|
مهربان زندگى كنيم با طبيعت
|
|
|
] فرهاد خاكى صديق]
در تلويزيون برنامه اى ديدم تحت عنوان مهاجرت هاى قوهاى وحشى و پرندگان ديگرى كه به كشورمان مهاجرت كرده اند. پرنده هايى كه تعداد اندكى ازآنها در روى كره خالى باقى مانده اند و ديدار آنها براى هر انسانى كه عاشق زيبايى هاى ساخته دست پروردگار است لحظه مغتنمى است. فيلمى كه از اين مهاجرت پخش شده بود نشان مى داد كه بسيارى از اهالى استان گيلان و محدوده حضور آنها در بندر كياشهر به ديدار آنها آمده اند و بسيارى از دوستداران حيات وحش نيز در اين فيلم ديده مى شوند. من نيز كه از يكى از عاشقان طبيعت هستم وسايل سفر را مهيا كردم و با وجود بارش برف و سختى سفر در جاده هاى برف گرفته به سمت گيلان حركت كردم. براى آنها غذا هم تهيه كرده بودم به محض رسيدن به بندر كياشهر و قدم گذاشتن بر روى پل چوبى كه از ساحل و در داخل مرداب زيباى كياشهر آغاز مى شد در زمين و آسمان و دريا به دنبال اين مهمانان زمستانى بودم. حدود ساعت ۳ بعدازظهر بود و آفتاب آرام آرام قصد فرو رفتن در غربى ترين نقطه نيزارهاى مرداب كياشهر را داشت كه اولين گروه پرندگان را كه تعدادى در حدود ۵۰۰ مرغابى وحشى و تعدادى غازهاى مهاجر بودند در فاصله اى حدود ۳۰۰ تا ۵۰۰متر در غرب مرداب و نزديك محل رودخانه سپيدرود مشاهده كردم و با دوربين محو تماشاى آنها بودم كه صداى قوهاى سفيد در آسمان توجه مرا جلب كرد تعداد حدود ۳۰ عدد قوى سفيد كه از كودكى هميشه آنها را در باغ وحش ها يا در فيلم هاى مستند ديده بودم مرا سرشار از لذت و شادابى كرده بود و با چشم و دوربين حركت آنها را از شرق اسكله مرداب به سمت غرب به محلى كه پرندگان ديگر گرد آمده بودند دنبال كردم دو عقاب و چند درناى خاكسترى در مسير نگاهم در لابه لاى مرداب و نيزارهاى بلند لانه كرده بودند و مشغول ماهيگيرى بودند. ۲ ساعت از ورود من به اين محل گذشته بود اما گذشت زمان را متوجه نشده بودم. زمانى متوجه شدم كه چشم از لنزهاى دوربين برداشتم و به علت تاريكى هوا سعى مى كردم بدون دوربين اين تصاوير زيبا را در حافظه خود ثبت كنم. سكوت سنگينى مرداب را فراگرفته بود مثل اين كه همه پرندگان با هم قرار گذشته بودند كه سكوت كنند. آفتاب با صحنه هاى بسيار زيبايى در پشت نيزارهاى بلند در حال غروب بود. خالق آفرينش هر لحظه يكى از زيباترين تابلوهاى نقاشى را خلق مى كرد. حس باشكوهى داشتم كه قابل توصيف نبود اما ... اين حس با شنيدن صداى گلوله اى از داخل نيزارها متلاشى شد، سكوت مرداب با صداى مرگبار گلوله ها شكسته شد. سه مرد با موتور از ساحل غربى با سرعت به سمت ساحل شرقى آمدند و در لابه لاى نيزارها گم شدند. دو مرد پياده و يك سگ شكارى به دنبال آنها مى دويدند. با توجه به ارتباط خوبى كه با حيوانات دارم شرم را در صورت آن سگ مشاهده كردم كمى مكث كرد و نگاهى شرمسارانه به من انداخت. مثل اين كه از انجام اين كار خجالت مى كشيد و با اكراه به دنبال آن دو مرد دويد و لابه لاى نيزارهاى ساحل شرقى گم شد چند دقيقه بعد تعدادى حدود ۲۰ عدد قوى سفيد از لابه لاى نيزارها به هوا بلند شدند و فريادكشان به علت اين كه در تيررس قرار نگيرند و حتى از بالاى سرما كه در وسط مسير و در روى اسكله ايستاده بوديم عبور نكنند به سمت دريا فرار كردند و از فاصله دور خود را به ساحل غربى جايى كه شايد آن را امن تر مى دانستند فرار كردند. دوباره صداى گلوله هاى پى درپى از ساحل غربى شنيده مى شد من كه ديگر پاهايم از ناراحتى تحمل ايستادن نداشت تقريباً بر روى زمين نشسته بودم از لابه لاى نيزارها دو قايق چوبى كه در هر كدام دو مرد نشسته بودند پيدا شد و به محض ديدن ما خود را در لابه لاى نيزارها مخفى كردند. صداى گلوله تفنگ هاى آنها به گوش مى رسيد و پرندگان زيادى از آسمان به لابه لاى نيزارها سقوط مى كردند و شكارچيان آنها را داخل قايق ها مى انداختند ... دو ساعتى كه مشغول ديدن اين پرندگان زيبا بودم زمان آنقدر زود گذشت كه نه سرماى هوا را حس مى كردم و نه گذشت زمان را اما بعد از اين كشتار هر لحظه برايم يك سال به نظر مى آمد قوهاى زيبا در آسمان فرياد مى كشيدند و آواره شده بودند و نمى دانستند به كدام سمت پرواز كنند. آن پرندگان اينجا فرود اضطرارى كرده بودند و به ناچار آمده بودند و هيچ امكانى براى بازگشت نداشتند اگر كمى به زندگى آنها توجه كنيد آنها با يك ذخيره انرژى حداقل چند ماهه مى توانند هزاران كيلومتر پرواز كنند و از سرزمينى به سرزمين ديگر كوچ كنند و با شنيدن صداى گلوله شكارچيان و با ديدن لاشه خون آلود همسفران خود نمى توانند دوباره به آن سرزمينى كه از آن كوچ زمستانى كردند بازگردند و محكوم به مرگ هستند. سه مرد جوان در تاريكى از لابه لاى نيزارها بيرون آمدند و با حالتى پيروزمندانه و با افتخار هر كدام چند مرغابى و غاز وحشى را به صورت آويزان در دست داشتند كه خون آنها بر روى اسكله مى چكيد و با سربلندى به ما كه در ميانه هاى راه اسكله در وسط مرداب نشسته بوديم نزديك مى شدند و هر سه نفر درست مانند ششلول بندهاى فيلم هاى وسترن با فاصله و دست هاى باز و ظاهرى پيروزمندانه به ما نزديك مى شدند و هر چقدر كه نزديكتر مى شدند متوجه نگاه هاى خصمانه من شدند. به قدرى خشمگين بودم كه به سرعت متوجه حالت من شدند و با ملاحظه اى توأم با وحشت از كنار من به سرعت گذشتند. كارى از من ساخته نبود. از مردى كه در آن نزديكى به نظر مسئول مى آمد پرسيدم آقا كسى مانع اينها نمى شود آيا اينجا شكار مجاز است او هم با ناراحتى سرى تكان داد و به آهستگى زير لب و با احتياط كه آنها متوجه نشوند، گفت: خير آقا اينها شكارچيان محلى هستند، غيرقانونى شكار مى كنند. ذهنم رفت به دنبال واژه جديد (اكوتوريسم) يا همان طبيعت گردى كه اين روزها زياد مى شنويم. گفتم اين شكارچيان نمى دانند خود و همشهريان شان را از چه بركتى كه اين پرندگان بر سفره هايشان مى آورند محروم مى كنند من كه در اين هواى سرد از حدود ۵۰۰ كيلومتر دورتر براى ديدن زنده اين پرنده ها آمدم. هزاران نفر ديگر در شرايطى كه اينها باشند و زنده باشند خواهند آمد هر سال در همين فصل و هر سال از سال بعد بيشتر خواهند آمد و ده ها شغل در اين محل ايجاد مى كنند كه ارزش آن خيلى بيشتر از خشك شده آنها در يك فروشگاه و به قيمت ۲۰ تا ۳۰ هزارتومان خواهد بود. در يكى از كشورهاى خاوردور حدود ۳۰ سال پيش اهالى روستايى كوچك به تعداد كمى از اين پرندگان مهاجر دانه مى دادند كه اين به صورت يك سنت درآمده و امروز هزاران پرنده هر ساله به اين شهر مى آيند. شهر بزرگى كه به واسطه حضور اين پرندگان از آن روستاى كوچك به شهر تبديل شده است. چهار مرد قايق سوار در تاريكى آمدند و قايق هاى خود را در زير اسكله پنهان كردند و با چهار گونى پر و خون آلود به سرعت به سمت ماشين نيسان خون رفتند و يك ماشين پيكان هم به همراه آنها دور شد. فرياد پرندگان زخمى دوباره مرا به خود آورد، دستم به جايى نمى رسيد، كارى از من ساخته نبود، با تلفن ۱۱۰ تماس گرفتم بزرگوارى در پشت خط آمد، گفتم شكارچيان غيرقانونى دارند اين زبان بسته ها را قتل عام مى كنند. با دلسوزى گفت ما امكان قايق و گشت آبى نداريم با محيط زيست تماس بگيريد. گفتم شماره اى ندارم و كسى هم اينجا حضور ندارد خواهش كردم از ايشان كه شما زحمت انعكاس اين مطلب را به اين سازمان محترم بكشيد با صميميت پذيرفت. كمى باعث دلگرمى من شد. صحنه هاى زيبايى كه در اين اكوتوريسم (طبيعت گردى) قبل از غروب آفتاب در خاطر خود ثبت كرده بودم با سرگذشت خونبار اين پرندگان زيبا بسيار غم انگيز به پايان رسيد، آن شب تا صبح صداى فرياد پرنده هايى كه در جاى جاى مرداب تير خورده و زخمى افتاده بودند در گوشم مى پيچيد و خواب را از من مى گرفت و به اين فكر بودم كه با اين اتفاق آيا سال ديگر اين پرنده ها به كشور ما خواهند آمد يا تعدادى از آنها زنده مى مانند و يا اين پرنده ها هم به سرنوشت شير ايرانى و ببر مازندران و... دچار مى شوند (شايد بد نباشد كه بدانيد كه حدود ۷۰ سال پيش بعضى از مهاراجه هاى هندى تعدادى شير ايرانى را زنده گيرى كردند و به كشورشان برده و نگهدارى كردند، مثل عقاب و پرندگان شكارى كه امروز به كشورهاى عربى قاچاق مى شوند).از بركت وجود اين مخلوقات خالق هستى غافل نشويم. به زندگى آنها دقت كنيم تا زندگى كردن و اخلاق را از بسيارى از آنها بياموزيم و حتى از علم آنها براى بهتر زندگى كردن استفاده ببريم.ما اشرف مخلوقات هستيم! از هر كدام از حيوانات مى توانيم درسى بياموزيم. هر حيوانى كه در اين كره خاكى از بين مى رود قسمتى از چرخه زندگى مختل مى شود. خانه سازى، سدسازى، پرواز و بسيارى از علوم را ما انسان ها از حيوانات آموخته ايم و حداقل سعى كنيم درس اخلاق را ما به آنها بدهيم و مانند آن سگ شكارى كه از اعمال صاحبانش شرمنده بود احساس شرمندگى در محضر خالق آفرينش نكنيم.
|