سه شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۶ - ۳ ربيع الاول ۱۴۲۹
Tue, Mar 11, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
خانواده
محاكمه مردى به اتهام قتل دو فرزند
] محمد غمخوار[

رسيدگى به پرونده يك مرد به اتهام قتل دو فرزند خردسالش در دستور كار قضات دادگاه كيفرى استان مركزى قرار گرفت.
قربانعلى - ۳۳ ساله - متهم است خرداد امسال چهار تن از اعضاى خانواده اش را هدف ضربه هاى كارد قرار داده كه دو دختر سه و شش ساله اش در راه انتقال به بيمارستان جان باختند.
ساعت يك بامداد جمعه - ۴ خرداد - ساكنان روستايى از توابع شهرستان دليجان با شنيدن صداى فرياد كمك خواهى زن جوانى در جريان اين جنايت هولناك قرار گرفتند. يكى از اهالى سريع موضوع را به پليس خبر داد و دقايقى بعد گروهى از مأموران كلانترى ۱۳ «نرقان» بلافاصله خود را به محل حادثه رساندند. آنها پس از گشودن در خانه با پيكرهاى خونين سه دختر خردسال خانواده در كنار مادر ۳۳ ساله شان - در رختخواب - روبه رو شدند. در گوشه ديگر اتاق هم مرد خانه در حالى كه كاردى در دست داشت ايستاده و به قربانيان نگاه مى كرد. پيكرهاى نيمه جان چهار مجروح حادثه بلافاصله به بيمارستان منتقل شد. اما آرزو و زهرا در راه انتقال به بيمارستان بر اثر شدت جراحات وارده جان باختند. درحالى كه مادر خانواده و نيلوفر ۱۰ ساله در پى عمل جراحى از مرگ نجات يافتند. مرد ۳۳ ساله از سوى بازپرس «طويلى» تحت بازجويى قرار گرفت. او اظهار داشت: «۱۰ سال قبل با دختر عمويم طاهره ازدواج كردم. آن زمان در يك كارگاه سنگبرى كار مى كردم اما پس از مدتى به خاطر رفت و آمد با افراد ناباب به اعتياد كشيده شدم. با وجود اين كه سه دختر داشتم اما هميشه فكر اين كه همسرم به من خيانت مى كند آزارم مى داد و يك لحظه هم رهايم نمى كرد. سعى داشتم اين فكر را از ذهنم دور كنم اما در اين راه موفق نبودم. شب حادثه در حالى كه همه در خواب بودند، كاردى از آشپزخانه برداشتم، ابتدا همسرم را زدم، بعد به تصور اين كه او مرده سراغ سه دخترم كه چند متر آن طرف تر خوابيده بودند رفتم و آنها را نيز با كارد زدم.»
با تكميل تحقيقات براى قربانعلى، به اتهام قتل دو كودك كيفرخواست صادر و پرونده براى رسيدگى به دادگاه كيفرى استان مركزى فرستاده شد كه نخستين جلسه محاكمه او در دادگاه برگزار شد. در اين جلسه متهم به سؤال هاى هيأت قضايى پاسخ گفت. قرار است رأى دادگاه پس از برگزارى آخرين جلسه صادر شود.
رؤياى مرگبار
352200.jpg
] خسرو مبشر[

مينى بوس مدرسه در خيابان «شقايق» ـ شمال تهران ـ ايستاد تا حسين ۱۰ ساله پياده شود. پسرك كيف مدرسه اش را روى شانه اش انداخت، دستى براى همكلاسى هايش تكان داد و به طرف خانه ويلايى شان رفت. با خود مى گفت: «بعد ازظهر وقتى درس و مشق ها تمام شد با بچه ها فوتبال گل كوچك بازى مى كنيم.» ناگهان همان موقع با بوق خودروى پژو به خود آمد. نگاهى به راننده انداخت. كريم را شناخت. او پسر يكى از دوستان پدرش بود كه در مجالس، فيلمبردارى و عكاسى مى كرد.
حسين با ديدن كريم خوشحال شد و برق شادى در چشمانش نشست. كريم با اشاره دست از او خواست سوار خودرو شود تا با هم گشتى در خيابان ها بزنند. حسين نگاهى به خانه كرد و گفت: «پس برم از مامانم اجازه بگيرم بعد بريم.»
سپس كريم با خونسردى گفت: نيازى نيست من اجازه ات را از آقا سياوش گرفته ام. به پدرت هم گفتم مى خواهم تو را به يك باغ پر از گل براى فيلمبردارى ببرم.
حسين با شنيدن اين حرف سوار شد. مرد راننده هم بلا فاصله پايش را روى پدال گاز گذاشت و خودرو با سرعت از آن منطقه دور شد. كريم در تمام راه با حسين حرف مى زد و مى خنديد. ماشين بسرعت در جاده تهران، شهريار حركت مى كرد. ساعتى بعد كريم مقابل باغى در شهريار توقف كرد و پس از باز كردن در، وارد محوطه شدند. دقايقى بعد حسين را به يكى از اتاقهاى ساختمان قديمى برد. سپس به بهانه تهيه ناهار بيرون رفت. از حسين هم خواست به هيچ عنوان از اتاق بيرون نيايد. با اين حال پسر كوچولو كه بشدت مى ترسيد از كريم خواست او را هم ببرد. اما كريم نپذيرفت و در را به روى او قفل كرد.
او سوار بر خودرو به شهريار بازگشت و مقابل باجه تلفنى ايستاد. شماره اى گرفت و در حالى كه صدايش را به طور كامل تغيير داده بود به آرامى گفت: پسرتان «حسين» پيش ما است. نگران هم نباشيد. فعلاً سالم است، فقط بايد ۵۰ هزار دلار به همراه ۱۰ ميليون تومان به ما بدهيد تا پسرتان را صحيح و سالم تحويل دهيم وگرنه هرگز او را نخواهيد ديد.
كريم با گفتن چند جمله گوشى را سر جايش قرار داد و با عجله راه افتاد.
پس از تهيه دو ساندويچ به باغ بازگشت. پسر كوچولو بى خبر از همه جا با چهره اى وحشتزده، وقتى از پشت پنجره خاك آلود كريم را ديد خوشحال شد و دستش را براى او تكان داد. كريم با سرعت در را باز كرد و با خنده يك نوشابه و ساندويچ به حسين داد و گفت:
- عمو ديدى زود آمدم! حالا بعد از ناهار و يك استراحت كوتاه تمام جاهاى ديدنى باغ را به تو نشان مى دهم.
همزمان با تاريك شدن هوا كريم حسين را به خانه يكى از دوستانش در شهررى برد. پسرك هم از اين كه عمو كريم بيشتر اوقات كنار او است و با هم بازى مى كنند، خوشحال بود. اما شب هنگام بهانه گيرى هايش شروع شد و از كريم خواست تا او را هرچه زودتر به خانه و نزد پدر و مادرش بازگرداند. اما كريم به حرف ها و گريه هاى پسرك توجهى نمى كرد و سعى داشت او را سرگرم كند. اما اين ترفند خيلى كارساز نشد. چرا كه ساعتى بعد پسربچه بار ديگر با چشمانى اشكبار به كريم گفت: «عمو تو را به خدا مرا ببر پيش مامانم. دلم براش تنگ شده، عمو اگر بابا بفهمه دير خونه رفتم مرا حسابى دعوا مى كنه.»
در همين هنگام كريم به طرف يخچال رفت و با يك ليوان آبميوه برگشت و به حسين گفت: حالا گريه نكن. اين آبميوه را بخور تا تو را به خانه تان ببرم. پسرك در حالى كه خوشحال شده بود با پشت دست اشك هايش را پاك كرد و ليوان آبميوه را تا ته سر كشيد. بعد هم با چهره اى خندان به كريم گفت: «عمو آبميوه را خوردم حالا منو ببر پيش مامان و بابام.»
كريم هم گفت: «با شه عمو، آماده شو تا باهم بريم.»
چند دقيقه اى گذشت كه حسين كوچولو احساس كرد اتاق دور سرش مى چرخد. چشمان پسرك سياهى رفت و بيحال روى زمين افتاد. كريم او را از روى زمين بلند كرد و روى تخت گذاشت.
سه شبانه روز پسرك خوابيد. چرا كه هر بار كريم به زور به او آبميوه خواب آور مى خوراند. در اين مدت مرد كودك ربا چند بار تلفنى با پدر حسين تماس گرفت و سرانجام كريم پذيرفت با دريافت ۴۵ ميليون تومان، گروگانش را آزاد كند. طبق قرار ساعت پنج صبح كريم از خانه خارج شد و خود را به حوالى ميدان بهمن - تهران- رساند و بى صبرانه منتظر آمدن پدر حسين ماند. حدود ساعت شش صبح يك خودرو گرانقيمت در گوشه ميدان توقف كرد. راننده - پدر حسين- با عجله از خودرو پياده شد و طبق برنامه ارائه شده از سوى آدم ربا، كيسه پارچه اى را داخل سطل زباله انداخت و پس از نگاهى اجمالى سوار خودرو آنجا را ترك كرد.
چند دقيقه بعد كريم خودرو پژو را روشن كرد و به آرامى مقابل سطح زباله ايستاد. با احتياط از خودرو پياده شد و به طرف سطل زباله رفت. مكث كوتاهى كرد و نگاهى به اطراف انداخت.
بلافاصله كيسه پارچه اى را برداشت و سوار بر خودرو با سرعت از آن جا دور شد. كريم خوشحال و خندان با كيسه پول به خانه برگشت. هنوز حسين در خواب بود. كريم به آرامى روى زمين دراز كشيد. تقريباً يك ساعت بعد حسين از خواب بيدار شد. هنوز او در خواب بود. پسرك بشدت احساس گرسنگى مى كرد. اما صبر كرد تا كريم از خواب بيدار شود. از گرسنگى طاقت نياورد و به كنار مرد جوان رفت و آرام صدايش كرد: عمو، عمو كريم پاشو! چقدر مى خوابى، من گرسنه ام.
كريم چشمهايش را باز كرد. لبخندى زد و گفت:
زود بيدار شدى عموجون!
بعد هم بسرعت صبحانه را آماده كرد. دو نفرى صبحانه خوردند. حالا كريم بايد آخرين پرده سناريوى تلخ و غم انگيزش را اجرا مى كرد...
ساعتى بعد سوار بر خودرو به سوى دماوند حركت كرد. پس از طى مسافتى كريم به يكى از جاده هاى فرعى پيچيد و كنار يك انبار توقف كرد. او به آرامى از خودرو پياده شد و به اطراف نگاه انداخت و غافل از اين كه نگهبان انبار متوجه توقف خودرو شده و از طبقه دوم ساختمان تمام حركات او را تحت نظر دارد صندوق عقب را باز كرد. چمدان قهوه اى رنگ را بيرون آورد و آن را كنار ديوار انبار گذاشت. مرد نگهبان كه به رفتار راننده خودرو بشدت مشكوك شده بود از پله ها پائين آمد و در بزرگ انبار را باز كرد. اما كريم سوار بر خودرو فرار كرد.
دقايقى بعد مأموران با گزارش نگهبان انبار چمدان را مورد بازرسى قرار دادند. بدين ترتيب پيكر بى جان پسربچه كشف شد.
بازپرس جنايى، هم بلافاصله تحقيقات گسترده براى شناسايى عامل جنايت و هويت قربانى را آغاز كرد. سرانجام با مشخصاتى كه از خودرو پژو به دست آمد كريم پس از چند ماه شناسايى و دستگير شد.
او در جلسات بازجويى و دادگاه به ربودن و قتل پسر بچه اعتراف كرد و انگيزه خود را نيز مشكلات مالى عنوان كرد.
دادگاه كيفرى استان تهران نيز كريم را به اتهام قتل عمد پسر بچه ۱۰ ساله به قصاص نفس - اعدام- محكوم كرد. پرونده او درباره ماجراى آدم ربايى نيز به دادگاه عمومى ارجاع شد.
سرانجام كريم سحرگاه يكى از روزهاى ارديبهشت سال ۸۲ به دار مجازات آويخته شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |