|
نگاهى به رمان نوجوان «دايره هاى كبود» نقى سليمانى
استعاره ها و دايره هاى محدود
|
|
|
] يزدان سلحشور]
* يك «... فردا صبح پدر ديرتر از خواب بيدار شد. اما گنجشك كوچك، زودتر بيدار شد. چشم كه باز كرد، ديد مادرش به هوا بلند شد و پريد. صدا زد: «كجا مى روى، من هم مى آيم.» مادرش روى شاخه اى نشست و گفت: «تا پدرت بيدار شود مى روم كمى غذا گير بياورم اين طورى بهتر مى توانى پرواز كنى. وقتى خوردى و جان گرفتى، همراه پدرت تمرين را شروع مى كنيم.» گنجشك كوچك قبول كرد. بعد مادر پريد و پريد تا دور شود؛ اما دوباره روى شاخه اى نشست و اين پا آن پا كنان، داد زد: «اگر خواستى پرواز كنى فقط دوروبر لانه بگرد، يك وقتى دور تر نروى.» گنجشك گفت: «نه» مادر پريد و دور شد. گنجشك، منتظر نشست. كمى بعد به دوردست چشم دوخت. يك دفعه ياد ديشب افتاد: «آخ! آن نورها! الان كجا هستند » خواست برود و از نزديك آنها را تماشا كند. ولى ياد حرف مادرش افتاد و تصميم اش عوض شد. كمى ديگر نشست. بعد، خسته شد و دلش گرفت؛ با خودش گفت: «اقلاً كمى پرواز كنم، زياد دور نمى شوم.» از اين شاخه به آن شاخه پريد و از اين درخت به آن درخت. كم كم همين طور پريد و پريد تا شيرينى پرواز را احساس كرد. بازى كنان پرواز كرد و جلو تر آمد. يك بار آنقدر اوج گرفت كه سرش گيج رفت. ناگهان احساس كرد مثل تكه سنگى دارد از آسمان مى افتد. آن وقت توى دلش خالى شد و خيلى نرم، قلقلكش آمد. به سرعت بال هايش را باز كرد و بال زد. سرشار از شادى بود: «عجب بامزه است پرواز كردن!» بعد كم كم خسته شد. ناگهان ديد مثل اين كه نزديك همان جايى است كه نور دارد. واى، خيلى خوشحال شد. نگاهى به پشت سرانداخت. جنگل، حالا از دور، كوچك شده بود. روى زمين نشست. بايد بر مى گشت به جنگل. اگر مادرش مى آمد و جاى او را خالى مى ديد، نگرانش مى شد. ولى زود بر مى گشت؛ حتى قبل از اين كه مادرش برگردد. زود زود زود.» صنعت «تشخص» يا جان بخشى از دير باز، چه در «افسانه هاى پريان» غرب و چه در ادبيات شرق- هند، چين و ايران- صنعتى مورد علاقه بوده. آثار ادبى بسيارى- چه شعر، چه حكايت، چه داستان، چه افسانه- با اين صنعت گره خورده اند. كليله و دمنه و منطق الطير، شايد مشهور ترين آثار اين حوزه در ادبيات گذشته ما باشند. آثارى از اين دست، جان بخشى به جانوران و بى جانان را از آن رو انتخاب كرده اند كه «مفاهيم خفيه» را به «اهل آن» منتقل كنند. در واقع اين صنعت، نوعى رمزنگارى باستانى است. انجمن هاى سرى كهن، از «تشخص» براى القاى مفاهيم مورد نظريه پيروان خود استفاده مى برند و درك «مفاهيم اصلى» با «كشف رمز» هايى كه در اختيار «مريدان» بود، حاصل مى شد. «استعاره» نگارى ايرانى، اصلاً ريشه در چنين فرهنگى دارد يعنى از چيزى سخن مى گويد و چيزى ديگر را مراد مى كند. روزگار نو، انجمن هاى سرى جديدى را رقم زد. روزگار ختم سلطنت قجرى و سپيده نودميده سلطنت نو آمدگان، متفكران را، كه آزادى نسبى دوران مشروطه را خاتمه يافته مى ديدند به رمز نگارى نوينى وا داشت. مفاهيم عرفانى، جايشان را به مفاهيم سياسى دادند و اگر «باد»ى در جنگلى وزيد، آن باد، جور حكومت بود و آن جنگل، مردم. اگر در داستانى، «شب» سايه گسترشد، حاكميت پهلوى مراد بود و اگر كندوى عسلى مورد هجوم قرار گرفت، مراد، كودتاى ۲۸مرداد بود. اين نوع، استعاره گرايى سياسى البته ريشه در داستان نويسى نوين [سياسى] غرب نيز داشت. «قلعه حيوانات» و «۱۹۸۴» جورج اورول، دو استعاره غنى ادبيات ابتداى قرن بودند همان طور كه برخى از آثار آرتور كوستلر يا «دنياى شگفت انگيز» هاكسلى. تا اين جاى كار- چه بپسنديم چه نپسنديم- موضوع كم وبيش طبيعى بود. فرستنده اى، پيامى معلوم و كد گذارى شده را براى گيرنده اى كه داراى «فرهنگ كشف رمز» بود ارسال مى كرد و هر دو شادمان بودند كه زير چشم حكومت جور، حرف خود را به قاعده زده اند و حكومت جور هم كه آن «فرهنگ كشف رمز » را در اختيار داشت خوشحال بود كه همه چيز در «پوشش» است و تا موقعى كه علنى نشده، مشكلى نيست! اما بعد، ادبيات «كودك و نوجوان» در اواسط دهه ۴۰ كليد خورد و اين «رمز»ها و استعاره ها، از آن ادبيات سردرآورد. اين يكى، واقعاً غيرطبيعى بود! فرستنده اى، رمز را براى گيرنده اى مى فرستاد كه نه علاقه مند آن رمز بود و نه «فرهنگ رمزگشايى» را داشت و نه سن اش اقتضا مى كرد كه اصلاً به اين حرف ها بينديشد. نويسندگان اين گونه آثار، با اين توجيه كه نسل آينده را بايد با روشنگرى تربيت كرد، آب در هاون كوفتند و نماند از آثارشان مگر همان پوسته «حكايت» كه اتفاقاً به صرف حكايت بودن، براى كودكان جذاب مى نمود و در خاطره ها ماند. با پيروزى انقلاب اسلامى، آن نويسندگان و آن نوع تفكر، رفته رفته در ادبيات غيراستعارى و غيرسياسى دهه ،۶۰ به انزوا رسيدند. ادبيات نوين كودك و نوجوان، به آدم ها و مقتضيات زمانه و روشن گويى رسيد در چارچوبى جذاب براى مخاطبان كودك و نوجوانش. اگر در داستانى شاهد «جان بخشى» بوديم منظور مفاهيم عرفانى يا سياسى نبود بلكه اجراى يك داستان «روشن» و فاقد ابهام، با بازيگرانى مدنظر بود كه صورتك هاى درخت و پرنده و... به صورت داشتند. در واقع اين جان بخشى، تنها قدرت اجرايى نويسنده را افزايش مى داد در پر و بال دادن به تخيل مخاطب. نقى سليمانى از جمله نويسندگان جديدى است كه «نام مشخصى» در اين عرصه است. آثارش مخاطب دارد و به دليل سال ها تجربه ـ مخصوصاً در عرصه داستان هايى با فضاهاى واقعى و استفاده از طنز ـ نزد خوانندگان كتاب هايش، همچنين خوانندگان حرفه اى دوره اى پربار از انتشار «سروش نوجوان» به سردبيرى قيصر امين پور، بسيار محبوب است. «دايره هاى كبود» رمانى است كه مى خواهد از عنصر «جان بخشى» به نحو احسن استفاده كند و با سخنى از پيامبر اسلام(ص) آغاز مى شود: «دل آدميزاد چون گنجشك است.» نويسنده از همان آغاز مى خواهد بگويد كه داستانش از يك داستان تخيلى و جذاب صرف فراتر است و به مفاهيم استعارى ـ عرفانى نظر دارد. مخاطبان اين رمان، به روايت صفحه نخست آن گروه هاى سنى «د» و «هـ» يعنى دوره راهنمايى و سال هاى دبيرستان هستند و بايد ديد كه ارسال كننده رمز، چقدر از رمزهاى آشنا براى مخاطبان خود استفاده برده است. * دو «اما اين درخت ها خيلى با درخت هايى كه درجنگل ديده بود، تفاوت داشتند؛ هيچ برگى نداشتند. و تازه، شاخه هاشان خيلى كمتر بود، روى هم سه تا شاخه بالا داشتند كه وسطى، مثل يك گردوى خيلى خيلى گُنده بود. دو تا شاخه هم از پائين داشتند كه به زمين نچسبيده بود(!) ولى شاخه هاى اين درخت ها مدام حركت مى كرد! «اين درخت ها، راه مى رفتند!» و اين خيلى ترسناك بود. گنجشك كوچك از ترس و تعجب، چشم هايش گشاده تر شده بود و نمى دانست چه كار كند. پاهايش اندكى مى لرزيدند. فكر كرد كه «بالاخره اينها هم درخت هستند. فقط فرق اين درخت ها با درخت هاى جنگل ما اين است كه اينها، راه مى روند. اين كه ترس ندارد. من كه با آنها كارى ندارم. من به دنبال نور مى گردم.» آخر سر، تصميم گرفت روى اين درخت ها ننشيند. بالاتر پريد و به پائين چشم دوخت. هرچه گشت هيچ جا، برق آن نورهاى كوچولو به چشمش نخورد. پاك حيران مانده بود. با خودش گفت شايد جلوترها بوده است و او اشتباه كرده كه فكر كرده، آن نورهاى كوچك را در اينجا ديده است. اين بود كه باز هم جلوتر رفت. تا اين كه به جاى ديگرى رسيد و آنجا هم باز همان درخت ها را ديد، كه راه مى رفتند؛ و گاهى هم خيلى بلندتر از او صدا مى كردند و حرف مى زدند. درخت هاى كوچك تر، سنگ براى همديگر پرت مى كردند! چقدر بامزه بود. تا به حال نديده بود كه درخت ها براى هم، سنگ پرتاب كنند. به نظرش اين جنگل با جنگل هاى ديگر، فرق ها، داشت. اين درخت ها با همديگر گلاويز هم مى شدند. اوه، اينجا ديگر كجا بود! چيزهاى جالبى مى ديد. درخت هاى كوچك حتى با هم، بازى هم مى كردند. درست مثل بچه گنجشك ها؛ با آن صداى نازكشان سر و صدايى راه مى انداختند كه نگو. ياد خودش افتاد. ياد خيلى چيزها. روزى اطراف او هم، حسابى شلوغ بود. به قول مادرش «آن بچه هاى كوچك دوست داشتنى...» آنها حالا همگى مرده بودند. باقى مانده بود او، يكه و تنها.» به نظر مى رسد كه نويسنده در پى هدفى دوسويه است. هم قصه اش را خوب تعريف كند و جذاب و به دور از الزامات استعارى براى درك مسير آن؛ هم در عين حال به مفاهيم استعارى دست يابد. اين عرصه در ادبيات بزرگسال آزموده شده و پاسخ مثبت گرفته است اما در عرصه ادبيات كودك و نوجوان چطور آيا مى توان به اتكاى سخنى از پيامبر(ص)، مخاطب نوجوان را در معرض «فرهنگ كشف رمز» قرار داد در حالى كه «كشف رمز» مورد نظر، خود، كامل تر از مفاهيم احتمالى استعارى اين داستان اند اصلاً چرا بايد در عرصه ادبيات نوجوان دست به چنين تجربه اى زد ادبيات عرضه شده در اين «نوع»، براى خلق شاخه ها و اتصالات بى شمار به فلسفه، روان شناسى، عرفان، جامعه شناسى، رياضيات، فيزيك و... پيشنهاد نشده است. مخاطب اين نوع ادبيات هم در پى چنين منظورى نيست. بله! مفاهيم ازلى و ابدى اخلاقى كه متضمن سلامت يك جامعه است به شكل نهفته در اين «نوع»، عرض اندام مى كنند «مفاهيمى عملى»، «مفاهيمى كاربردى»، «مفاهيمى عينى». اين كه «عقل سرخ» سهروردى ناگهان از يك كار كودك و نوجوان سردربياورد آن هم با اضافه گويى هاى بى شمار و ريتم كند و... چه معنا دارد * سه «ناگهان گنجشك ديد خورشيد به زمين نشسته. پيشتر... حتى تكه اى از خورشيد هم وجود نداشت. رفته رفته نوعى ترديد بر او چيره مى شد و همراه با لشكر سياه شب پيش مى خزيد. وقتى تاريكى همه جا را پوشاند، دنيا در چشم هاى گنجشك سياه شد. روى تپه اى شنى نشست: «يعنى خورشيد هم!...» در فكرش انگار همه چيز در هم مى پيچيد و دور هم مى گشت: آخ اين دنيا... اين دنياى موقت و زودگذر... نورهايش، «لحظه اى» بودند... همگى غروبى داشتند... هميشه نبودند. بر هيچ چيزش نمى توانستى تكيه كنى و اميد ببندى. اگر اميد مى بستى به فاصله زمانى كوتاه، يك آن، همه چيز محو و نابود مى شد. آن وقت نااميد مى شدى... گنجشك به تاريكى چشم دوخت... اگر كسى مى تواند از اين «روتر» و شعارى تر، مفاهيم عرفانى - دينى را به نوجوانان كه نه! به بزرگسالان منتقل كند بسم الله! نويسنده اى كه اين قدر تواناست كه نورهاى كوچكى به بچه گنجشك نشان دهد و بعد بنويسد: «من به دنبال نور مى گردم.» كه هم معناى استعارى مستفاد شود هم به ريتم و معناى داستان آسيبى وارد نشود [از راه اتكا به «فرامتن»]، چرا بايد براى «پايان آموزنده»، دست به دامان «فرامتنى» شود كه از اصل، وجودش غيرضرورى به نظر مى رسيد آيا به دنبال «خيرالدنيا» بوده يا «خيرالآخرة» كارنامه نقى سليمانى نشان مى دهد كه او نيازمند اين گونه «تازه كارى »ها نيست. او مى تواند موجز بنويسد اما در «دايره هاى كبود»، مطول نويس است. مى تواند متكى به «متن» و فارغ از «فرامتن» ادبيات عرفانى ۱۰۰۰ ساله بنويسد، اما اين رمان، ابداً تا پايان خود متكى به چنين اصلى نيست. مى تواند به مخاطب نوجوان خود احترام بگذارد و اثرى خلق كند كه هم مفاهيم اخلاقى مورد قبول كليه جوامع بشرى در آن لحاظ شده باشد هم جذاب باشد اما با شعار دادن و «روگويى مفرط» و خروج از گزاره هاى وصفى خاص داستان و ورود به گزاره هاى توضيحى مقاله، تلاش هاى خود را ويران كرده است. «گنجشك پا كه به زمين ساييد، قلبش پر از مهر بود، پر از نور بود. تلألو آنچه در قلب داشت، باعث شد تا خم شود و بر بال مادر، بوسه زند و روشن، خيلى روشن، با احترام جلوى آنها بال فروبخواباند. پدرش جا خورده و تعجب زده، گفت: چه كار مى كنى! گنجشك گفت: «نور به جنگل مى برم.» مادرش گفت: «مهر مى برى.» احتمالاً خوانندگان اين اثر هم «تعجب زده» نه «متعجب» به اثرى مى نگرند كه چاپ نخست آن در اواخر دهه ۶۰ و چاپ دوم آن - بدون بازنگرى كلى - در دهه ۸۰ به چاپ رسيده و نثر پايانى آن - لابد به دليل ارتقاى معنوى گنجشك كوچك - به «نثر فخيم» بسيار نزديك است در حالى كه نثر ابتداى آن، نثرى ساده و راحت است. راستى شما از كاربرد كلمه اى مثل «تعجب زده» به جاى «متعجب» يا «حيرت زده» يا... «تعجب» زده نشديد !
|