دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۶ - ۲ ربيع الاول ۱۴۲۹
Mon, Mar 10, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
سياسى
ماجرا
قاب عكس۱
نگاهى به مجموعه شعر «پل ها و پله ها» محمود تقوى تكيار
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند(۲):
«آنها به اسب ها شليك مى كنند» [هوراس مك كوى]
نگاهى به مجموعه شعر «پل ها و پله ها» محمود تقوى تكيار
الوانى ميرنده برگ ها
351921.jpg
] يزدان مهر]

* يك
«از پس سال هاى در به درى و باد
مى بينمت ديگر بار
به شيفتگى تماشايت مى كنم
«آه، توبيش از من دگرگونى شده اى»
در كوچه هايت پرسه مى زنم
گم گشته، بى زمان
همچون بيگانه اى شوريده در چشم كودكانت
و باز مى جويم
هر آن چه را كه از كف داده ام
رها مى شوم
در آغوش بارانى كه مى شويدم
از غربتى كه خود را بدان آلوده ام
دوباره مى توانم به سادگى سخن بگويم
به لهجه نمناك گياهان، دريا، باران
بى آن كه شگفتى ديگران را
برانگيزم.»
«پل ها و پله ها» مجموعه شعر محمد تقوى تكيار، در ابتدا و در نام خود حاوى كليد واژه هاى «متن» است. متنى كه به عنوان رويكردى يكپارچه در واحدى از «كتابت» گردآمده تا منطبق با ارزش هاى زيبا شناختى آن ارزيابى شود.
«پل» ها و «پله» ها، در واقع استعاره هاى اين متن اند. از اين نظر، تقوى تكيار موفق به خلق «موقعيت» براى شعر خود مى شود. توليد استعاره اى كه با توجه به اين متن معنا مى شود و عطف به حافظه جمعى و ارثيه ادبى نيست، يك «موقعيت» است. اين «موقعيت» در «متن» پاسخگوى «روايت» است كه مى تواند به «موفقيت» يا عدم «موفقيت» در كنش مندى مخاطب با واكنش هاى شاعر منجر شود. مى گويم كنش مندى مخاطب و به فرض نمى گويم كنش مندى شاعر و بالعكس! واكنش شاعر به بازتاب هاى «ارثيه زبانى» ست در ذهن او، كه از مرحله كنش جهان، به واكنش «زبانى» و سپس «ادبى» او منجر مى شود. مخاطب، واكنشى ندارد! او نخستين بار است كه با «متن» روبه رو مى شود و به همين دليل، سعى در تعامل با آن دارد و خواهان مصالحه «وضعيت » خود با «موقعيت» اثر ادبى ست.
در شعر «درآغوش باران»، «وضعيت» مخاطب، «پيرى» ست؛ گذشت زمان است و «موقعيت» شاعر، «غربت درونى» ست و هرچه در شعر مى بينيم «استعاره» است هم باران، هم دريا، هم لهجه نمناك گياهان، هم... پل ها و پله هاى ناپيداى بيشمارى شاعر را از خود گذرداده اند تا به «دگرگونى» خود و شخصيت روبرويش برسد. «آينه»ى ناپيدا، «استعاره»ى حذف به قرينه معنايى اين شعر است. آينه اى تمام قد، شعر را پوشانده كه تجسم تمثيل «ديدار» در چشمان «يكديگر» است. «موقعيت» با «وضعيت» مخاطب در تخاطب است اما اين تخاطب، تجاهل را به دنبال دارد و كتمان را. «استعاره»، كتمان است. «صراحت»، ناياب است نگفتنى است. آنچه بايد به گفته درآيد ناگفتنى است. شاعر چه بايد بگويد كه گفته نشده دانسته نشده. شاعر در پى آموختن مطلبى نيست. شرح وضعيت مى دهد مثل شرح وضعيتى كه به صاحب عزا مى دهند: «متأسفانه پسرتان... متأسفانه دخترتان... متأسفانه جوانى تان، جوانى مان فوت كرده اند. تصادف كرده اند. سكته كرده اند.» اگر خيلى صريح باشيم، جويده جويده خبر را مى رسانيم و با حداقل كلمات و پوشيده در تعارفات؛ اگر نه، فقط «نگاه مى كنيم» به تلخى نگاه مى كنيم و هيچ نمى گوييم. نگفتن را تمرين مى كنيم. شعر «در آغوش باران» تمرين «نگفتن» است. شكل روايى اش، شكل روايى «كتمان» است. تمرين «كتمان» است. شايد به همين دليل، «استعاره» بودنش پذيرفتنى ست. در روزگار مرگ «استعاره هاى از پيش انديشيده شده»، سادگى اين شعر، ناشى از پيچيدگى آن است! [اين البته، يك معما نيست. «بديهى» بودن آن يك ضرورت است كه تشريح آن در پى مى آيد.]
*دو
هنگامى كه شعر نو توسط نيما كليد خورد، هم نيما هم اكثريت معدود شاگردانش-لااقل تا كنگره نويسندگان ۱۳۲۵ - بر اين باور بودند كه «پيچيدگى» يعنى «مكانيزم» يعنى «تفكر» و نمود «پيچيدگى» يعنى نمود مدرنيته، نمود پيشرفت. آسان يا بى مخاطب براى نيما، تا پيش از ده سال آخر عمرش، گريزى از معيارهاى نوگرايى و پذيرش معيارهاى كلاسيك بود و از اين رو، شعرهاى اين دوره نيما، «ديرياب» و «سخت» و «زمخت» و - از سر شهامت بايد گفت - كمتر واجد ارزش هاى هنرى يك شعر موفق اند. شاگردان اندك نيما، از ۱۳۲۰ به بعد اندك اندك دريافتند كه اين راه، چندان با مسير شعر روز جهان، هماهنگ نيست و اين را مى توان از نخستين اثر «شيبانى» كه پيش از كنگره ۱۳۲۵ انتشار يافت، دريافت. پيچيدگى زبان نيما، اندك اندك به سادگى گراييد و در ۱۰ سال پايانى عمرش، شعرهايش حتى برخى از مخالفان سرسخت شعر نو را مجاب كرد كه اينها «شعر»ند و واجد ارزش اند و نيما، ديوانه نيست! مسيرى را كه نيما تا نيمه رفت و بازگشت، برخى ديگر در نشريه «خروس جنگى» به روشى غيرمعمول تر پى گرفتند و البته آن كردند كه مخالفان شعر نو رحمت را به اولى بفرستند.
اكنون كه به گذشته مى نگريم مى توان انگيزه هاى «هوشنگ ايرانى» را در دست يافتن به شعرى «ديرياب»، در واقع سرودن شعرى سوررئاليستى ارزيابى كرد كه به دليل عدم اشراف او به «زبان» و كاربردهاى آن، همچنين عدم اشراف بر گذشته ادبى شعر پارسى، چنين به مايه فكاهه چند دهه بدل شد كه «فلانى سراينده جيغ بنفش است». پيچيدگى عارض بر اين شعرها از «متن» سرچشمه نمى گرفت بلكه معلول «استعاره»هاى شخصى بود كه شعر را از مرحله «تفسير» به مرحله «ترجمه» به همان زبان «تقليل» مى داد. شاگردان نيما اما، دو كار همزمان را صورت دادند اول ظاهرى ساده به افكار پيچيده خود بخشيدند و دوم، پيچيدگى را در كُنش «استعاره هاى معناشده» با «وضعيت شعرى» معنا كردند كه ره به تفسير مى كشاند و از اين رو، اخوان ثالث خراسانى زبان كه به زبان منوچهرى و فرخى سيستانى سخن مى گفت، چنان شهره شد. در دهه چهل كه اين شهرت تنها با شهرت ستارگان سينما قابل قياس بود.
سادگى از پيچيدگى زاده شد و طلايى ترين دوران شعر مدرن پارسى رقم خورد كه مردم پسند ترين شاعرش فريدون مشيرى بود و پيچيده گوترين شان «رويا».
شاعرانى نيز دنباله كار «ايرانى» را گرفتند و مسيرى ديگر را پيمودند اما هيچ يك در ارائه «استعاره هاى معنا شده» خارج از «مكانيزم استعاره سازى زبان پارسى» موفق نبودند. روزگار گذشت و در دهه هاى شصت و هفتاد، استعاره زدايى از شعر آغاز شد؛ نهضتى نو، كه محمود تقوى تكيار نه تعلقى به آن داشت و نه تعلق خاطرى؛ او باز آفرين شعرى متعلق به دهه پنجاه است؛ با دلشوره توليد «رمز و راز» در «استعاره هاى فردى» كه كليد آن را مى توان در گذشته زبانى جست و در ادبيات، رد آن را پى گرفت و به «معنا» اگر نرسيد لااقل به سايه اى از «معنا» در تأويل ها و تفسيرها رسيد. تقوى تكيار در كنار شاعران «شعر هفتاد» زيست و شعر گفت و «هفتادى» نشد. به گمانم راه خودش را رفت و حرف خودش را زد چه كس را خوش آيد چه نه!
* سه
سال ها مى آيند و مى روند
و تو همچنان از پلكان چوبى دشوار
بالا مى روى و پائين مى آيى
و به سان درختى فرتوت
وانهاده در خزانى ابدى
ميان همهمه بادها و يادها مى پوسى
شب ها كه خواب هاى پريشان مى بينى و
بيدار مى نشينى تا ديرگاه
كه آتش دل را فرو بنشانى
شريك دلشوره هايت كيست
هر بامداد
از بستر بيدار خوابى ات برمى خيزى و
به تأنى كارهاى كوچك روزانه را تكرار مى كنى
اكنون چه مى كنى
ساكت نشسته اى و
گوش سپرده اى به آهنگ گام هاى باران بر بام سفالين
شايد كه از پنجره تنهايى ات
به سوى نارنج بنان خاموش و چايزار مه آلود
خم شده اى و آه مى كشى
يا در حياط خانه
بر سنگفرش كهنه قدم مى زنى و
آوازى از ياد رفته را
به زمزمه مى خوانى
و يا كتاب خاطره ها را ورق مى زنى و
اندُهان دلت را نم نم فرو مى بارى
«افسوس!
چه تند و تلخ گذشت عمر
ديگر حتى مجال آرزويى هم نيست!»
سال ها مى آيند و مى روند
و تو تنها در آن عمارت متروك
مى مانى و
پير مى شوى و
فرو مى پاشى»
«كاراكتر شعر تقوى تكيار»؛ اين اصطلاح واقعاً وجود دارد. او اگر از زمانه و شعر هفتاد هيچ تأثيرى نگرفته باشد، همين يك تأثير را گرفته كه شعرهايش از معادله ازلى، ابدى «من - راوى - شاعر» و «تو - مخاطب - معشوق» رهايى يافته است. شعرهاى وى همچون داستان، داراى كاراكترهاى متنوع اند و با هر شعر كاراكتر تازه اى، رخ نشان مى دهد و بعد رخ پنهان مى كند، اما به هر حال وجود دارد و حضور.
او از دايره روايت شخصى زندگى اش گريخته است و اين دستاورد كمى نيست. شعر «وانهاده در خزانى ابدى» كه بلندترين شعر كتاب است داستان يكى شدن انسان با مكان است. در پايان شعر، كاراكتر خلق شده توسط شاعر، همچون عمارت متروك در حال فروپاشى است. بگذاريد نگوييم «همچون»، عمارت و او يكى شده اند و اين ديگر حتى «ما به ازاى شيئى» نيست كه «عمارت» آئينه «زندگى» باشد. عمارت «مجسم» با زندگى «ذهنى» يكى شده اند، بى آنكه نه عمارت از «تجسم» بيفتد و نه زندگى از «ذهنيت». به گمانم اين يك موفقيت باشد و كمى تا حدى كشف. كشفى كه در شهود خانه دارد و مسكن اش در تعاريف جديدى است كه شاعر از ابزارهاى شعرى دهه پنجاه به دست مى دهد. نه! اشتباه نكرده ايد! تقوى تكيار دنباله اى بر «شعر ناب» است كه غافلگيرى در هر مصراع را با غافلگيرى در عرضه قابى جديد با عناصرى غير قابل انتظار عوض كرده است و اين عناصر غير قابل انتظار نه زاده «جاگيرى بيگانه شان در قاب» كه حاصل «جاگيرى درست» اند در زمانه اى كه خواننده به دنبال سبز شدن آبشارى در سقف خانه شاعر است! شاعر در اين شعرها، بنا به زمانه، روند را معكوس كرده است، اما مكانيزم همان است. گرچه عده اى در دل گويند كه چنين نيست و اين سخنان چيست!
«نيامده رفتى
پاى ننهاده بر زمين
چشم نگشوده به ماه
نياميخته با ستارگان
چه پرشتاب گذشتى
بى درخشش كوچك لبخندى
بى افشاندن آوايى
و بى اندك مجالى براى ناميده شدن
چون رازى شكسته و
نامكشوف.»
اكنون كه شاعر از پله ها و پل هايش گذشته است، بايد آن سوى اين جهان را ديد.
تكيار اكنون ديگر محتاج رونمايى از آن سوى پل ها و پله هاست. آيا توان گذر از اين مرحله را دارد بايد منتظر كتاب آتى اش بود كه ديگر چه در آستين دارد و چه توان؛ در گذر از روزگارى كه در آن، شعر چون برگ ها در پائيزى، تنها به «الوانى ميرنده اش» تماشايى ست.
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند(۲):
«آنها به اسب ها شليك مى كنند» [هوراس مك كوى]
مرد غمگين بر كناره اقيانوس آرام
351924.jpg
] يزدان سلحشور]

* يك
«برخاستم.
در يك آن، گلوريا را ديدم كه روى نيمكت اسكله نشسته است. گلوله تازه به شقيقه اش خورده بود. خون هنوز نجوشيده بود. نور انفجار هنوز چهره اش را روشن مى كرد. همه چيز مثل چشمه اى كه از سنگ بجوشد واضح مى شد. كاملاً يله شده بود، راحت؛ آن طورى كه دوست داشت. فشار گلوله كمى از من برش گردانده بود. نماى كامل نيم رخش را نمى ديدم، ولى همان قدر كه از چهره و لب هايش مى ديدم به من خبر مى داد كه دارد لبخند مى زند.
دادستان وقتى به هيأت منصفه گفت كه آن زن قربانى مرگى وحشتناك شده است ـ مرگى دلهره آور، بى كس و تنها، با قاتل تيره دلش در شبى تاريك، در كرانه اقيانوس آرام ـ تا جايى كه آدم مى تواند اشتباه كند، اشتباه مى كرد. آن زن با دلهره نمرده بود. آرام و آسوده بود. لبخند مى زد. حتى نخستين بار بود كه لبخندش را ديدم.
پس چگونه ممكن بود ترسيده باشد بى كس و كار هم نبود ـ هرگز.
من بهترين دوستش بودم، تنها دوستش. پس چطور ممكن بود خود را بى كس و كار احساس كند
رمان «They Shoot Horses Donشt They» (آنها به اسب ها شليك مى كنند، نمى كنند ) كه در سال ،۱۹۷۰ سيدنى پولاك را قانع كرد تا فيلمى جنجالى ـ و همچون ديگر آثارش به شكلى كاملاً آشكار، سياسى ـ بسازد، در ايران با نام «آنها به اسب ها شليك نمى كنند» به اكران عمومى درآمد در حالى كه ترجمه رمان، با نام «آنها به اسب ها شليك مى كنند» منتشر شد. مختصر اختلافى با اصل نام كتاب! كه به طور معمول نزد مترجمان اسامى فيلم و كتاب، چندان خطاى آشكارى نيست متأسفانه! فيلم پولاك، با بازى جين فوندا، مايكل سارازين، گيگ يانگ در دهه ۷۰ ميلادى به همراه دو اثر مشهور سيدنى لومت [بعدازظهر سگى و سرپيكو] همچون اطلاعيه هاى ممنوع، در آمريكا مورد استقبال ناراضيان اجتماعى قرار گرفت. هر سه فيلم، بيانيه اى آتشين عليه سرمايه دارى موجود و پر از استعاره هاى گويا و مبهم عليه «جنگ نظام استعمارى آمريكا» در ويتنام بودند. شايد به همين دليل، ارزش اين سه اثر پس از گذشت چهار دهه، نسبت به زمان نخستين اكرانشان در نوسان است. «سرپيكو» ديگر حرفى براى گفتن ندارد. فيلم «پولاك» به جاى ارائه وضعيت دو انسان در شرايطى بحرانى، پر از استعاره سازى هاى سياسى است و در اين ميانه تنها «بعدازظهر سگى» توانسته به دليل فيلمنامه درجه يكش، اهميت دادن به انسان به عنوان انسان نه شىء و تعريف يك موقعيت عادى با بيان عادى [نه فاخرانه] در يادها بماند و همچنان در صدر فهرست فيلم هاى مورد علاقه منتقدان و مخاطبان خاص سينما زنده بماند.
فيلم پولاك، داراى چند ايراد اساسى است اول اين كه با تغيير زمان وقوع حوادث رمان [كه در ۱۹۳۵ منتشر شده بود] و منطبق كردن حوادث با زمان ساخت اثر، آدم هايى را تصوير مى كند كه در مخيله «هوراس مك كوى» هم راه نيافته بودند. ماراتن توان فرساى داخل پيست «مك كوى» تابع الگوهاى زيبايى شناسانه دهه سى بود كه در بافت رمان، كاملاً تنيده شده بود اما ماراتن پولاك، شبيه شوهاى تلويزيونى اواخر دهه شصت بود كه بخش قابل توجهى از سينماگران موج نوى سينماى آمريكا از آنها به عنوان «استعاره هاى آماده طبخ» استفاده كرده بودند و بعدها هم، توسط هاليوود، بدل به يك فرمول فروش شد.
ايراد دوم فيلم پولاك، از دست دادن بيان روايى رمان بود. رمان، غير از اين بيان روايى، تقريباً هيچ نداشت. به دليل همين بيان روايى هم، توسط «مارسل دوهامل» به فرانسه ترجمه شد و مورد استقبال فوق العاده فرانسويان قرار گرفت. مى گويند فرانسويان به دو چيز خيلى اهميت مى دهند: اول مد، دوم بيان روايى! ايراد سوم فيلم پولاك، درس نگرفتن از پيشينيان بود. جان فورد كبير وقتى دست به ساخت «خوشه هاى خشم» اشتن بك زد، كاركرد دوربين اش را از زرق و برق و بيان فاخرانه ديگر آثارش [كه البته متناسب با عظمت بيابان هاى آمريكا بود] تهى كرد تا با بيانى عادى، يك زندگى عادى را بدل به شاهكار كند اما پولاك، با سوء استفاده از فضاى شوهاى تلويزيونى، فيلمى درباره «ندارى» را در انبوهى از زرق و برق ها و رنگ هاى تند و لباس هاى شيك گم كرد.
پولاك، گرچه آثار مطرحى ساخت كه مى توان آنها را در دانشكده هاى سينمايى نمايش داد [به دليل تأثيرى كه بر سينماروهاى زمانه خود داشتند] اما سال به سال، آثارش سطحى تر از قبل به نظر مى آيند. چنان كه با نگاهى واقع بينانه بايد گفت كه بيانيه هاى او، بيش از آن كه عليه نظام ديوانسالارانه آمريكا باشد چيزى جز توجيه آن نظام در قالب درخشش لوسترها، لباس هاى زيبا و نمايش «اكثريت در رفاه» نيست.
* دو
«چه مى توانستم بگويم همه اين آدم ها مى دانستند كه من او را كشته ام. تنها آدم ديگرى كه مى توانست به كمكم بيايد مرده بود. بله، او هم. در نتيجه روى صندلى بهتم زده بود. قاضى را نگاه مى كردم و سرتكان مى دادم. از هيچ سو اميدى نداشتم.
اپشتين، كه از طرف دادگاه به عنوان وكيل تسخيرى من تعيين شده بود گفت:
ـ از دادگاه تقاضاى عفو كنيد.
قاضى گفت:
ـ چطور، چطور
اپشتين گفت:
ـ حضرت رئيس، ما از دادگاه تقاضاى عفو مى كنيم. اين جوان اعتراف مى كند كه دختر را كشته است؛ فقط به اين خاطر كه به او خدمتى كرده باشد.
قاضى كه چشم هايش به من خيره مانده بود، محكم با مشت روى ميز كوبيد.
«هيچ دليل قانونى عليه رأى هيأت منصفه وجود ندارد ...» اين نام فصل سوم است و در واقع پاسخ آخرين جملات فصل دوم كه قاضى با مشت روى ميز مى كوبد. اين نوع تيترگذارى فصل ها، در ۱۹۳۵ شبيه «خودكشى» بود و «مك كوى» صرفاً به اين دليل كه «به خود خدمتى كرده باشد»، در ۳۸ سالگى به يك خودكشى ادبى دست زد! آمريكايى ها از اين اثر استقبال نكردند شايد به اين دليل كه براى دهه سى، زيادى «آوانگارد» بود و شايد هم به اين دليل كه هنوز از بدبختى هاى ركود اقتصادى ،۱۹۲۹ بيشتر از شش سال نمى گذشت و آمريكايى ها، علاقه نداشتند تا رؤياى آمريكايى «فورد» شدن و بزرگ ترين كمپانى اتومبيل آمريكا را بنيان نهادن را به خاطر يك نويسنده از گرد راه رسيده از دست بدهند!
او تا ،۱۹۳۸ دو كتاب ديگر منتشر كرد: «كفن جيب ندارد» و «بهتر بود خانه مى ماندم» كه هر دو رمان، با كم محلى توزيع كنندگان كتاب و البته مردم آمريكا مواجه شد. او خسته از اين همه شكست، رمان نويسى را به كنارى نهاد اما با انتشار ترجمه «آنها به اسب ها شليك مى كنند» به فرانسه [۱۹۴۶]، فرانسويان خسته از جنگ، درگير «رؤياى از دست رفته» و حيران ميان «پتن خادم يا خائن»، از اين رمان به شدت استقبال كردند. اگزيستانسياليست ها كه به دنبال راه سوم ميان غرب و شرق بودند، كتاب را بشدت ستودند و به «مك كوى» لقب «نخستين آمريكايى اگزيستانسياليست» را دادند. ،۱۹۴۷ «كفن جيب ندارد» به فرانسه ترجمه شد و فرانسويان به دليل فضاى تاريك و متعلق به ژانر «نوار» آن، آن را جزو برترين هاى آثار پليسى جديد قرار دادند. منتقدان فرانسوى «مك كوى» را همتراز فاكنر و همينگوى خواندند. نويسنده خسته، اندك آبرويى نزد هموطنانش و اميدى خرد در دل يافت و در ۱۹۴۸ رمان «با فردا خداحافظى كن» را منتشر كرد. داستان مرد درس خوانده اى كه تبديل به يك جنايتكار خونسرد مى شود. نوعى «حديث نفس نويسنده» كه به سرنوشت بقيه رمان هايش گرفتار شد. مك كوى در سال ۱۹۵۲ «چاقوى جراحى» را منتشر كرد كه برگردان يكى از فيلمنامه هاى هاليوودى اش بود. ناشران پس از مرگ وى، سناريويى را كه براى فيلم «نقطه عطف» نوشته بود به صورت كتابى درآوردند و به نام «شهر فساد» منتشر كردند. «هوراس مك كوى» در واقع همان راوى «آنها به اسب ها شليك مى كنند» است كه در ماراتن نفسگير آن پيست لعنتى گرفتار شده و در آخر، نمى داند كه چه كند. يك نااميد حرفه اى كه جامعه، با تيپا پرتش كرده وسط محاكمه اى كه محكومش اوست حتى پيش از آن كه «گلوريا» را - براى ترحم - بكشد.
«جور عجيبى با گلوريا آشنا شدم. او هم تلاش مى كرد كه وارد سينما شود - اين مطلب را بعداً فهميدم . يك روز داشتم خيابان ملروز را گز مى كردم. از استوديوى پارامونت برگشته بودم. شنيدم كسى پشت سرم داد مى زند: «آهاى، آهاى.»
برگشتم و ديدمش كه به طرف من مى دود و با دست اشاره مى كند. ايستادم. دست تكان دادم. وقتى نزديكم رسيد نفس نفس مى زد. از پا افتاده بود. متوجه شدم كه اصلاً او را نمى شناسم. او گفت:
- مسخره بازى اتوبوس را ببين!
سربرگرداندم، حدود ۵۰ متر دورتر، اتوبوس را ديدم كه به طرف استوديوهاى وسترن مى رفت. گفتم:
- آه ، ببخشيد. گمان كردم به من اشاره مى كرديد...
- واسه چى بايد به شما اشاره كنم
خنده ام گرفت...
- چه مى دانم. شما هم از اين طرف مى رويد
پاسخ داد:
ـ چاره اى نيست جز اين كه پياده به استوديوى وسترن برويم...
و راه افتاديم به سمت غرب، به سمت وسترن.»
هوراس مك كوى، به اميد رؤياى آمريكايى به هاليوود رفت. اول پيشخدمت بود بعد باغبان، بعد نگهبان شب، بعد يك فيلمنامه نويس خرده پا (از همان ها كه با صددلار، بايد ديالوگ هاى كم نفس را در فيلم هاى كم خرج، نفسگير مى كردند.) مك كوى، تا آخرش فيلمنامه نويس فيلم هاى «ب» ماند. هاليوود پس از مرگش، پول خوبى از ساخته سيدنى پولاك درآورد. فيلمى كه برخلاف رمان از اواسط ماراتن و در پيست شروع مى شد. بعدها سينماگرى در ايران، ايده اوليه كتاب و فيلم را بدل به «بايسيكل ران» كرد. اقتباسى كه غير از ايده نخستين، ارتباطى با كتاب «مك كوى» نداشت.
*سه
«اسلحه را در دستم چپاند... تپانچه در دستم بود. به گلوريا گفتم:
- بسيار خوب. هر وقت تو بخواهى.
- حاضرم.
- كجا
- درست اين جا، روى شقيقه ام.
موج بزرگى منفجر شد و اسكله لرزيد.
- همين حالا
- يالله ديگر.
او را كشتم.
از نو اسكله لرزيد... يكى از پليس ها، كنار من عقب اتومبيل نشسته بود. ديگرى مى راند، با سرعت مى رفتيم و آژير مدام زوزه مى كشيد. عين همان آژيرهايى بود كه در ماراتن، براى بيدار كردن ما، به كار مى بردند.
پليسى كه روى صندلى عقب، كنار من، نشسته بود پرسيد:
- چرا او را كشتى
جواب دادم:
- خودش از من خواهش كرد.
- مى شنوى چه مى گويد هرى
- ناكس شوخى هم مى كند.
پليس عقبى دوباره پرسيد:
- دليل ديگرى ندارى
گفتم:
- اسب لنگ را بايد خلاص كرد.»
«مك كوى» علاوه بر روايتگرى منحصر به فردش در اين رمان، ثابت مى كند كه ديالوگ نويس محشرى هم هست. شايد به همين دليل است كه اين اثر، اين قدر براى سينما جذاب است. چون به شكل آماده و واضح، «يك فيلمنامه بازنويسى نشده» است. پولاك، بخشى از ديالوگ ها را - ديالوگ هاى كليدى را - در فيلم حفظ كرده است و البته رنگ و بوى دهه هفتادى به آنها داده است. ديالوگ پايانى در فيلم اين طور ادا مى شود:
ـ «پليس: چرا كشتيش
رابرت [با بى تفاوتى و با صدايى كه انگار از زير آب به گوش مى رسد]: خودش ازم خواست!
ـ پليس: آره جون عمه ات!
[ماشين پليس به راه مى افتد]
كتاب در ۱۴ فصل نوشته شده كه فصل چهاردهم عملاً وجودندارد فقط يك تيتر دارد: «... خدا شما را بيامرزد.» و اين يعنى همه آن وضعيتى كه «رابرت» درگير آن است. انتخاب مردن تدريجى يا مردن ناگهانى براى گناهى كه به عقيده جامعه مرتكب شده اما به عقيده خودش، نه!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |