|
يك روز با مترو
زندگى روزمره در زيرِ زمين
|
|
|
] داوود پنهانى]
بايد از پله هاى زيادى پائين بروى تا به دل زمين برسى، بعد در دل زمين چند دقيقه اى منتظر شوى تا قطار بيايد و تو همراه ديگران سوار بر اسب مراد شوى و خاطره و خيال تهران را با همه آدم هايش دنبال كنى تا به مقصد برسى، اين مسير هر روزه در دالان هاى مترو است كه صبح به صبح و عصر به عصر در گذر ساعتها، در مسير رفت و برگشت، طى مى شود و به پايان مى رسد. زندگى زير زمينى مترو تهران براى خود حكايتى دارد. آغاز مى شود و به پايان مى رسد. با همه آدم هايش كه براى فرار از خيابان هاى شلوغ هر روزه، رفت و آمد با اين وسيله را انتخاب مى كنند. دنياى اين زندگى با همه روزهايش از شيرينى و تلخى خاص خود برخوردار است. يك روز كوپه هاى قطار آنقدر شلوغ است كه مجبورى تا رسيدن به مقصد شانه به شانه مسافر بغل دستى بدهى و با هر تكانى كه از چند متر آن طرف تر بر شانه مسافران وارد مى شود، شانه هاى به هم چسبيده در امتداد هم تا چندين و چند متر آن طرف تر موج بردارند و به حركت در آيند. يك روز ديگر كه قطار خلوت باشد، يك صندلى خالى نصيبت مى شود تا نشسته بر صندلى تا رسيدن به همان مقصد هميشگى زل بزنى به رنگ و روى مسافرانى از جنس همه آدم هايى كه هر روز از كنار هم در پياده روهاى شهر مى گذرند. اينجاست كه مسافران هر يك به سوژه تو تبديل مى شوند تا بى اختيار به حركاتشان خيره شوى.با خنده شان بخندى و با ديدن قيافه عبوس يكى ديگرشان ناخودآگاه غم درونى خودت و او را به ياد بياورى. قطار كه برسد، از بلندگو كه اعلام شود فاصله را رعايت كنيد. باز نه فاصله اى هست كه نياز به رعايتش وجود داشته باشد، نه گوش شنوايى تا اين جمله تكرارى را هشدارى جدى تلقى كند. ما در زير زمين همه منتظر قطاريم تا بيايد و در زير اين خيابان هاى شلوغ مارپيچ وار ما را با خود به جايى ببرد. ايستاده ايم يا نشسته، برخى ها به محض ورود به مترو از ابتداى پله هاى ورودى تا رسيدن به ايستگاه مى دوند. بعضى ها بليت در دست از همان ابتدا آمادگى خود را براى عبور از محلى كه دستگاه هاى عبور و مرور را نصب كرده اند، اعلام مى كنند.بعضى ها، بعضى ها، بعضى ها آنقدر آمده و رفته اند كه انگار شرطى شده اند. حركاتشان به گونه اى است كه ماشين وار تكرار مى شود و همه اين مراحل تا رسيدن به ايستگاه زير زمين يكنواخت طى مى شود. نه حرفى نه دريغى، نه خنده اى نه گلايه اى. بعضى ها اما از همان ابتدا گلايه مى كنند، غر مى زنند و مى رسند و منتظر مى شوند. باد از دالان ورودى چرخ زنان وارد مى شود تا يك جوان قد بلند به دوستانش بگويد: « توفانه، من رو بگيريد تا باد نبردتون...» قطار كه مى آيد يا وقتى كه قرار است منتظر شويد تا قطار بيايد.آغاز ماجراى هميشگى است. روى تابلويى داخل قطار، بالاى درهاى ورودى نوشته اند: «مسافران محترم هنگام سوار شدن ابتدا اجازه دهيد مسافران پياده شوند، بعد سوار شويد.» چيزى شبيه همين. مسافران محترم اما حمله مى آورند. در هم مى شوند. پاى يكى به كيف ديگرى برخورد مى كند و دست ديگرى صورت آن يكى را هدف مى گيرد. مسافر محترمى خيز بر مى دارد تا قبل از اين كه در قطار بسته شود خود را به داخل كوپه بيندازد. درها كه بسته مى شود، مسافران هر روزه كه در جاى خود قرار مى گيرند، قطار حركت مى كند و داستان آغاز مى شود. * يك مسافرت متفاوت قطار راه مى افتد و مسافران در هيئت لايه هاى گوناگون از حيات اجتماعى در كنار هم قرار مى گيرند. وجه مشترك اين جماعت بى تفاوتى آشكارشان نسبت به اطراف است. اين بى تفاوتى البته فقط يك تصوير ساده در چهره هايى است كه رو به رو يا در كنارت قرار گرفته اند. مسافران زيادى با موبايل شان صحبت مى كنند. مسافران زيادى زل زده اند به جايى نامعلوم. پشت شيشه تاريكى تو در توى دالان هاى زير زمينى است.چيزى ديده نمى شود. چه كسى به كجاى اين بيرون نامعلوم خيره شده است كسى به عكس خودش در شيشه پنجره رو به رو نگاه مى كند. شيشه سرشار از بازتاب نقش آدم هايى است كه در طرف چپ و راست تو ايستاده اند. از شيشه مى توان آنها را ديد و به روى خود نياورد. مردى نشسته و زير پاى خود كارتونى از پودر ماشين لباس شويى گذاشته است. يكى ديگر دارد با خودش حرف مى زند. عده اى با موبايلشان حرف مى زنند و عده اى ديگر با موبايلشان بازى مى كنند. عده اى زنگ موبايلشان را چك مى كنند و عده اى ديگر ناچارند كه به زنگ موبايل و صحبت ديگران گوش كنند. از ميان اين جمع عده اى هم تا مقصد مى خوابند و عده اى ديگر تا مقصد سر پا مى ايستند. عده اى همين كه صندلى خالى پيدا شود به سمت آن مى روند تا بقيه راه را بنشينند و نفس خستگى در كنند. عده ديگرى هم هستند كه انگار اگر همه قطار هم خالى از مسافر باشد باز به صرافت نشستن بر روى صندلى هاى قرمز رنگ نمى افتند. عده اى هميشه عجله دارند. روى پا بند نمى شوند.عده اى ديگر هميشه با آن شخصى كه آن طرف خط تلفن با آنها صحبت مى كند دعوا دارند. عده اى ديگر كه چند نفرى با هم مسير را طى مى كنند با صداى بلند تمام دقايق را سپرى مى كنند. از اين افراد كسانى هستند كه در طول تمام ايستگاه ها همه جملاتشان به چهار واژه ختم مى شود. مسافران مترو از همه آدمهاى دور و بر ما تشكيل شده اند. آنها در تمام لحظاتى كه براى رسيدن به مقصد در كنار هم قرار مى گيرند جمعى را تشكيل مى دهند كه بيشتر از هر جاى ديگر مى توان در رفتار روزمره شان دقيق شد و آنها را به خاطر سپرد. حجم زياد اين افراد در كنار حضور دائم در دالان هاى زيرزمينى، جايى كه هيچ منظره بيرونى وجود ندارد كه شما به آن خيره شويد و بخشى از تمركز حواستان معطوف به آن شود باعث شده كه مسافران خطوط مترو بيشتر از هر جاى ديگر همديگر را ببينند. همين تمركز باعث ديدن تصاويرى مى شود كه گاه تا مرز انفجار شما را به خنده مى اندازد. ديالوگ هايى كه هر از گاه ميان مسافران انبوه رد و بدل مى شود، ادبيات جالب و بامزه اى را به وجود مى آورد. كسى از رد و بدل شدن مسافرى مى گويد كه قرار است در يكى از ايستگاه ها پياده شود: «آقايون لطف كنين اين آقا رو دست به دست برسونيد دم در...» * همراه با جمعيت انبوه كسى بى توجه و بى خيال از خيل جمعيتى كه چپ و راست و اطرافش را احاطه كرده اند، با فحش و ناسزا آن طرف خط تلفنش را خطاب قرار داده، كسى ديگر مهربانانه حرف مى زند با صداى بلند تا گوش ها از زمزمه ها پر شود. پيش از آن كه قطار بايستد، كسانى هستند تا رو به روى درها بايستند و انتظار بكشند، در باز كه مى شود، بلندگوى قطار كه رسيدن به مقصد را اعلام مى كند، برخى دوان دوان به سمت پله هاى خروجى مى روند و برخى آرام. آن كه مى دود حتى حركت آرام پله برقى نيز برايش آرام بخش نيست. پله ها كه بالا مى روند او همراه پله هاى در حركت چند پله را بالاتر مى رود تا زودتر برسد. قطار مترو حجم انبوه كسانى را در خود جاى داده كه در كنار هم بخشى از حيات اجتماعى را به ما نشان مى دهند. با شادى و خنده هاشان، با غم هاى بزرگ و غصه هاى اندكشان، با بى خيالى جدى بودنشان. در قطار كه باز مى شود، آدمها كه از كنار هم مى گذرند، وارد كه مى شوى. وقتى كه بيرون مى روى يا در ابتداى روزى هستى كه با ساعت هاى آغازينش شروع شده است. تو در كنار حجم متراكم انسان هايى قرار مى گيرى كه متعلق به يك جاى اين شهر هستند. پله هاى مترو تو را به اين جمعيت انبوه پيوند مى دهد.روز را در كنار اين جمعيت انبوه آغاز مى كنى. در كنار پيرمردى كه هر چند دقيقه به چند دقيقه رديف دندان هاى مصنوعى اش را نشان مى دهد و با زبان جابه جايشان مى كند. در كنار مرد بى حوصله اى كه با كوچكترين تلنگرى خشمگين مى شود و بناى داد و فرياد مى گذارد، در كنار انسان مهربانى كه لبخندى نقش صورتش شده است. يكى روزنامه در دست دارد و ديگرى كتاب مى خواند. يكى با بغل دستى اش صحبت مى كند و ديگرى حواسش به گدا و دستفروشى است كه طول راهروها را طى مى كنند. اين دو دسته هم براى خودشان حكايتى دارند. براى كسى كه در طول سال براى رفت و آمد روزمره خود از مترو استفاده مى كند، مشاهده چهره هاى تكرارى گدايان داخل كوپه ها امرى عادى است. هر چند در چند هفته گذشته مديران مترو براى جلوگيرى از حضور اين افراد از راه اندازى پليس مترو خبر داده اند، با اين حال هنوز اين موضوع اجرايى نشده است. بنابر اين در چنين وضعيتى مشاهده اين افراد در كوپه هاى قطار مترو امرى عادى است. متكديان براى تأثير نهادن بر مردم به مرور زمان بر شدت رفتار هاى ترحم برانگيز خود مى افزايند. دستفروشان نيز با شكل و شمايل متفاوت اجناس گوناگون را به شما پيشنهاد مى كنند. از همان جنس چيزهايى كه دستفروشان خيابانى مى فروشند.آدامس و لباس و ساعت و ...چيزهايى از اين دست. مترو بخشى از زندگى است. چه آن زمان كه فشردگى جمعيت اجازه هر گونه حركت را از تو مى گيرد، چه آن زمان كه جاى خالى براى نشستن به اندازه كافى پيدا مى شود. چه آن زمان كه جوانكى شوخ و شنگ گفتار انگليسى گوينده قطار را به مزاح مى گيرد يا در آستانه ورود چند مسافر در يكى از ايستگاهها با همان لحن مى گويد: «دارى مياى تو در رو هم پشت سرت ببند...» پيرمردى هيكل سنگينش را روى صندلى جابه جا مى كند و هنوز آرام نگرفته گلايه اش از زمين و زمان را آغاز مى كند. جوانكى با دوستش وارد كوپه مى شوند و در ميان فشردگى جمعيت راهى مى جويند چيزكى مى گويند و بلند بلند مى خندند. صداى جوانها از ميان جمعيت مى گذرد و به گوش مى رسد. - آقا قربونت ما هم جا مى شيم يه خورده مهربون وايسين...
|