چهارشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۶ - ۴ ربيع الاول ۱۴۲۹
Wed, Mar 12, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
محيط زيست
دانشگاه
ماجرا
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند(۴): «شاهزاده و گدا» [مارك تواين]
وداع با مى سى سى پى
352344.jpg
] يزدان سلحشور]

* يك
«- واى كاش، اى شاهزاده عزيز، من هم مى توانستم فقط يك بار به لباس تو درآيم!
- چطور مگر تو از لباس من خوشت مى آيد اگر چنين است هم اكنون عوض خواهيم كرد. تو لباس هاى ژنده و پاره خود را بيرون بياور و اين لباس هاى مجلل مرا بپوش. اين فرصت كوتاه ولى نيك و مناسبى است و بد نخواهد بود. شتاب كن و قبل از اين كه كسى سر برسد و مزاحم ما بشود، دوباره لباس هاى خود را عوض خواهيم كرد.
چند لحظه بعد شاهزاده كوچك ولز جامه هاى پاره و كثيف تام را پوشيده و شاهزاده كوچك ديار فقر و بينوايى نيز به لباس باشكوه و مجلل وليعهد ملبس شده بود. هر دو دوش به دوش هم رفتند و در برابر آيينه بزرگى ايستادند. ليكن عجبا چه معجزه اى روى داد! گفتى كه اصلاً تغيير و تبديلى پيش نيامده است. هر دو به هم نگريستند و سپس به آيينه نگاه كردند و بازهم به هم خيره شدند تا عاقبت شاهزاده كه مات و مبهوت مانده بود گفت:
- خب پسر، تو در اين باره چه فكر مى كنى
- قربان، جواب اين سؤال را از من نخواهيد. اين حد چو من فرومايه اى نيست كه در حضور شما اظهار عقيده كند.
- خب ، پس من عقيده خود را ابراز مى كنم. من معتقدم كه موى سر و چشم و آهنگ صدا و طرز رفتار و شكل و قيافه و قد و قامت و چهره تو مانند من است. اگر ما هر دو لباسى بر تن نداشته باشيم هيچ كس نمى تواند تشخيص بدهد كه تو كدامى و وليعهد انگلستان كدام است. اكنون كه من به لباس تو درآمده ام، مى توانم احساس كنم كه تو در حين كتك خوردن از دست آن نگهبان وحشى چه كشيده اى... »
«شاهزاده و گدا» ، رمان فخيم نويسنده اى كه به زبان ساده و متداول در ميان طبقات پائين اجتماع عادت داشت، در قرن بيستم به يكى از پراقتباس ترين رمان هاى مورد علاقه سينما و تلويزيون بدل شد. احتمالاً آمار دقيقى از اين اقتباس ها در دست نيست چراكه اقتباس هاى شديداً آزاد را هم شامل مى شود كه از يك سو به آثار «نورمن ويزدم» و از سويى ديگر به آثار «جكى چان» هم متصل است! حتى مى توان نمونه هاى پست مدرنى را سراغ كرد كه جاى دو پسر، با دو دختر عوض شده و شاهزاده و گدا، از انگلستان قرون پيش، به روسيه پس از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى نقل مكان كرده اند و شاهزاده، بدل شده به نوه رئيس جمهور روسيه! حتى در سرى فيلم هاى «ژان كلود وندام» هم مى توان لااقل به دو فيلم اشاره كرد كه اولى در هنگ كنگ اتفاق مى افتاد و دومى در آمريكا و همان داستان معروف شبيه سازى آدم ها بود. در «پليس زمان» هم به نوعى اين قصه تكرار مى شود با اين تفاوت كه ميانسالى شخصيت نخست به ديدار جوانى او مى رود! كلاً ژانر آثار «شبيه سازى» كه از اواخر دهه هفتاد با پيشنهاد «لوكاس» در سرى نخست «جنگ ستارگان» همه گير شد در تلفيق با ايده «شاهزاده و گدا» توانست به يك ژانر مستقل و داراى آثار بسيار بدل شود.
اقتباس هايى كه به شكل مستقيم از روى اين اثر صورت گرفت نيز پرشمارند. هنوز مى توان اقتباس كلاسيكى را كه با الهام از فضاهاى گوتيك معمارى انگلستان و با كارگردانى ريچارد فليچر و بازى جورج سى اسكات، ارنست بورگناين و «اوليورريد» ساخته شد [بازيگرى كه ايرانيان وى را در سيماى خشن ژنرال فاشيست فيلم «عمرمختار» به ياد مى آورند] به يادآورد و البته بر شكوه و جلال از دست رفته هاليوود حسرت خورد با اين همه نمى توان از فقدان «يك اثر ممتاز» [اقتباسى در خور نام و اعتبار مارك تواين] متأثر نشد! «ساموئل لانگهورن كلمنس» كه بعدها نام مستعار مارك تو اين را برخود نهاد در ۳۰ نوامبر ۱۸۳۵ در روستايى از توابع ميسورى، در خانواده اى كه اشك شان قاتق نان شان بود به دنيا آمد! پدر و مادرش كه به اميد روزگارى بهتر، به آمريكا مهاجرت كرده بودند، هرگز به اين آرزو نرسيدند و پدرش، وقتى كه ساموئل هشت ساله بود بدرود حيات گفت. او در سنين پائين، براى تأمين معاش به بازار كار وارد شد و شغل هاى متعددى را آزمود تا در ۲۱ سالگى داوطلب حرفه كشتيرانى بر رودخانه مى سى سى پى شد.
كشتيرانى در اين رودخانه، در آن ايام كه هنوز خطوط راه آهن و راه هاى زيرزمينى به شكل امروزى وجود نداشت داراى اهميتى فوق العاده بود و تقريباً تمام مبادلات تجارى آمريكا از راه آب انجام مى شد. هنگام جنگ داخلى، اين حرفه تقريباً تعطيل شد و ساموئل ، رفت دنبال كشف طلا در «نوادا». نام «مارك تواين» يادگار روزگار كشتيرانى وى است. آن موقع در مى سى سى پى ، ملاحان براى اين كه عمق آب رودخانه را به كشتى ها اطلاع دهند، علائمى را با شماره در ساحل نصب مى كردند و مثلاً به كشتى ها خبر مى دادند كه از طرف «مارك ترى» يعنى علامت سوم يا «مارك تواين» يعنى علامت دوم حركت كنند. خب! ساموئل فكر كرد كه «علامت دوم» يك اسم محشر است براى يك نويسنده تازه كار. در واقع مشهورترين آثار تواين هم با الهام از مسير مى سى سى پى و سواحل و مردمان آن شكل گرفتند؛ آثارى همچون «زندگى بر روى مى سى سى پى»، «تام ساير» و «هكلبرفين». زبان «تواين»، زبانى ساده و سهل و ممتنع است و آميخته به طنز كه در واقع پايه گذار رئاليسم آمريكايى در قرن بيستم است. او كه با روزنامه نگارى آغاز كرده بود، روشنى توصيفات را از اين حرفه آموخت و اهميت به مخاطب را نيز. او همچون جد ادبى خود «جاناتان سويفت» ، به انتقاد اجتماعى بسيار اهميت مى داد و آثارش، تقريباً به اتفاق، غير از ارزش هنرى - ادبى خود واجد ارزش هاى تاريخ نگارانه نيز هستند و هم در زمان خود و هم بيرون از زمان خود، گزارشگر يك دوره و زندگى مردم در آن دوره اند. «تواين» شايد تنها در «شاهزاده و گدا» كه براى بزرگسالان نوشته شد اما بعدها به اشكال گوناگون [از جمله ساده نويسى متن] مورد اقبال كودكان و نوجوانان نيز قرار گرفت، به زبان فاخر قرون پيشين انگلستان روآورد؛ با اين حال نبايد از ياد برد كه فضاى توصيف شده در اين رمان، تنها داراى ظواهر قديمى ست درحالى كه وقايع، گفت وگوها و حال و هوا متعلق به زمانه «تواين» است و به همين دليل، اين اثر، رمانى داراى ويژگى هاى تاريخى دوره وقوع حوادث خود محسوب نمى شود و مى توان طنين مى سى سى پى را در توصيفات وى از رودخانه تيمز شنيد!
* دو
روايت «شاهزاده و گدا»، روايت عوض شدن جايگاه دو پسر كاملاً شبيه هم - با موقعيت هاى طبقاتى متفاوت - است. در واقع، انسانى كه به دو شقه شده و نيمى از او به «ندارى» دچار است و نيمى ديگر به «ازدياد در مكنت» اما هر دو نيمه فاقد رويكردهاى «پديدارشناسانه» در «موقعيت دوم» خود هستند. آنان در «موقعيت نخست» خود گرچه واجد «تعريفى مشخص»اند اما اين «تعريف» نيز ناشى از شناخت درست آنان از موقعيت نيست بلكه ناشى از پذيرش شان در آن موقعيت، توسط طبقه اجتماعى در برگيرنده آنان است. در سينماى ايران نيز براساس چنين روايتى چندين فيلم ساخته شد كه بخشى از اين آثار متعلق به «فيلمفارسى» پيش از انقلاب و بخشى ديگر متعلق به سينماى متفاوت پس از انقلاب است كه «دو نيمه سيب» كيانوش عيارى احتمالاً شاخص ترين اين آثار است. گرچه نمى توان «شايد وقتى ديگر» را از روايتى چنين، مستثنى دانست. در تاريخ كهن ايران نيز، اتفاقى كاملاً شبيه به اين قصه موجود است يعنى داستان جايگزينى «مغى كاملاً شبيه به چهره برديا» پس از مرگ كمبوجيه يا حتى داستان «ميرنوروزى» يا «سلطان يك شبه» كه از آثار سانسكريت به ادبيات باستانى ايران و سپس به ادبيات عرب راه يافت و سريال «سلطان و شبان» داريوش فرهنگ، محصول اين حكايت است.
وقتى همه مشكلات حل شد و اسرار برملا گرديد، هيوهندن به گناهان خود چنين اعتراف كرد:
- وقتى مايلز به هندن هال رسيد، من به زنم فرمان دادم كه با او اظهار آشنايى نكند. زنم نپذيرفت و من او را تهديد به قتل كردم...
گرچه هندن مايملك مايلز و عناوين موروثى او را غصب كرده بود، معهذا مورد تعقيب قرار نگرفت زيرا مايلز هندن و ليدى اديت حاضر نشدند عليه او گواهى دهند. از طرفى اگر ليدى اديت خودش هم مى خواست عليه شوهرش گواهى دهد، قانوناً مأذون به چنين عملى نبود. هيوهندن آزاد شد و يكه و تنها در اروپا سفر كرد و ديرى نپاييد كه در يكى از كشورها چشم از جهان فرو بست...
شاه اغلب با خود مى گفت:
«حق اين است كه من هرگز سختى ها و نامرادى هاى زندگى خود را فراموش نكنم. زيرا اين دوره هاى تلخ براى آموزش و پرورش من بسيار مفيد و گرانبها بوده و نكات پرارجى به من آموخته، كه بايد ملت خود را از نتايج درخشان آن بهره مند سازم. از اين سختى ها و بدبختى ها چشمه زاينده اى در دل من جوشيده كه هرگز خشك نخواهد شد و آن نيز چشمه رحم و محبت است.
مايلز هندن و تام كانتى در دوران سلطنت كوتاه ادوارد ششم از نديمان و مقربان خاص وى بودند و در حين وفاتش صميمانه برمزارش گريستند.»
«شاهزاده و گدا» رمان خطى است كه مى خواهد در حين حفظ شوخ طبعى آثار «سويفت»، همانند آثار چارلز ديكنز، هم روايتى از ديوانسالارى جامعه انگليس [در واقع جامعه آمريكاى دوران تواين] به دست دهد، هم بدل به «افسانه پريان» مدرن شود اما در هر دو ناكام است و بيشتر به بيانيه اى اجتماعى شبيه است كه از تمثيل هاى فلسفى در قالب قصه پردازى سود برده است. اين اثر مشهور مارك تواين، اكنون ديگر توانايى جذب علايق مخاطبان خاص را ندارد و با حرافى هاى بسيارش، خسته كننده است و فاقد هر نوع «پيشنهاد ادبى» براى نوآمدگان عرصه داستانى نويسى است.
* سه
«تام خواست لب به اعتراض باز كند و بگويد كه بهتر است اول قروض شاه فقيد را بپردازند و بى جهت اين پول ها را ضايع نكنند و به اشخاص نبخشند ولى فشارى كه به موقع از طرف لرد هرتفورد با تدبير به بازويش وارد آمد او را از گفتن اين سخن بيجا بازداشت. بنابراين، موافقت ملوكانه برخلاف ميل او و بى آنكه همراه با اعتراض باشد صادر شد. در اين اثنا كه تام در فكر اين بذل و بخشش ها بود با خود انديشيد كه چرا به مادرش عنوان «دوشس اوفال كورت» نبخشد و به پدرش ملكى ندهد، ولى ناگاه محزون و افسرده خاطر شد و اين خيال پريشان را از سر به در كرد، زيرا پى برد كه فقط اسماً شاه است و اين مردان متنفذ دربارى استادان او هستند. در نظر ايشان مادر او موجودى است بدبخت و پريشان حال كه مخلوق فكرى پريشان تر از خويش است و لياقت عنوان دوشس را ندارد. اينان مردانى بودند كه به حرف هاى تام با سوءظن و عدم اعتماد مى نگريستند و هر بار هم به عنوان اين كه پسرك ديوانه است به دنبال طبيب مى فرستادند.»
مارك تواين در ،۱۹۰۰ در اوج محبوبيت و شهرت به انگلستان سفر كرد و از سوى دانشگاه اكسفورد دكتراى افتخارى دريافت كرد. وى در سال ،۱۹۰۹ بر اثر مرگ دخترش كه هميشه با او به سر مى برد بسترى شد و وضع اش به وخامت گرائيد و بالاخره در ۱۹۱۰ در ۷۵ سالگى به مرض قلبى درگذشت.
همچنين با اثرى بيشتر اخلاقى و كمتر ادبى همچون «شاهزاده و گدا»، سينما را بيش از يك قرن مديون خود ساخت. كسى چه مى داند شايد اگر مارك تواين نبود، سينما لااقل از ۵ درصد ساخته هاى فعلى خود محروم مى شد و آن وقت آن جوان سبيلوى ملاح، روى كشتى بخارش، در آب هاى مى سى سى پى چقدر مى خنديد!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |