يكشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۶ - ۱ ربيع الاول ۱۴۲۹
Sun, Mar 9, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
سلامت
گفت وگو با اكبر جبارى ، پژوهشگر و استاد فلسفه
سياست در زمين فلسفه
351783.jpg
] مژده شرقى ‎/ بخش نخست ]

جايى كه ما زندگى مى كنيم، سياست قدرت زيادى دارد، اما در عين حال مفهوم قدرت به بحران افتاده است. توجه به قدرت در هر جايى ديده مى شود و همه جا در اولويت است، ولى با اين حال اين وضع روبه وخامت است و بويژه با نحوه ظهور سياستمداران جوانى كه اخيراً سكان كشتى كشور را در دست گرفته اند مفهوم سياست و قدرت بيش از پيش در معرض خطر واقع شده. اهميت سياست البته امرى مختص عالم ايرانيان نيست، همه عالم امروز در سيطره سياست است و مسأله «قدرت» در مركز دايره عالم مدرن واقع شده است. گويى هر چيز جايگاه و معناى خود را در نسبت با اين مركز پيدا مى كند و اين را شايد بتوان طرح عالم جديد دانست. طرحى كه به نظر مى رسد بيش از هرجا در ايران اثر خود را از دست داده است. در اين ميان بويژه براى ما كه در مرز بازتوليد هويت خود در قرن جديد هستيم (بازتوليدى كه صد و اندى سال است براى تحقق آن تلاش كرده ايم) نسبت تفكر و سياست امرى اساسى است آيا مى توان تفكر جديدى را با سياستگذارى پايه ريزى كرد. به عبارت بهتر آيا سياست توان آن را دارد كه در بازسازى هويت ما همه كاره يا حتى شريك باشد اين موضوعى است كه آن را با اكبر جبارى به گفت وگو نشسته ايم.

براى شروع ابتدا مايلم بدانم آيا تأملات فلسفى درباب سياست نوعى فلسفه سياسى خواهد بود
در جامعه و دوره اى كه دستگاه بافندگى متافيزيسين هاى مدرسى از يكسو، و توهمات دون كيشوت وار مدرنيستى از سوى ديگر، راه را براى يك تفكر انضمامى بسته اند، شايد پرداختن به سياست نيز تنها نوعى فلسفه سياست به يكى از آن دو معنا باشد. و از آنجايى كه تفاوت ماهوى ميان اين دو دستگاه بافندگى نمى بينم، لذا از تعبير «فلسفه سياسى» كه يادگارى از اين دو سنت مضمحل است نيز پرهيز مى كنم.
آيا با اين حساب مى توان اميد هيچگونه تأمل فلسفى پيرامون سياست داشت
اگر خود را محصور در آن دو سنت (يعنى فلسفه مدرسى و مدرنيسم) نسازيم، اتفاقاً تنها امكان تأمل فلسفى براى سياست و هر امرِ ديگرى فراهم مى آيد. به اعتبارى ديگر نه تنها در حصار آن دو سنت نمى توان تأمل فلسفى داشت بلكه براى تفكر لازم و ضرورى است كه خود را در افقى بيرون از اين دو سنت پيش ببرد والّا بايد با بسيارى از فيلسوفان پست مدرن درباب «پايان فلسفه» همراه و همسخن شويم.
آيا شما با خروج از اين دو سنت به اين «پايان» مى انديشيد
اگر فلسفه را در اين دو جريان محصور سازيم، بله من نيز به پايان فلسفه باور دارم. اما اگر تفكر را مساوى با فلسفه ندانيم و اعم از آن بدانيم، آن وقت مى توانيم به افقهاى جديدى بينديشيم.
خوب اگر مايل باشيد از همان طريقى كه شما خود اشاره كرديد- يعنى به نحو انضمامى- نگاهى به وضعيت سياست در مملكت خود بيندازيم.
بسيار خوب. موافقم.
چند سال پيش يكى از سفراى كشورهاى آسيايى درايران درباب وضعيت سياست در ايران گفته بود: «سياست در ايران مانند ترافيك در تهران است.» شما چگونه فكر مى كنيد
پيش از همه بايد بگويم اين بيان تمثيلى يك سياستمدار در باب وضعيت سياست در ايران، خود نشانگر يك نحوه تأمل انضمامى است، هرچند فلسفى نيست. اما در پاسخ به پرسش شما عرض مى كنم كه به نظر مى آيد ما شاهد نوعى فراروى دوره اى در عالم سياست هستيم. گويى دوران جديدى از مناسبات سياسى در تاريخ اين مملكت در حال شكل گيرى است.
اگر امكان دارد كمى درباب اين«فراروى دوره اى» توضيح بفرماييد.
البته. ما در طول تاريخ سياسى كشورمان همواره شاهد دو نوع مناسبات سياسى، دو نوع سياستمدار و خلاصه دو نوع جريان كلى سياسى بوده ايم. نخست مناسبات سياسى يا سياستمداران و جريان هاى سياسى قبيله اى، و دو ديگر مناسبات و سياستمداران و جريان هاى مدرن. سياست در ساحت قبيله اى در قالب سياستمدارانى ظهورى مى يابد كه قدرت به طور قومى و خانوادگى به آنها در اين حالت، به ارث مى رسد. مناسبات سياسى نيز از احكام قبيله اى تبعيت مى كند: ريش سفيد ها همواره مورد احترامند و على رغم اختلافات حزبى و گروهى ميان سران ريش سفيد، گويى همواره مصالحه و سازشى نامريى ميانشان وجود دارد. اما سياست در ساحت مدرن با رجوع به قدرت ناپيدا و پنهان توده ها شكل مى گيرد. سياستمداران اين ساحت غالباً درس خوانده هاى علوم جديدى هستند كه سعى در تطبيق امور جامعه با مطالبى دارند كه در دانشگاه ها فراگرفته اند. جامعه شناسى، علوم سياسى و خلاصه مجموعه علوم انسانى در خدمت اين ساحت برمى آيد تا قدرت را از طُرق دموكراتيك به دست آورند. البته نكته قابل تأمل درباب اين دو ساحت، عدم تفاوت ماهوى ميان آنهاست. اشتراك ماهوى هردوساحت به مفهوم «قدرت» بازمى گردد كه در هردو به عنوان غايت تلقى مى گردد. اما امروزه ما شاهد شكل گيرى ساحت ديگرى از مناسبات، افراد و جريان هايى هستيم كه به طور ماهوى در تضاد با دو ساحت مذكور است. مناسبات اين ساحت گرچه در محتواى خود هنوز تعيّن تاريخى نيافته است، اما در سطح صورت براحتى مى توان حس كرد.
آيا منظور شما اين است كه يك جريان سياسى جديد در حال شكل گيرى است
نمى دانم. اهميتى هم ندارد. منظور من شروع يك دوره جديد است كه مناسبات سياسى در آن حداقل در سطح صورت خود متفاوت باگذشته خواهد بود. شايد اين دوره جديد همراه با ظهور جريان هاى سياسى باشد، آنچه اهميت دارد، نوعى ساختارشكنى «قدرت» است.
به عنوان مثال مى توان از خانم فاطمه رجبى ياد كرد. وى به عنوان يك زن كاملاً سنتى ايرانى در هيچكدام از
دو ساحت قبيله اى و مدرن نمى گنجد. نه سياست را به طور موروثى به ارث برده است، نه در ساحت مدرن به جناح يا حزب سياسى تعلقى دارد و نه قدرت را غايت كنش سياسى خود قرار داده است.
آيا شما قصد همسخنى با ايشان را داريد
اصلاً موضوع موافقت يا مخالفت با ايشان نيست. مسأله درباب ظهور يك پديده و ساحت جديدى از سياست است. آيا شما از خود نمى پرسيد كه چرا جريان هاى قبيله اى و مدرن سياسى هردو در مخالفت با اين زن تا اين حد اشتراك داشته اند. قبيله اى ها با مفاهيم خاص خود او را از مداخله در امور سياسى منع مى كنند و مدرنيست ها نيز با مفاهيم خاص خود. شايد براى يك جامعه شناس پست مدرن بسيار جالب و در عين حال مهم باشد كه يك زن با افتخار به وظايف همسردارى و فرزنددارى خود مشغول است و در عين حال قلب سياست را نشانه رفته است. شما در كدام ساحت قبيله اى يا مدرن سراغ داريد كه يك زن خانه دار كه به وظايف خانه دارى شديداً معتقد و پايبند است، در عين حال در فضاى سياسى چنان تأثير گذار باشد كه هردو جريان را به شدت عصبانى و پرخاشگر كند. نكته جالب تر آنكه بسيارى از موافقان او كه از گروه هاى مختلف نيز هستند هيچگاه در تأييد او رسماً چيزى ننوشتند. من حتى از اهالى سياست و علم و حتى اهالى فلسفه نيز كسانى را مى شناسم كه با او همسخنى دارند، اما هيچگاه چيز مكتوبى نوشته نشده است. و اين خود دلالت به اين موضوع دارد كه پديده فراتر از موافق يا مخالف خود مى ايستد.
البته مخالفين ايشان نيز براين باورند كه او پشتيبانى و حمايت همسر خود و برخى محافل سياسى را دارد والّا قادر به اين تأثيرگذارى نبود.
ببينيد، بنده در مقام بحث سياسى نيستم. اين پديده به عنوان يك واقعيت مى تواند علل و عوامل متعددى داشته باشد. گو اين كه كم نيستند زنانى كه در عالم سياست، هم حمايت همسر و جريان هاى سياسى را دارند و هم خود در امور سياسى فعاليت مى كنند، ولى با اين حال چنين شرايطى هيچگاه پديد نيامده است. بنده به عنوان يك طلبه فلسفه اين پديده را نوعى تحول عميق دوره اى مى بينم. همه اين شرايط حكايت از ظهور دوره اى جديد در مناسبات سياسى جامعه دارد. دوره اى كه بسيارى از اصول فعلى سياست بخار مى شود. يكى از مهمترين ويژگى هاى ساحت سياست در حال حاضر فرهنگ رياپرورى و هرزه نگارى هاى آن است. اين رياپرورى و هرزه نگارى هاى آن اگر در ساحت قبيله اى و مدرن سياسى قدرت به صورت لخت و عريان خودنمايى مى كند و يا بهتر است بگوييم «مى كرد»، در ساحت جديد سرّ بزرگ و راز پنهان سياستمداران قدرتمند در اين است دانسته اند كه «قدرت وجود ندارد» .
چگونه مى توان قدرت را نفى كرد در حالى كه ما در دنياى امروز شاهد صورت هاى متفاوت و متعددى از قدرت هستيم
در عصر جديد با موضوعيت يافتن نفس انسانى خواه در حيث فردى و خواه جمعى، سعى در استيلاى بر عالم شده است. اين استيلا در صورت هاى متفاوتى ظهور كرده و منجر به ظهور پديده هاى مختلفى نيز شده است. اما تمام اين صورت ها و ظهورات از يك هسته مركزى تغذيه مى شود، كه آن بنابر گفته نيچه «مرگ خداى است». عصر جديد همه حيثيت ذاتى خود را از اين اصل دارد. داستايفسكى هم گفته بود «اگر خدا نباشد، همه چيز ممكن است» اما اكنون ما در دوره اى شاهد ظهور و تجلى ديگربارى از اسم خدا هستيم و امكان هايى كه از مرگ خدا ظهور كرده بود تمام شده. انقلاب اسلامى بذر اين آغاز را در عالم پاشيد و گرچه ما در كشور خود به واسطه حاكميت تقريباً دو دهه اى غربزدگى در عرصه اقتصاد، سياست و فرهنگ شاهد شكوفايى اين بذر نبوديم، اما انقلاب ما در سراسر عالم منجر به پديد آمدن و تسريع در ظهور دوره اى جديد و تسهيل در پايان دوره پيشين گرديده است. انقلاب اسلامى به يك معنا خودآگاهى بدين راز بود كه «قدرت وجود ندارد». به خاطر آوريد پاسخ امام خمينى به آن خبرنگارى كه در بدو ورود ايشان به ايران در روز دوازده بهمن مى پرسد كه آيت الله چه حسى دارند و امام پاسخ مى دهند «هيچ». اين پاسخ براى بسيارى غريب به نظر آمد و همان موقع كتابى هم نوشته شد با عنوان «انقلابى براى هيچ». اين نشانگر اين حقيقت است كه انقلاب در مقام خودآگاهى در پايان عصر جديد و طليعه دوره اى متفاوت ظهور يافته است. امام به عنوان قدرتمندترين مرد سياسى زمان خود، اين راز را دانسته بود كه عصر جديد در سراشيبى زوال و پايان است و ديگر«قدرت» كه از صورت نوعيه اين دوره محسوب مى شود، وجود ندارد. در چنين شرايطى ما در كشورمان شاهد نوع جديدى از مناسبات سياسى هستيم كه همان دون كيشوت ها از آن به «مقالات آشپزخانه اى» ياد مى كنند. مقالات آشپزخانه اى در واقع بيان ديگرى از اين راز است كه «قدرت وجود ندارد»

ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |