|
|
|
جنون عاشقى
|
|
|
] ايران واشقانى فراهانى]
زندانى ديار شبم كه زير اين سقف پراضطراب، با هر نفس بوى مرگ را به خوبى و با تمام وجود استشمام مى كنم. غم با دلم عجين شده است. قصه هاى شبانه زندان هم تنها از گورستان حكايت مى كند. مثل شمعى نيمه جان، بى رمق در آستانه مرگ مى ايستم. از داخل سلول مثل هميشه ميله هاى پنجره را مى شمرم. پشت اين ديوار سنگين ديگر هيچ صدايى مرا نمى خواند و صداى تنهايم نيز با من از فاصله ها مى گويد رنگ آسمان را از ياد برده ام. انگار ديرى است كه مرده ام. وقتى باران مى بارد، دلم ذره ذره نمناك مى شود. آنقدر كه احساس مى كنم مى توانم به اندازه تمام ابرهاى آسمان بگريم. چراكه من زندگى را بارها و بارها گريسته ام. سه روز است در سلول تنهايى، دور از ديگر زندانيان براى مرگ لحظه شمارى مى كنم. ساعت ها را گم كرده ام. هزار تصوير در خيالم صف كشيده است. دنياى شيرين كودكى ام در ميان دود و بوى مشمئز كننده ترياك پدرم تباه شد و سال هاى كودكى ام بى كودكستان و مداد رنگى در كوچه هاى خاكى محله اى فقير سپرى شد. تا اين كه مادرم در يك تصميم ناگهانى براى پايان دادن به جدال هاى هميشگى با پدر، تصميم به جدايى گرفت و بدون خداحافظى از من و سه برادر كوچكترم در شبى سرد و تاريك ما را رها كرد و رفت. آن شب سخت، با تصورات كودكانه ام فكر كردم مادر در تاريكى گم شده است. روزها پشت سر هم مى آمدند اما هر روز نگاه منتظرمان مادر را جست وجو مى كرد. روزهاى تنهايى مان بدون درس و مدرسه با پرسه زدن در كوچه و خيابان ها مى گذشت و تنها تفريح مان هم آب تنى در رودخانه حاشيه يك پارك جنگلى بود كه پدرم اغلب مواقع براى استعمال موادمخدر به آنجا مى رفت. خوب به خاطر دارم كه در ۱۰ سالگى ام و در غروب يك روز جريان آب برادران كوچكترم را با خود برد. هنوز دست و پا زدن هاى آنها و تلاششان براى زنده ماندن را به ياد دارم. تا شب همراه پدرم طول رودخانه را براى يافتن برادرانم جست وجو كرديم، اما صبح روز بعد تنها جسد بى جان شان را كه در اثر برخورد با سنگ هاى كف رودخانه زخمى شده بود، يافتيم. جسدهاشان را هم در دورافتاده ترين گورستان شهر به خاك سپرديم. بعد از آن من ماندم و يك دنيا تنهايى! كم كم طعم تلخ و گزنده سيگار برلبم نشست و خيلى زود موادمخدر هم اضافه شد. براى تأمين هزينه هاى اعتياد خود و پدرم ناچار به فروش موادمخدر رو آوردم، همه مرا به عنوان خرده فروش مواد مخدر مى شناختند و در بين مشتريانم روابط نزديكى با دو برادر معتاد داشتم. تا اين كه خورشيد عشق در آسمان بخت سياهم تابيد. زيبايى خيره كننده دخترى جوان مرا به دنبال خود كشاند و پس از كمى پرس و جو متوجه شدم او خواهر همان دو برادرى است كه خريدار مواد هستند و به تازگى از شوهرش جدا شده و به خانه پدرى برگشته است. كم كم ديدار من و «ساناز» حال و هواى ديگرى گرفت. شادترين روزهاى زندگى ام در ديدارهاى پنهانى با او و يا در انتظار ديدنش شكل مى گرفت. چهره اش در ذهنم مانده و فكرم را به خود مشغول كرده بود. او با دستانش به تنهايى ام نور مى پاشيد، من هم هميشه از اضطراب، نگرانى و قصه هاى بى كسى ام برايش مى گفتم. آمدنش طعم زيبايى داشت. به او قول دادم تا زنده ام سينه ام بستر عشق او باشد. براى آن كه علاقه ام را ثابت كنم، در يك مشاور املاك مشغول كار شدم. به هواخواهى از او و خانواده اش در محل برمى خاستم و از نظر مالى هم حمايتشان مى كردم. مى دانستم خوش خدمتى هايم به دل آنها نشسته و بزودى زندگى ام سروسامان مى گيرد. اما ناگهان باد نويد قصه اى شوم را برايم آورد. بال قاصدك شكست. پيك شوم برايم خبر آورد مرد ميانسال پولدارى به خواستگارى «ساناز» رفته كه خانواده اش هم موافقت شان را اعلام كرده اند، با اطلاع از اين موضوع رنگ به صورتم نماند و نفسم بند آمده بود. هنوز نمى توانستم آنچه را شنيده ام، باور كنم. هوا تاريك و روشن بود كه با عجله به سوى خانه شان رفتم. نگاه پرالتماسم را به چشمانش دوختم. هنوز از پشت پرده اشك مى توانست در آيينه چشمانم غمى آميخته با محبت را ببيند. از او خواستم مرا در اين لحظه هاى مضطرب تنها نگذارد؛ به او گفتم: «ساناز اگر تو را از دست دهم، ديگر به چه اميد زنده باشم » اما از او جوابى نشنيدم. گويا مرغ دلش به بام ديگرى پر كشيده بود. با تن خسته و لب هاى كبود افتان و خيزان برگشتم. نمى دانستم درد دلم را با كه بگويم. زندگى و آينده ام را ويران شده مى ديدم. آنقدر بى قرار بودم كه نمى خواستم كسى را ببينم. خانه برايم حكم جهنم را داشت. نمى دانستم چه چيز احساس او را نسبت به من تغيير داده است. درد مى كشيدم و در فشار بى رحم افكار درهم و آشفته ام صداى خرد شدن استخوان هايم را مى شنيدم. دو روز بعد «ساناز» بى خبر به ديدنم آمد و با صدايى بغض آلود تاريكى اتاقم را شكست، شانه هايش از گريه مى لرزيد، در آهنگ صدايش نوعى نگرانى بود و ته چشمانش هاله اى از غم موج مى زد. او هنوز به من علاقه مند بود به همين دليل حاضر نبود به يك ازدواج تحميلى رضايت دهد، غوغاى عجيبى در سرم بود. ناگهان تصميمم را گرفته و براى خريد اسلحه به روستايى در غرب كشور رفتم. در يكى از مسافرخانه ها با راننده اى آشنا شدم و با كمك او اسلحه اى خريدم. ۲۰ هزار تومان هم به راننده دادم و دو روز بعد برگشتم. براى امتحان اسلحه به بيابان هاى حاشيه شهر رفتم و تيرى شليك كردم سپس به سراغ يكى از برادران «ساناز» رفتم و اسلحه را به دستش دادم. به او گفتم يا مرا بكش، و يا من هم خودم و هم «ساناز» را مى كشم. چندين بار به سراغ خانواده اش رفتم، حتى تهديدشان هم كردم. براى به دست آوردن «ساناز» به نقشه فرار هم فكر مى كردم. براى فرار به يك ماشين احتياج داشتم ساعت ۹ يكى از شب هاى پائيز از راننده يك پيكان مسافربر خواستم تا به صورت دربستى مرا به محله اى برساند. پس از طى مسافتى در يك جاده خاكى از او خواستم توقف كند. ناگهان در تاريكى شب اسلحه كشيدم و با تهديد از او خواستم بى سر و صدا ماشين را ترك كند. بعد هم پياده شدم تا روى صندلى راننده بنشينم. اما مرد راننده بلافاصله خود را به فرمان رساند و با سرعت زياد سوار ماشين گريخت. با عصبانيت گلوله اى شليك كردم اما فايده اى نداشت. آرزوهايم را بر باد رفته مى ديدم. دلم مثل بادبانى پاره غصه هايم را به خاطرم مى آورد. از زندگى بيزار شده بودم و گيج و مبهوت بين بودن و نبودن دست و پا مى زدم. به خانه برگشتم و براى «ساناز» پيغام فرستادم. اما چند روز بعد او در مراسم مفصلى با مرد ميانسال نامزد شد. آن شب تا صبح در حياط خانه هزار بار مردم و زنده شدم. چشم از تكه هاى شكسته قرص ماه در حوض برنداشتم و به چشم هاى او فكر مى كردم كه مثل بخت من به خواب رفته بود. درگير بحران سختى شده بودم. نمى خواستم باور كنم عمر خوشبختى ام با او به اندازه عمر باران باشد. باد كمر درختان را خم كرده بود، مثل من. بايد به سراغ «ساناز» مى رفتم. سرچشمه همه دلشوره هايم او بود و هنوز دوستش داشتم. زنگ خانه برادرش را به صدا درآوردم. خواهرزاده اش به خاطر دوستى با برادر ساناز مرا مى شناخت و «عمو» صدايم مى زد. با من دست داد و همراه او وارد خانه شدم. آثار جشن ديروز به طور كامل وجود داشت. همگى به خاطر خستگى شديد درخواب سنگينى فرورفته بودند. خانه خلوت بود و سراغ «ساناز» را گرفتم. شنيدم در اتاق خواب تنهاست. بچه را به بهانه خريد بستنى بيرون فرستادم و بى خبر وارد اتاق شدم. به چهره رنگ پريده اش خيره ماندم. بغض گلويم تركيد و از او پرسيدم «چرا با زندگى من بازى كردى » پرسش هاى بى پاسخ فراوان به مغزم هجوم آورده و از ازدحام اين همه سؤال گيج بودم. نگاه خسته ام بار ديگر به سوى «ساناز» برگشت، اما اين بار در يك لحظه چشمانم را بستم و تيرى به طرفش شليك كردم. بى درنگ پا به فرار گذاشتم و تا چند روز در محل آفتابى نشدم. روزها در پارك ها پرسه مى زدم و شب ها در كوه ها سرگردان به انتظار صبح مى نشستم تا اين كه تصميم گرفتم در مراسم شب هفت «ساناز» بر سر قبرش بروم، چند شاخه گل روى ْآن بگذارم و همان جا با شليك يك تير به زندگى خودم پايان بدهم. با اين تصورات پس از هفت روز به محل برگشتم و سراغ او را گرفتم. اما در كمال ناباورى شنيدم او زنده است و فقط حنجره اش آسيب ديده است. با شنيدن خبر زنده بودن «ساناز» از خوشحالى در پوست خود نمى گنجيدم اما اين همان آغاز فاجعه شد. چند روز در اطراف خانه اش به كمين نشستم. عصر يك روز پسر جوان ناشناسى را سوار بر پيكانى ديدم كه خانواده «ساناز» را مقابل در خانه شان پياده كرد. آنها وارد خانه شدند ولى راننده منتظر ايستاد، دقايقى بعد برادر ساناز سوار همان ماشين شد و به راه افتادند. من هم بلافاصله يك ماشين دربستى كرايه كردم و به تعقيب شان پرداختم . آنها مقابل يك طلافروشى توقف كردند. با ديدن اين صحنه با خود گفتم راننده به طور حتم همسر آينده «ساناز» است كه با آمدنش در زندگى من آشوبى به پا كرده است. چند دقيقه بعد راننده تنها حركت كرد. من هم به راننده ماشينى كه كرايه كرده بودم، گفتم: «راننده آن ماشين تمام زندگى مرا بالا كشيده و از من كلاهبردارى كرده است.» بنابراين از او خواستم هر طور شده ماشينش را متوقف كند. او هم جلوى ماشين پيكان پيچيد و من سريع پياده شدم. كرايه را پرداختم و به راننده گفتم اگر من همراه راننده پيكان رفتم، تو هم به دنبال كارت برو وگرنه همين جا منتظر بمان. به محض پريدن داخل ماشين با تهديد اسلحه از راننده خواستم به طرف اولين فرعى حركت كند. او حسابى ترسيده بود و وحشت زده رفتارم را تحت نظر داشت. به عنوان اولين جمله به او گفتم: «من همان عاشق ساناز هستم، مرا مى شناسى » اما همين كه دهان باز كرد تا حرفى بزند تيرى به پايش شليك كردم. او را از ماشين بيرون انداختم و پشت فرمان نشستم. اما وقتى قصد فرار داشتم او از جا برخاست و با من درگير شد. ناگهان صداى شليك پياپى چند تير در فضا پيچيد. جوان راننده نقش زمين شد و من هم سوار بر ماشينش فرار كردم. اما ماشين در بين راه پس از برخورد با جدول خيابان متوقف شد. همان موقع نيز در تاريكى هوا پا به فرار گذاشتم. تا اين كه روز بعد شنيدم جوانى را كه با تير زده ام مرده. در عين حال متوجه شدم او دانشجو بوده و سال ها پيش و در دوران كودكى پدرش را از دست داده است. بنابراين براى تأمين هزينه هاى دانشگاه و تأمين معاش مادر پيرش به ناچار مسافركشى مى كرده است. تنهاى تنها شده بودم. از سايه خودم هم مى ترسيدم. نااميد و سرگردان در خيابان ها پرسه مى زدم. گاهى در كنار پياده رو پدرم را از دور مى ديدم. اين مرد لاغر و استخوانى مثل هميشه تنها در گوشه خيابان مى خوابيد و به كارتن پاره اى قانع بود. دلم مى خواست چراغى روشن و خانه اى كوچك پناهم دهد. اما به خانه هر كدام از فاميل كه مى رفتم، مرا راه نمى دادند و با نفرت بيرونم مى كردند. با خود مى گفتم: «اى كاش آتشى كه در دلم شعله مى كشيد، به جان «ساناز» و خانواده اش هم مى افتاد.» به ناچار به يكى از شهرهاى جنوبى فرار كردم وحدود يك سال با كارگرى در يك كارگاه آهنگرى مخارجم را تأمين كردم. اما بهار كه از راه رسيد، نسيم با خود بوى عشق كبوترهاى وحشى را آورد و دل من در هواى ديدن «ساناز» دوباره بى تاب شد. بايد برمى گشتم. دورى او عذابم مى داد. به خود گفتم مرگ همين است. تصميم گرفتم به شهرمان برگردم. بنابراين قبل از رفتن به سراغ اسلحه ام رفته و آن را از زير خاك درآوردم. زنگ زده بود. تميزش كردم و در يكى از شهرهاى غربى كشور ۲۴ تير جنگى هم خريدم. براى امتحان تيرى شليك كردم. حالا آماده آماده بود... دوروز به عيد نوروز مانده بود كه براى آرامش دلم تصميم گرفتم «عروسى خون» را به نمايش بگذارم. پس از رسيدن به شهرمان با كارگر يك ساختمان نيمه كاره طرح دوستى ريختم و از او خواستم دو شب به من پناه دهد. اما صبح روز بعد در حالى كه خواب بودم، مأموران پليس بازداشتم كردند. ابتدا سعى كردم در اعترافات گمراه كننده اى مسير تحقيقات را منحرف و خودم را با نام جعلى معرفى كنم، اما از آنجا كه قاضى دادگاه دستور داده بود به اتهام قتل عمد جوان دانشجو، شليك به يك راننده و زخمى كردن ساناز عكسم در روزنامه ها چاپ شود بلافاصله هويتم فاش شد. پزشكى قانونى هم در گزارشى اعلام كرد: متهم ۲۷ ساله با آن كه مبتلا به اختلال شخصيتى شديد ضداجتماعى است، اما در عين حال مسئول اعمال و رفتار خود نيز مى باشد. بدين ترتيب با درخواست قصاص از سوى مادر پير مقتول، حكم اعدام در ملأ عام و در همان محل وقوع جنايت از سوى دادگاه جزايى كرج صادر شد. ۹ ماه تمام روزها را بر روى ديوار سلول سرد و تاريكم چوب خط كشيدم و شب ها را به ياد «ساناز» شمردم. شمارش معكوس آغاز شد. كاش «ساناز» مى فهميد اين عاشق در بند ناله ها مى كند هنوز! مى دانم بزودى مقابل چشم هزاران نفر با زندگى خداحافظى خواهم كرد. ديشب در خواب ديدم دست مرگ مرا به سراشيبى گور مى كشاند. مادر عزادارم را ماتم زده ديدم. حالا در انتهاى جاده زندگى ايستاده ام. بى دليل و به خاطر چند اشتباه بايد با زندگى وداع كنم. اينجا آخر خط است.
|
|
|
|
|