|
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند (۵): «پينوكيو» [كارلو كلودى]
استعاره اى براى گناهان بشرى
|
|
|
] يزدان سلحشور]
يك از «پينوكيو» اثر شگفت انگيز كارلو كلودى، دو ترجمه به ياد ماندنى به فارسى در دست است كه ترجمه متأخر متعلق به مصطفى رحماندوست ـ نويسنده، شاعر و مترجم حوزه كودك و نوجوان ـ است. آشنايى نسل كهنسال با اين كتاب، با انيميشن ساخته كمپانى ديزنى شروع شد كه تاكنون، بهترين اثر سينمايى ساخته شده از روى اين رمان است اما نسل ميانسال، اين رمان را با مجموعه تلويزيونى ـ كارتونى «پينوكيو» از آثار «سرى سازى» كمپانى هاى انيميشن ژاپنى شناختند كه حدود دو دهه نزد بزرگسالان نيز بسيار محبوب بود. سريال تلويزيونى زنده اى كه در اواخر دهه شصت ميلادى ساخته شد هرگز در ايران به نمايش درنيامد. پس از انقلاب، چند انيميشن كوتاه ژاپنى، يك انيميشن بلند روسى و يك انيميشن بلند فرانسوى، از اين اثر در ايران به نمايش درآمد كه آثار روسى و فرانسوى اكران محدودى داشتند همانطور كه فيلم سينمايى «پينوكيو» با بازى كمدين و كارگردان مشهور ايتاليايى «روبرتو بنينى» [برنده جايزه اسكار براى «زندگى زيباست»] اكران محدودى داشت. نسل جديد بيشتر با ديدن نسخه هاى ويديويى يا DVD اثر كلاسيك ديزنى يا نقش حاشيه اى پينوكيو در «شرك ۱» و «شرك۲» با اين شخصيت آشنا شده اند. انتشار ترجمه «پينوكيو» توسط رحماندوست در سال ،۸۵ كودكان و نوجوانان ايرانى را بار ديگر با اين اثر آشتى داد چرا كه ترجمه پيشين به رقم دلپذيرى و روانى، چندان مناسب اين گروه سنى نبود. رحماندوست در مقدمه اين كتاب درباره نويسنده مى نويسد: «كارلو كلودى نام مستعار كارلو لورنزينى، نويسنده پينوكيو است. او در سال ۱۸۲۸ ميلادى در ايتاليا به دنيا آمد و تا سال ۱۸۹۰ زندگى كرد. كلودى در اصل نام دهكده كوچكى است در توسكانى كه مادر نويسنده در آنجا به دنيا آمده است. كارلو كلودى در فلورانس به دنيا آمد. پدرش نانوا و مادرش خدمتكار بود. كودكى اش را در مدارس و خيابان هاى آنجا پشت سر گذاشت. در جوانى دو جنگ داخلى و خارجى را به چشم ديد. كلودى نويسندگى را با كار در مطبوعات آغاز كرد. براى روزنامه هاى مختلف از جمله مجله طنز خودش «ال لمپيون» (فانوس) مى نوشت. پس از تعطيل اين مجله كلودى به عنوان يك شخصيت فرهنگى براى اصلاح ساختار فرهنگى كشورش به فعاليت پرداخت. در سال هاى ۱۸۵۰ كلودى به كار نوشتن كتاب هاى داستانى و غيرداستانى پرداخت. در ضمن كارهايش، يكبار دست به ترجمه چند افسانه فرانسوى زد. موفقيت اين ترجمه باعث شد كه ناشران به او پيشنهاد بدهند كه افسانه هايى از آن دست را خودش بنويسد. پيامد اين پيشنهاد آن شد كه كلودى ديگر براى بزرگسالان چيزى ننويسد و عمر خودش را وقف نوشتن براى كودكان و نوجوانان كند. در سال ۱۸۸۱ او داستان كوتاهى از زندگى يك عروسك چوبى نوشت و قصه اش را براى يكى از دوستانش كه سردبير روزنامه اى در رم بود فرستاد. كلودى از دوستش خواست كه قصه اش را در صفحات ويژه بچه هاى روزنامه اش به چاپ برساند. سردبير از قصه عروسك چوبى خوشش آمد و آن را چاپ كرد. بچه هايى كه خواننده روزنامه بودند از قصه عروسك چوبى خيلى خوششان آمد. به همين دليل كلودى «ماجراهاى عروسك چوبى» (پينوكيو) را به صورت داستان هاى دنباله دار نوشت و در آن روزنامه چاپ كرد. چاپ ماجراهاى پينوكيو در سال ۱۸۸۳ اتفاق افتاد و موفقيت و شهرت زيادى را براى كارلو كلودى در پى داشت.» اين روايت «مصطفى رحماندوست» از زندگى كلودى است اما روايت ديگرى به ما مى گويد كه او در نهايت فقر و تنگدستى و نوميدى، در حالى كه از ترس طلبكارها در يك اتاق زير شيروانى كافه اى [مخصوص طبقات پائين اجتماع] پنهان شده بود، طى سه روز «پينوكيو» را نوشت تا با پول اندك آن بتواند لااقل اجاره عقب افتاده آن اتاق را بپردازد. ايده «درخت پول» در رمان پينوكيو، برآمده از رؤياهاى نويسنده است براى رسيدن به آرامشى نسبى. اين روايت به ما مى گويد كه «كلودى» اين رمان را براى بزرگسالان نوشت[گرچه در اين ترجمه و ويرايش هاى متأخر اين كتاب در زبان ايتاليايى، مخاطبان كودك اند!] تا با زبان تمثيلى به ارث رسيده از اجداد ادبى اش، هم كمى آنها را بخنداند هم مشكلات اقتصادى جامعه را بيان كند و هم تجسمى از وضع و حال آن زمان خود به دست دهد. معدود آثارى هستند كه توانايى جذب مخاطبان بزرگسال و كودك را ـ توأمان ـ دارا هستند و بى گمان هم «پينوكيو»، هم «آليس در سرزمين عجايب» لوئيس كارول از آن جمله اند و از شاخص ترين اين آثار محسوب مى شوند. مى توان روايت اخلاقى رحماندوست را از زندگى كلودى پذيرفت و آن را به رمان اخلاقى نويسنده پيوند زد يا روايت هاى ديگر از زندگى ويران وى را مدنظر قرار داد و به واقعگرايى گراييد. واقعيت يا افسانه شما كدام را انتخاب مى كنيد دو «روزى بود، روزگارى بود ... خوانندگان كوچولويى كه اين داستان را مى خوانند، بعد از شنيدن «روزى بود، روزگارى بود» با هم خواهند گفت: «پادشاهى بود كه ...» نه بچه ها! اين بار شما اشتباه مى كنيد. روزى بود، روزگارى بود. تكه چوبى بود كه خيلى هم به دردبخور نبود. يك تكه چوب معمولى بود. مثل همه چوب هايى كه زمستان ها توى بخارى و شومينه مى گذارند تا آن را بسوزانند و اتاق را گرم كنند. من نمى دانم اين تكه چوب از كجا پيدا شده بود، اما فقط اين را مى دانم كه در يكى از روزهايى كه هوا خوب بود، اين تكه چوب توى دكان نجار پيرى كه اسم واقعى اش آقاى آنتونيو بود، افتاده بود. مردم آنتونيو را «استاد آلبالو» صدا مى زدند. زيرا نوك دماغ او، مثل آلبالو هميشه قرمز بود و برق مى زد.همين كه استاد آلبالو آن تكه چوب را ديد، خوشحال شد. از خوشحالى دست هايش را به هم ماليد و گفت: «اين تكه چوب همان چيزى است كه دنبالش مى گشتم تا براى ميز كوچكم يك پايه بسازم.» آقاى آلبالو، بدون اين كه وقتش را تلف كند، تيشه تيزش را برداشت تا پوست و قسمت هاى اضافى آن را بتراشد اما همين كه تيشه را بالا برد تا اولين ضربه را به چوب بزند، صداى ظريفى را شنيد كه مؤدبانه التماس مى كرد و مى گفت: «خيلى محكم به من ضربه نزن!» مى توانيد حدس بزنيد كه استاد آلبالوى پير چقدر تعجب كرد. به دور و بر اتاقش نگاه كرد تا ببيند آن صداى ظريف از كجا به گوشش رسيده است، اما هيچ كس را در آنجا نديد. زير ميز كارش را نگاه كرد؛ كسى آنجا نبود. توى گنجه اى را كه در آن هميشه بسته بود نگاه كرد؛ كسى نبود. توى جعبه تراشه هاى چوب و خاك اره را نگاه كرد، نه، كسى نبود. در دكانش را باز كرد. نگاهى به خيابان انداخت، آنجا هم كسى نبود. پس كى بود آقاى آلبالو در حالى كه مى خنديد و كلاه گيسى را كه روى سرش داشت مى خاراند، گفت: «فهميدم! حتماً خيال كرده ام كه آن صداى ظريف به گوشم رسيده. بهتر است كارم را شروع كنم.» تيشه اش را دوباره بلند كرد و ضربه اى به چوب زد اما همان صداى ظريف با لحن دردناكى گفت: «آخ! تو كه مرا زخمى كردى!»استاد آلبالو، اين بار خشكش زد. چشم هايش داشت از حدقه بيرون مى زد. دهانش از تعجب بازمانده بود. زبان خيس اش آويزان شد و به چانه اش رسيد.» در ترجمه رحماندوست، وجوهى از شخصيت «استاد آلبالو» حذف شده است يعنى دقيقاً آن وجوهى كه در نمايش تلويزيونى فيلم هاى خارجى حذف مى شود! اين حذف به بخش هاى ديگر هم تسرى پيدا كرده و اين ترجمه، درواقع روايت رحماندوست از اثر كلودى است كه در آن تا حد ممكن سعى شده «حذف»ها به ساختمان رمان ضربه نزنند اما چرا دماغ آنتونيو هميشه عين آلبالو قرمز است يا پينوكيو و دوستانش در شهربازى، فقط به دليل بازى كردن و سرسره سوارى و تاب بازى بدل به درازگوش مى شوند «در اين لحظه يك نفر در زد. نجار گفت: «بيا تو!» اما خودش خيلى ضعيف تر از آن بود كه بتواند از روى زمين بلند شود. پيرمرد سرزنده اى وارد دكان شد. اسم او «ژپتو» بود اما بچه هاى محل هر وقت مى خواستند اذيتش كنند «شله زرد» صدايش مى كردند. چون كلاه گيس زردرنگى داشت كه خيلى شبيه يك بشقاب شله زرد به نظر مى رسيد. ژپتو آدم عصبانى مزاجى بود. اگر كسى شله زرد صدايش مى كرد، كارش زار بود.وقتى هم از كوره در مى رفت، كسى از پس اش برنمى آمد. ژپتو گفت: «سلام آنتونيو! چرا رو زمين نشسته اى » ـ دارم به مورچه ها خواندن و نوشتن ياد مى دهم. ـ چه كار خوبى مى كنى! ـ چى باعث شد كه تو اين طرف ها بيايى ـ پاهايم! اما راستش آمده ام كه خواهشى از تو بكنم. آنتونيو از روى زمين بلند شد و گفت: «در خدمتگزارى حاضرم.» ژپتو گفت: «امروز صبح فكرى به سرم زده». ـ چه فكرى ـ «به فكرم رسيده كه يك عروسك چوبى قشنگ بسازم. عروسكى كه واقعاً ديدنى باشد. عروسكى كه بتواند پشتك وارو بزند، شمشير بازى كند و ... بعد، با اين عروسك چوبى، مى توانم به دور دنيا سفر كنم و نان و آبى به دست بياورم. به نظر تو چطور است همان صداى ظريف و جادويى گفت: «عاليه آقاى «شله زرد!» وقتى اسم شله زرد به گوش ژپتو خورد، خيلى عصبانى شد. تا آنجا كه مثل فلفل قرمز، سرخ شد.»به نظر مى رسد كه تغييرات رمان در اين ترجمه وسيع تر از اين حرف هاست و به ترجمه آزاد ميل كرده است چرا كه لقب «شله زرد» در متن اصلى، چيز ديگرى بوده و الخ... به هر حال، ژپتو، تكه چوب را مى گيرد و به خانه مى برد و عروسك چوبى خودش را مى سازد تا به شكل خيمه شب بازى دوره گرد، به كسب درآمد بپردازد اما اين عروسك، نيازمند نخ نيست و مى تواند به تنهايى تا آن سر دنيا برود. شخصيت هاى اصلى اين رمان، پينوكيو، ژپتو و پرى هستند كه هر يك نماينده رويكردى اجتماعى اند. پرى درواقع همان فرشته نجات بخش افسانه ها و رمان هاى كلاسيك است كه در آثار «ديكنز» [در قالب شخصيتى متمول] به وفور شاهد ظهور آنيم و ژپتو، پيرمرد ساده دلى است كه براى يافتن فرزند چوبين اش دنيا را زير پا مى گذارد و نمونه اش را مى توان، هم در اساطير يونان هم در عهد عتيق يافت. پسر گناهكارى كه در نهايت صالح مى شود [آدم مى شود!] اشاره اى است به وضعيت انسان در نگرش آئينى. پينوكيو مرتكب همان گناهانى مى شود كه در اديان مختلف نهى شده است: دروغ مى گويد، طمع مى كند [در روايت «درخت پول»]، در امانت خيانت مى كند [با فروش كتاب هايش براى خريد بليت نمايش]، از مرگ نمى هراسد [در روايت «ننوشيدن دارو و نترسيدن از مرگ»]، دزدى مى كند [در روايت «چيدن انگور از تاكستان»] و مهم تر از همه به سرزمين ويران «بلاهت» پا مى گذارد كه عظيم ترين گناه بشرى است.آنچه كه روايت هاى مختلف اين رمان را به هم متصل مى كند «ده فرمان» است. «كلودى» به عنوان يك كاتوليك عميقاً معتقد ـ و البته در بخش قابل توجهى از زندگى خود به بازآفرينى اعتقادات آئينى اش در اين رمان مى پردازد و گناهانى را كه فضاى اخلاقى جامعه آن روز ايتاليا، او را از طرح صريح آن بازمى دارد با استعاره بيان مى كند؛ مثل برخورد پينوكيو با مار غول آسا در راه رسيدن به خانه پرى: «چه چيزى ديده بود يك مار بزرگ را ديد كه توى جاده دراز كشيده بود. پوست مار سبز بود. چشم هايش سرخ آتشين بود و از دمش، مثل يك دودكش دود بلند مى شد.» يا بلايى كه موقع دروغ گفتن سرش مى آيد: «اما پينوكيو دروغ مى گفت. چون سكه ها توى جيبش بود. تا پينوكيو اين دروغ را گفت، دماغش كه پيش از آن هم دراز بود، دو انگشت درازتر شد.» ارجاعات كلودى به «تنبيهات الهى» را مى توان به وضوح در محبوس شدن او در شكم نهنگ شاهد بود يا در روايت به تور افتادنش توسط ماهيگيرى كه مثل هيولا بود و مى خواست در ماهى تابه سرخش كند [گناهكارانى كه در دوزخ در ديگ هايى از روغن جوشان افكنده مى شوند.] نقطه آغازين اين «رمان خطى» يحتمل برخاسته از سنت تئاتر عروسكى ايتالياست. پيش از نگارش پينوكيو، اين تئاتر قهرمانان اخلاق گراى ديگرى را هم شاهد بوده است كه برخى از اين قهرمانان را در صحنه نمايش ابتداى رمان مى بينيم: «هارل كوئين و پانچى نلو روى صحنه بودند ... خانم رزى ـ عروسك ديگر ـ در حالى كه از پشت صحنه زيرچشمى نگاه مى كرد، با تعجب گفت: «خودش است، پينوكيو است» همه عروسك هاى خيمه شب بازى از اطراف صحنه به روى صحنه دويدند ... هارل كوئين فرياد زد: بيا روى صحنه پينوكيو! بيا به طرف من. بيا خودت را بينداز تو بغل برادران چوبى ات.» اين عروسك ها به رغم زنده بودنشان توان خروج از صحنه نمايش و جهانگردى را ندارند و در نهايت، اين پينوكيوست كه از آتشخوار و آنان خداحافظى مى كند و به سفر دور دنيا مى رود. اين، كنايه اى است از سوى كلودى كه در ناخودآگاه خود مى دانست كه تنها پينوكيو خواهد توانست از چارچوب هنر بومى ايتاليا فراتر رود و جهانى شود. راستى! حالا تكليف خوانندگان با پينوكيوى درونشان چيست آيا آنان نيز همچون اين عروسك چوبى به رستگارى خواهند رسيد روح كلودى برايتان طلب بخشش مى كند!
|