كودكانى كه در باد گم شدند
وقتى نبود. باد مى آمد. اميرحسين ۵ ساله انگشتان كوچكش را به هم مى فشرد تا در توفان بيست و هشتمين روز مهر ۸۶ گم نشود اما فايده اى نداشت. اميرحسين را گم كرده بودند، زير درخت هاى پارك ملت پايتخت. بچه مى لرزيد. شب مى آمد. چشمان معصومش براى خواب مى رفت. بابا و مامانى نبودند كه به دنبالش بيايند. بنابراين مأموران كلانترى ۱۴۵ ونك آمدند و دست هاى منجمدش را گرفتند. مأموران پسرك را به شيرخوارگاه معرفى كردند. ترس بود يا دلتنگى نمى دانست اما مى گفت اسم بابام روح الله ، مادرم مينا و خواهرم سارا است.
اميرحسين هيچ نشانى از خانواده اش ندارد. بنابراين اگر خانواده اش را مى شناسيد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد.
مامانم را مى خواهم
بقچه اى كنار خيابان بود. كودكى خاطرات خود را در آن به دوش مى كشيد، تنهاى تنها! دخترك ۷ ساله را «عسل» مى ناميدند. روزها و شب هاى زندگى اش اما تلخ تلخ بود و هست. بقچه اش را كه باز كرد تنها توانست بگويد: «بابام اسمش عليرضاست» و ديگر هيچ. حالا از عسل عكسى مانده و بقچه اى از نادانسته ها. نگاهش كنيد اگر او را مى شناسيد با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيريد.