار و ريتم كند و... چه معنا دارد
* سه
«ناگهان گنجشك ديد خورشيد به زمين نشسته. پيشتر... حتى تكه اى از خورشيد هم وجود نداشت. رفته رفته نوعى ترديد بر او چيره مى شد و همراه با لشكر سياه شب پيش مى خزيد. وقتى تاريكى همه جا را پوشاند، دنيا در چشم هاى گنجشك سياه شد. روى تپه اى شنى نشست: «يعنى خورشيد هم!...» در فكرش انگار همه چيز در هم مى پيچيد و دور هم مى گشت: آخ اين دنيا... اين دنياى موقت و زودگذر... نورهايش، «لحظه اى» بودند... همگى غروبى داشتند... هميشه نبودند. بر هيچ چيزش نمى توانستى تكيه كنى و اميد ببندى. اگر اميد مى بستى به فاصله زمانى كوتاه، يك آن، همه چيز محو و نابود مى شد. آن وقت نااميد مى شدى...
گنجشك به تاريكى چشم دوخت...
اگر كسى مى تواند از اين «روتر» و شعارى تر، مفاهيم عرفانى - دينى را به نوجوانان كه نه! به بزرگسالان منتقل كند بسم الله!
نويسنده اى كه اين قدر تواناست كه نورهاى كوچكى به بچه گنجشك نشان دهد و بعد بنويسد: «من به دنبال نور مى گردم.» كه هم معناى استعارى مستفاد شود هم به ريتم و معناى داستان آسيبى وارد نشود [از راه اتكا به «فرامتن»]، چرا بايد براى «پايان آموزنده»، دست به دامان «فرامتنى» شود كه از اصل، وجودش غيرضرورى به نظر مى رسيد آيا به دنبال «خيرالدنيا» بوده يا «خيرالآخرة»
كارنامه نقى سليمانى نشان مى دهد كه او نيازمند اين گونه «تازه كارى »ها نيست. او مى تواند موجز بنويسد اما در «دايره هاى كبود»، مطول نويس است. مى تواند متكى به «متن» و فارغ از «فرامتن» ادبيات عرفانى ۱۰۰۰ ساله بنويسد، اما اين رمان، ابداً تا پايان خود متكى به چنين اصلى نيست. مى تواند به مخاطب نوجوان خود احترام بگذارد و اثرى خلق كند كه هم مفاهيم اخلاقى مورد قبول كليه جوامع بشرى در آن لحاظ شده باشد هم جذاب باشد اما با شعار دادن و «روگويى مفرط» و خروج از گزاره هاى وصفى خاص داستان و ورود به گزاره هاى توضيحى مقاله، تلاش هاى خود را ويران كرده است. «گنجشك پا كه به زمين ساييد، قلبش پر از مهر بود، پر از نور بود. تلألو آنچه در قلب داشت، باعث شد تا خم شود و بر بال مادر، بوسه زند و روشن، خيلى روشن، با احترام جلوى آنها بال فروبخواباند.
پدرش جا خورده و تعجب زده، گفت: چه كار مى كنى!
گنجشك گفت: «نور به جنگل مى برم.»
مادرش گفت: «مهر مى برى.»
احتمالاً خوانندگان اين اثر هم «تعجب زده» نه «متعجب» به اثرى مى نگرند كه چاپ نخست آن در اواخر دهه ۶۰ و چاپ دوم آن - بدون بازنگرى كلى - در دهه ۸۰ به چاپ رسيده و نثر پايانى آن - لابد به دليل ارتقاى معنوى گنجشك كوچك - به «نثر فخيم» بسيار نزديك است در حالى كه نثر ابتداى آن، نثرى ساده و راحت است. راستى شما از كاربرد كلمه اى مثل «تعجب زده» به جاى «متعجب» يا «حيرت زده» يا... «تعجب» زده نشديد !


|   شناسنامه   |   آرشيو   |