|
چشم انداز
|
|
|
|
ميخچه
|
|
|
|
چراغ زرد
|
|
|
|
|
چشم انداز
دلايل به خود باد كردن من!
|
|
|
] دكتر لئوبوسكاليا[
مى دانيد چه چيزى باعث مى شود هميشه به خودم باد كنم اين كه ما تنها موجودات زنده اى هستيم كه مى توانيم درباره فكر كردن، فكر كنيم، مى توانيم از سمبل ها و نمادها استفاده كنيم، مى توانيم تجزيه و تحليل كنيم، مى توانيم خواب ببينيم، مى توانيم در ذهنمان يك هزار چيز را خلق كنيم و انسان بودن يعنى من و به خاطر همين است كه انسان، خارق العاده بودن و شگفت بودن و سحرانگيز بودن را در درون خود احساس مى كند.فكر مى كنم در دنيا هيچ آرزويى بزرگ تر از اين نداشته باشم كه شما را به شما برگردانم. منظورم ابداً اين نيست كه دوست دارم آدم ها خودپسند باشند، ابداً! فقط دوست دارم همه به اين واقعيت پى ببرند كه مى توانند از خود، شگفت انگيزترين، برجسته ترين، آزاده ترين، زيباترين و خلاق ترين آدم دنيا را بسازند، آن هم نه براى اين كه خود را انبار كنند و از دسترس ديگران دور نگه دارند، بلكه براى اين كه بتواند چيزهايى را كه دارند به بقيه بدهند و انسان فقط مى تواند چيزهايى را به بقيه بدهد كه خودش آنها را دارد. اگر جاهل باشيم، فقط جهل مان را مى توانيم به بقيه بدهم، پس چه خوب است كه خردمند باشيم. اگر در زنجيرهاى تعصب گرفتار شده باشيم، فقط مى توانيم به ديگران اسارت بدهيم، پس چه خوب است كه براى آزادى خود تلاش كنيم. همه چيز از ما سرچشمه مى گيرد. من هر كارى براى خودم بكنم، براى شما هم مى كنم. هرچه بيشتر عاشق خودم باشم، عشق بيشترى دارم كه به شما بدهم.
|
|
|
|
|
ميخچه
ما چند نفر در سالى كه گذشت
... الغرض، مى خواستيم پشت صحنه صفحه جوان را واگويه كنيم، نصف صفحه آگهى خورد. يعنى مطالب همه باقى ماند و وسعمان به همين كاريكاتور رسيد كه «حامد كمالى» از تعدادى از دست اندركاران صفحه كشيده است. خلاصه اينكه آشنايى مان نصفه نيمه ماند، تا فرصتى ديگر.
|
|
|
|
|
چراغ زرد
مسير «۱۸ تا ۲۹» راه را گم نكنى مثل جاده چالوس
|
|
|
] باران طلايى[
«مثل ارديبهشت». تعريف يا تشبيه يلدا از جوانى همين دو كلمه است و «خلاصه تر از اين نمى شود.» اگر اين طور است، پس يلدا رضايى در آغاز اين ارديبهشت ايستاده. در ۱۹ سالگى و در اين باره كه از ۱۸ تا ۲۹ زمان به سرعت برق و باد مى گذرد، نه تجربه اى دارد و نه چشم اندازى و نه شناختى. جوانى، يا همين ارديبهشت، تونلى است كه هر كس خودش بايداز آن عبور كند و هر كس خودش بايد ابعادش را اندازه بگيرد. اين تونل ارديبهشتى، پيچ و خم هايى دارد و چاله هايى و دست انداز هايى و روشنايى هاى راست وكاذب و البته فرعى هايى كه ديدن اين همه و تشخيص راه از بيراه و حركتى آهسته و پيوسته به سمت روشنايى به همت، درايت، درك و بيدارى حواس ما بستگى دارد. اما راه پيدا كردن در اين تونل ارديبهشتى با آن همه راه و بيراه و دوراهى و چند راهى هايى كه دارد، آنقدرها هم آسان نيست. مى توان به «بهار» رسيد يا به «زمستان». ۱۸ تا ،۲۹ سال هاى تعيين سرنوشت است. چشم به هم زدنى مى گذرد اما در اين فاصله هرگلى زده اى، اين يكى را ديگر واقعاً به سر خودت زده اى. مى توانى زندگى آسوده و آرامى تدارك ببينى، مى توانى آنقدر مشغله جمع كنى كه ندانى چطور جمع اش كنى. مى توانى در مسير مستقيم حركت كنى و به فرعى ها كارى نداشته باشى يا اگر هم سرى زدى از سر كنجكاوى، راه را گم نكنى و برگردى، مى توانى بى خيال راه شوى و در آن بيراهه ها گم شوى. اين همه را مى دانيم اما چطور راه را گم نكنيم امير على سهرابى ۲۶ ساله مى گويد: «شاخك هاى جوان بايد تيز باشد. بايد به روز باشد. يعنى حواسش به اين باشد كه چه چيزى به دردش مى خورد و چه چيزى به دردش نمى خورد و اضافه است تا سريع تر به هدفش برسد.» حميده فرجى ۲۷ ساله مى گويد: «جوان نبايد تك بعدى باشد. جوان هاى ما تك بعدى شده اند. اغلب آنها مادى گرا شده اند. به حاشيه هاى زندگى بيشتر توجه دارند تا به اصل آن.البته تقصير خودشان نيست، شرايط جامعه اين طورى است.» فرزين رهنما ۲۴ ساله مى گويد: «جوان نبايد الكى خودش را علاف چيزهاى بى ارزش و بى خود كند. بايد روى هدف هاى بزرگ سرمايه گذارى كند و انرژى بگذارد. نبايد روى چيزى كه ارزش ندارد پافشارى كند. اين طورى انرژى و انگيزه اش را از دست مى دهد.» رؤيا همتى ۲۵ ساله مى گويد: «دوستان، خيلى مهم اند و خيلى تأثير گذارند. اطرافيان و شرايط هم روى جوان تأثير مى گذارد. اما او خودش بايد با درك اين واقعيت، براساس هدفى كه دارد، دوستانش را انتخاب كند و از اطرافيانش كمك بگيرد.» هدى تسلى ۲۴ ساله مى گويد: «خانواده ها بايد به جوان ها كمك كنند. به آنها هدف و ايده بدهند. در شرايط موجود و به طور كلى در هر شرايطى، اين خود جوان است كه بايد درست تصميم بگيرد. يعنى اول بايد هدف گذارى كند و با توجه به هدف هاى كوتاه مدت و بلندمدت و هدف اصلى، راه هاى رسيدن به هدف را انتخاب كند و وارد راه هاى فرعى نشود.» فرشيد احمدى فرد ۲۷ ساله مى گويد: «برخى جوان ها منتظرند مسئولان، خانواده، جامعه و دوستان كارى براى شان انجام دهند. من تا ۲۳ سالگى همين طور بودم. دوستى داشتم كه ۲۸ ساله بود كه نه هيچ كارى داشت و نه هيچ برنامه اى. دقت كردم ديدم او هم مثل من فكر مى كند. مثل لقمان حكيم عمل كردم. خودم پاشنه كفش هايم را بالا كشيدم و آستين همت بالا زدم و راه افتادم. هدف گذارى و برنامه ريزى كردم، تفريح به اندازه و در حد معقول كار سرجاى خودش، خانواده و دوستان هم سرجاى خودش. اول خيلى سخت بود ولى حالا راضى ام. تحصيلم را ادامه دادم، كار پيدا كردم و تا حدى موفق ام. اما دلم مى خواهد با به روز كردن اطلاعاتم، از اين هم موفق تر شوم. مى توانم بگويم وضع آن دوست مرا بيدار كرد و از اين بابت خوشحالم. تا آن وقت هرچه پدر و مادرم همين چيز ها را توصيه مى كردند اصلاً انگار نمى شنيدم. راستش متوجه نمى شدم كه دقيقاً چه مى گويند. ديدن وضع آن دوست مرا متوجه حرف هاى آنها كرد.گاهى به اين موضوع فكر مى كنم كه من چه دارم كه به ديگران و به جامعه بدهم. به نظر من اين طور فكر كردن نتيجه بخش تر است تا اين كه منتظر بمانيم ديگران و جامعه براى ما كارى بكند. به نظر من مسير جوانى مثل جاده چالوس پر پيچ و خم است و بايد خيلى احتياط كرد.» *** اين يك خاطره است؛ يك بار همچنان كه داشتم از خيابان شهيد بهشتى به سمت دفتر روزنامه مى آمدم، به راه هاى فرعى و اصلى و مسير هايى كه پيش روى هر كس است فكر مى كردم. از خيابان عريض و شلوغى رد شدم. فكر كردم خيابان شهيد بهشتى كه فرعى به اين عريضى نداشت. فكرم مشغول تر از آن بود كه حواسم به دوروبرم باشد. جلوتر، متوجه شدم از خيابان شهيد بهشتى رد شده ام و آن طرف خيابان هستم و حالا بايد دوباره از آن رد شوم! به همين سادگى ، مسير اصلى را جاگذاشته بودم !
|
|
|
|