|
گفت وگو با اكبر جبارى پژوهشگر و استاد فلسفه در باب نسبت سياست و تفكر
هيچ فرزندى مادر خود را نمى زايد
|
|
|
] مژده شرقى / بخش دوم ]
* تاريخ شكل گيرى چنين جريانى ريشه در كدام بخش تاريخ پس از انقلاب دارد آيا مى توان سوابق يا ريشه هاى اين دوره را شناخت پاسخ اين پرسش شما ما را به تحليل حقيقت انقلاب سوق مى دهد. به حق اليقين باور دارم كه انقلاب اسمى بود از اسماء حق كه ظهورى يافت و بيدرنگ به خفا رفت. اما همين ظهور آنى و كوتاه، منشأ آثار فراوانى در سراسر عالم گرديد. به قول حافظ: برقى از منزل ليلى بدرخشـيد سحـر وه كه با خرمن مجنون دل افگار چه كرد ايران نيز در همين مسير تاريخى ايستاده است. چه بسا زمانى فرا رسد كه باز آن حقيقت مستور جلوه اى كند و در عرصه سياست، اقتصاد و فرهنگ كشورمان نيز شاهد آثارى باشيم كه مستقيماً از حقيقت انقلاب سرچشمه مى گيرند. ظهور دوره جديد در ساحت سياست نيز مى تواند از آن سرچشمه نشأت گرفته باشد اما قضاوت در اين موضوع نياز به تحقق محتوا و درونمايه اين صورت جديد دارد. به واقع اين صورت جديد هنوز نياز به محتوا و درونمايه عميقى دارد كه آن را در پهناى تاريخ ماندگار سازد. * آيا اين درونمايه و محتوايى كه شما كمى با احتياط از آن سخن مى گوييد، امكان ظهور و بروز در شرايط فعلى را دارد و دولتمردان جديد چنين توانى را براى تعميق اين محتوا دارند محتواى هيچ دوره اى عمق و اصالت نمى يابد مگر به مدد «تفكر». من در شرايط فعلى چندان اميدى به مردان رسمى سياست ندارم. مردان رسمى سياست، امروزه نه با «تفكر» و «متفكران» اُنس چندانى دارند و نه حتى به اين فراروى دوره اى باور دارند. نفوذى كه يك سخنران و خطيب يا مداح در شرايط فعلى در عرصه سياست دارد، يك متفكر هرگز ندارد. * اما كم نيستند اساتيد حوزه و دانشگاه كه از نزديك با دولت همكارى دارند و دولت نيز با ايشان در سطوح عالى تعامل دارد و حتى در ميان مسئولين نيز شاهد حضور بسيارى از اساتيد دانشگاهى هستيم. البته بنده هيچ جسارتى به كسانى كه در كسوت استادى مشغول خدمت گذارى هستند نمى كنم. اما منظور از تفكر و متفكر صرفاً استاد دانشگاه يا حوزه بودن نيست. به قولى «نه هركه سر بتراشد قلندرى داند». شايد در يك نگاه كمى چنين باشد كه شما مى فرماييد، اما به نظر مى رسد كه نگاه «مهندسى» در همه سطوح غلبه دارد و على رغم فروپاشى جريان هاى غربزده و سكولار، هنوز علم زدگى و كميت بينى نگاه غالب است. غربزدگى و علم زدگى در فرهنگ و سياست ما چنان ريشه دوانده است كه گويى ارباب سياست و فرهنگ گريز و گريزى از آن ندارند. به ياد دارم يكى از همين اساتيد محترمى كه گويا مورد عنايت ارباب سياست نيز هست، از «ابرقدرتى ايران» سخن مى گفت. پرسيدم آيا ابرقدرت شدن ايران بدين معناست كه فى المثل در اقتصاد به اين مرتبه از رشد ناخالص ملى برسيم يا اين كه صاحب صنايع پيچيده و فوق پيشرفته تكنولوژيك شويم يا در حوزه علوم طبيعى و تجربى كشفيات جديد داشته باشيم در اين صورت ما تبديل به اروپا يا آمريكاى ديگرى شده ايم و لاغير. * آيا شما اين پيشرفت هاى علمى و توليدى و صنعتى كشور را در جهت انقلاب نمى دانيد مخالفت با پيشرفت و توسعه علمى نه امرى مطلوب است و نه ممكن. اساساً مسئله بر سر موافقت يا مخالفت نيست. مسئله تفكرى است كه مى خواهد افقى جديد در تاريخ بگشايد. فرانتس فانون، مى گفت«ما نمى خواهيم از آفريقا، اروپايى ديگر بسازيم» سؤالى كه آقايان ابرقدرتى مى بايست از خود بپرسند همين است كه آيا شما مى خواهيد اروپا يا آمريكايى ديگر بسازيد علم و توسعه علمى- البته اگر واقعاً وجود داشته باشد و نه صرفاً افزايش مقالات و تعداد دانشجويان ملاك قرار بگيرد- يك فرايند تاريخى است كه نمى توان و نمى بايست از آن عدول كرد، بلكه پرسش مغفول اين است كه به كجا مى خواهيم برويم اجمالاً عرض مى كنم كه با انديشه «مهندسى محور» و علم زدگى هيچ افق جديدى در تاريخ نمى توان گشود. حناى اين مقولات مدتهاست كه در دنيا ديگر رنگى ندارد. و باز هم به قول حافظ مَنْ جَرّب المُجَرَّب حلّت بِه الندامه * با اين حساب، آيا نشانه هاى ديگرى براى ظهور اين دوره و ساحت جديد سياسى وجود دارد بله. شايد بتوان سياستمدارى مانند آقاى احمدى نژاد را نيز در همين پارادايم تفسير كرد. به نظر مى رسد شخصيت اين سياستمدار كه در تضاد كامل با آن دو ساحت قرار دارد، موجب ظهور يك«سخن(Discourse )»متفاوت شده است. * حتى اگر تحليل شما را هم بپذيريم، آيا شما فكر نمى كنيد كه ظهور يك دولت اصولگرا پس از ۱۶ سال سيطره ليبراليسم در كشور نوعى احياى تفكر سنتى باشد اول آنكه در شانزده سال مذكور نه ليبراليسم، بلكه صورت ممسوخى از ليبراليسم كه من از آن به «لُمپن ليبراليسم» ياد مى كنم، حاكم بود. مثل بسيارى از ايسم ها و نحله هاى ديگر كه وارد فضاى انديشه اى مملكت مى شود. دوديگر اين كه بنده هنوز نمى دانم منظور از تفكر سنتى چيست آيا مراد از «سنت» همان چيزى است كه كسانى مانند دكتر «نصر» و «گنون» و «شووان» نماينده آن در دنيا هستند بعيد مى دانم منظور شما اين باشد. * منظور از تفكر سنتى اشاره به آن نوع تفكرى است كه ارزشهاى دينى مانندعدالت، اخلاق، ايثار و مفاهيم شرعى در صدر امور مى ايستد و مبناى برنامه ريزى دولتمردان قرار مى گيرد. مفاهيمى كه شما از آنها نامى بريد، مفاهيمى براى برنامه نويسى يا بودجه نويسى يا لايحه نويسى نيستند. اين ها مفاهيمى هستند كه بود و نبودشان بستگى تام و تمامى به «سخنى» دارد كه در جامعه حاكم مى شود. در جامعه اى كه صنعت خودروسازى آن در داخل ده ها نوع خودرو توليد مى كند، ديگر صحبت از عدالت نوعى شوخى خواهد بود. اين تكثر در ذات خود يعنى وجود طبقات در جامعه. همين طور است وضع مفاهيم ديگر. *آيا مى خواهيد بگوييد كه اساساً امكان ظهور تفكر دينى با مفاهيم ارزشى، ديگر وجود ندارد هرگز. عرض بنده اين است كه از عدالت يا اخلاق نمى توان يك تلقى سطحى داشت و آنها را چونان برنامه يا سياستى دانست كه هروقت اراده كرديم، انتخاب يا حذفش مى كنيم يا تغييرش مى دهيم. اين ها مفاهيمى هستند كه در فرايند تاريخى و در ساحت تفكر به بار مى نشينند. به بيانى ديگر اين مفاهيم متعلَّق تفكر است، نه سياست. سياست مى تواند بسترى براى ظهور و تحقق آن باشد. نبايد اين دو موضوع را خلط كنيم. عدالت و اخلاق بيش از هرچيزى به تفكر نياز دارند نه سياست. اين تفكر است كه امكان ظهور و تحقق آنها را در بستر سياست فراهم مى سازد. * آيا اين به نظر شما ناديده گرفتن و يا كوچك دانستن نقش سياست نيست ابداً. سياست تا بوده مديون تفكر بوده است. خواه در دوران باستان، خواه در دوره جديد آنچه امكان ظهور و مايه تحقق و قوام امر سياسى بوده تفكر و انديشه اى است كه خواه پنهان و خواه آشكار حضور دارد. شما حتى همين امروز در آمريكا و نزد نو محافظه كاران كاخ سفيد هم مى توانيد ردپاى انديشه هاى فيلسوفانى مانند« اشتراوس» را ببينيد. * كدام اشتراوس را مى گوييد، جامعه شناس يا فيلسوف سياسى لئو اشتراوس، فيلسوف سياسى كه كتاب هاى «حقوق طبيعى و تاريخ» و «فلسفه سياسى چيست » او به فارسى نيز ترجمه شده است. اخيراً كتابى را ديدم تحت عنوان«Leo Strauss and the politics of American Empire» كه به ريشه هاى فكرى سياست هاى خارجى آمريكا در سه دهه گذشته و ارتباط آن با انديشه هاى اشتراوس پرداخته است. همين طور در كتاب ديگرى با عنوان «Leo Strauss and American foreign policy» به شجره نامه سياست خارجى آمريكا و خانم «كاندوليزا رايس» كه دانش آموخته همين مكتب بوده و نسبت او با خانواده علمى اشتراوس اشاره دارد. اتفاقاً ظرف چند سال اخير كتاب هاى زيادى در اين زمينه نوشته شده است. البته اين سخن را به هيچ وجه نبايد چنين تفسير كنيم كه همه مصائب و مشكلاتى را كه يك دولت يا جريان سياسى به بار مى آورد، بايد به پاى فيلسوف نوشت. كارى كه بسيارى از روى جهل بدان تمايل دارند.
|