يكشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۶ - ۱ ربيع الاول ۱۴۲۹
Sun, Mar 9, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
سلامت
دادگاه
دادگاه
تاوان سنگين بازى خشن پسربچه ها
] فاطمه وثوقى [

درگيرى چند پسر دانش آموز هنگام بازى در مدرسه به كور شدن چشم پسربچه اى انجاميد.
چندى قبل والدين پسر ۱۰ ساله اى با مراجعه به كلانترى «۱۲۶» تهرانپارس ضمن تسليم شكايتى به مأموران گفتند: پسرشان فرهاد از سوى دو تن از همكلاسى هايش مورد ضرب و شتم قرار گرفته كه چشم راستش به شدت آسيب ديده است.
مأموران نيز پس از اعلام اين شكايت دو دانش آموز را دستگير و پس از انجام تحقيقات لازم پرونده را براى رسيدگى در اختيار بازپرس دادسراى جرائم اطفال قرار دادند.
«سينا» متهم رديف اول در دفاع از خود به بازپرس شعبه ۱۱۸۴ گفت: روز حادثه زنگ ورزش بود. معلم هم پس از تمرينات بدنى، دانش آموزان كلاس را به دو تيم فوتبال تقسيم كرد تا مسابقه دهيم . نتيجه بازى هم تأثير زيادى در كارنامه ما داشت. من و «شاهين» در يك تيم بوديم. «فرهاد» هم در تيم حريف بازى مى كرد. آن روز بازى ما به اوج خود رسيده و همگى هيجان زده بوديم. چراكه تيم ما ۳ بر ۲ جلو بود به همين خاطر حريف سعى داشت ما را شكست دهد. تيم ما هم تلاش مى كرد نتيجه بازى را تا پايان حفظ كند. اما بازيكنان تيم حريف دائماً بازيكنان ما را مى زدند تا آسيب ببينيم. من و شاهين هم با ديدن اين وضعيت به شدت عصبانى بوديم. در طول بازى فرهاد ناگهان لگدى به پايم زد. من هم براى تلافى چند ضربه به صورتش زدم. شاهين هم چند ضربه به كمر فرهاد كوبيد. ما قصد درگيرى نداشتيم فقط مى خواستيم نتيجه فوتبال را به نفع تيم مان حفظ كنيم. حال آن كه همه چيز درجريان بازى اتفاق افتاد.
شاهين متهم رديف دوم نيز در دفاع از خود گفت: «فرهاد» همكلاسى مان است. ماكه با او كينه و دشمنى نداشتيم. روز حادثه هم به دليل اين كه نتيجه براى تيم ما حياتى بود محكم بازى مى كرديم اما ناگهان فرهاد دچار سانحه شد. با اين حال به شدت از رفتارمان پشيمان هستيم.
قاضى پرونده نيز پس از شنيدن اظهارات دو متهم، آنها را پس از سپردن قرار وثيقه تا زمان صدور رأى آزاد كرد. اين در حالى است كه در صورت محكوميت، مجازات سنگينى در انتظار دانش آموزانى خواهد بود كه چشم همكلاسى شان را كور كردند. قرار است رأى دادگاه به زودى صادر شود.
زندگى با وكيل قلابى
351747.jpg
] حميده گودرزى [

مرد دلزده و خسته از مشكلاتى كه در مدت كوتاهى گريبانش را گرفته بود خود را غوطه ور در ميان گرداب تنهايى مى ديد. نه پاى رفتن داشت و نه حوصله اى براى ماندن.
ديگر چيزى برايش مهم نبود. به جز رهايى و آزادى.
از گفته هايش معلوم بود در دلش غوغايى برپاست و به دنبال همرازى مى گردد تا سفره دلش را باز كند.
او در حالى كه مقابل قاضى «روحانى»، رئيس شعبه ۱۰۶ دادگسترى شهررى ايستاده بود، گفت: هيچگاه فكر نمى كردم پس از سال ها زندگى و تحمل سختى ها و مشكلات فراوان به اين راحتى فريب بخورم.
سرانجام بعد از ۲۵ سال دورى به كشور بازگشتم تا به زندگى ام سر و سامان دهم. اما حالا به جاى آن كه كنار همسر رؤياهايم خوشبختى ام را جشن بگيرم، بايد به خاطر يك اعتماد نابجا، اسير رفت و آمد در دادگاه شوم.
قاضى محكمه پس از شنيدن برخى اظهارات شاكى به «شاهين» گفت: من تمام اوراق پرونده ات را مطالعه كردم و مى دانم كه حق با شماست. بنابراين اگر كمى صبور باشى همه چيز درست مى شود.
مرد عصبانى كه با شنيدن اين جملات كمى آرام گرفته بود، درباره زندگى اش گفت: جناب قاضى اهل يكى از روستاهاى دورافتاده كشور هستم. سال ها قبل پس از دريافت ديپلم با هزار سختى و مشكل براى ادامه تحصيل راهى آلمان شدم. بعد از سال ها دورى از خانواده و تحمل مشقت هاى فراوان، سرانجام از يك دانشگاه معتبر فارغ التحصيل شدم. ۲ سال در حوزه تخصصى ام كار كردم. اما به دليل مشكلات ريوى يك شركت حمل و نقل بين المللى تأسيس كردم. شب ها و روزهاى بسيارى تلاش كردم تا كارم را وسعت دهم.
به طورى كه هيچ يك از رقباى آسيايى، اروپايى و آمريكايى ام نتوانستند با من رقابت كنند. در اين مدت تعداد زيادى از هموطنانم را استخدام و در حد توان به آنها كمك مى كردم.
«سلطان» هم يكى از دوستانم بود كه با هم تجارت مى كرديم. او صاحب يك شركت بزرگ در تهران است.
او در پى رفت و آمدهايى مداوم به آلمان بالاخره مرا راضى به ازدواج كرد. من هم گفتم دوست دارم با يك دختر ايرانى ازدواج كنم.
«سلطان» وقتى فهميد قصد ازدواج دارم از فرصت استفاده كرد و در سفرى به تهران يكى از كارمندان شركتش را به من معرفى كرد.
او در حالى كه از «شيدا» و خانواده اش به شدت تعريف و تمجيد مى كرد، گفت: دختر جوان ۶ سال است وكيل شركت من است و تمامى كارهاى حقوقى و قراردادها را پيگيرى و امضا مى كند. بدين ترتيب سال گذشته پس از ديدار با اعضاى خانواده و بستگانم، به تهران آمدم. پس از ملاقات با «شيدا» درباره كار و زندگى و برخى مشكلاتم حرف زدم.
از همان ابتدا هم به او گفتم كه محل سكونتم در آينده مشخص نيست. بنابراين ممكن است، به خاطر شرايط شغلى ام، مجبور به ادامه زندگى در اروپا يا حتى ايران باشيم.
با اين حال به او قول دادم بهترين زندگى و امكانات رفاهى را برايش فراهم كنم كه البته به تمام وعده هايم عمل كردم.
بدين ترتيب، پس از چند جلسه ملاقات «شيدا» را با مهريه ۵۰۰ سكه طلا به عقد دائم خود درآوردم.
اما در كمال ناباورى هنوز از دفترخانه خارج نشده بوديم كه او و خانواده اش به من يادآور شدند كه بهتر است، مهريه را هرچه زودتر تهيه كنم.
با شنيدن اين حرف شوكه شده بودم. چرا كه هيچ وقت فكر نمى كردم همسر رؤيايى ام مرا فقط براى پول و موقعيتم بخواهد.
به همين خاطر، با دوستم «سلطان» در اين باره صحبت كردم و گفتم: من به ايران آمده ام تا با يك هموطن ازدواج كنم. اما مثل اين كه آنها تصورات ديگرى دارند.
او پس از شنيدن حرفهايم گفت: «طبق قوانين هرگاه زن مهريه اش را بخواهد، مرد مكلف به پرداخت آن است.»
با وجود حرف ها و خرده فرمايش هاى همسرم و خانواده اش، باز هم خانه مجللى در شمال شهر خريدم. چند ماه بعد هم پس از برگزارى يك جشن عروسى مجلل راهى خانه بخت شديم. اين در حالى بود كه بعد از جشن عروسى، همسرم هفته اى يك بار به ديدن والدينش مى رفت و من هم مخالفتى نمى كردم.
از سوى ديگر براى پيگيرى كارهايم مجبور به مسافرت هاى خارجى بودم. هنوز چند ماهى از زندگى مشترك مان نگذشته بود كه «شيدا» سر ناسازگارى گذاشت و به بهانه گيرى پرداخت. او پيوسته از من مى خواست سند خانه را به نام او منتقل كنم. اما من با بهانه هاى مختلف از اين كار خوددارى مى كردم تا اين كه «شيدا» مجبورم كرد تا او را همراه خود به اروپا ببرم. حتى يك بار هم كه براى انجام كارهايم به آلمان رفته بودم متوجه شدم او بدون اطلاع من سقط جنين كرده است.
تير ماه امسال، وقتى از سفر بازگشتم مادرم سكته قلبى كرد و مدتى در بيمارستان بسترى شد.
به همين دليل تصميم گرفتم تا زمان بهبودى مادرم در بيمارستان به مراقبت از او بپردازم . با اين حال يك روز مادرم روى تخت بيمارستان از من و همسرم خواست صندوقچه طلا و جواهراتش را كه بيش از ۱۰۰ ميليون تومان ارزش داشت نزد خود نگه داريم.
«شيدا» هم تمام طلاها و اموال باارزش مادرم را برداشت و از آن زمان به بعد به خانه پدرش رفت . چندين بار تلفنى از همسرم خواستم به خانه بازگردد اما او قبول نكرد. بستگانش نيز براى آن كه به اين اختلاف ها پايان دهند، از من دعوت كردند تا جلسه ملاقاتى با حضور بزرگان فاميل برگزار كنيم. من هم با خوشحالى از اين موضوع استقبال كردم. آنها ابتدا به من پيشنهاد دادند تا با فرد ديگرى ازدواج كنم. اما من مخالفت كردم. سپس پيشنهاد كردند براى رفع مشكلات مان به مشاور يا روانشناس مراجعه كنيم كه اين را هم نپذيرفتم.
بنابراين خانواده همسرم كه متوجه شدند تمام راهكارهايشان براى فريب من بى فايده است، اين بار پيشنهاد ديگرى دادند كه شوكه شدم. يكى از بستگان شيدا گفت من هم مدتى پس از ازدواج همين مشكلات را داشتم، اما وقتى يك چك سفيد امضا به همسرم دادم، زندگى مان خوب شد و تا حالا هم هيچ مشكلى نداشته ايم.
با شنيدن اين موضوع بلافاصله براى ترساندن شيدا به دادگاه رفته و تقاضاى عدم تمكين دادم.
وقتى شيدا براى بازجويى در برابر قاضى پرونده ايستاد گفت: من هيچ جايى براى زندگى ندارم. همسرم نيز مرا رها كرده و به هيچ عنوان حاضر به پرداخت مخارج زندگى ام نيست.
اما قاضى پرونده پس از بررسى هاى لازم اظهارات زن جوان را كذب محض دانست و رأى به نفع من صادر كرد.
اما اين پايان اختلاف هاى ما نبود . چرا كه شيدا براى اذيت كردن من بدون اطلاع، مهريه اش را به اجرا گذاشته بود. بنابراين وقتى طبق معمول قصد عزيمت به آلمان داشتم، متوجه شدم كه ممنوع الخروج هستم.
بدين ترتيب، با عصبانيت به سراغ شيدا رفتم. اما او با صراحت از من خواست، مهريه اش را به صورت نقد پرداخت كنم و نيمى از اموال و دارايى ام را هم به او واگذار نمايم تا رضايت دهد.
با اين حال از او خواستم دست از لجبازى هايش بردارد و به زندگى و آينده مان فكر كند. اما گوش او بدهكار اين حرف ها نبود. من هم براى آن كه او دست از اين كارهايش بردارد، با مراجعه به دادگاه تقاضا كردم تا زمان تعيين تكليف او كار نكند. بدين ترتيب متوجه شدم كه همسرم اصلاً وكيل نيست.
حالا كه دست همسرم رو شده است، حاضر به زندگى با او نيستم.
ضمن اين كه مى دانم بايد تاوان ساده دلى هاى خود را بدهم.
قاضى محكمه پس از شنيدن اظهارات اين مرد، همسرش را به دادگاه احضار كرد تا در جلسه آينده به اين موضوع رسيدگى شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |