|
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند(۲): «آنها به اسب ها شليك مى كنند» [هوراس مك كوى]
مرد غمگين بر كناره اقيانوس آرام
|
|
|
] يزدان سلحشور]
* يك «برخاستم. در يك آن، گلوريا را ديدم كه روى نيمكت اسكله نشسته است. گلوله تازه به شقيقه اش خورده بود. خون هنوز نجوشيده بود. نور انفجار هنوز چهره اش را روشن مى كرد. همه چيز مثل چشمه اى كه از سنگ بجوشد واضح مى شد. كاملاً يله شده بود، راحت؛ آن طورى كه دوست داشت. فشار گلوله كمى از من برش گردانده بود. نماى كامل نيم رخش را نمى ديدم، ولى همان قدر كه از چهره و لب هايش مى ديدم به من خبر مى داد كه دارد لبخند مى زند. دادستان وقتى به هيأت منصفه گفت كه آن زن قربانى مرگى وحشتناك شده است ـ مرگى دلهره آور، بى كس و تنها، با قاتل تيره دلش در شبى تاريك، در كرانه اقيانوس آرام ـ تا جايى كه آدم مى تواند اشتباه كند، اشتباه مى كرد. آن زن با دلهره نمرده بود. آرام و آسوده بود. لبخند مى زد. حتى نخستين بار بود كه لبخندش را ديدم. پس چگونه ممكن بود ترسيده باشد بى كس و كار هم نبود ـ هرگز. من بهترين دوستش بودم، تنها دوستش. پس چطور ممكن بود خود را بى كس و كار احساس كند رمان «They Shoot Horses Donشt They» (آنها به اسب ها شليك مى كنند، نمى كنند ) كه در سال ،۱۹۷۰ سيدنى پولاك را قانع كرد تا فيلمى جنجالى ـ و همچون ديگر آثارش به شكلى كاملاً آشكار، سياسى ـ بسازد، در ايران با نام «آنها به اسب ها شليك نمى كنند» به اكران عمومى درآمد در حالى كه ترجمه رمان، با نام «آنها به اسب ها شليك مى كنند» منتشر شد. مختصر اختلافى با اصل نام كتاب! كه به طور معمول نزد مترجمان اسامى فيلم و كتاب، چندان خطاى آشكارى نيست متأسفانه! فيلم پولاك، با بازى جين فوندا، مايكل سارازين، گيگ يانگ در دهه ۷۰ ميلادى به همراه دو اثر مشهور سيدنى لومت [بعدازظهر سگى و سرپيكو] همچون اطلاعيه هاى ممنوع، در آمريكا مورد استقبال ناراضيان اجتماعى قرار گرفت. هر سه فيلم، بيانيه اى آتشين عليه سرمايه دارى موجود و پر از استعاره هاى گويا و مبهم عليه «جنگ نظام استعمارى آمريكا» در ويتنام بودند. شايد به همين دليل، ارزش اين سه اثر پس از گذشت چهار دهه، نسبت به زمان نخستين اكرانشان در نوسان است. «سرپيكو» ديگر حرفى براى گفتن ندارد. فيلم «پولاك» به جاى ارائه وضعيت دو انسان در شرايطى بحرانى، پر از استعاره سازى هاى سياسى است و در اين ميانه تنها «بعدازظهر سگى» توانسته به دليل فيلمنامه درجه يكش، اهميت دادن به انسان به عنوان انسان نه شىء و تعريف يك موقعيت عادى با بيان عادى [نه فاخرانه] در يادها بماند و همچنان در صدر فهرست فيلم هاى مورد علاقه منتقدان و مخاطبان خاص سينما زنده بماند. فيلم پولاك، داراى چند ايراد اساسى است اول اين كه با تغيير زمان وقوع حوادث رمان [كه در ۱۹۳۵ منتشر شده بود] و منطبق كردن حوادث با زمان ساخت اثر، آدم هايى را تصوير مى كند كه در مخيله «هوراس مك كوى» هم راه نيافته بودند. ماراتن توان فرساى داخل پيست «مك كوى» تابع الگوهاى زيبايى شناسانه دهه سى بود كه در بافت رمان، كاملاً تنيده شده بود اما ماراتن پولاك، شبيه شوهاى تلويزيونى اواخر دهه شصت بود كه بخش قابل توجهى از سينماگران موج نوى سينماى آمريكا از آنها به عنوان «استعاره هاى آماده طبخ» استفاده كرده بودند و بعدها هم، توسط هاليوود، بدل به يك فرمول فروش شد. ايراد دوم فيلم پولاك، از دست دادن بيان روايى رمان بود. رمان، غير از اين بيان روايى، تقريباً هيچ نداشت. به دليل همين بيان روايى هم، توسط «مارسل دوهامل» به فرانسه ترجمه شد و مورد استقبال فوق العاده فرانسويان قرار گرفت. مى گويند فرانسويان به دو چيز خيلى اهميت مى دهند: اول مد، دوم بيان روايى! ايراد سوم فيلم پولاك، درس نگرفتن از پيشينيان بود. جان فورد كبير وقتى دست به ساخت «خوشه هاى خشم» اشتن بك زد، كاركرد دوربين اش را از زرق و برق و بيان فاخرانه ديگر آثارش [كه البته متناسب با عظمت بيابان هاى آمريكا بود] تهى كرد تا با بيانى عادى، يك زندگى عادى را بدل به شاهكار كند اما پولاك، با سوء استفاده از فضاى شوهاى تلويزيونى، فيلمى درباره «ندارى» را در انبوهى از زرق و برق ها و رنگ هاى تند و لباس هاى شيك گم كرد. پولاك، گرچه آثار مطرحى ساخت كه مى توان آنها را در دانشكده هاى سينمايى نمايش داد [به دليل تأثيرى كه بر سينماروهاى زمانه خود داشتند] اما سال به سال، آثارش سطحى تر از قبل به نظر مى آيند. چنان كه با نگاهى واقع بينانه بايد گفت كه بيانيه هاى او، بيش از آن كه عليه نظام ديوانسالارانه آمريكا باشد چيزى جز توجيه آن نظام در قالب درخشش لوسترها، لباس هاى زيبا و نمايش «اكثريت در رفاه» نيست. * دو «چه مى توانستم بگويم همه اين آدم ها مى دانستند كه من او را كشته ام. تنها آدم ديگرى كه مى توانست به كمكم بيايد مرده بود. بله، او هم. در نتيجه روى صندلى بهتم زده بود. قاضى را نگاه مى كردم و سرتكان مى دادم. از هيچ سو اميدى نداشتم. اپشتين، كه از طرف دادگاه به عنوان وكيل تسخيرى من تعيين شده بود گفت: ـ از دادگاه تقاضاى عفو كنيد. قاضى گفت: ـ چطور، چطور اپشتين گفت: ـ حضرت رئيس، ما از دادگاه تقاضاى عفو مى كنيم. اين جوان اعتراف مى كند كه دختر را كشته است؛ فقط به اين خاطر كه به او خدمتى كرده باشد. قاضى كه چشم هايش به من خيره مانده بود، محكم با مشت روى ميز كوبيد. «هيچ دليل قانونى عليه رأى هيأت منصفه وجود ندارد ...» اين نام فصل سوم است و در واقع پاسخ آخرين جملات فصل دوم كه قاضى با مشت روى ميز مى كوبد. اين نوع تيترگذارى فصل ها، در ۱۹۳۵ شبيه «خودكشى» بود و «مك كوى» صرفاً به اين دليل كه «به خود خدمتى كرده باشد»، در ۳۸ سالگى به يك خودكشى ادبى دست زد! آمريكايى ها از اين اثر استقبال نكردند شايد به اين دليل كه براى دهه سى، زيادى «آوانگارد» بود و شايد هم به اين دليل كه هنوز از بدبختى هاى ركود اقتصادى ،۱۹۲۹ بيشتر از شش سال نمى گذشت و آمريكايى ها، علاقه نداشتند تا رؤياى آمريكايى «فورد» شدن و بزرگ ترين كمپانى اتومبيل آمريكا را بنيان نهادن را به خاطر يك نويسنده از گرد راه رسيده از دست بدهند! او تا ،۱۹۳۸ دو كتاب ديگر منتشر كرد: «كفن جيب ندارد» و «بهتر بود خانه مى ماندم» كه هر دو رمان، با كم محلى توزيع كنندگان كتاب و البته مردم آمريكا مواجه شد. او خسته از اين همه شكست، رمان نويسى را به كنارى نهاد اما با انتشار ترجمه «آنها به اسب ها شليك مى كنند» به فرانسه [۱۹۴۶]، فرانسويان خسته از جنگ، درگير «رؤياى از دست رفته» و حيران ميان «پتن خادم يا خائن»، از اين رمان به شدت استقبال كردند. اگزيستانسياليست ها كه به دنبال راه سوم ميان غرب و شرق بودند، كتاب را بشدت ستودند و به «مك كوى» لقب «نخستين آمريكايى اگزيستانسياليست» را دادند. ،۱۹۴۷ «كفن جيب ندارد» به فرانسه ترجمه شد و فرانسويان به دليل فضاى تاريك و متعلق به ژانر «نوار» آن، آن را جزو برترين هاى آثار پليسى جديد قرار دادند. منتقدان فرانسوى «مك كوى» را همتراز فاكنر و همينگوى خواندند. نويسنده خسته، اندك آبرويى نزد هموطنانش و اميدى خرد در دل يافت و در ۱۹۴۸ رمان «با فردا خداحافظى كن» را منتشر كرد. داستان مرد درس خوانده اى كه تبديل به يك جنايتكار خونسرد مى شود. نوعى «حديث نفس نويسنده» كه به سرنوشت بقيه رمان هايش گرفتار شد. مك كوى در سال ۱۹۵۲ «چاقوى جراحى» را منتشر كرد كه برگردان يكى از فيلمنامه هاى هاليوودى اش بود. ناشران پس از مرگ وى، سناريويى را كه براى فيلم «نقطه عطف» نوشته بود به صورت كتابى درآوردند و به نام «شهر فساد» منتشر كردند. «هوراس مك كوى» در واقع همان راوى «آنها به اسب ها شليك مى كنند» است كه در ماراتن نفسگير آن پيست لعنتى گرفتار شده و در آخر، نمى داند كه چه كند. يك نااميد حرفه اى كه جامعه، با تيپا پرتش كرده وسط محاكمه اى كه محكومش اوست حتى پيش از آن كه «گلوريا» را - براى ترحم - بكشد. «جور عجيبى با گلوريا آشنا شدم. او هم تلاش مى كرد كه وارد سينما شود - اين مطلب را بعداً فهميدم . يك روز داشتم خيابان ملروز را گز مى كردم. از استوديوى پارامونت برگشته بودم. شنيدم كسى پشت سرم داد مى زند: «آهاى، آهاى.» برگشتم و ديدمش كه به طرف من مى دود و با دست اشاره مى كند. ايستادم. دست تكان دادم. وقتى نزديكم رسيد نفس نفس مى زد. از پا افتاده بود. متوجه شدم كه اصلاً او را نمى شناسم. او گفت: - مسخره بازى اتوبوس را ببين! سربرگرداندم، حدود ۵۰ متر دورتر، اتوبوس را ديدم كه به طرف استوديوهاى وسترن مى رفت. گفتم: - آه ، ببخشيد. گمان كردم به من اشاره مى كرديد... - واسه چى بايد به شما اشاره كنم خنده ام گرفت... - چه مى دانم. شما هم از اين طرف مى رويد پاسخ داد: ـ چاره اى نيست جز اين كه پياده به استوديوى وسترن برويم... و راه افتاديم به سمت غرب، به سمت وسترن.» هوراس مك كوى، به اميد رؤياى آمريكايى به هاليوود رفت. اول پيشخدمت بود بعد باغبان، بعد نگهبان شب، بعد يك فيلمنامه نويس خرده پا (از همان ها كه با صددلار، بايد ديالوگ هاى كم نفس را در فيلم هاى كم خرج، نفسگير مى كردند.) مك كوى، تا آخرش فيلمنامه نويس فيلم هاى «ب» ماند. هاليوود پس از مرگش، پول خوبى از ساخته سيدنى پولاك درآورد. فيلمى كه برخلاف رمان از اواسط ماراتن و در پيست شروع مى شد. بعدها سينماگرى در ايران، ايده اوليه كتاب و فيلم را بدل به «بايسيكل ران» كرد. اقتباسى كه غير از ايده نخستين، ارتباطى با كتاب «مك كوى» نداشت. *سه «اسلحه را در دستم چپاند... تپانچه در دستم بود. به گلوريا گفتم: - بسيار خوب. هر وقت تو بخواهى. - حاضرم. - كجا - درست اين جا، روى شقيقه ام. موج بزرگى منفجر شد و اسكله لرزيد. - همين حالا - يالله ديگر. او را كشتم. از نو اسكله لرزيد... يكى از پليس ها، كنار من عقب اتومبيل نشسته بود. ديگرى مى راند، با سرعت مى رفتيم و آژير مدام زوزه مى كشيد. عين همان آژيرهايى بود كه در ماراتن، براى بيدار كردن ما، به كار مى بردند. پليسى كه روى صندلى عقب، كنار من، نشسته بود پرسيد: - چرا او را كشتى جواب دادم: - خودش از من خواهش كرد. - مى شنوى چه مى گويد هرى - ناكس شوخى هم مى كند. پليس عقبى دوباره پرسيد: - دليل ديگرى ندارى گفتم: - اسب لنگ را بايد خلاص كرد.» «مك كوى» علاوه بر روايتگرى منحصر به فردش در اين رمان، ثابت مى كند كه ديالوگ نويس محشرى هم هست. شايد به همين دليل است كه اين اثر، اين قدر براى سينما جذاب است. چون به شكل آماده و واضح، «يك فيلمنامه بازنويسى نشده» است. پولاك، بخشى از ديالوگ ها را - ديالوگ هاى كليدى را - در فيلم حفظ كرده است و البته رنگ و بوى دهه هفتادى به آنها داده است. ديالوگ پايانى در فيلم اين طور ادا مى شود: ـ «پليس: چرا كشتيش رابرت [با بى تفاوتى و با صدايى كه انگار از زير آب به گوش مى رسد]: خودش ازم خواست! ـ پليس: آره جون عمه ات! [ماشين پليس به راه مى افتد] كتاب در ۱۴ فصل نوشته شده كه فصل چهاردهم عملاً وجودندارد فقط يك تيتر دارد: «... خدا شما را بيامرزد.» و اين يعنى همه آن وضعيتى كه «رابرت» درگير آن است. انتخاب مردن تدريجى يا مردن ناگهانى براى گناهى كه به عقيده جامعه مرتكب شده اما به عقيده خودش، نه!
|