] سحر عصرآزاد]
بررسى كوتاه فيلم هاى بيست و ششمين جشنواره فيلم فجر بخصوص از وجه مضمون مى تواند به نوعى ديدگاه سينماگران را در طول سال گذشته برجسته كند. آثارى كه بيش از هر چيز تعامل سينماگر امروز را با اجتماع پيرامون و مسائل مختلف برجسته مى كند و در واقع مى تواند سال ۸۶ را در آينه جشنواره بيست و ششم ثبت كند.
مرور بر فيلم هاى ايرانى يكى از روشهاى معمول براى تحليل تعامل سينما با جامعه است و البته هميشه هم به نتيجه اى روشن و قابل تحليل بازنمى گردد.
اما حكايت جشنواره بيست و ششم وراى اين تعاملات است. آنچه در همين نخستين گام توجه را به خود جلب مى كند، نوعى پراكندگى در پرداخت به سوژه و مضامين مختلف است به گونه اى كه به زحمت مى توان هر چند فيلم را تحت يك عنوان خاص دسته بندى كرد و . . . در پى آن به زحمت مى توان سايه روشن هايى از حضور جريان و موج هاى جديد در سينماى ايران را رديابى كرد.
با توجه به همه نكات ذكر شده شايد اصلى ترين مضمون و برجسته ترين مسأله از نگاه فيلمسازان ايرانى در جشنواره فيلم فجر را بتوان بحران زندگى زوج هاى جوان عنوان كرد.
در واقع شايد بحرانى ترين وجه از نگاه سينماگر ايرانى را بتوان بحران زوج ها مطرح كرد كه با رويكردهاى مختلف در جشنواره فيلم فجر مورد بسط و بزرگنمايى قرار گرفت.
«كنعان» سومين فيلم مانى حقيقى در مقام كارگردان است. حقيقى اين امتياز را براى خود حفظ مى كند كه با شفاف نكردن مسأله اصلى فيلم، به نوعى آن را در ذهن مخاطب خود تكثير كند كه البته تجربه گرايى او تا تكامل راه در پيش دارد. مينا هر چند در دو مقطع دلايل و انگيزه هاى خود را براى جدايى از مرتضى مطرح مى كند، اما به نظر نمى آيد حقيقت پس ذهن او و بقيه شخصيت ها همين باشد.
به نظر مى آيد اين پس ذهن اهميتى خاص براى حقيقى داشته كه با شيوه هاى كارگردانى و البته پرداخت فيلمنامه خودنمايى مى كند. اما از آنجا كه نزديك شدن به لايه هاى درونى شخصيت ها نياز به فرايندى خاص دارد تا بتواند از ابهام فاصله بگيرد، اين مرز باريك در «كنعان» چندان قابل تشخيص نيست. به همين دليل است كه ابهام حرف اول فيلم را مى زند در عين حاليكه مسأله زن چيزى ميان بلند پروازى، جاه طلبى، بلاتكليفى و . . . درجا مى زند بدون آنكه بتوان به پاسخى خاص درباره آن رسيد.
به علاوه اين كه «كنعان» در طراحى روابط چيدمانى از ارتباط هاى چندگانه و شكل گيرى يك مربع از روابط را ارائه مى دهد كه مى تواند تعريفى جديد در سينماى ايران باشد اما آن را در حد طرح مسأله ر ها مى كند. در حاليكه در صورت پرداخته شدن به آن حداقل از اهميت خلق روابط تو در تو و البته تازه در سينماى ايران برخوردار بود.
«حس پنهان» نخستين ساخته مصطفى رزاق كريمى به نوعى تلاش دارد الگوى آشنايى در روايت را بازخوانى جديد كند. از انتخاب مشاغل روانپزشكى و مدير شركت تبليغات براى زن و مرد فيلم و البته حاكم كردن فضاى ذهنى روانپريش بر كليت كار.
اما فيلم در همين ابتداى كار متوقف مى ماند و چيزى فراتر به اين كليشه كهنه اضافه نمى كند. از شكل گيرى رابطه با ضلع سوم مثلث تا پرداختن به ريشه هاى اختلاف زوج محورى فيلم، همه و همه برآمده از يك تفكر تكرارى در ارائه انگيزه و داشته هاى شخصيت ها هستند.
در اين ميان نمى توان انتظار داشت كه علاقه مرد به اتومبيلرانى در صحرا كه گاه و بيگاه در ميانه فيلم گنجانيده شده، برپايى نمايشگاه عكاسى از سوى زن دوم، پرداختن به فضاى تكرارى مطب روانپزشك و همين حضور برادر روانپريش كه همه جا مراقب خواهرش است، وجهى جديد به اين رابطه سه گانه ببخشد.
شايد از همين روست كه نويسنده و فيلمساز براى پيروى از اصول درام در پايان چاره اى نديده اند جز آنكه برادر را از پشت بام به پائين بيندازند تا پتانسيلى خاص وارد فيلم شود و به نوعى بازخوانى جديد آنها از يك رابطه سه گانه، به پايانى ناخوش بينجامد كه احتمالاً نوآور است.
«انعكاس» چهارمين فيلم رضا كريمى پس از «عشق +۲»، «هزاران زن مثل من» و «تب» است. فيلمى كه مى كوشد بحران زندگى يك زوج را با وارد كردن گزينه هاى جديد از مثلث و مربع هم گذرانده و بدل به چند ضلعى غريب از روابط مى كند.
فيلم هر چند مى خواهد با قرينه پردازى پرداختن به مفهوم نبود وفادارى و صداقت در زوج محورى فيلم، به نوعى از مفهوم انعكاس نتيجه اعمال در ديگرى استفاده كند اما همچنان از نگاهى سطحى به مفاهيم مطرح شده رنج مى برد.
مشكلى كه كريمى در «تب» هم داشت مشابه فيلم جديدش بود. او قصه را خوب آغاز مى كند و چينش ابتدايى روابط كنجكاوى برانگيز و جذاب است ولى در ادامه بى سليقگى در اطلاعات دادن و طبعاً سردرگمى كه براى مخاطب ايجاد مى شود، راه را بر سرانجام خوش فيلم مى بندد.
وجه از پيش تعيين شده و نمايشى رابطه اين زوج كه قرار است به گونه اى موازى مورد آزمون صداقت قرار بگيرند، به قدرى براى فيلمساز اهميت پيدا كرده كه با پررنگ كردن آن هر چه بيشتر از باورپذيرى و رئاليسم جارى در موقعيت فاصله گرفته و طبعاً چنين پرداختى در انتها براى جمع شدن تور قصه نياز به ماورا و معنويت دارد.
رويكردى كه نه تنها با تعاريف شخصيت ها، تفكر حاكم بر كليت فيلم و . . . همخوانى ندارد بلكه نگاهى سهل الوصول به معنويت و معجزه و قول و قرارهاى معنوى دارد. نمى شود همه چيز را به سمت نمايشى اغراق شده و فاصله گرفتن از واقعگرايى برد و در انتها با اين تعبير كه در واقعيت هر فردى مى تواند با ماورا ارتباط برقرار كند، پرونده كار را بست.
«هميشه پاى يك زن در ميان است» يازدهمين فيلم كمال تبريزى پس از آثارى نمونه وار چون «ليلى با من است»، «گاهى به آسمان نگاه كن» و فيلم هايى سفارشى مانند «فرش باد»، «يك تكه نان» و . . . است. تبريزى كارگردانى است كه هر گاه به خواست خود سراغ مضامين حساس و جسورانه با چاشنى كمدى و طنز رفته، فيلمى موفق در كارنامه خود ثبت كرده است.
فيلم با وامدارى به ادبيات داستانى در شكل اوليه خود در برگيرنده نقطه نظرات تند انتقادى نسبت به حضور زن در اجتماع است. شايد نگرانى از بدل شدن همين وجه به شعار است كه فيلمنامه و فيلم را به سمت و سوى يك كمدى فانتزى شلوغ و درهم از روابط برده كه البته در خطوط فرعى متعدد آن هم نوع حضور زن در جامعه مورد موشكافى قرار مى گيرد.
شايد فيلم اگر همان خط جمع و جور تغيير موقعيت زن پس از جدايى را در جامعه پى مى گرفت، هم متهم به پرگويى، پراكنده گويى و . . . نمى شد و هم مى توانست يك كمدى فانتزى مدرن از زندگى بحرانى يك زوج ارائه دهد كه تفكر زن مدار ياغير زن مدار هم بر آن حاكميت ندارد.
«هميشه . . . » در عمق فانتزى و لحظه هاى خنده دار خود بى شك يكى از انتقادى ترين فيلم ها درباره موقعيت يك زن در جامعه امروز است و به نظر مى آيد حرف زدن از چنين موضوعى تنها با انتخاب چنين قالب و ساختار روايى، تصويرى و . . . امكانپذير است. چون عادت داريم هر مضمونى را كه در قالب طنز و كمدى ارائه مى شود، جدى نگيريم.
«به همين سادگى» پنجمين ساخته سيدرضا ميركريمى است كه آثارى شاخص چون «زير نور ماه» و «خيلى دور، خيلى نزديك» را در پرونده دارد. فيلم به جهت ورود نگاهى جزئى نگرانه به حضور زن سنتى در اجتماع و خانه، جايگاهى ويژه در پرونده ميركريمى دارد كه بخش اعظم اين امتياز از حضور شادمهر راستين فيلمنامه نويس مشترك كار است.
«به همين سادگى» با كمترين بهره از اصول آشناى درام پردازى، يك روز به ظاهر آرام زنى خانه دار را بزرگنمايى مى كند. فيلم به مثابه ذره بينى است كه براى مخاطب لايه هاى پنهان و درونى روزمره اين زن را برجسته مى كند، بدون آنكه وى را مجبور به توضيح درونياتش كند. در واقع پاسخى محض براى غم فروخورده طاهره و سكوت و سكون او وجود ندارد و همين وجه است كه مى تواند درد درون او را در اشكى كه به سرعت پاك مى شود، به معرض نمايش بگذارد.
فيلم را مى توان از جهت نوع نگاهى كه به شخصيت محورى و مسأله او دارد، نقطه مقابل مجموعه آثار اشاره عنوان كرد. در «به همين سادگى» از مثلث، مربع و چند ضلعى عشقى خبرى نيست، هيچكدام از موارد بحران زاى آشنا براى تهديد زندگى يك زوج و خانواده به طور محض وجود ندارد، ولى بحران طاهره نه تنها از بحران هاى ظاهرى آنها كم ندارد بلكه به گونه اى عميقتر و درونى تر با توسل بر نشانه هايى كه براى ما آشنا نيست، برجسته مى شود.
بحران يك كشف، يك شناخت و يك نگاه متفاوت به خواسته هاى يك زن از زندگى كه اهميتى وراى همه آنچه درباره زن به تصوير درآمده، دارد.
«محيا» سومين ساخته اكبر خواجويى پس از «خانه ابرى» و «سيرك بزرگ»، ملودرامى عاشقانه است. فيلم قصه آشناى عشق دو جوان است كه اين بار قرار است تعلق دختر به خانواده اى غسال، به بازخوانى جديد از اين رابطه بينجامد.
اما از همان ابتدا با انتخاب زوج هاى كليشه اى و آشنا، احتمال نگاه جديد به رابطه اين زوج به بن بست مى انجامد. زوج آشناى شهاب حسينى و الهام حميدى بخصوص پس از فيلم «بچه هاى ابدى» قرار است مخاطب را با خود همراه كنند. اما پرداخت قصه، شخصيت ها و . . . به قدرى كليشه اى و برآمده از پيشينه ذهنى مخاطب است كه راه به جايى نمى برد.
فيلم در بخش ميانى هم ساز ناكوك مى نوازد و براى از بين رفتن ترس پزشك جوان از مرده و انجام شرط دختر براى ازدواج (شستن هفت مرده)، وارد محيط روستا، حرف هاى فلسفى درباره نزديكى مرگ و زندگى و . . . مى شود كه محلى از اعراب ندارد. بخصوص كه پايان زودهنگام فيلم هم با نشان دادن ارواح دو جوان، قصد ايجاد تعليقى ناكارآمد براى مخاطب دارد كه به يك شوخى مى ماند.
«خواب زمستانى» دهمين فيلم سينمايى سيامك شايقى پس از آثارى چون «در كمال خونسردى» ، «مادرم گيسو»، «شراره»، «باغ فردوس، پنج بعداز ظهر» و . . . است. فيلمى زنانه درباره زندگى سه خواهر است كه با هم زندگى مى كنند و درگير مشكلاتى مى شوند.
فيلم نخستين بخش از سه گانه شايقى است كه به نظر مى آيد زنانه بودن را تنها از حضور سه شخصيت اصلى خود وام گرفته والا در ادامه كمتر با دغدغه ها و دلمشغولى خاص زنان سر و كار دارد. يك خواهر افليج كه با مشكلات معلوليت خود دست و پنجه مى كند كه صرفاً زنانه نيست، يك خواهر حسابدار كه در محل كارش چند خواستگار دارد و با اين مشكلات عام درگير است و خواهر سر به هواى سوم كه عشق بازيگرى دارد و با پسر نجار محل تيك مى زند.
اين همه دلمشغولى هاى زنانه در فيلم است كه البته براى برجسته شدن آن همه مردان حاضر در فيلم كاراكترى منفعل، سست عنصر، عاشق و . . . دارند تا لابد سنگينى حضور زنان به واسطه انفعال آنها برجسته تر شود. فيلم حتى نمى تواند از رابطه اين سه خواهر در خانه، تصويرى گرم، ملموس و جذاب ارائه دهد و بر جزئياتى تكيه كرده كه ساز خاص خود را مى زنند و ناكارآمد هستند.
در اين واگرايى مضامين شايد پيدا كردن فيلم هاى زنانه و در ارتباط با بحران هاى زندگى زوج هاى جوان به نسبت معقولانه تر بيايد، از اين وجه كه در بقيه آثار كمتر مى توان به مضامين و نمونه هاى مشترك اشاره كرد و بيشتر آثار واجد يك ويژگى منحصر به فرد هستند كه به تنهايى قابل بحث است.
«استشهادى براى خدا» ششمين فيلم بلند سينمايى عليرضا امينى پس از «نامه هاى باد»، «كنار رودخانه»، «دانه هاى ريز برف«، «زمان مى ايستد» و «فقط چشمهاتو ببند» است.
امينى در اين فيلم مى تواند پيوندى مناسب بين مهارتهاى تكنيكى و روايى ايجاد كند و سوژه اى جذاب را محور كار قرار دهد. فيلم مى تواند با انتخاب مقطع نزديكى به مرگ، موقعيت شخصيت اصلى خود را براى جبران خطاى گذشته و حلاليت گرفتن از همسرش را پس از ۲۰ سال برجسته كند. در همين بستر هم تصويرى باورپذير و شفاف از روابط در روستاى متروك و دورافتاده ارائه دهد.
فيلم امينى واجد اين نكته مهم است كه در بخش هاى ميانى علاوه بر اطلاعات دهى تدريجى درباره خط اصلى، مى تواند فضا و روابطى زنده از آدمهاى اطراف به تصوير بكشد و با پايانى تكان دهنده دست همراهى مخاطب را بفشارد.
«آواز گنجشك ها»هفتمين فيلم سينمايى مجيد مجيدى است. فيلمساز / بازيگرى كه با «بدوك» و «پدر»خوش درخشيد و با «بچه هاى آسمان»و «رنگ خدا»مرزهاى جهانى را پيمود و توانست چهره اى جديد از سينماى ايران به جهان معرفى كند.
فيلم با روايت داستانى ساده و البته كم كنش، مى تواند دنياى خانواده محورى را كه حاشيه نشين هستند به نحوى باورپذير خلق كند. «آواز گنجشك ها»به نوعى پيوند مناسب مفهوم و استعاره با زبان سينما در كارنامه مجيدى است. فيلمى كه مى تواند در فضايى رئال، مؤلفه هاى فيلمسازى، روايى و . . . را تكامل بخشد و در عين حال مخاطب را با خود همراه كند.
«تنها دو بار زندگى مى كنيم» نخستين فيلم بهنام بهزادى هم طبق پيش بينى ها در جشنواره كم پديده امسال بدل به نقطه عطف شد. فيلم هر چند در ترسيم فضاهاى برزخى و كابوس وار موفق است و ارتباطى مستقيم با فيلم خوب «نفس عميق» پيدا مى كند، اما نمى تواند در ادامه و بسط داستان فيلم اين امتياز را براى خود حفظ كند.
مردى كه در روزهاى باقيمانده تا تولدش، تصميم مى گيرد كارهاى نكرده يا نيمه كاره اش را به سرانجام برساند. فيلمساز عامدانه تلاش كرده دورنمايى مبهم از زندگى گذشته، عشق قديمى و ... او ارائه داده و مرد، انديشه ها و دغدغه هاى درونى او را در دوردست نگه دارد. اين وجه كمك زيادى به همراهى مخاطب با ابهامى دلنشين مى كند اما اين نقطه قوت در كليت فيلم به گونه اى متعادل وارد نشده است.
از همين روست كه فيلمساز از خط فرعى حضور دختر شاهزاده به كرات استفاده مى كند كه به اين حضور سوررئال جذاب لطمه مى زند.
در حاليكه در هر بار حضور، حرف هايى تكرارى بر مسيرى مشخص بين آنها رد و بدل مى شود و خارج كردن دختر از لانگ شات، از امتيازات فيلم كم مى كند. فيلمى كه با انتخاب لحنى ثابت كه بدل به ساختار و لحن اثر شود، مى توانست بيش از اين تأثيرگذار و شايد جريان ساز شود.
«همخانه»به كارگردانى مهرداد فريد را بايد يكى از فيلم هاى ناكام جشنواره محسوب كرد كه اگر در ساعتى بهتر به نمايش درمى آمد، مى توانست مورد توجه قرار بگيرد و قابليت هاى بالقوه آن برجسته شود.
«همخانه»در مقام دومين كار اين فيلمساز حاكى از نگاه معقول او به مخاطب است.
فريد پس از «آرامش در ميان مردگان»كه با برچسب فيلم فرهنگى از اكران و نمايشى محدود برخوردار شد، موضوعى حساس را دستمايه قرار داده كه به نوعى حركت بر لبه تيغ است. فيلمساز در عين حاليكه با طمأنينه به موضوع نزديك مى شود، طنزى خفيف را هم وارد ماجرا مى كند كه كنترل شده است.
اين نكته انكارناپذير است كه اگر چنين موقعيتى دستمايه كار فيلمسازى گيشه اى قرار مى گرفت، در نخستين گام بر مسير شوخى هاى مبتذل، سخيف و . . . حركت مى كرد كه البته فروش فوق العاده آن را در پى داشت. اما قصد فريد حركت بر اين مسير نبوده و بيشتر هم خود را بر چينش و پرداخت اين رابطه قرار داده و تنها چند گذر كوتاه در وادى شوخى هاى خاص اين موقعيت دارد.
فيلم اگر از حجم ديالوگ هاى كمترى بهره مى برد بخصوص از جهت ديالوگ هايى كه صرفاً براى توضيح موقعيت و يا انگيزه هاى درونى شخصيت ها طراحى شده، مى توانست قوت بيشترى هم پيدا كند. اما در همين نسخه فعلى بايد به پايان بندى محكم فيلم اشاره كرد كه در طراحى آن هم نگاهى فراتر از مخاطب و گيشه صرف حاكم بوده است.
«شب»ساخته رسول صدرعاملى، قسمت اول «شهرى كه دوستش مى دارم» است. صدرعاملى كه سه گانه «دخترى با كفش هاى كتانى» «من ترانه ۱۵ سال دارم»و «ديشب باباتو ديدم آيدا»را در كارنامه دارد با اين فيلم به دغدغه هاى معنوى و مذهبى خود بخصوص در ارتباط با كرامات امام رضا (ع) براى زائران حرمش مى پردازد.
«شب» هرچند توانست جايزه بهترين بازيگر نقش اول مرد را براى امين حيايى به ارمغان بياورد، ولى از فيلمنامه تا كارگردانى و بازى هاى آن مورد انتقاد قرار گرفت. فيلمى كه از ظرافت نگاه صدرعاملى و فيلمنامه نويسش كامبوزيا پرتوى نشانى نداشت و با ركودى عجيب، از تأثيرگذارى عاجز بود.
فيلمى كه نگاهى تخت به آدم هايش دارد و حتى آنها را براى جاى گرفتن در ذهن مخاطب به درستى معرفى نمى كند و تنها از حضور بازيگران برجسته در سه نقش اصلى بهره برده كه تكيه بر اين وجه هم نتوانسته امتيازى براى فيلم بياورد. وقتى آدمهاى يك فيلم در لانگ شات مخاطب قرار مى گيرند چطور مى توان انتظار داشت، نگرانى، دلمشغولى و تغيير و تحول آنها براى مخاطب مهم جلوه كند
«آتش سبز» دومين فيلم مستندساز قديمى محمدرضا اصلانى است. او كه «شطرنج باد»را سال ۵۵ ساخته بود، پس از آن به مستندسازى روى آورد. «آتش سبز»بر اساس افسانه كهن «سنگ صبور» نوشته شده و يكى از بحث برانگيزترين فيلم هاى جشنواره بود.
فيلم با وجود وامدار بودن به ادبيات و افسانه هاى كهن، فيلمنامه اى محكم و قابل بحث ندارد و بيش از هر چيز مديون حضور بازيگران برجسته و البته تصويرسازى است كه به عكس پهلو مى زند. قصه فيلم در بخشى اعظم مبهم است و چينش و نوع روابط به واسطه چند پاره بودن روايت هاى هفت گانه فيلم، نامشخص. فيلمى كه برجسته ترين ويژگى آن پرداختن به فرهنگ و گذشته ايران باستان است كه البته نمى تواند جوابگوى يك فيلم سينمايى با زمانى بيش از تايم متعارف باشد.