چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ - ۲۶ صفر ۱۴۲۹
Wed, Mar 5, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه نامه قم۱
ويژه نامه قم۲
ويژه نامه قم۳
ويژه نامه قم۴
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانشگاه
ماجرا
رودررو
عماد مقاومت مغنيه۱
عماد مقاومت مغنيه۲
عماد مقاومت مغنيه۳
عماد مقاومت مغنيه۴
عماد مقاومت مغنيه۵
عماد مقاومت مغنيه۶
عماد مقاومت مغنيه۷
عماد مقاومت مغنيه۸
حسرت خوشبختى پشت ميله هاى زندان
351366.jpg
] فاطمه وثوقى[

مرور خاطرات گذشته آزارم مى دهد. حسرت يك زندگى مشترك! شكستى كه پايانش ناگوارترين حادثه زندگى ام بود و امروز چهره شكسته و به هم ريخته ام را مى بينم كه به عنوان يك متهم به قتل پشت ميله هاى زندان اسير حرف هاى دروغ و كذب مادر شوهرم شدم كه زير خروارها خاك خوابيده است. در اين ميان من بايد تاوان اشتباه و حسادت او را با جانم بپردازم.
۳ سال قبل پس از پايان دوره دبيرستان، شهرام و مادرش كه در همسايگى مان زندگى مى كردند به خواستگارى آمدند. او كه هفت سال از من بزرگتر بود تازه در بانك استخدام شده بود، با آب و تاب براى پدرم از محل كار و همكارانش حرف مى زد. پدرم هم با دقت گوش مى داد. پدر شهرام كه از دوستان پدرم بود سال ها پيش بر اثر سكته قلبى فوت كرده بود. تمام همسايه ها هميشه از پدر «شهرام» به نيكى ياد مى كردند. از آن زمان هم شهرام و مادرش در خانه دوطبقه شان زندگى مى كردند. همه همسايه ها و اهل محل براى او و خانواده اش احترام خاصى قائل بودند. چرا كه او پسرى آرام و افتاده حال بود. به همين خاطر پدرم با ازدواج مان مخالفتى نكرد. در مدت كوتاهى مقدمات برگزارى عقد و عروسى برپا شد. سرانجام ما به خانه بخت رفتيم و زندگى مشتركمان را در طبقه دوم خانه پدرى همسرم شروع كرديم. در مدت كوتاهى متوجه شدم مادر شوهرم بيش از اندازه به تنها پسرش توجه مى كند. چند بار كه شهرام در حضور مادرش به من ابراز علاقه كرد حسادت را در چشمان مادر شوهرم به خوبى ديدم اما حرفى نزدم. آرام آرام متوجه شدم مادرشوهرم سر هر موضوع كوچكى با من جر و بحث مى كند. چند بار با طعنه و كنايه مرا متهم كرد كه تنها پسرش را تصاحب كرده ام. من هم با احترامى كه براى او قائل بودم حرفى نمى زدم و اعتراض هم نمى كردم. حتى مشاجرات مان را از همسرم نيز پنهان مى كردم تا زندگى مان به هم نريزد. اما ديگر تحمل نيش و كنايه ها و حسادت هاى مادرشوهرم را نداشتم.
براى اين كه مدتى از اين وضعيت دور باشم چند روزى صبح ها به خانه پدرم مى رفتم. بعدازظهر هم قبل از آمدن همسرم به خانه برمى گشتم. مدتى به همين شكل گذشت تا اين كه روزى «شهرام» صبح زود از خانه بيرون رفت. من هم پس از چند دقيقه لباس پوشيده و آماده شدم تا از خانه خارج شوم و به خانه پدرى بروم اما مادر شوهرم با داد و فرياد مانع شد. من هم از سر ناچارى در خانه ماندم تا اين كه همسرم به خانه بازگشت. آن روز كه بشدت كلافه شده بودم سرانجام موضوع را با او مطرح كردم. شهرام هم با عجله پاى برهنه به طبقه پائين رفت. يك ساعت بعد به خانه مادرشوهرم رفتم. شهرام با چهره اى در هم و عصبانى روى مبل نشسته بود، پس از سلام و احوالپرسى دركنار شهرام روى مبل نشستم. دقايقى بعد «او» با نگاهى غضب آلود به طبقه بالا رفت. من هم پشت سرش به راه افتادم.
وقتى به آپارتمان خودمان رسيديم ناگهان «همسرم » با حالتى تهاجمى به طرفم حمله ور شد و مرا زير مشت و لگد گرفت.
وقتى به هوش آمدم خودم را روى تخت بيمارستان ديدم. مادرم با چشمانى اشكبار بالاى سرم نشسته بود.
مرا نوازش كرد. با بغض چند بار سراغ شهرام را گرفتم اما مادرم چيزى نگفت. به علت شكستگى قفسه سينه چند روز در بيمارستان بسترى شدم. در حالى كه از برخورد همسرم مات و مبهوت بودم. علت اين همه نامهربانى هايش را نمى دانستم. تا اين كه از بيمارستان مرخص شدم. وقتى همراه پدرم راهى خانه شديم او با افسوس نگاهم كرد و اشك در چشمانش حلقه زد.
پس از بهبود نسبى ، مادرم از شكايت شهرام و تقاضاى طلاقش سخن به ميان كشيد. در حالى كه شوكه بودم نمى دانستم چه خطايى از من سر زده بود كه همسرم پس از ضرب و شتم ناجوانمردانه اش، به جاى دلجويى از من تصميم به جدايى گرفته است.
تمام روز به بخت سياهم گريستم. علت سردى و بى تفاوتى هاى همسرم را نمى دانستم. تصميم گرفتم هر طور شده با او صحبت كنم. دو روز بعد، دور از چشم خانواده، خودم را به «شهرام» رساندم. از او توضيح خواستم و پرسيدم: «به جاى دلجويى از من رفتى دادگاه و تقاضاى طلاق داده اى »
او هم در كمال بى انصافى گفت: «تو از اعتماد من سوءاستفاده كردى. يكى از آشنايان چندين بار تو را با مرد ناشناسى ديده است. به همين خاطر حاضر به ادامه زندگى نيستم.» با شنيدن اين حرف خشكم زده بود. با حالتى پريشان در دفاع از خود گفتم: «من هر روز به خانه پدرم مى رفتم تا از توهين هاى مادرت در امان باشم. من تو را دوست دارم و خيانت هم نكرده ام. حتى به خاطر شكستن دنده ام و كتك كارى شكايت نكردم. اما شهرام با گستاخى همچنان بر ادعاهايش پافشارى كرد. همان موقع بذر كينه در دلم كاشته شد. خيلى ناراحت و پريشان بودم. افكار منفى آزارم مى داد. قضيه را با پدرم در ميان گذاشتم. او هم پس از اطلاع از تهمت هاى شهرام شبانه به در خانه آنها رفت. اما مادرشوهرم در را به روى پدرم باز نكرد. خشم و كينه عجيبى در دلم ريشه دوانده بود. مى خواستم هر طور شده از مادرشوهرم كه عامل بدبختى هايم بود انتقام بگيرم. او بى دليل زندگى ام را از هم پاشيده بود. سرانجام چند روز پس از آن به طور اتفاقى مادرشوهرم را در خيابان ديدم. براى لحظاتى به هم خيره مانديم. بعد هم او با عجله به طرف خانه رفت. من هم پشت سرش به راه افتادم. با عجله در را باز كرد. من هم به زور وارد حياط شدم. مادر شوهرم فريادزنان كمك مى خواست، با عصبانيت جلوى دهانش را گرفته و او را به داخل خانه كشاندم. از او خواستم درباره حرف ها و ادعاهاى دروغ و تهمت هايش توضيح دهد. اما او فقط پرخاش مى كرد، پيرزن با ديدن چهره خشمگين و عصبانى ام ترسيده بود. آتش كينه در دلم زبانه مى كشيد. ناخواسته به او حمله كردم. او گريه كنان معذرت خواهى كرد. اما من كه كنترلم را از دست داده بودم، ناگهان با روسرى خفه اش كردم. وقتى به خودم آمدم، پيكر بى جان مادرشوهرم روى زمين افتاده بود. با عجله از آنجا خارج شدم تا اين كه چند روز بعد توسط مأموران دستگير شدم. در جلسات بازجويى هم با صراحت به قتل اعتراف كردم. پرونده ام نيز با صدور كيفرخواست به دادگاه كيفرى ارسال شد. شوهرم نيز به عنوان شاكى در دادگاه كيفرى استان تهران برايم تقاضاى قصاص كرد. اما هنوز هم قبول نمى كند علت قتل، پذيرش بدون دليل حرف هاى دروغين مادرش بوده است. نه من كه با هزار آرزو به خانه بخت رفتم تا زندگى همراه با خوشبختى را تجربه كنم. در حال حاضر نيز با صدور حكم قصاص در انتظار تصميم شوهرم هستم.
بهانه هاى داماد براى جدايى
351393.jpg
] ايران واشقانى فراهانى [

مرد جوانى كه پس از دو سال زندگى مشترك به بهانه لرزش سر و دست همسرش تصميم به جدايى گرفته بود، با حكم قاضى دادگاه خانواده محكوم به ادامه زندگى شد. چندى قبل مرد ۲۴ ساله اى با مراجعه به شعبه چهارم دادگاه حقوقى شهريار با تسليم دادخواستى به خاطر فريب در ازدواج از سوى همسرش تقاضاى فسخ نكاح كرد. اين مرد وقتى در برابر قاضى دادگاه ايستاد، گفت: چند سال پيش براى كار از شهرستان به تهران آمدم. هنگام جست و جوى كار در اين شهر غريب، مورد توجه خانواده اى قرار گرفتم كه رابطه فاميلى دورى با ما داشتند. پس از يافتن كار مناسب در جريان رفت و آمدهايمان، آنها مرا به ازدواج با دخترشان تشويق كردند. بنابراين درحالى كه ۲۲ ساله بودم، پاى سفره عقد با دخترى نشستم كه از نظر روحى شكسته و افسرده به نظر مى رسيد. خانواده همسرم خيلى زود مقدمات مراسم عقد و ازدواجمان را در خانه خودشان فراهم كردند. با اين حال در مراسم عقد هيچ اشاره اى به سن دختر نشد. آنها حتى فرصت برگزارى جشن عروسى را هم به من ندادند و زندگى مشتركمان خيلى زود شكل گرفت. تا اين كه در مدت كوتاهى متوجه لرزش آشكار سر و دست همسرم شدم. ابتدا موضوع را جدى نگرفتم تا اين كه دريافتم او از چند سال قبل تحت نظر پزشك متخصص بيمارى هاى اعصاب و روان بوده است. به همين خاطر هم دائم داروى آرام بخش مصرف مى كند. با اين حال همسرم لرزش دست ها و سرش را در نتيجه عوارض بيمارى گواتر دانست. براى بهبود همسرم با پرداخت هزينه قابل توجهى او در يكى از بيمارستان هاى تهران تحت عمل جراحى قرار گرفت، اما نه تنها لرزش دستهايش علاج نشد، بلكه پس از عمل جراحى بشدت بى قرار و گوشه گير شد تا اين كه يك روز وقتى خسته از سر كار به خانه برگشتم، با ديدن پيكر نيمه جانش به وحشت افتادم. زنم با خوردن سم اقدام به خودكشى كرده بود و پس از انتقال به بيمارستان با تلاش پزشكان از مرگ نجات يافت. در آنجا با ديدن شناسنامه اش متوجه سن واقعى اش شده و فهميدم شش سال از من بزرگتر است. حال اگر از قبل در جريان مشكلات جسمى، روحى و سن واقعى اش قرار مى گرفتم، حاضر به ازدواج نمى شدم. بنابراين با افشاى مشكلات همسرم تقاضاى صدور حكم فسخ ازدواج را دارم. قاضى دادگاه پس از شنيدن اظهارات تازه داماد، دستور احضار همسرش را صادر كرد.
زن جوان نيز در دفاع از خود گفت: لرزش دست هايم قابل پنهان كردن نيست، چرا كه به خاطر رفتار و اعمال و تندخويى هاى شوهرم دچار اين مشكلات شده ام. از قبل اين مشكل را نداشتم و مثل بسيارى از دختران خواستگاران زيادى داشتم، اما به خاطر علاقه شديد به شوهرم، حاضر به ازدواج با او شدم. به همين خاطر هم با مشكلات مالى و بيكارى اش كنار آمدم. حال آن كه او سن واقعى ام را مى دانست و در مراسم عقد هم عاقد تاريخ تولدم را خواند و مهريه ام نيز ۱۲۴ سكه طلا تعيين شد، اما شوهرم پس از دو سال زندگى مشترك قصد دارد تا بدون پرداخت مهريه و حقوق قانونى ام از من جدا شود. بنابراين ادعا مى كند او را فريب داده ايم. قاضى دادگاه پس از ثبت اظهارات اين زوج، دلايل مرد براى اثبات فريب در ازدواج را كافى ندانست و تقاضاى وى را رد كرد. با اعتراض مرد جوان به حكم دادگاه، قرار است بزودى محمدحسن زرگرى و عارفه مدنى - اعضاى هيأت قضايى شعبه ۴۷ دادگاه تجديدنظر استان تهران - پس از بررسى اين پرونده، حكم نهايى خود را صادر كنند.
جويندگان عاطفه
كودكانى كه در باد گم شدند
351336.jpg
وقتى نبود. باد مى آمد. اميرحسين ۵ ساله انگشتان كوچكش را به هم مى فشرد تا در توفان بيست و هشتمين روز مهر ۸۶ گم نشود اما فايده اى نداشت. اميرحسين را گم كرده بودند، زير درخت هاى پارك ملت پايتخت. بچه مى لرزيد. شب مى آمد. چشمان معصومش براى خواب مى رفت. بابا و مامانى نبودند كه به دنبالش بيايند. بنابراين مأموران كلانترى ۱۴۵ ونك آمدند و دست هاى منجمدش را گرفتند. مأموران پسرك را به شيرخوارگاه معرفى كردند. ترس بود يا دلتنگى نمى دانست اما مى گفت اسم بابام روح الله ، مادرم مينا و خواهرم سارا است.
اميرحسين هيچ نشانى از خانواده اش ندارد. بنابراين اگر خانواده اش را مى شناسيد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد.

مامانم را مى خواهم
351294.jpg
بقچه اى كنار خيابان بود. كودكى خاطرات خود را در آن به دوش مى كشيد، تنهاى تنها! دخترك ۷ ساله را «عسل» مى ناميدند. روزها و شب هاى زندگى اش اما تلخ تلخ بود و هست. بقچه اش را كه باز كرد تنها توانست بگويد: «بابام اسمش عليرضاست» و ديگر هيچ. حالا از عسل عكسى مانده و بقچه اى از نادانسته ها. نگاهش كنيد اگر او را مى شناسيد با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيريد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |