سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۶ - ۲۵ صفر ۱۴۲۹
Tue, Mar 4, 2008
كودك بادبادك
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
بانو
زنگ اول
از من بپرس
از من بپرس
چرا فضا تاريك است
350940.jpg
]غزاله مرعشى]

با وجود خورشيد و ستاره هاى نورانى ديگر، فضا پر از نور است، پس چرا ما هميشه آن را تاريك و سياه رنگ مى بينيم
پرتوهاى نور هميشه در يك خط مستقيم حركت مى كنند و فقط زمانى كه به سطحى برخورد و بازتاب پيدا كنند و مسير شان عوض مى شود، مى توان آنها را ديد.
به ليزرهاى كوچك اسباب بازى دقت كنيد. وقتى آنها را روشن مى كنيد نمى توانيد مسير حركت پرتو نور را ببينيد ولى اگر آن را به طرف سطحى بگيريد، مى توانيد نقطه كوچك قرمز رنگ را روى آن ببينيد. پرتوهاى نور را زمانى مى شود ديد كه به يك شئ برخورد كنند و بازتاب نور از آنها به چشم ما برسد. در اين حالت ما آن جسم را كه با نور روشن شده است مى بينيم.
تاريكى نشان دهنده نبود نور نيست. فضا پر از نور ستارگانى مانند خورشيد است، ولى از آن جايى كه چشم مسير حركت نور را نمى بيند و در فضا هيچ چيز، حتى مولكول هاى هوا هم وجود ندارد و خلأ است، نور بازتاب نمى كند و در نتيجه ما فضا را تاريك و سياه مى بينيم.
بهار،همين نزديكى هاست
350808.jpg
]باران طلايى]

مادربزرگم مى گويد قلب هر انسان به بزرگى دنياست. مى گويد آنجا مى تواند زمستان باشد، مى تواند پائيز باشد يا تابستان يا حتى بهار. مى گويد اين طور نيست كه توى قلب آدم ها، هر سه ماه يك بار فصل عوض شود، نه. تازه فصل توى قلب با فصل هاى طبيعت خيلى فرق مى كند. فصل هاى طبيعت، همه زيبا هستند و خوب. اما فصل هاى قلب فقط تابستان و بهارش خوب است. هر يك از اين فصل ها را خودت دعوت مى كنى به قلبت. مثلاً اگر در قلبت را ببندى، نه كسى را دوست داشته باشى و نه كسى تو را دوست داشته باشد، اگر نه به كسى كمك كنى و نه به كسى توجه كنى، اگر هميشه بداخلاق و عصبانى باشى، زمستان هيچ جا بهتر از قلب تو پيدا نخواهد كرد. آن وقت آنجا مى نشيند و تكان هم نمى خورد. كجا برود بهتر از اين قلب كه آنقدر سرد است. آن وقت قلب آدم يخ مى زند.
اگر سر هر چيزى بهانه بگيرى و نق بزنى و غر بزنى و بقيه را اذيت كنى، آسمان قلبت ابرى مى شود و ابرها گاهى هم مى بارند. پائيز قلب نه برگ رنگى دارد، نه كيف زير باران رفتن، بى چتر يا با چتر، نه رنگين كمان. فقط آسمانى است دلگير و پر از ابر و باران. قلب آدم، اگر زمستانى و پائيزى باشد، كوچك مى شود. آن وقت دنياى آدم ها هم كوچك مى شود و اين هيچ خوب نيست. اگر با بقيه دوست باشى، همه را دوست داشته باشى، خوش اخلاق باشى، به ديگران كمك كنى و خوبى و شادى را براى همه بخواهى، توى قلبت تابستان مى شود. يك تابستان آفتابى و شاد. قلب تابستانى بزرگ است. دنياى آدمى كه قلب تابستانى دارد هم گرم و بزرگ است. ديگران به تو علاقه پيدا مى كنند و دوستت دارند. چون گرماى قلب تو به آنها اطمينان و شادى مى دهد. بهار، اما، رازهايى دارد. بهار، آسان به قلب ها پا مى گذارد ولى فراهم كردن مقدمات حضورش، آنقدرها هم آسان نيست. بهار خيلى راحت تر به قلب هاى تابستانى وارد مى شود تا به قلب هاى پائيزى و زمستانى. لحظه اى كه حس كردى مى توانى موجب شادى ديگران شوى، يا اشك هاى كسى را پاك كنى و به جايش لبخند در صورتى بنشانى، وقتى حس كردى مى توانى آنچه دارى را ببخشى يا قسمت كنى، وقتى فهميدى كه هرچه تعداد آدم هاى شاد در دنيا بيشتر شود، سهم همه مردم دنيا از شادى بيشتر مى شود، آن وقت بهار حاضر است كه به قلبت سر بزند.
هر وقت فهميدى كه منبع هر آنچه خوبى است، فقط خداست و هرچه مهربان تر باشى و شادتر، هرچه خوبى هايت بيشتر از بدى هايت باشد و هرچه بخشنده تر باشى، قلبت وسيع تر مى شود و به خدا نزديك تر مى شوى، بهار، زود به زود در قلبت خانه مى كند؛ حتى با ديدن هر لبخندى بر لب هاى ديگران. مادربزرگم مى گويد بهار قلب آدم ها، زيباترين بهار دنياست، با همه رنگين كمان هاى زيباى دنيا، خوشرنگ ترين و زيباترين گل هاى دنيا، ابرهاى سفيد پنبه اى، آسمان فيروزه اى و پروانه هاى قشنگ.مادربزرگم مى گويد خاصيت بهار اين است كه اگر براى همه بخواهى اش، بيشتر و بيشتر در قلبت ميهمان مى شود.
دوست دارى قلب تو هم بهارى شود با دقت بيشترى به دور و برت نگاه كن و دنبال دل هايى بگرد كه غمگين اند و سعى كن تا شادشان كنى.
قلبى كه مى گفت دوستت دارم
350913.jpg
]پتى هنسن‎/ زهرا مدرس يزدى]

يكى بود يكى نبود. روزى بود و روزگارى. يك مرد بزرگ با زن رؤياهايش ازدواج كرد. حاصل عشق آنها، يك دختر كوچولوى شاد و سر حال بود كه مرد بزرگ، او را خيلى دوست داشت. موقعى كه دختر كوچولو، خيلى كوچك بود، مرد بزرگ بغلش مى كرد، او را روى زانويش مى نشاند و برايش آواز مى خواند و مى گفت: «دختر كوچولو! خيلى دوستت دارم.»
دختر كوچولو بزرگ شد و از خانه مرد بزرگ رفت تا دنيا را ببيند و زندگى را تجربه كند. او هرچه بيشتر درباره خود و درباره زندگى ياد گرفت، بهتر توانست مرد بزرگ را درك كند. دختر كوچولو حالا بيشتر از هر وقت ديگرى توانايى هاى مرد بزرگ را تشخيص مى داد. بزرگ ترين توانايى او اين بود كه مى توانست عشقش را به خانواده اش نشان بدهد و اصلاً فرق نمى كرد كه دختر كوچولويش كجاى دنيا باشد. او در هر شرايطى دختر كوچولويش را صدا مى زد و مى گفت: «دختر كوچولو! خيلى دوستت دارم.»
يك روز وقتى كه دختر، ديگر اصلاً كوچولو نبود، به مرد بزرگ تلفن زد و فهميد كه او به كلى از پا افتاده است. به او گفتند كه مرد بزرگ سكته كرده و ديگر نمى تواند حرف بزند و شايد حتى حرف هايى را هم كه به او مى زنند، نفهمد. مرد بزرگ، ديگر نمى توانست لبخند بزند، بخندد، راه برود، دختركوچولويش را بغل كند و به او بگويد كه چقدر دوستش دارد.
دختركنار تخت مرد بزرگ رفت و ديد كه او چقدر كوچك شده و ديگر قدرتى ندارد. مرد بزرگ به او نگاه كرد و سعى كرد حرف بزند، اما نتوانست. دختر تنها كارى را كه توانست بكند اين بود كه دست هايش را دور شانه هاى نحيف پدر حلقه كند و سرش را روى سينه او بگذارد و خاطرات خوش گذشته را در ذهنش مرور كند. يادش آمد كه چه لحظات با شكوه و شادى را در كنار هم سپرى كرده بودند و چطور هميشه احساس كرده بود كه مرد بزرگ از او حمايت مى كند و مايه شادى دل اوست. تصور از دست دادن مرد بزرگ و مصيبتى كه بايد تحمل مى كرد، اندوه سنگينى را بر دل و جانش تحميل كرد. ديگر كسى نبود كه با كلام عشق، مايه تسلى خاطرش باشد.
و آنگاه دختر كوچولو از ميان قفسه سينه مرد بزرگ، صدايى را شنيد. قلب مرد بزرگ ، بى اعتنا به ويرانى جسم مرد بزرگ، همچنان به تپش خود ادامه مى داد.
دختر كوچولو، معجزه را با گوش دلش شنيد. اين همان صدايى بود كه هميشه مى شنيد قلب مرد بزرگ، حرفى را مى زد كه او ديگر قادر نبود بر زبان بياورد:
دختر كوچولو، دوستت دارم
دختر كوچولو، دوستت دارم


|   شناسنامه   |   آرشيو   |