* ابتدا از اهميت سياسى، نظامى و اقتصادى بندر فاو در آن زمان بگوييد.
فاو يك شهر بندرى است در شبه جزيره فاو كه در منتهى اليه جنوب شرقى عراق قرار دارد و از يك طرف محصور مى شود به رودخانه اروند، از طرفى به خور عبد الله و از يك طرف به خليج فارس كه مجموعاً توسط سه جاده آسفالت و شوسه به بصره و بندر ام القصر و پايگاه هاى دريايى عراق متصل مى شود و از آنجا به مركز كشور عراق، بندر فاو، محل عبور لوله هاى نفتى عراق هم هست كه دو لوله نفتى بزرگ براى اسكله البكر و الاميه از شهر فاو عبور مى كند. همچنين منابع و مخازن بزرگ نفتى در شهر فاو قرار دارد. تقريباً فاو يك شهر نفتى عراق است كه بيشتر سكنه آن در كارهاى نفتى و بخشى ديگر نيز به كار ماهيگيرى و نخلستان مشغول بوده و هستند. از نظر موقعيت جغرافيايى، نظامى و وضعيت سياسى اين شهر در يك موقعيت بسيار ايده آل براى عراقى ها و يك نقطه شناخته شده در اذهان ساير كشورهاى دنيا و جهان اسلام و عموم سياسيون و دولتمردان بود فلذا با تصرف اين شهر و ورود به اين شهر ما مى توانستيم بسيارى از مشكلات جنگ را حل كنيم.
* يعنى ايده تصرف فاو يك ايده استراتژيك بود بله! ما در زمانى كه در تنگنا به سر مى برديم و مهمات و آذوقه و امكانات نداشتيم در فكرمان فقط اين نبود كه در مقابل عراقى ها كه به كشورمان حمله كردند، پدافند كنيم و بس، بلكه اين فكر را در سر داشتيم تا با طرح ها، برنامه ها و نقشه هاى مختلف با دشمن مقابله كرده و ضربه كارى به آنها بزنيم. يكى از اين نقشه ها و طرح ها كه در ذهن ما خطور كرده بود، اين بود كه شهر فاو را بگيريم لذا در بحث هايى هم كه براى عمليات ثامن الائمه، بيت المقدس و طريق القدس برگزار مى شد گاهى اوقات به اين قضيه اشاره مى كردم و به فرماندهان مى گفتم، اگر فاو را بگيريم مى تواند براى ما تعيين كننده باشد.
* چه زمانى فكر حمله به فاو و تصرف اين شهر در ذهن شما و فرماندهان نقش بست
از همان سال اول جنگ، آن زمان كه ۱۱ ماه در محاصره شهر آبادان بوديم، ماهى يك بار با موتو سيكلت به انتهاى جنوبى جزيره آبادان مى رفتم و در نقطه مقابل كه اروند كنار به آن مى گفتند، مى ايستادم و با دوربين شهر فاو را تماشا مى كردم و در ذهن ام اين بود كه اگر ما شهر فاو را تصرف كنيم خيلى از مشكلاتمان را مى توانيم حل كنيم.
* در محاصره آبادان چه مسئوليتى داشتيد
مسئول ايستگاه هفت و دوازده (جاده اهواز- آبادان و آبادان- ماهشهر) بودم و در مقابلمان هم گردان قادسيه و لشكر سوم عراق كه لشكر زرهى بود قرار داشتند.
* در مورد فكر اوليه حمله به فاو صحبت مى فرموديد.
بله! دقيقاً از سال ۱۳۶۲ بحث فاو به صورت محرمانه شكل گرفت. يعنى زمانى كه ما در هورالعظيم مستقر شديم و توانايى هاى آبى، خاكى مان را چك كرديم بحث عبور از رودخانه و عمليات و جنگ در دريا در ذهنمان خطور كرد و بحث فاو مطرح شد و تقريباً در شهريور ماه سال ۱۳۶۴ مقدمات طرح ريزى و توجيه تعداد انگشت شمارى از فرماندهان شروع شد كه برادرمان محسن رضايى فرمانده كل سپاه، قرارگاه مخصوصى را پيرامون عمليات والفجر ۸ و تصرف شهر فاو تأسيس كردند و در اين قرارگاه كسانى كه قرار بود با اعتقاد و يقين بحث عمليات در فاو را پيگيرى كنند، در آنجا جمع مى شدند و جلسات را برگزار مى كردند. در اين مدت ۶ ماه يعنى از شهريور تا بهمن سال ۱۳۶۴ جلسات مختلفى برگزار شد كه مهم ترين آن تعيين خط حد لشكرها بود يعنى فرمانده لشكر ها خدمت برادرمان سردار محسن رضايى، سردار رحيم صفوى، سردار رشيد و امير محتاج مى رسيدند و خط حد و مأموريت لشكرشان را با در نظر گرفتن توانايى هايشان انتخاب مى كردند. بنده نيز مانند همه فرمانده لشكرها يك روز خدمتشان رسيدم و حدود ۳ ساعت با آنها صحبت كردم و نهايتاً آمدم سراغ حدود ۲ كيلومتر خط حد شهر فاو، يعنى بنده گفتم آمادگى دارم شهر فاو و اسكله هاى نفتى و پايگاه موشكى كه كشتى هايمان را در خليج فارس هدف قرار مى داد را با همه مشكلات و سختى هايى كه دارد تصرف و تأمين مى نمايم و متصرفات را در مقابل پاتك هاى احتمالى دشمن نگهدارى مى كنم كه همه اينها در ۹۰ روز جنگ شبانه روزى پيش بينى مى شد. آقا محسن و برادر محتاج خيلى با ما بحث كردند و گفتند طرحت چيست برنامه ات چيست من گفتم الآن در اين جلسه مقدماتى نمى توانم بگويم ولى مى روم و روى آن كار مى كنم، برنامه ريزى و شناسايى مى كنم و بعد طرح ها را خدمت شما مى آورم. به هر جهت دستور مأموريت در آبان ماه سال ۶۴ به همه لشكرها و به بنده كه فرمانده لشكر ويژه ۲۵ كربلا بودم ابلاغ شد.
* يعنى در آبان سال ۶۴ خط حد همه لشكر ها مشخص شد
بله! قطعى شد. همه لشكر ها خط حد خود را مشخص كردند ما هم همينطور كه عرض كردم اعلام نموديم كه حاضريم شهر فاو را تصرف كنيم و با توكل به خدا و عشق و علاقه اين مأموريت خطير را پذيرفتيم و با گذشت ۵ سال از جنگ با اين انگيزه آمديم و گفتيم: آماده ايم در اين ميدان بايستيم و فداكارى كنيم و در اين راستا اهداف براى ما تعريف شد.
* منظورتان اهداف عمليات است بله ما براى انجام اين عمليات اهدافى را دنبال مى كرديم كه هدف اول انهدام توان رزمى ارتش عراق و هدف دوم قطع صدور نفت عراق به صورت صد در صد بود.
* كه در حقيقت اقتصاد عراق كاملاً فلج مى شد.بله! اقتصاد عراق كاملاً فلج مى شد. اولين هدف اين بود كه از نظر نظامى ريشه ارتش بعث را بخشكانيم و اينجا بهترين جايى بود كه مى توانستيم آنها را بكشانيم به اين منطقه كه راه فرارى هم نداشتند و مى شد منهدمشان كنيم، از طرف ديگر مى توانستيم صدور نفت از طريق لوله به اسكله ها را قطع كنيم و خور عبدالله كه محل تردد كشتى هاى جنگى عراق بود را تصرف كنيم كه اين براى ما خيلى مهم بود چون كشتى هاى جنگى عراق از پايگاه موشكى ام القصر مى آمدند كنار اسكله البكر و الاميه پهلو مى گرفتند و از آنجا كشتى ها را مى زدند و گاهى هم به كشتى هاى ديگر تعرض مى كردند و پاى جمهورى اسلامى ايران مى گذاشتند. لذا هدف سوم ما تصرف خور عبدالله بود، كه تردد عراق به سمت دريا را به طور كامل مسدود مى كرد و نيروى دريايى عراق كاملاً فلج مى شد. هدف چهارم ما اين بود كه ما از اين طريق خودمان را به مرزهاى كشور كويت نزديك مى كرديم و از نظر سياسى، نظامى خيلى براى ما مفيد بود چون هم مرز با كويت مى شديم، كويتى كه با تمام توان به صدام كمك مى كرد.
و هدف پنجم ما اين بود كه ما يك جبهه بسيار وسيع براى دشمن و يك جبهه بسيار محدود براى خودمان به وجود آوريم و دور تا دور ما به گونه اى مى شد كه عراق نمى توانست با ما وارد عمليات شود و در مقابل، يك جبهه جنگى گسترده اى را براى عراق باز مى كرديم و مى توانستيم ارتش عراق را از بصره تا فاو زير آتش خودمان قرار دهيم و آنها هم هر لحظه نگران اين بودند كه ما از اين نقطه پيشروى كنيم.
* با اين مقدمه اى كه شما فرموديد شهربندرى فاو با اين همه ويژگى هايى كه داشت بدون شك بايد در يك حصر كامل نظامى باشد يعنى كاملاً بايد حفاظت مى شد ويقيناً ارتش عراق بايد گارد ها و نيروهاى مخصوص خودش را در آن منطقه مستقر مى كرد. با اين حساب در بحث شناسايى، شما با مشكل خاصى مواجه نبوديد، واقعاً چگونه نيروهاى شما براى شناسايى به فاو مى رفتند
در خصوص شناسايى به لحاظ اين كه بنده درعمليات خيبر؛ زمانى كه فرمانده لشكر ۵ نصر بودم تجربه موفقى داشتم چون در آن زمان ۴۵ كيلومتر در داخل خاك عراق نفوذ كرده و منطقه وسيعى از دشمن را تا جاده بغداد- بصره شناسايى كرديم و توانستيم منطقه مورد نظر را تصرف كرده و حدود ۱۰ روز جاده بغداد- بصره را ببنديم لذا عمليات آبى را كاملاً لمس كرده بودم و كاملاً با چگونگى كار با وسايل ترابرى آبى مسلط بودم و درعمليات بعدى يعنى بدر نيز به تجربياتم اضافه شد با اندوخته اى از تجربه و اميد قدم به اين منطقه گذاشتيم. با مشخص شدن خط حد، تعدادى از نيروهاى اطلاعات و تخريب را از هفت تپه آورديم به منطقه آموزش، بعد بدون اين كه كسى چيزى بداند برايشان يك دوره آموزش وسيع گذاشتيم سپس توانايى هايشان را محك زديم و از ميان نيروها، نيروهاى علاقه مند و شهادت طلب را براى كار شناسايى و تخريب جدا كرديم و برايشان كلاس ويژه حفاظتى، امنيتى گذاشتيم سپس آنها را قرنطينه نظامى كرده و از آنجا شناسايى مان را شروع كرديم. اولين شناسايى ما در مورد خود اروند بود، كه جريان جزرو مد آب را مشخص كرده و عرض رودخانه و عرض نهر ها و باتلاق ها را سانت به سانت و متر به متر محاسبه كرديم. الحمدلله همه اين محاسبات را برادرهاى ما در سطح خودشان و با توجه به توانايى و تخصص هايى كه درون خودشان نهفته بود انجام دادند وتجربه خوبى هم به دست آوردند و بر همين اساس و با توجه به نقاطى كه مى خواستيم وارد عمليات شويم خطوط و حد شناسايى مان را تعريف كرده و راه كارهاى نفوذ به خط دشمن را مشخص نموديم.
* در صحبت هايتان فرموديد نيروها را قرنطينه مى كرديم، آيا از اين كار هدف خاصى را دنبال مى كرديد
بله ما نيروها را كه وارد منطقه عملياتى مى كرديم به آنها مى گفتيم كسى حق ورود و خروج ندارد. فقط شهيد را تخليه مى كنيم، مجروح را هم در خود جبهه مداوا مى كرديم به همين منظور مدرسه اى را كه خرابه هم بود تبديل كرديم به اورژانس و مجروح ها را در آنجا نگه مى داشتيم و مداوا مى كرديم. همه اينها به خاطر اين بود كه مبادا كوچك ترين اطلاعات راجع به عمليات لو برود. به دليل اهميت موضوع سردار كميل كه در آن مقطع جانشين لشكر بود را در آن منطقه مستقر كرديم و چون خود ايشان از نيروهاى اطلاعات عمليات بود همه نيروها را كنترل مى كرد، يعنى ما نفر به نفر نيروها را كنترل مى كرديم و رفت و آمد هايشان در آب را چك مى كرديم. همچنين سرداران شهيد حاج بصير، طوسى، مجيد كبير زاده و حيدر پور و سردار مهرى و كسائيان را نيز در آنجا مستقر كرديم، حتى اين بزرگواران نيز حق تردد نداشتند مگر با اجازه و داشتن برگه تردد ويژه كه دژبان در عقبه كنترل مى كرد. البته ما به همه برادران عزيزمان اعتقاد و اطمينان داشتيم . اما دشمن در سطح وسيع با امكانات مدرن روز و جاسوسان حرفه اى و ترفند هاى مختلف، اطلاعات را جمع آورى مى كرد اما اين بچه هاى حزب اللهى نشان دادند كه با اراده، اعتقاد و ايمانى كه دارند بر هر سلاح و دشمنى فائق مى آيند. فلذا در اين مدت ما به نيروهاى اطلاعات و شناسايى مان خيلى زيبا خط مى داديم و اطلاعات از آنها مى گرفتيم. البته تا آنجايى كه لازم بود بنده و يا سردار كميل يا ديگر فرماند هان نيز براى شناسايى مى رفتيم و در اين مدت تمامى رده ها را براى شناسايى منطقه مورد نظر فرستاديم. شايد كسى باور نكند كه بنده همه فرمانده گردان ها، فرمانده گروهان ها و فرمانده دسته ها را براى شناسايى فرستادم تا جبهه آب را كه مى خواستند در آنجا يقه دشمن را بگيرند و با دشمن بجنگند از نزديك لمس كنند. اين كار در تمام نيروهاى ما انگيزه ايجاد كرده بود و آن خوف و ترس از موانع، آب اروند و تجهيزات دشمن از آنها دور شد و بر مأموريت مسلط گرديدند و يك توكل و توسل عجيبى در آنها ايجاد شد. در اينجا بد نيست كه يك خاطره هم تعريف كنم. بعد از اين كه براى انجام عمليات فاو توجيه شديم يعنى ۵ ماه قبل از عمليات يك شب آمدم منزل (پايگاه شهيد بهشتى) و چون خيلى خسته بودم به خانمم گفتم: كوله پشتى مرا آماده كن. شال گردن، لباس و وسايلى كه براى كردستان نياز باشد را آماده كن و بعد شام خوردم و خوابيدم، صبح براى نماز بيدار شدم آن روز اولين روزى بود كه ما مى خواستيم براى شناسايى به منطقه فاو برويم لذا با برادر عباس محتاج قرار داشتم خلاصه بعد از نماز به خانمم گفتم كوله پشتى مرا آماده كردى ايشان گفت: كجا مى خواهى بروى گفتم مى خواهيم برويم مريوان البته برنامه ام اين بود كه بروم آبادان ولى چون اطلاعات نظامى مان را شرعاً به كسى نمى توانستيم بگوييم به همسرمان كه نزديك ترين فرد به ما بود منطقه اصلى عمليات را نيز نمى گفتيم.
ايشان به من گفت: مطمئنى كه مى خواهى بروى مريوان گفتم چطور الان با آقا محسن در كرمانشاه قرار جلسه داريم و از آنجا مى خواهيم برويم مريوان.
گفت: نه! من ديشب خواب ديدم شما در يك منطقه مى خواستيد عمليات كنيد كه پر از نخلستان بود و از جايى مثل دريا مى خواستيد عبور كنيد و در مقابلتان يك قلعه بسيار عظيمى بود كه يك در آهنى بزرگ داشت و شما آمديد در صحنه و عمليات را شروع كرديد و رفتيد اين ديوار و در آهنى عظيم را شكستيد و وارد يك شهر شديد و شهر را تصرف كرديد و بعد محاصره شديد و ديگر به شما مهمات و آذوقه نرسيد آب هم براى آشاميدن نداشتيد كه به يكباره حضرت زهرا (س) با روبند و مقنعه و چادر در صحنه حاضر شدند و تعدادى از ما زنان هم پشت سر ايشان آمديم و شروع كرديم به آب دادن به رزمندگان و سقايى كردن و همين طور كه شما پيشروى مى كرديد حضرت زهرا (س) و ما پشت اين تانكرهاى آب به شما آب مى رسانديم تا اين كه شما به يك موفقيت و پيروزى بزرگ دست يافتيد. كارى ندارم شما در كدام منطقه عمليات داريد ولى مى دانم شما در اين عمليات با رمز يا زهرا (س) و حضور ايشان پيروزيد لذا مواظب رفتار و كردارتان باشيد و رعايت همه اصول و قواعد شرعى و نظامى را بكنيد. گفتم حاج خانم! شما خواب ديديد، من دارم مى روم مريوان كه نخل و نخلستان نداره، ما مى خواهيم برويم با كومله، دموكرات و عراقى ها بجنگيم و نهايتاً قضيه را جمع كردم. ايشان هم گفتند: ما شما را به خدا مى سپاريم و قرآن گرفتند و ما از زير قرآن گذشتيم و آمديم.
باور كنيد به واسطه خوابى كه خانمم ديد آنچنان يقينى در من حاصل شد كه حضرت زهرا (س) در اين عمليات ما را يارى مى كند. لذا به برادر محسن رضايى و عباس محتاج گفتم اگر شما مى خواهيد من در اين عمليات شركت كنم و لشكر ۲۵ كربلا خط شكن شود و موفق شويم، رمز عمليات را بايد يا زهرا (س) بگذاريد لذا توافق كردند كه رمز عمليات يا زهرا (س) باشد. خلاصه كليد زديم و شروع كرديم به مقدمات كار و شناسايى.
* شما با اين كه در مقابل خود رودخانه اى با اين عظمت را مى ديديد و از جريان جزر و مد آب و همچنين موانع نفوذ ناپذير دشمن در ساحل اروند با خبر بوديد، چگونه اين مأموريت سخت را پذيرفتيد
البته با توكل و توسلى كه بچه هاى ما داشتند سختى و موانع معنايى نداشت. در ضمن همين طور كه عرض كردم ما در زمينه عمليات آبى از عمليات خيبر و بدر تجربياتى داشتيم و يك يقين هم در ما حاصل شده بود كه مى دانستيم پيروز مى شويم از طرفى نيروهايى را كه ما در آنجا مستقر كرديم آنقدر در اوج معنويت بودند كه يك چيز هايى را از پشت پرده مى ديدند و بعضى اوقات مى آمدند و به ما مى گفتند كه اكثر آن بچه ها در همان عمليات به شهادت رسيدند و ديگر چيزى كه ما را براى اين عمليات و روند اين كار مصمم مى كرد اعتماد و اعتقادى بود كه ما به همديگر داشتيم و بچه ها با اطمينان خاطر و با اعتماد به نفس و توكل براى اجراى اين مأموريت سراپا گوش شده بودند و هرگونه دستورات را بدون چون و چرا انجام مى دادند ما حدود ۴ الى ۵ ماه بچه ها را در قرنطينه نگه داشتيم، باور كنيد در اين ۴ـ ۵ ماه يك بار نيامدند بگويند خانواده ما تنها هستند يا مشكلى داريم به ما مرخصى بدهيد برويم و با يك انگيزه روحانى، معنوى و اطاعت از امام و ولى امر مسلمين آمدند و اين كار را دنبال كردند.
|
|
|
* يك مقدار هم از نيروهاى غواص و بچه هايى كه از آب اروند عبور كردند صحبت بفرماييد
عرض كنم از نظر تخصصى عمليات آبى، خاكى يك مأموريت بسيار سنگين است و به همين لحاظ هم مى گويند شهادتى كه در آب باشد اجر و ثوابش دو برابر است لذا اين دوبرابر براى سختى كار است. بچه هاى مازندران هم بچه هايى بودند كه از كاركردن در منطقه آبى لذت مى بردند.
* ما يك بحث معروفى در دفاع مقدس داريم كه مربوط مى شود به عمليات والفجر هشت و آن نصب پرچم بارگاه حضرت امام رضا(ع) بر بلنداى مناره مسجد فاو پس از پيروزى در عمليات است در مورد اين قضيه و جريان آن و اين كه اصولاً اين پيشنهاد از ناحيه چه كسى مطرح شد كمى توضيح بفرماييد.
ما از نظر معنوى، نظامى و تاكتيك هاى مختلف خودمان را براى حمله به فاو آماده كرده بوديم و همه مشكلات مان را حل كرديم به عنوان مثال براى اين كه داخل اسلحه هاى مان آب نرود و باروت فشنگ ما آب نخورد آنقدر كار كرده بوديم تا بتوانيم اسلحه هاى مان را زير آب نگه داريم و وقتى از آب درآورديم بتوانيم شليك كنيم و دشمن راهدف قرار دهيم. يعنى اين كارها همه شده بود، آتش ساحل به ساحل، آتش دقيق روى شهر فاو و... هيچ گونه مشكلى نداشتيم و بايد شب۶۴/۱۱/۲۰ حمله را آغاز مى كرديم ما نمى خواستيم اين زمان را انتخاب كنيم ولى وضعيت جوى از نظر جزر و مد آب و از نظر مهتاب و روشنايى و تاريكى هوا ما را طورى هدايت كرده بود كه شب ۲۱ بهمن مصادف با پيروزى انقلاب اسلامى و عزتى كه مردم در سايه نهضت امام (ره) به دست آورده بودند يك جشن پيروزى ديگر يعنى فتح فاو را داشته باشند . من حدود ساعت ۶ غروب نماز را خواندم و همه محورها را كنترل كردم و آمدم داخل سنگرم كه كنار اروند بود يعنى نزديك ترين نقطه به دشمن؛ مقابل شهر فاو كه الآن يك يادمان هم در آنجا ساخته اند، مستقر شدم. حدود ساعت ۷/۵۰ زمانى كه داخل سنگرم نشسته و مشغول انجام كارهايم بودم يكى از برادرهاى رزمنده آمد درون سنگر و گفت: يك پيك از قرارگاه آمده و با شما كار دارد. گفتم بفرمايند داخل: آن بسيجى وارد سنگر شد چون هوا بارانى بود بنده خدا يك مقدار خيس شده بود به محض ورودش يك بسته مشمعى را به من داد كه داخل آن يك بسته سفيدرنگ بود و يك پارچه سبز، مشمع را كه باز كردم بوى مشك و عنبر و عطر و گلاب تمام سنگر را فرا گرفت و ما يك دفعه يك تحول و تغييرى در سنگرمان احساس كرديم و بوى حرم ائمه اطهار(ع) به مشام همه خورد و همه صلوات فرستادند بعد بنده نامه را باز كردم ديدم نامه از فرمانده كل سپاه آقاى محسن رضايى است كه در اين نامه مرقوم شده بود: اين پرچم مرقد منور حضرت على ابن موسى الرضا(ع) را كه ماهها بر فراز مرقد ايشان از هر نسيمى سراغ پيروزى رزمندگان اسلام را مى گرفته است به شما مى سپارم تا ان شاءالله با الهام از عنايات خاصه چهارده معصوم و با پيروزى بر دشمن كافر بر روى بالاترين مناره مسجد شهر فاو عراق به اهتزاز درآوريد.
وقتى اين نامه را براى بچه ها خواندم اشك همه جارى و ناله هايشان بلند شد. بعد پرچم را باز كرديم و بالاى سر بى سيم مان نصب كرديم و در آنجا بود كه خداوند يك اطمينان قلبى صددرصد به ما عنايت فرمود.
• ادامه درصفحه پايدارى۲