] يزدان سلحشور]
* يك
دكتر سيد جعفر شهيدى را عموماً به ترجمان نهج البلاغه مى شناسيم و به تاريخ تحليلى اسلام و شرح مثنوى و قيام امام حسين(ع). اين ها در حافظه جمعى ما حك شده و پذيرفته شده. دكتر شهيدى را در تقاطع دونام دهخدا و معين مى شناسيم؛ وارث لغت نامه به همراه دكتر دبير سياقى؛ نامش در وصيت نامه دهخدا هم آمده بود. دكتر بهاءالدين خرمشاهى- مترجم قرآن و حافظ پژوه- مى گويد: «علامه دهخدا يا غالباً فيش- كه امروزه مى گوييم برگه- خام كه لغات و معانى در آن آمده در اختيار قرار داده اند يا يادداشت هايى درباره بعضى از لغت ها نوشته اند علامه دهخدا فرهنگ نگارى نكرده. پس كار ايشان يك دهه برعهده دكتر معين با دستيارى دكتر شهيدى و دكتر دبير سياقى بود و بعد از آن يك دهه يا يازده، دوازده سال- در سال ۴۵ كه دكتر معين دچار اغما شدند، ديگر دكتر شهيدى و دكتر دبير سياقى كار را پى گرفتند و دكتر شهيدى مسئوليت بيشتر داشت چون رياست مؤسسه لغت نامه دهخدا برعهده ايشان بود و نزديك به ۲۰۰ نفر از بزرگان فرهنگ ايران مثل مرحوم محمد پروين گنابادى و بسيارى ديگر كه نامشان در مقدمه لغت نامه آمده، در اين زمينه نقش ايفا كردند. نقش دكتر شهيدى البته نقش محورى و منحصر به فرد بوده. اگر چه ياران با وفايى تا ۲۰۰ نفر هم داشته اند و از همه با وفاتر از همه كوشاتر، دكتر محمد دبير سياقى در ۵۰ سال اخير بوده اند چون در وصيت نامه دهخدا، هم نام دكتر شهيدى آمده هم نام دكتر دبير سياقى. يعنى در آن وصيت نامه آمده كه اين دو بزرگوار به دكتر معين در اين زمينه دستيارى و يارى كنند كه چنين هم كردند.»
كريم جعفرى- پژوهشگر- مى گويد: «مرحوم دكتر محمد معين و دكتر سيد جعفر شهيدى از جمله كسانى بودند كه با آمدن به مؤسسه لغتنامه دهخدا روند توسعه آن را تشديد كردند و از داشته هاى خود بسيار برآن افزودند به گونه اى كه در حال حاضر كمتر واژه اى را نتوان در آن يافت گو اين كه اين اثر گرانقدر در طول زمان براساس نيازهاى روز و تعاريف جديدى كه از لغات شده است، خود را منطبق كرده و از اين رهگذر به روز شده است. لغت نامه اى كه دهخدا پنجاه سال يعنى بيشتر عمر خود را صرف آن كرد از پايه چهار ميليون فيشى تأليف شده است كه او شب و روز به جمع آورى آنها مشغول بود. به گفته خود او و نزديكانش، وى روزى از كار فيش بردارى براى لغت نامه غافل نشد مگر دو روز به خاطر فوت مادرش و دو روز به خاطر بيمارى سختى كه داشت.»
علامه دهخدا درباره لغت نامه اى كه بعدها، بار «به روزكردن» و توسعه آن به گردن دكتر معين، دكتر شهيدى و دكتر دبير سياقى افتاد، مى نويسد: «همه لغات فارسى زبانان تاكنون احيا و در جايى جمع آورى نشده، مقدارى از لغات مستعمل در لغت نامه ها در كتب خصوصاً در شعر، گرد آمده است كه ما آنها را در اينجا نقل كرده ايم. ولى از سوى ديگر هزاران لغت فارسى و غير فارسى در تداول به كار مى رود كه تاكنون كسى آنها را گردنياورده و اگر گرد آورده به چاپ نرسانيده است. ما بسيارى از اين لغات را به تدريج از حافظه نقل و سپس آنها را الفبايى كرده ايم. ولى بايد دانست كه براى به خاطر آوردن چند ده هزار كلمه و الفبايى كردن آن عمر كركس مى بايد... و اين كار بى هيچ فصل و قطعى، بيرون از بيمارى صعب چند روزه و دوروز رحلت مادرم رحمة الله عليها كه اين شغل تعطيل شد و دقايقى چند كه براى ضروريات حيات در روز، و مى توانم گفت كه بسيار شب ها نيز، در خواب و در ميان نوم ويقظه در اين كار بودم. چه بارها كه در شب از بستر بر مى خاستم و پليته مى كردم و چيز مى نوشتم.»
محمد سرور مولايى- پژوهشگر و از شاگردان دكتر شهيدى در مقطع كارشناسى زبان و ادبيات فارسى- مى گويد: «استاد شهيدى روزى در كلاس درس گفت، من از دو مرجع عاليقدر فتواى اجتهاد دارم؛ اما امروز با وجود بى مهرى به زبان فارسى فتوا مى دهم كسى كه در مقطع كارشناسى ارشد و دكتراى زبان فارسى تحصيل مى كند، جهاد فى سبيل الله مى كند.»
على محمد سجادى- پژوهشگر- مى گويد: «استاد شهيدى با وجود آن كه عربى دان، مجتهد و تاريخدان بود اما به عنوان حامى هويت ايران، يعنى زبان فارسى، از هيچ كوششى در زمينه اعتلاى اين زبان فروگذار نكرد. زبان فارسى، امروز مورد هجوم بسيار قرار گرفته است. يكى از اين هجمه ها از سوى فرنگيان و فرنگى مآبان است كه با استفاده از لغات بيگانه به خاطر اظهار فضل به زبان فارسى صدمه مى زنند. هجمه ديگر در زبان فارسى، عربى گرايى افراطى است يعنى به جاى پاس داشتن زبان قرآن وحديث، از لغات مهجور عربى در زبان فارسى استفاده مى كنند. قلم شهيدى قلم خدمت گرى به زبان فارسى است. در اين روزگار كسى همچون شهيدى وجود ندارد. آثار شهيدى چندين بار جايزه گرفتند؛ اما او حتى دينارى را خرج خانواده خود نكرد؛ بلكه آنها را به معلمانى كه در نقاط دور افتاده تدريس مى كردند، اهدا مى كرد. معتقد بود اگر دولت به آموزش و پرورش به معناى اخص رسيدگى نكند، نمى توان فرزندان اين مملكت را پرورش داد.»
دكتر شهيدى خود مى گويد: «آنچه براى مردم و كشور ما اهميت دارد، اين است كه دانشجويان ما در هر رشته اى كه هستند، در زمينه علم، امروز شان بهتر از ديروز شان باشد. دانشجويان ما از لحاظ هوش و استعداد چيزى كم ندارند اما نمى دانم چطور است كه از ۱۴۰۰ سال پيش كه من اطلاع دارم، به سمت كارهاى عملى و تجربى نرفته ايم و برخلاف پژوهش علمى از لحاظ پژوهش تجربى عقبيم كار دسته جمعى نيازمند گذشت و آزادى عمل است كه ما هنوز عادت نكرده ايم دسته جمعى جلو برويم. ما به پژوهش عادت نداريم، آنچنان كه به دموكراسى، و اين چاله وكمبود را دانشجويان بايد پركنند. سعى كنيد امروزتان بهتر از ديروز باشد. از كارى كه براى اجتماع مى كنيد انتظار پاداش نداشته باشيد و تكيه تان بيشتر بر معنويات باشد.»
دكتر شهيدى در سال ۱۳۲۰ براى تحصيل علوم دينى و فقه و اصول به نجف مى رود اما پس از هشت سال اقامت و كسب علم و رسيدن به درجات چنان كه افتد و دانيم، بيمارى ناگزير او را به موطن باز مى گرداند. هر هفته بايد به پزشك رخ مى نموده به اجبار ضعف تن و در نتيجه از رفتن به حوزه باز مى ماند. براى گذران زندگى و به منظور ترجمه متون عربى، نزد وزير فرهنگ وقت مى رود اما به او اشتغال به تدريس پيشنهاد مى شود. با ماهى ۱۵۰ تومان در دبيرستان ابومسلم مشغول مى شود و بعد كه به او مى گويند با مدرك ليسانس حقوقش به ۳۰۰ تومان خواهد رسيد، بدون شركت دركلاس ها، ليسانس الهياتش را با بهترين نمره ها مى گيرد. سپس علامه دهخدا از وى دعوت به همكارى مى كند و در نامه اى به دكتر آذر- وزير فرهنگ وقت- مى نويسد: «او اگر نه در نوع خود بى نظير، ولى كم نظير است.» دهخدا در اين نامه مى خواهد كه به جاى ۲۲ ساعت، به او شش ساعت تدريس اختصاص دهند تا بقيه وقتش را در لغت نامه دهخدا بگذراند. مدتى اين گونه مى گذرد تا سال ۱۳۴۰ كه با مدرك دكترا به دانشگاه منتقل مى شود. تدريس در دانشگاه تا سال هاى ۴۵ ، ۴۶؛ اما بعد با ناامنى دانشگاه، دانشجويان خود را به لغت نامه مى برد. سنت حضور دانشجويان در لغت نامه، تا پيش از بيمارى منجر به فوت وى، هرچهارشنبه ادامه مى يابد.
دكتر سيد على موسوى گرمارودى- شاعر، پژوهشگر و مترجم قرآن- مى گويد: «او وجوه فرهنگى مختلفى داشت، و هم به لحاظ علوم اسلامى، مجتهد مسلم بود. تحصيلاتش را در نجف به زبان عربى به انجام رسانده بود و بر خلاف اغلب آنهايى كه به آنجا مى روند و غالباً زبان عربى روز و محاوره را نمى دانند، با تسلط كامل آن را مى دانست و هر بار كه به كشورهاى عربى دعوت مى شد به زبان عربى سخنرانى مى كرد؛ به همين دليل عضو بسيارى از مجامع ادبى عربى و برخى فرهنگستان هاى آنها بود.مقام شهيدى در نثر فارسى هم از ترجمه بسيار عادلانه و شيوايى كه از نهج البلاغه داده، مشخص است و هم بخصوص سختى اى كه به خودش داده و حتى مسجع ترجمه كرده؛ كار هركسى نيست. همچنين كتاب «مشكلات ديوان انورى» عمق استادى و اطلاع اش را از نثر ادبى وشعر فارسى نشان مى دهد.»
* دو
«سپاس خداى را كه شناخته است، بى آن كه ديده شود؛ و آفريننده است، بى آن كه انديشه اى به كار برد. بود، و كارجهان را اداره مى نمود؛ هنگامى كه نه از آسمان نشانى بوده و نه از ستارگان؛ نه از فلك توى برتوى، كه در شدن در آن نتوان. نه شبى تيره فام، نه دريايى آرام. نه كوهى با راه هاى گشاده و نه دره اى پيچ و خم در آن افتاده؛ نه زمينى گسترنده و نه آفريده اى بر روى آن رونده. او پديد آرنده آفريدگان، و وارث همگان است. خداى آنان، و روزى دهنده ايشان است. آفتاب و ماه به رضاى او گردانند؛ و هر تازه اى را كهنه مى گردانند، و هر دورى را به نزديك مى رسانند.
روزى آنان را قسمت كرد، و كردار و رفتارشان بر شمرد: از نفس ها كه زننده و نگاه هاى دزديده كه كنند، و راز هايى كه در سينه ها پنهان دارند؛ و جايگاه آنان در زهدان هاى مادران، و يا پشت پدران، تا آنگاه كه عمرشان سر رسد، و اجل شان در رسد. خدايى كه كيفر او بر دشمنانش سخت است، در عين رحمت- او برايشان؛ و رحمت او فراگير دوستان است، در حال سختگيرى او بر- آنان- هر كه بر او چيرگى جويد، مقهورش سازد؛ و هر كه با او دشمنى ورزد، به هلاكتش دراندازد. هركه با او كينه ورزد، خوارش سازد و تيره روز است، و هر كه او را دشمن گيرد، خدا بر او پيروز است.» [نهج البلاغه- ترجمه دكتر سيد جعفر شهيدى]
ترجمه كتب نورانى سخت است. دشوار است كه هم زيبا بگويى، هم امين، هم شايسته مقام گوينده ونگارنده در زبان مبدأ و هم يكتا باشى در اين عرصه. دكتر شهيدى، همه را جمع آورد در اين برگردان سخنان اميرالمؤمنين(ع). زيبايى كلام، نخستين مواجهه پارسى زبانان با اين اثر است در پارسى. اين ترجمه آنگونه است كه گر عربى ندانى، درشك نخواهى شد كه همين است ولاغير. مجاب كننده است. باز آفرينى كلامى است كه من پارسى زبان، توى پارسى زبان بر آن حرمت گذاريم. بر خداوندگار آن حرمت گذاريم و اگر اندكى فروتر از آنچه در ذهن و در خيال داريم در متن واقع شود نه خشمگين كه عصيانگريم و ويرانگر. ويرانگر آنكه و آنچه كه زيبايى را خواسته يا ناخواسته، توانسته و نتوانسته ويران كرده است. ترجمه نهج البلاغه به قلم دكتر شهيدى ـ بى گمان ـ بى بديل است تابناك است سحركننده دل است و روشنايى دهنده دين. چه بسيار مى شناسم آنان را كه به همين ترجمان، ايمان از كف نهاده را از نو به بر گرفتند و رؤياهاى گذشته خود را زنده كردند در «به خداوند كعبه قسم كه رستگار شدم.»
«زمين را به موج هاى بزرگ خروشنده، و كوهه هاى درياى جوشنده، در پوشاند. موج هايى كه بالاى آن به هم مى خورد، و هر يك با شانه و پشت، موج ديگر را از جاى مى برد. چون نر شتران مست، فريادكنان و كف آورده به دهان.
پس، سركشى موج آب بر هم كوبنده، از گرانبارى زمين فرونشست، و هيجان و به هم خوردن آن آرام گشت، كه زمينش با برخورد سينه خويش به هم مى مالاند، و چندانش در خاك خود غلطاند، كه سست و آرامش گرداند؛ تا پس آنكه موج هاى آن خروشان بود، آرام و خوار شد؛ و در لگام اسير و فرمانبردار. و زمين از برخورد با كوهه هاى موج آب، آرام بگستريد و خودبينى و ناز و سركشى و بلندپروازى و گردنفرازى موج ها را فروكشيد و موج را با خروشندگى و تندى كه داشت مهار كرده تا از سبكسرى، و نازش، و جهش، و جوشش، و جست وخيزش بازداشت، و به آرامش بازآورد.
چون جوشش آب در گوشه و كنار زمين بايستاد، و كوه هاى بلند سر به آسمان كشيده را بر دوش آن نهاد، جوى ها و چشمه ها از فراز كوه ها بيرون آورد، و در شكاف بيابان ها و زمين هاى هموار روان كرد؛ و جنبش زمين را منظم گرداند با خرسنگ هاى استوار و سربرافراشته پايدار. پس، زمين آرام گرديد و بر خود نجنبيد.» ]نهج البلاغه ـ ترجمه دكتر سيدجعفر شهيدى[
دكتر بهاءالدين خرمشاهى مى گويد: «ايشان، بدنه نثرشان در اين ترجمه، نثر معيار است اما يك ويژگى در كار كرده اند كه نثر معيار آن ويژگى را ندارد يعنى نثر معيار امروز فارسى ـ با سابقه كاربرى عمومى ۵۰ ساله ـ فاقد اين ويژگى است و آن هم اين است كه ايشان «سجع» به كار برده اند در نثر ترجمه نهج البلاغه شان. سجع در نثر معيار ما كنار زده شده يعنى اگر كسى سجع به كار ببرد از وى نمى پذيرند اما يك بار از خودشان پرسيدم فرمودند: «چون در اين متن ـ نهج البلاغه ـ سجع وجود دارد من هم از نثر اصلى تبعيت كردم.» البته ـ راستش ـ من قانع نشدم! چون ما اكنون، سى ـ چهل ترجمه از نهج البلاغه داريم كه هيچ كدام سجع ندارند و غالب آنها به نثر معيارند. ترجمه هايى كه از نهج البلاغه در ۵۰ سال اخير انجام شده به نثر معيار انجام شده اما خب، ايشان ظرافتى مى خواستند در كار كنند و نتيجه اش هم خوب درآمده. ما اگر نظر به نتيجه كنيم و نظرگاه ايشان را محترم بشماريم، نتيجه كار را ببينيم نتيجه كار پسنديدنى است. يك عدول ويژه از نثر معيار دارد. دكتر شهيدى در ترجمه نهج البلاغه و دكتر گرمارودى در ترجمه قرآن تصميم گرفتند كه از آن ۱۰ درصد باستان گرايى نثر معيار فراروى كنند و فرضاً آن را به ۱۵ تا ۲۰ درصد افزايش دهند. اين پسند آنهاست كه البته در متن ترجمه شده هم زيبا نشسته و موردپسند مخاطبان هم واقع شده.»
* سه
«پس نشانى ها كه اندر انبياست
خاص آن جان را بود كو آشناست
اين سخن ناقص بماند و بى قرار
دل ندارم بى دلم معذوردار
ذره ها را كى تواند كس شمرد
خاصه آن كو عشق، از وى عقل بُرد
مى شمارم برگ هاى باغ را
مى شمارم بانگ كبك و زاغ را
در شمار اندك نيايد ليك من
مى شمارم بهر رُشد مُمتحن
نحسِ كيوان يا كه سعد مشترى
نايد اندر حِصر گرچه بشمرى
ليك هم بعضى از اين هر دو اثر
شرح بايد كرد يعنى نفع و ضر
تا شود معلوم آثار قضا
شمه اى مراهل سعد و نحس را» ]مثنوى معنوى[
«شرح مثنوى» دكتر شهيدى نه به كردار دكتر فروزانفر، ترجمان ابيات است به نثر نه به رفتار علامه جعفرى، تفسير ابيات است به كرامت اهل درد. وى گز كرده و ميانه را گرفته؛ هم اين و هم آن؛ البته نه مفصل البته نه به رفع تكليف چنان كه استاد به مكتب نوآموزان. دكتر شهيدى به شروح ماضى نيز نظر داشته و در جاى جاى شرح مثنوى خود به آن شروح استناد مى كند و از اين نظر شرح مثنوى وى كارى تطبيقى نيز به شمار مى رود. او در ذكر داستان «ترسانيدن شخصى زاهدى را كه كم گرى تا كور نشوى» مى نويسد: «مرحوم فروزانفر در مأخذ قصص و تمثيلات مثنوى يك روايت و سه قصه آورده است، كه هر يك مى تواند به نوعى با داستانى كه مولانا سروده، مربوط باشد. اما هيچ يك را نمى توان تمام مأخذ گرفت. شايد بتوان گفت داستان بُرَيْرَه از آن سه ديگر بدين داستان نزديك تر است. بدين جهت ترجمه آن داستان را مى آوريم: در عهد حسن (بصرى) دخترى جوان و عابد بود كه بُرَيْرَه نام داشت و بسيار مى گريست. حسن را گفتند او را موعظت كن، چه بر چشمان او مى ترسيم. حسن او را گفت: چشمانت را بر تو حقى است، از خدا بترس...»
يا: «ابونواس گفته است شاعرى نافرهيخته نزد زبيده بنت جعفر آمد و بيتى در ستايش او خواند (كه ظاهراً الفاظ آن زشت مى نمود). خادمان زبيده خواستند او را برنجانند. زبيده گفت دست از او بداريد. او به گمان خود خيرى را قصد كرد ليكن خطا نمود و آنكه خيرى خواهد و خطا كند نزد من محبوب تر از كسى است كه شرى خواهد و بيان دارد. (الهفوات النادره، ص ۱۳۷)»
يا: «بعضى شارحان «بى وقوف» را فاعل فعل شستن گرفته اند ولى با دقت در بيت بعدى معلوم مى شود كه فاعل خداست و فاعل فعل شستن و نوشتن هر دو يكى است و ممكن است «بى وقوف» را كنايت از كودك نوآموز گرفت اما در اين صورت تشبيه بى فايدت بلكه مستهجن است، زيرا در بيت هاى پيشين و بيت هاى بعد سخن از مرگ و حشر است به وسيله بارى تعالى و نمى توان آن را به لوح كودك نادان همانند كرد.»
شرح مثنوى دكتر شهيدى به كردار ديگر آثار او، نوعى «هم آوردى» با استادان پيشين است بى حسد. سعى بر افزودن بر افزون آنان نه طمع در تملك مُقام شان. او در ورود به عرصه تاريخ نگارى نيز چنين كرده و چنين شده حاصل كار اما افزوده به آنچه كه ديگران ـ طبرى و ديگران و ديگران ـ در نگارش تاريخ اسلام نخواستند يا نتوانستند.
* چهار
دكتر شهيدى مى گويد: «در عراق، دو دسته بودند كه مى خواستند حكومت عوض شود؛ يك دسته عرب هاى جنوبى بودند كه نمى خواستند زير سلطه شام باشند و مى خواستند حضرت امام حسين(ع) يا هركس ديگرى بيايد تا از زير حكومت شام رهايى يابند، عده اى هم مسلمانانى بودند كه دين داشتند و مى خواستند كسى بيايد كه احكام اسلام را اجرا كند؛ در واقع اكثريت مى خواستند قدرت از دست فرزندان ابوسفيان دربيايد و اقليت، خواستار حفظ اسلام بودند. «اما در زمان امام على(ع) اختلاف بر سر اين بود كه آيا اينان صلاحيت دارند زمامدار باشند يا نه، در حالى كه در واقعه كربلا اختلاف بر سر زمامدار نبود، بر سر اين بود كه جلو بدعت ها گرفته شود؛ در واقع كارد به استخوان رسيده بود.»
دكتر خرمشاهى مى گويد: «همان طور كه دكتر شهيدى نام اين كتاب ]تاريخ تحليلى اسلام[ را انتخاب كرده اند، اين كتاب، تاريخ تحليلى است يعنى ايشان نيامده اند فقط رويدادها را از دل احاديث بيرون بياورند و بنويسند. ايشان ريشه يابى كردند. يك مثال بزنم ايشان آمدند رقابت غريب حتى خصمانه بين بنى هاشم و بنى اميه را از عميق ترين ريشه هايى كه ديگر مى شود در تاريخ به آن دست پيدا كرد، جست وجو كردند تا نشان بدهند كه اين رويداد كه پيش آمد ـ چه در انتخاب خلافت چه در واقعه كربلا ـ اينها ريشه هاى عميق داشته اند. اينها رويدادهاى اتفاقى نبوده.»
دكتر شهيدى در «تاريخ تحليلى اسلام» مى نويسد: «سرانجام ناخشنودان رو به مدينه نهادند و دادخواهى كردند. خليفه متعهد شد كه به داد آنان برسد ولى مشاوران او نگذاشتند. ديرى نپاييد كه ناخشنودى به شورش مبدل گشت. گروهى در پى چاره برآمدند اما ديگر دير شده بود... شورشيان بازگشتند. قضاى الهى فرود آمد و خليفه مسلمانان به دست مسلمانان كشته شد (سى وپنجم هـ.ق) شگفت اين است كه تنى چند از اشراف زادگان قريش و تيره اموى، نمى دانستند و يا نمى خواستند باور كنند كه آتش فتنه از كجا روشن شده است... مى پنداشتند هم چشمى خانوادگى، عثمان را به كشتن داده است و اين بنى هاشم اند كه خواسته اند انتقام خود را از فرزندان اميه بگيرند... همين كه خشم عمومى فرونشست و شورشيان از كار خود فراغت يافتند، مردم مدينه متوجه شدند كه حوزه مسلمانى بى سرپرست مانده است... مورخان نوشته اند همان روز از على(ع) خواستند خلافت را بپذيرد و سرانجام با او بيعت كردند ولى بعضى ديگر گفته اند رفت وآمدها و گفت وگوها دو سه روز طول كشيد... اما شايد در طول يك ربع قرن پس از رحلت پيغمبر زمانى نامناسب تر از اين عصر براى اجراى عدالت نبود. او خود مشكلات آينده را مى دانست كه خلافت را نمى پذيرفت و مى گفت: مرا بگذاريد و اين تعهد را از ديگرى بخواهيد.»
دكتر شهيدى را به «انصاف در روايت» مى شناسيم چنان كه جد اكبر تاريخ نگارش را ـ بوفضل بيهقى را ـ . «تاريخ تحليلى اسلام» گرچه نگارنده اش شيعه است اما روايت اش خونسردانه و همچون نگارنده اى است كه مذهب اش مكتوم است و نگاهش، جانبدارانه نيست. گرچه به قول دكتر خرمشاهى، جانبدارى مى تواند به صفر ميل كند اما نمى تواند به اقل نهايى برسد از منظر پديدارشناسانه.
دكتر سيدجعفر شهيدى حدود ساعت ۱۱ يكشنبه ۲۳ دى ماه ،۸۶ همزمان با چهارمين روز ماه محرم درگذشت. گريانى دوستداران وى يادآور ابياتى از مثنوى مولانا بود:
«چون بلال از ضعف شد همچون هلال
رنگ مرگ افتاد بر روى بلال
جفت او ديدش بگفتا وا حَرَب
پس بلالش گفت نه نه وا طَرب
تاكنون اندر حَرَب بودم ز زيست
تو چه دانى مرگ چون عيش است و چيست
اين همى گفت و رخش در عينِ گفت
نرگس و گلبرگ و لاله مى شگفت»