|
بهترين هديه بخشى از احساستان است
|
|
|
] جنيفر هويت]
پارسال، نزديكى هاى عيد سازمان «كودك سه شنبه» از من دعوت كرد تا در جشنى كه راه انداخته بودند، شركت كنم. اين سازمان براى كمك به كودكان مبتلا به ايدز تشكيل شده بود. من مجرى يك برنامه تلويزيونى بودم و به همين علت از من دعوت كرده بودند. گمان نمى كنم بچه ها مرا به عنوان يك آدم مشهور مى شناختند، بلكه آنها فقط فكر مى كردند كه من يك بچه بزرگم كه آمده ام تا با آنها بازى كنم. خود من هم بيشتر دوست داشتم قضيه به همين شكل باشد. در آن جشن هر جور غرفه اى بود. به طرف غرفه خاصى كه همه بچه ها آنجا جمع شده بودند، كشيده شدم. در اين غرفه هر كس كه دلش مى خواست مى توانست يك مربع پارچه اى را نقاشى كند. بعد آن مربع را به مربع هاى ديگر مى دوختند تا يك لحاف درست كنند. آن وقت لحاف را به مردى مى دادند كه بيشتر عمرش را به سازمان خدمت كرده بود و بزودى بازنشسته مى شد. به همه بچه ها رنگ هاى روشن و زيبايى داده شد و از همه آنها خواستند چيزى نقاشى كنند كه لحاف را زيباتر كند. به مربع ها نگاه كردم و قلب هاى صورتى و ابرهاى آبى و طلوع هاى خورشيد نارنجى و گل هاى ارغوانى و برگ هاى سبز بسيار ديدم. همه تصاوير، شاد و زيبا و دلگرم كننده بود، فقط يكى از آنها اين طور نبود. پسرى كه كنار من نشسته بود، داشت يك قلب را نقاشى مى كرد، ولى قلبش سياه، خالى و بى روح بود. او ابداً از رنگ هاى روشن و درخشانى كه دوستان هنرمندش به كار برده بودند، استفاده نمى كرد. اول فكر كردم شايد تنها رنگ باقيمانده، سياه است و نقاشى او تصادفاً تيره و دلگير شده است، ولى وقتى از او پرسيدم كه چرا قلبش اين رنگى است، جواب داد چون احساس مى كند قلبش سياه است. از او پرسيدم چرا، جواب داد چون هم خودش و هم مادرش خيلى مريض هستند. گفت كه بيمارى او و مادرش هيچ وقت خوب نمى شود. بعد هم مستقيم به چشم هاى من نگاه كرد و گفت: «هيچ كس نمى تونه كارى بكنه.» به او گفتم متأسفم كه مريض است و خيلى خوب مى فهمم كه او چرا اين قدر غمگين است و خيلى خوب هم مى فهمم كه چرا رنگ قلبش را سياه كشيده است. ولى درباره اين كه كسى نمى تواند كارى بكند، اشتباه مى كند. شايد مردم نتوانند كارى كنند كه بيمارى او و مادرش بهتر شود، ولى مى توانيم همديگر را در آغوش بگيريم. تجربه به من نشان داده است كه وقتى انسان ناراحت است، در آغوش گرفتن واقعاً مؤثر است. به او گفتم اگر دوست داشته باشد، خوشحال مى شوم بغلش كنم تا بتواند منظورم را بفهمد. او بلافاصله به آغوشم آمد و من فكر كردم قلبم از عشق به آن پسر كوچولوى شيرين منفجر خواهد شد. مدتى در آغوشم نشست و بعد پائين پريد تا نقاشى اش را تمام كند. از او پرسيدم حالش بهتر است يا نه و او گفت كه بهتر است، ولى هنوز هم مريض است و هيچ چيز اين واقعيت را عوض نمى كند. به او گفتم حرفش را مى فهمم و با احساس غم و اندوه از آنجا دور شدم، اما به خود قول دادم هر كارى از دستم برآيد براى كمك به اين بچه ها انجام دهم. وقتى جشن تمام شد و ژاكتم را پوشيدم كه به خانه بروم، حس كردم كسى آستين ژاكتم را مى كشد، برگشتم و ديدم كه آن پسر كوچولو دارد به من لبخند مى زند. او گفت: «رنگ قلبم داره عوض مى شه. گمونم داره روشن تر مى شه. فكر مى كنم اون بغل كردن ها واقعاً مؤثر بودن.» در راه خانه به قلب خودم رجوع كردم و ديدم كه رنگ آن هم روشن تر و درخشان تر شده است.
|