|
نگاهى به مجموعه شعر نوجوان «دوچرخه ها گرانند» شهرام رجب زاده
رؤياهاى بزرگسالانه
|
|
|
] يزدان سلحشور]
* يك «گوشه چادرش پر از اشك است چشم هايش هميشه مى سوزد مثل هر روز، مادرم امروز باز دارد لباس مى دوزد * بر لبش گاه گاه مى رويد غنچه يك ترانه غمگين مثل آواز چشمه ها آرام مثل دنياى قصه ها شيرين * شانه هايش كه درد مى گيرد خنده اش نيز رنگ مى بازد سوزش زخم هاى انگشتش چين به پيشانى اش مى اندازد * هرگز از خستگى نمى گويد خنده هايش ولى چه كمرنگ است! از نگاهش به رخت ها پيداست باز او مثل من دلش تنگ است * پس به درد چه مى خورد ديگر اگر اينها لباس مادر نيست خواهرم نيز كوچك است آخر صاحب اين لباس ها پس كيست » نگاه اجتماعى در شعر نوجوان، گرچه نگاهى تازه نيست و سابقه آن به آثار «محمود كيانوش» مى رسد اما در نيمه هاى دهه ۶۰ شمسى ا ست كه اين نگاه، رفته رفته از ازدحام رنگ و نور و شادى هاى كودكانه، سر بيرون مى آورد تا به مخاطبان بگويد كه جهان واقعى، متفاوت است با افسانه پريان. در آغاز، بسيارى از شاعران اين «نوع ادبى» با اين نگاه مخالف بودند. نه با خود نگاه، با تبعات آن. مى گفتند: «پرتاب ذهن نوجوان به تاريك ترين بخش هاى سرنوشت بشرى ضرورى نيست و بعدها، خودش فرصت آزمودن دارد. چرا ما همين فرصت كوتاه لبخند زدن را از وى بگيريم !» اما نفوذ ترجمه هاى قدرتمند ادبيات داستانى «كودك و نوجوان» به اين شاعران آموخت كه نوجوانان با اثرى كه به درستى «تعريف» شده باشد برخوردى منفعلانه نخواهند داشت. پس «اين گونه گويى» به ناگهان متداول شد و مورد پذيرش. نسل جوان تر، بيشتر به اين سمت حركت كردند. شهرام رجب زاده متولد ۱۳۴۴ از همين نسل بود. «دوچرخه ها گران اند» حاصل چنين نگاهى است كه در بخشى از خود، از زبانى «نرم » و تخيلى متناسب با ذهن مخاطبان برخوردار است اما در بخشى ديگر، زبان و تخيل، باز توليد ذهنيت بزرگسالانه اى است كه سال ها قبل - در دهه هاى ۴۰و ۵۰- در چهار پاره هاى بزرگان شعر نو آزموده شده بود و البته مخاطب نيز داشت. مخاطبانى از ميان نسل جوان نه نوجوان كه شاعر مى خواسته -يحتمل - براى آنان شعر بگويد. «... حرف هايش درس و درسش تكيه گاه درس هايى بى گچ و تخته سياه درس هايش پرتپش چون زندگى ست مثل ورزش، مثل انشا، مثل بيست فصلى از درسش شكفتن در بهار فصل ديگر، يك زمستان انتظار درسش از «صفر» و «خلأ» لبريز نيست مبحث «مجموعه»هايش بى «تهى »ست در حسابش كهكشان بسيار نيست هيچ كارى پيش او دشوار نيست حجم اندوه مرا كم مى كند هرچه مى خواهم فراهم مى كند گاه بر شاخه ها گل مى زند گاه بين قلب ها پل مى زند خاك تا لبريز ماتم مى شود آبپاش ابرى اش خم مى شود كوه ها را برف بر تن مى كند روى آن خورشيد روشن مى كند دوستم اينجاست، راهش دور نيست اشتياقم از نگاهش دور نيست...» گرچه «زبان» ساده است اما هر سادگى دال بر زبان متناسب براى مخاطب كودك و نوجوان نيست. «در حسابش كهكشان بسيار نيست/ هيچ كارى پيش او دشوار نيست» داراى ظاهر ساده اى است. زبان هم ساده است اما «افق ديد» چطور «محور افقى» اين شعر، در همنشينى كلمات و رابطه واژه ها، داراى بينش بزرگسالانه و «ارتفاع ديد» بزرگسالانه نسبت به «كلمه» است. در بيت مورد نظر كه شايد از نظر يك بزرگسال بسيار سهل باشد، روابط اين طور تعريف مى شوند: «در حساب او - شمردن او- عددهاى بينهايت- غيرقابل شمارش- زياد نيست. عددهايى كه از فرط غيرقابل شمارش بودن تنها با تعداد كهكشان هاى دنيا - كه مجموعه هاى غيرقابل تصورى از ستارگان و سيارات هستند - قابل مقايسه هستند و به همين دليل هيچ كارى براى او سخت نيست چون (حالا در مصراع دوم مى فهميم) كه شمردن كهكشان ها براى او دشوار نيست!» كمى آدم را به ياد «دانى كف دست از چه بى موست/ زيرا كف دست مو ندارد» مى اندازد و البته، سادگى آن را هم ندارد چون معناى اوليه مصراع نخست، در مصراع دوم مخدوش مى شود. اين البته تمام توانايى شاعر نيست. *دو «هان پدر جان! چرا نمى خندى عيد آمد، مگر نمى بينى من كه آن كفش را نمى خواهم پس چرا باز هم تو غمگينى » * خواهرم گفت و مادرم خنديد چشم هايش ولى پر از غم بود روى گلبرگ گونه اش انگار باز هم جاى پاى شبنم بود * كفش كوچك چقدر زيبا بود! رنگ لبخند خواهرم را داشت روى لب هاش مثل فصل بهار باغ زيبايى از تبسم كاشت * شوق مثل ستاره اى پرنور خانه اى در ميان چشمش ساخت روى پيشانى پدر اما ابر اندوه سايه اى انداخت * معنى سايه نگاهش را من و او هر دو خوب فهميديم در سكوتش دوباره ما آن روز بغض شب هاى عيد را ديديم * خواهرم خواست باز خانه ما روشن از شادى پدر گردد گفت آن كفش را نمى خواهد تا كه شايد بهار برگردد * گرچه مادر به خنده لب وا كرد خواهرم چشم خيس او را ديد معنى اشك هاى مادر را خواهر كوچكم نمى فهميد» «جاى پاى شبنم» شعرى اجتماعى است كه دنبال تخيلات پيچيده و زبان آورى به شكل بزرگسالانه اش نيست. ايده اوليه گرچه تازه نيست اما اجراى صحنه اى و زنده آن، حسى عميق به توصيف هاى ساده آن مى دهد. مشكل درك بى پولى پدر در شب عيد يا اوقات ديگر، يكى از ايده هاى رايج، نه تنها در شعر كودك و نوجوان فارسى كه در داستان هاى كودك و نوجوانى است كه در دهه هاى ۴۰ و ۵۰ شكل گرفتند و البته، بخش اعظم آنها به دليل تفكر استعارى و بزرگسالانه نويسندگانش (كه قصد تبديل ادبيات كودك و نوجوان به بيانيه هاى سياسى را داشتند) به فراموشى سپرده شدند اما نمونه هاى خوب خارجى نيز كه هم در آن روزگار و هم در سال هاى پس از انقلاب ترجمه شدند، به ما آموخت كه مى توان از ايده هايى چنين، بهره ورى خلاقانه و هنرمندانه داشت و به جاى بيانيه اى سياسى، به لحظاتى جذاب و قابل درك براى مخاطب رسيد. شعر رجب زاده از اين توفيق البته برخوردار است. قصد تفهيم مفاهيم پيچيده و استعارى را ندارد و مخاطب نوجوان را آزار نمى دهد. گرچه عكس العمل «خواهر» كمى مشكوك است! خواهرى كه «ابر اندوه» را كه بر پيشانى پدر سايه انداخته مى بيند اما معنى اشك هاى مادر را نمى فهمد! به نظر مى رسد كه «بهانه روايت» و «انگيزه روايت» كه در آغاز بسيار محكم به نظر مى رسيد اكنون به استحكام گذشته نباشد! چرا *سه «خواهرم يك هفته پيش اسم خود را پاى فهرست بلند مردم دنيا نوشت خواهرم با نام خويش برد ما را تا تماشاى بهشت انتخاب اسم او يك هفته وقت از ما گرفت انتخاب مادرم «مهتاب» بود اسم محبوب پدر هم «نسترن» ديگران هم با قطار اسم هاشان آمدند ماجرا بالا گرفت عاقبت گفت مادر: «پس تو هم چيزى بگو...» مكث كردم بعد گفتم: «آرزو! آرزو شيرين ترين فصل از كتاب زندگى ست» مادرم با خنده گفت: «هيچ اسمى بهتر از اين اسم نيست...» شعر «آرزو» داراى روايت ساده و سرراستى است درباره اسم گذارى يك «نورسيده» در خانواده. قالب شعر، نيمايى است اما توانايى شاعر در نزديكى زبان شعر به زبان نثر، روايت را آرام و سيال در وزنى كه ظاهراً نبايد داراى چنين توانايى باشد (فاعلاتن فاعلاتن فاعلات، با افاعيلى -كمتر يا بيشتر) به پيش مى برد و طبيعى بودن روايت با طبيعى بودن قصه مورد نظر شاعر پيوند مى خورد تا حتى وجه استعارى «آرزو» چندان در اين شعر نوجوان توى ذوق خواننده نزند! «... آرزوى كوچك ما چند سالى كودك است آرزوهايش شبيه خانه هاى كوچك است سقف آن كوتاه و حجمش اندك است آرزوهايش سبكبال و لطيف مثل شهربازى و ماژيك و كيف چند سالى بعد او هم مثل من قد مى كشد آرزوهايش بزرگ آرزوهايش فراوان مى شود مثل باران، مثل باد مثل پرواز كبوترهاى شاد روى سقف آسمان گاه گاهى ديدن رنگين كمان انتشار شعرهاى مهربان گفت وگوى دست ها با بوى نان كاستن از خستگى هاى پدر تابش لبخند مادر بيشتر بايگانى كردن پرونده تانك و تفنگ افتتاح موزه تاريخ جنگ * آرزو امروز اگر مثل بهار گاه گريان لحظه اى خندان شود با گذشت روزگار سرخوش و سرشار و رنگارنگ و گرم و دلپذير آرزو دارم كه تابستان شود» به نظر مى رسد، شاعر به همان آسانى كه موفقيت بخش نخست را به دست آورده در بخش دوم، در «افق» و «زاويه ديد» بزرگسالانه خود غرق مى شود و در اشاره به تجربيات خود، آن تجربيات را با بيانى شاعرانه - كه به طور معمول در جوانى، اين بيان را شاعرانه مى يابيم - به خواننده منتقل مى كند و احتمالاً -كه يحتمل- انتظار دارد كه مخاطب نوجوان مفاهيم «بايگانى كردن پرونده تانك و تفنگ / افتتاح موزه تاريخ جنگ» را كه به راحتى مى توانست متعلق به يكى از شعرهاى بزرگسالانه قيصر امين پور باشد، بفهمد و با آن ارتباط برقرار كند. براى من به عنوان يك «مخاطب خاص» -هنوز مشخص نيست كه شاعر فاصله شعرى با فضاى نوجوانانه اما با نگاهى بزرگسالانه را با شعرى نوجوانانه نمى داند يا در پى خلق «نوع ادبى» جديدى است كه به هر دو نوع مخاطب -نوجوان و جوان- نظر داشته باشد راستى! چه كسى جواب اين سؤال را مى داند
|