|
تأملى بر كتاب «هستى و زمان» اثر مارتين هايدگر
تولدى پس از ۸۰ سال انتظار
|
|
|
]ليدا فخرى/ بخش نخست]
* ردپاى فيلسوف آلمانى در علوم انسانى قرن بيستم تأثير هايدگر بر فلسفه قرن بيستم چندان عظيم است كه تقريباً تعيين حدود آن ناممكن است. اما آنچه مشهود است ردپاى او در حوزه هاى گوناگون معارف غربى در قرن بيستم است. در پديدارشناسى (موريس مرلو ـ پونتى)، اگزيستانسياليسم (ژان ـ پل سارتر و خوسه ارتگا اى گاست)، هرمنوتيك (هانس ـ گئورگ گادامر و پل ريكور)، فلسفه سياسى (هانا آرنت و هربرت ماركوزه)، روان درمانى (مدارد بوس، لودويگ بينسوانگر و رولومى)، الهيات (رودلف بولتمان و پل تيليش) و نقد ادبى و واسازى (ژاك دريدا) تأثير هايدگر مستقيم و غيرقابل انكار است. انديشمندانى چون ميشل فوكو، هيوبرت دريفوس، امانوئل لويناس، كارل لوويت، الكساندر كوژو، والتر بيمل، ژان بوفره و حتى منتقدان هايدگر در مكتب فرانكفورت وامدار انقلاب فلسفى او هستند. بسيارى از نامدارانى كه آبشخور آرا و افكارشان فلسفه هايدگر بوده است كتمان را بر اقرار ترجيح داده اند اما برخى همچون فوكو اين تأثيرپذيرى را اعلام كرده اند. تا مدت ها چنين تصور مى شد كه نيچه پدر فكرى فوكو بوده است تا اين كه وى در آخرين مصاحبه خود تصوير ديگرى از پدرخوانده فكرى اش به دست مى دهد: «هايدگر همواره براى من فيلسوفى بنيادى بوده است. تكوين و گسترش كار فلسفى من مديون مطالعه آثار هايدگر است.» شايد تأثير هايدگر در فلسفه و علوم انسانى قرن بيستم از حيث گستردگى، گوناگونى و ژرف بنيادى تنها با تأثير لودويگ ويتگنشتاين قابل قياس باشد. «هستى و زمان» (Sein und Zeit) به عنوان شاهكار هايدگر در فلسفه قاره اى همان نقشى را دارد كه «رساله منطقى ـ فلسفى» ويتگنشتاين در فلسفه تحليلى داشته است؛ يعنى نقش گلوگاه، نقطه عطف و مبدأ دوران ساز! به نظر مى رسد كه يكى از علل اين تأثير پردامنه نيروى خط دهندگى و قابليت انعطافى باشد كه ناشى از گشودگى راهى است كه «هستى و زمان» ناتمامش گذاشته است. نوشته اند كه نقد «پارادايم دكارتى سوبژكتيويته نقد مرسومى نزد متفكران گوناگون چون هايدگر، گيلبرت رايل و يورگن هابرماس است.» اما ژرفكاوى هايدگر در اين باره كه بخش عمده اى از «هستى و زمان» را دربرمى گيرد تمام نقدهاى ديگر را تحت الشعاع قرار مى دهد. بخش عظيمى از نقد هايدگر در پى گره گشايى از امرى است كه دكارت آن را حل نشده باقى گذاشت؛ چگونگى گذار سوژه خود بنياد از شكاف ميان من و نامن. هايدگر در «هستى و زمان» (بند ،۴۳ قسمت الف) به پاسخ به آنچه كانت «ننگ فلسفه» خوانده است، مى نويسد: «ننگ فلسفه نه در آن است كه از ديرباز تاكنون از دستيافت به چنين براهينى كوته دست بوده است... مشكل نه در نارسا بودن براهين، بل در آن است كه نوعى هستى هستنده برهان آور و برهان طلب به قدر كفايت معين نگشته است.» تأثير هايدگر به گرايش هايى كه به چپ معروف اند يا از ديد نظريه انتقادى مناسبات قدرت را تحليل كرده اند شگفت آور است. هربرت ماركوزه، پدر معنوى جنبش هاى دانشجويى دهه ،۶۰ جدا از آن كه درس آموخته مكتب هايدگر است، جوياى پيوند تحليل هاى اوليه ماركس درباره انسان و تحليل دازاين است، چرا كه به زعم ماركوزه تحليل هايدگر گزارشى است از متلاشى شدن زندگى اجتماعى بورژوازى از درون. به باور ماركوزه، هايدگر مبانى تاريخمندى انسان، يعنى آن بخش ضرورى از كوشش ماركسيستى براى توضيح وضعيت انسانى به لحاظ حركت تاريخى، را تشريح كرده است. آنچه در مطلع اين نوشتار آمد مبنى بر تأثيرات پردامنه فلسفه هايدگر و برد نفوذ آن در علوم انسانى قرن بيستم، از اين رو نبود كه به رسم برخى از «هايدگر ستايان»، او را «خاتم الفلاسفه» معرفى كنيم. تنها نقلى بود از گواهى اهل نظر درباره وزانت و اعتبار فلسفى هايدگر. اما ناگفته نماند كه در ميان همين صاحبنظران كم نيستند كسانى كه اصالت فلسفى هايدگر را زير سؤال مى برند. به عنوان نمونه، تئودور آدرنو، از نمايندگان مكتب فرانكفورت، يكى از شديدترين انتقادات را بر طرح مضامين و مفاهيم انديشه هايدگر وارد كرده و فلسفه اش را تا مغز استخوان فاشيستى دانسته است. يا اين كه هابرماس از واپسين نمايندگان مكتب انتقادى فرانكفورت، تحليل اگزيستانسيال هايدگر را نوعى نيست انگارى قهرمانانه فراروى تناهى مى انگارد و در نهايت نتيجه مى گيرد كه هايدگر سرانجام گرفتار «دايره افسون شده فلسفه سوژه» شده است. انتقادات كم و بيش گسترده از قضيه سياسى هايدگر و سياست در فلسفه او تا آنجا پيش رفت كه حدوداً در دهه هاى پنجاه و شصت ميلادى، اين فلسفه را منزوى كرد. اما در دهه هاى اخير، شايد به يمن نوشته هاى كسانى چون ريچارد رورتى ، چارلز تيلور و هيوبرت دريفوس، مجدداً هايدگر در كانون توجهات قرار گرفته است و چه بپسنديم و چه نپسنديم، با گذر زمان دامنه نفوذ فلسفه اش فراگيرتر شده است و جاذبه و دافعه اش هنوز از نفس نيفتاده است. در ايران هم- شايد به تبع همين موضع گيرى جهانى نسبت به فلسفه هايدگر- اين دو دستگى ميان اهل فلسفه و تفكر و البته سياست (!) وجود دارد؛ عده اى برايش كف مى زنند و عد ه اى سنگ! * تولدى پس از ۸۰ سال انتظار هايدگر در ايران فيلسوف نام آشنايى است. اما آيا فلسفه اش هم همسنگ نام و آوازه اش شناخته شده است مشكل مى توان گفت آرى. غياب ترجمه اى فارسى از شاهكار اين فيلسوف «هستى و زمان» ، پس از ۸۰ سال حداقل دليلى است كه مى توان براى اين مدعا آورد. انتشار «هستى و زمان» در سال ۱۹۲۷ در آلمان كه بلافاصله با اقبال گسترده و بى سابقه خوانندگان مواجه شد، به انفجار بمبى در فلسفه قرن بيستم تشبيه شده است. گفته اند حتى منتقدانش از تأثيرش در امان نمانده اند. گفته اند اين كتاب استوارترين ستون هاى سنت متافيزيك غرب را به لرزه در آورده است. اما منشأ اين لرزه و انفجار پس از ۸۰ سال در جامه ايرانى نشست. شايد دانستن اين نكته خالى از لطف نباشد كه ژاپنى ها بيش از ديگر كشورها، براى ترجمه اين اثر عطش داشتند! با اين كه زبان آلمانى با زبان هاى انگليسى و فرانسوى و اسپانيايى همگن تر است اما براى نخستين بار در سال ۱۹۳۹ يعنى ۱۲ سال پس از نخستين چاپ «هستى و زمان» ترجمه ژاپنى آن روانه بازار شد. اين اثر تا كنون هفت بار به زبان ژاپنى ترجمه شده است! اين نكته، كم قابل تأمل نيست كه چرا فلسفه اى غربى، آن هم فلسفه هايدگر در سرزمينى چون ژاپن براى خود چنين جا باز مى كند و از طرفى ديگر ژاپنى ها هم چنين گسترده و پرشتاب به استقبال فلسفه هايدگر مى روند !! با اهتمام ژاپنى ها به تحقيق و ترجمه كتب اساسى فلسفه «شايد» بتوان پيوند تفكر و تكنولوژى را نتيجه گرفت و با جرأت بيشترى اين جمله را در ذهن مرور كرد كه «بدون فلسفه رسيدن به علم و تكنيك ميسر نيست»! انگليسى ها ۳۵ سال و چينى ها ۵۰ سال بعد از نخستين چاپ «هستى و زمان» به سراغ ترجمه اش رفتند و ماهم پس از ۸۱ سال توانستيم بر ترس خود از عظمت اين كار و بر دشوارى زبان اثر غلبه كنيم. نزديك به يك قرن انتظار ما با دو ترجمه به همت دكتر محمود نوالى و سياوش جمادى به بار نشست. ترجمه دكتر محمود نوالى باعنوان «وجود وزمان » در ۵۱۹ صفحه، قطع وزيرى، ۱۰۰۰ نسخه ، با بهاى ۵۰هزار ريال و به همت انتشارات مؤسسه تحقيقاتى علوم اسلامى - انسانى دانشگاه تبريز (سه علامه تبريزى) منتشر شده است. ترجمه دكتر نوالى از متن فرانسه با عنوان L,etre et le temps است كه متأسفانه مشخصات كامل كتاب مورد ترجمه (اسم مترجم فرانسوى، ناشر فرانسوى و سال انتشار ترجمه كتاب به فرانسه) نه در شناسنامه كتاب و نه در مقدمه مفصل مترجم محترم ذكر نشده است! و عجيب تر اين كه علاوه بر اين، ذكر «جلد نخست» بودن اين ترجمه روى جلد كتاب، شناسنامه اثر و مقدمه مترجم نيز از قلم افتاده است!! «هستى و زمان» ۸۳ بند دارد كه در كتاب مورد ترجمه دكتر نوالى تا بند ۴۴ آمده است و مشخص نشده كه آيا منبع ترجمه دكتر نوالى تنها بخشى از كتاب «هستى و زمان» بوده است يا اين كه مترجم فارسى ترجيح داده كه ابتدا بخش نخست را ترجمه و روانه بازار كند ! البته نكات پيش گفته به هيچ وجه به معناى ارزيابى يا احياناً زير سؤال بردن ترجمه استاد نوالى نيست كه داورى در مورد ترجمه ها را به اهل نظر وامى گذاريم. ترجمه سياوش جمادى در ۹۴۱ صفحه، قطع رقعى، ۳۳۰۰ نسخه، با بهاى ۱۷۰ هزار ريال از سوى انتشارات ققنوس روانه بازار نشر شده است. مرجع اصلى ترجمه جمادى، چاپ هجدهم متن آلمانى «هستى و زمان» بوده است. «هستى و زمان» ۴۳۷ صفحه دارد و مرسوم است كه شماره صفحات متن اصلى آثار كلاسيك فلسفه را در حاشيه صفحات ترجمه آن آثار درج كنند و هر دو مترجم چنين كرده اند تا هم ارجاع به متن اصلى و هم مطابقت ترجمه با آن سهل تر شود. علاوه بر اين هر دو مترجم مقدمه اى مفصل و روشنگر بر پيشانى ترجمه خود نشانده اند. (كه تأملات آنان جانمايه مكتوب حاضر شده است). دكتر نوالى كه عنوان كتاب را «وجود و زمان» ترجمه كرده است در مقدمه ۱۵ صفحه اى خود به معرفى اجمالى اين كتاب و به هدف هايدگر از تدوين اين اثر مى پردازد. سياوش جمادى هم كه عنوان كتاب را به «هستى و زمان» برگردانده است در مقدمه ۵۳ صفحه اى خود (الف) درباره اهميت «هستى و زمان»، (ب) چگونگى ترجمه «هستى و زمان» و مسئله ترجمه نزد هايدگر (ج) نكاتى درباره خوانش متن و پژوهش و كاوش در آن پرداخته است. نكته ويژه اى كه در مقدمه سياوش جمادى جلب نظر مى كند (جدا از دقت و جامعيت آن) مبرا كردن خود از تعلق خاطر «ويژه» داشتن به هايدگر و انديشه او است. گويا از اين كه به «هايدگرى» بودن متصف شود نگران است و اين امر را چنين در مقدمه اش ابراز مى كند: «كشمكش فرساينده و درازمدت با اين متن از سر تأييد كلى فلسفه هايدگر نبوده است. هايدگر البته به لحاظ گستردگى نفوذش در بخش عمده اى از فلسفه و علوم انسانى عصر حاضر، كم نظير است، اما صادق نبوده ام اگر اين نفوذ گسترده را انگيزه اين ترجمه معرفى كنم. شخصيت نويسنده نيز به چشم من بت عيار و مراد دلخواه نبوده است، هرچند انكار نمى توانم كرد كه انديشه مكتوب شده در «هستى و زمان» بسى تفكربرانگيز و ژرف نگر است. در حقيقت شايد بتوان گفت همين انديشه قدرتمند فراخوان اصلى ترجمه آن بوده است.» ادامه دارد
|