شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۶ - ۷ ربيع الاول ۱۴۲۹
Sat, Mar 15, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه نامه رهبرى ۱
ويژه نامه رهبرى ۲
ويژه نامه رهبرى ۳
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
قاب عكس۱
قاب عكس۲
نگاهى به مستند «آسمان سياه شب»
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند(۶): «شير، كمد، جادوگر» [سى.اس.لوييس]
نگاهى به مستند «آسمان سياه شب»
شرح حال جزئى نگرانه از گرداب آلزايمر
352917.jpg
] سحر عصرآزاد]

اميد بنكدار و كيوان عليمحمدى در جديدترين اثر خود، پرونده سه گانه مستندهاى بيمارگون را در كارنامه خود تكميل مى كنند. پس از محوريت قرص هاى روانگردان در «MDMA» و ايدز در «سرخ»، اين بار نوبت به بيمارى فراگير عصر حاضر، آلزايمر مى رسد كه محور مستند «آسمان سياه شب» با نام اوليه «سپيد» قرار بگيرد.
آلزايمر به نظر بيمارى سهل و ممتنع بخصوص براى يك بررسى مستندگون مى آيد. بيمارى كه تعبير عام از آن منحصر به فراموشى دوران سالمندى و چند تجربه شخصى است كه احتمالاً دهان به دهان گشته و به گوش ما هم رسيده است.
اما واقعيت اين است كه زمينه بحران و خطر براى بيماران مبتلا به آلزايمر آنقدر گسترده بوده و هست كه اين دو فيلمساز را كه براى تحقيقات ميدانى اين بيمارى (براى فيلمنامه جديدشان) به انجمن آلزايمر ايران مراجعه كرده اند، به فكر ساخت مستندى مستقل درباره اين بيمارى بيندازد.
نوعى تأثير مستقيم سوبژه بر هنرمند كه اين روز ها زير سايه كارهاى سفارشى رنگ باخته و كمتر فيلمسازى است كه بدون سفارش و با درك نياز اوليه اى شخصى، تن به ورود به چنين گودى را به خود بدهد. اما بنكدار و عليمحمدى نشان داده اند كه هنوز هم مى توان جرقه هاى يك فيلمساز و هنرمند ذاتى را در آنها جست وجو و رديابى كرد.
مستند «آسمان سياه شب» فيلمى است در راستاى مجموعه آثار اين دو فيلمساز و آنچه از وراى اين همراستايى مى تواند مورد توجه قرار بگيرد، نوعى پايبندى به اصول، قواعد و تعريف اوليه از فيلمسازى و در كنار آن روى آوردن به ساختار تصويرى و روايى است كه جنس آن متناسب با موضوع و سوژه اوليه كار است.
اگر بنا به دراماتيك بودن بيمارى ايدز، مستند «سرخ» واجد يك خط داستانى پررنگ در كنار تلفيقى از شيوه هاى متنوع اطلاعات دهى درباره اين بيمارى شد و حتى مقطع زمانى شناسنامه دار روزهاى پايانى سال، بسترى مناسب براى روايتى نيمه مستند داستانى از اين بيمارى مهلك شد، اما ساختار ويژه «آسمان سياه شب» نشان مى دهد كه اين شيوه، تنها و بهترين راه انتخابى اين دو فيلمساز براى نزديك شدن به سوژه مورد نظر نيست.
«آسمان سياه شب» همچون دو مستند ديگر اين سه گانه بيمارى، چند شيوه متنوع روايت، اطلاعات دهى و تصويرى را محور قرار مى دهد. اما نگاه فيلمسازان به اين دو وجه و نحوه گزينش و انتخاب آنها نشان مى دهد كه توجه آنها بيش از هر چيز به نياز و استعدادهاى بالقوه سوژه و موضوع متمركز است نه اثبات توانايى هاى ويژه خود در فيلمسازى كه معمولاً هم به اين جرم ناكرده متهم مى شوند!
بر همين اساس است كه خط داستانى كمرنگ اين مستند را روخوانى داستان كوتاه «آسمان سياه شب» شكل مى دهد. داستانى معاصر به قلم جرمى كين درباره تجربيات مردى كه آرام آرام در حال غرق شدن در دام بيمارى آلزايمر است، بطوريكه به تدريج مرگ همسر و بسيارى از واقعيت هاى زندگى را از ياد برده و در عين حال يك خودآگاهى غريب، لحظات فراموشى و هوشيارى او را به هم پيوند مى دهد كه تراژدى موقعيت بحرانى او را رقم مى زند.
روخوانى اين داستان با هنرنمايى مسعود رايگان و باران كوثرى در نقش پدر و دختر، ابتدا و انتهاى فيلم را به هم پيوند داده و بدل به ترجيع بندى براى دراماتيزه كردن بحران بيمارى آلزايمر مى شود. اين همه تلاش دو فيلمساز براى داستانى كردن سوژه فيلم است كه وقتى با نمونه هاى مشابه در دو مستند ديگر آنها مقايسه مى شود، هم بسيار كمرنگ شده و هم اين كه به تعبير منتقدان شيوه داستانگويى دراماتيك آنها در مستند، به شدت متعادل و متناسب با موضوع اصلى فيلم است.
مستند «آسمان سياه شب» در مقاطع مختلف خود به شدت پايبند مستندنمايى و به تصوير كشيدن تجربيات واقعى مبتلايان به بيمارى در مراجعه به پزشك است. بيمارانى كه شايد در نخستين نگاه مشكلات بيماران را براى فرار از مشخص شدن هويتشان نداشته باشند، ولى در واقعيت به همان اندازه از چسبانده شدن انگ بيمارى آلزايمر بر پيشانى گريزان هستند.
اين همان وجهى است كه مى تواند اين مستند را بدل به شرح حالى جزئى نگرانه از بيمارى كند كه به تعبير عام در يك فراموشى ساده روزمره خلاصه مى شود ولى در عمق خود بيمار را در گردابى به بزرگى فراموشى هويت و ريشه هاى خود غرق مى كند.
اينجاست كه شايد مخاطب با همراهى بيماران در تجربيات لحظه اى آنها كه گاه عادى ترين مفاهيم، اسامى و نزديكان خود را از ياد مى برند، بتواند كراهت انگ بيمارى آلزايمر را اندكى لمس كند و بخصوص با حساسيت هاى اطرافيان بيمار همذات پندارى كند.
بنكدار و عليمحمدى يك استفاده دراماتيزه هوشمندانه ديگر هم از خاطره سينما در ذهن جمعى مخاطب خود كرده اند و آن هنگامى است كه بى بى دوست داشتنى مجموعه «قصه هاى مجيد» را كه دست به گريبان بيمارى آلزايمر است، به پرونده بيماران بالينى فيلم هديه كرده اند.
شايد به نظر بيايد به تصوير كشيدن پرويندخت يزدانيان هم مى تواند نسخه اى ديگر از چند بيمارى باشد كه در مراجعه به پزشك به تصوير درآمده اند، اما اين نكته را نبايد از نظر دور كرد كه مخاطب هيچ پيشينه اى از آن بيماران سالمند ندارد. به گفته ديگر مخاطب تنها شنونده و بيننده رد و بدل شدن ديالوگ بين بيمار، همراهان بيمار و پزشك است بدون آنكه از گذشته بيمار اطلاعى داشته باشد. به اين ترتيب صرفاً به اطلاعاتى كه از گذشته بيمار به او داده مى شود، بسنده كرده و مراحل پيشرفت بيمارى را در ذهن خود بازسازى مى كند.
اما حضور بى بى نام آشناى «قصه هاى مجيد» مى تواند اين كاستى را جبران كند. به اين ترتيب فيلمسازان با تكيه بر موقعيت ويژه اين بازيگر در اذهان مخاطب عام، به نوعى گذشته به يادماندنى او در نقش آفرينى هايش را قرينه وضعيت بيمارگون او قرار مى دهد و . . . اينجاست كه تراژدى مستند به زبان سينما ترجمه مى شود.
جايى كه بى بى نمى تواند خاطره نقش آفرينى ها، اظهار علاقه مردم، نام همسر و حتى فرزندانش را به ياد بياورد و در خلأ بى خاطر گى دست و پا مى زند. اينجاست كه سرانجام تراژيك يك بيمار مبتلا به آلزايمر مفهومى فراتر از يك فراموشكارى ساده پيدا مى كند و ترس از اين بيمارى در سالمندان را به نوعى ترس از بى ريشگى بدل مى كند.
اما در كنار اين دو وجه اشاره شده مستند و داستانى، شيوه آشناى بنكدار و عليمحمدى براى ارائه اطلاعات علمى و پزشكى درباره بيمارى ها به كمك مى آيد تا اين بار هم با استفاده از حضور بازيگرانى چون فريده سپاه منصور، فريده صابرى، آتنه فقيه نصيرى و مهدى صفوى به عنوان راويان اين مستند، بخشى از اين اطلاعات صرف، از وجه حضور چهره هاى آشنا بهره بهينه برده و به اين شيوه نشانه گذارى شود و توجه خاص مخاطب را جلب كند.
اشاره به نشانه هاى بيمارى، خطرات و عواقب جدى نگرفتن بيمارى، عوامل كمك كننده به بيمار و . . . هر بار با شيوه اى از تصويرسازى و روايت تلفيق مى شود تا بتواند ارائه اطلاعات خام را واجد وجهى دراماتيك كرده و به زعم فيلمسازان، پذيرش اين اطلاعات را از سوى مخاطب پذيرفتنى تر كند.
مستند «آسمان سياه شب» هر چند فيلمى است در راستاى مجموعه آثار بنكدار و عليمحمدى، ولى آنچه از وراى اين همراستايى مى تواند مورد توجه قرار بگيرد، نوعى پايبندى به اصول، قواعد و تعريف اوليه از فيلمسازى و در كنار آن روى آوردن به ساختار تصويرى و روايى متناسب با موضوع و سوژه اوليه كار است. اين گونه است كه مى توان مدعى شد در كارنامه اين دو فيلمساز به تعداد هر اثر تازه، جهشى روبه جلو در حال شكل گيرى است.
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند(۶): «شير، كمد، جادوگر» [سى.اس.لوييس]
شاهكارى كلاسيك به سفارش جنگ
352905.jpg
] يزدان سلحشور]

* يك
«يكى بود، يكى نبود. چهار تا بچه بودند كه اسم شان «پيتر»، «سوزان»، «ادموند» و «لوسى» بود. اين داستان هنگام جنگ براى آنها اتفاق افتاد چون هواپيماهاى دشمن لندن را بمباران مى كردند، آنها را به خانه استاد پيرى فرستاده بودند. استاد پير در وسط انگليس در جايى زندگى مى كرد كه تا نزديك ترين پستخانه سه كيلومتر فاصله داشت. استاد زن نداشت و با يك كدبانو و سه تا خدمتگزار در خانه بسيار بزرگى زندگى مى كرد. اسم كدبانو خانم «مك ردى» و اسم خدمتگزارها «ايوى»، «مارگارت» و «بتى» بود. ولى در اين داستان اسمى از آنها به ميان نمى آيد. استاد خيلى پير بود. موهاى سفيد و بلندى سر و بيشتر صورتش را پوشانده بود. بچه ها خيلى زود به او علاقه مند شدند. بااين حال شب اول كه او آمد تا بچه ها را دم در ببيند، به نظر بچه ها خيلى عجيب آمد. لوسى كه از همه كوچك تر بود كمى از او ترسيد و ادموند هم كه از لوسى كمى بزرگ تر بود هى دماغش را مى گرفت تا خنده اش را پنهان كند.
از اين اثر «سى.اس.لوييس» دو ترجمه به فارسى منتشر شده است اولى در سال ۱۳۴۹ و دومى در دهه ۷۰ و توسط «انتشارات مؤسسه ايران». اين رمان نخستين جلد از رمان هاى هفتگانه «ماجراهاى نارنيا»ست كه اكنون ديگر به آثارى كلاسيك در ادبيات انگليسى بدل شده اند: شير، كمد، جادوگر (۱۹۵۰)، شاهزاده كاسپى ين (۱۹۵۱)، كشتى سپيده پيما (۱۹۵۲)، صندلى نقره اى (۱۹۵۳)، اسب و سوار (۱۹۵۴)، خواهرزاده جادوگر (۱۹۵۵)، آخرين نبرد (۱۹۵۶). تمامى اين آثار با نام اصلى خود به فارسى ترجمه شده اند اما ترجمه نخست رمان اول، با نام «شير و جادوگر» منتشر شده. از اين اثر، چند انيميشن، يك سريال تلويزيونى انگليسى [كه از تلويزيون ايران پخش شده] و يك فيلم سينمايى با الهام از فيلم عظيم «ارباب حلقه ها» - در هاليوود - ساخته شده است كه هيچ يك توانايى تجسم تخيل فرهيخته لوييس را نداشته اند.
كلايو استپلز لوييس، در ۱۸۹۸ در بلفاست - مركز ايرلند شمالى - به دنيا آمد. نخستين اثرش در ۱۹۲۶ منتشر شد [داستانى منظوم و سرشار از طنز به نام «ديمر»] او طى عمر ادبى پربارش در زمينه هاى مختلف [از نقد گرفته تا رمان بزرگسال تا اخلاقيات تا شعر تا رمان براى نوجوانان] نوشت. از اين استاد كرسى «انگلستان قرون وسطى و رنسانس» دانشگاه كمبريج، غير از رمان هاى هفتگانه «نارنيا» [براى نوجوانان] آثار زير منتشر شده است:
[در حوزه نقد:] تمثيل عشق (۱۹۳۶)، مطالعاتى در باب كلام (۱۹۶۰)، تجربه اى در نقد (۱۹۶۱)، تصوير رها شده (۱۹۶۴)، مطالعاتى در ادبيات قرون وسطى و رنسانس (۱۹۶۶)، تاريخ ادبيات انگليس در قرن شانزدهم (جلد سوم از تاريخ ادبيات آكسفورد) (۱۹۵۴).
[در حوزه رمان بزرگسال:] بازگشت زائر (۱۹۳۳)، از سياره خاموش (۱۹۳۸)، پرلاندرا (۱۹۴۳)، همچون سفر به زهره (۱۹۵۳)، آن قدرت زشت (۱۹۴۵).
[در حوزه اخلاقيات:] مسئله درد (۱۹۴۰)، The Screwtape Letters (۱۹۴۲)، معجزات (۱۹۴۷)، مسيحيت محض (۱۹۵۲)، چهار عشق (۱۹۶۰)، فراسوى فرديت،۱۹۴۴ [در حوزه شعر:] شعرها (۱۹۶۴)، داستان هاى منظوم (۱۹۶۹)، ديمر (۱۹۲۶)، زندگينامه اى نيز به قلم وى در ۱۹۵۵ منتشر شد به نام «شگفت زده از شادى»،همچنين نامه هاى او به ويرايش و.ه.لوييس در ۱۹۶۶.
كليو استپلز لوييس، در ۱۹۶۳ در آكسفورد درگذشت در حالى كه در «نارنيا» ورود او را جشن گرفته بودند!
* دو
پس زمينه رمان «شير، كمد و جادوگر» جنگ جهانى دوم است. با آغاز «جنگ شهرها» و بمباران لندن توسط نيروى هوايى آلمان، انگليسى ها كودكان خود را به قصبات و مناطق روستايى خارج از پايتخت فرستادند. اين كودكان، نيازمند «توجيه فرهنگى» بودند و بخشى از ادبيات كودكان انگليسى - در فاصله ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ - صرف اين «توجيه» و آشنايى كودكان انگليسى با دشمن و جنگ شد. وزارت دفاع انگليس، براى «بخش فرهنگى جنگ»، «بودجه اى تعريف شده» داشت كه به مصارف نگارش كتاب و ساخت فيلم مى رسيد. اگر قدرت پوندهاى انگليسى پشت سر تهيه كننده آن نبود!] اين بودجه در سال هاى پس از جنگ و آغاز جنگ سرد، به شكل حساب شده تر و براى مصارف غيرشعارى، تا سال ها ادبيات و هنر انگليس را تغذيه كرد. آيا رمان لوييس هم يكى از دستاوردهاى اين بودجه هاى فرهنگى بود انگليسى ها آدم هاى عجيبى هستند سال ها به مأمورى اطلاعاتى به نام «گراهام گرين» پول مى دهند تا به كشورهاى در معرض خطر «كمونيسم» سفر كند و اطلاعات به دردنخور ارسال كند؛ در عوض رمان هايى بنويسد كه اين رمان ها خود باعث شعله ور شدن شعله هاى انقلاب در آن كشورها شوند و از سويى ديگر با مخالفان درجه يك «همپيمان انگليس» يعنى آمريكا مثل كاسترو و توريخوس، رفاقت كند و البته توسط دولت آمريكا هم به عنوان عنصر نامطلوب شناخته شود! ما نمى دانيم رمان هاى هفتگانه اين ايرلندى اخلاق گرا، آيا به سفارش وزارت دفاع انگليس نوشته شده يا محصول يك تخيل صرفاً شخصى بوده است؛ اما مى دانيم كه نشانه هاى بسيارى در رمان به چشم مى خورد كه آن را بازتاب مستقيم جنگ جهانى دوم و جنگ سرد بدانيم و بر اين عقيده پاى بفشريم كه انگليسى ها اغلب، حرفشان را غيرمستقيم مى زنند تا تأثير بيشترى را بر مخاطبان خود شاهد باشند. نمونه مشخص اين نگرش، رمان هاى «۱۹۸۴» و «قلعه حيوانات» جورج اورول است كه به طور مشخص نوك حمله اش متوجه اتحاد جماهير شوروى است.
«لوسى گفت: «نارنيا نارنيا كجاست »
آقاى تومنوس گفت: «نارنيا همين جاست كه ما الآن هستيم. از فانوس گرفته تا كاخ «كرپاراول» دركنار درياى شرقى، نارنياست. شما از جنگل هاى مغرب آمده ايد »
لوسى گفت: «من، من از راه گنجه اتاق خواب آمده ام.»
آقاى تومنوس آهى كشيد و گفت: «افسوس! اگر وقتى كه بچه بودم، درس جغرافيا را بهتر ياد گرفته بودم، راجع به اين كشورهاى خارجى اطلاعات بيشترى داشتم.»
لوسى خنديد و گفت: «ولى اين جايى كه ما هستيم كشور نيست. فاصله زيادى با اينجا ندارد. ولى... درست نمى دانم. آنجا تابستان است.»
آقاى تومنوس گفت: «ولى در نارنيا زمستان است. اينجا مدت هاست كه زمستان است. راستى اگر بخواهيم توى اين برف بايستيم و حرف بزنيم، سرما مى خوريم. اى مسافر سرزمين دور دست «اتاق خواب» كه در شهر قشنگ «گنجه» تان هميشه تابستان است، چطور است برويم در خانه من يك فنجان چاى بخوريم!»
«زمستان» استعاره مشخص حكومت آلمان هيتلرى و بعدها، حكومت اتحاد جماهير شوروى بود. ملكه نارنيا كه از ورود فرزندان آدم و حوا [اتكا به وجوه تفارق تفكر ماترياليستى و آئينى در خلقت بشر] مى هراسد از يك سو به نماد مقاوم «زن ژرمن» بسيار نزديك است كه از ميان جنگل هاى سرد و تاريك آلمان به سوى آلمانى ها بازمى گردد كه دشمنان آنان را نابود سازد و از سويى ديگر، بيانگر سمبل زن پرولتارياى روس است كه در ابتداى فيلم هاى توليد شده توسط استوديوى «مسفيلم» به شكل «مام وطن» ظهور مى كرد. اما كاخ اين ملكه يخى بيانگر كدام نشانه است [كاخ كرملين شايد!]
* سه
«كاخ در حقيقت قلعه كوچكى بود. مثل اين بود كه همه آن از برج درست شده است. برج هاى كوچكى كه نوك هاى آن مثل سوزن تيز بود. برج ها مثل كلاه شيطان بودند و در روشنايى ماه مى درخشيدند. سايه هاى درازشان روى برف ها عجيب به نظر مى آمد.»
داستان لوييس به دور از تفسيرهاى بزرگسالانه، يك داستان اخلاقى در نكوهش دروغ، خيانت، تمسخر ديگران و ستايش فداكارى و ازخود گذشتگى است. «اسلان» [شير اسطوره اى اين رمان] در واقع نماد عظمت ملت انگليس است در طى تاريخ؛ اما از سويى ديگر، به دليل جاگيرى درست اين نماد در داستان، اين حضور به ورطه شعار در نمى غلتد.
داستان خطى «شير، كمد و جادوگر» بازآفرينى «افسانه پريان» به شيوه اى نو و در جهانى نو است. دو پسر و دو دختر در سنين نزديك به هم - با اختلاف سنى تعريف شده- هنگامى كه به دور از بمباران لندن در خانه اى خارج از شهر مستقر شده اند ناگهان درمى يابند كه از راه گنجه اتاق خواب مى توان به سرزمينى رفت كه ملكه آن، زمستان دائمى را به آن تحميل كرده است و طبق پيشگويى ها، هنگامى اين زمستان پايان مى گيرد كه «اسلان» بازگردد و به همراه خود چهار فرزند آدم و حوا را بياورد تا بر ملكه اى كه نيمى جن و نيمى غول است اما داراى ظاهرى انسانى است پيروز شوند. در اين رمان، حيوانات نيز حرف مى زنند و رفتارى شبيه به انسان ها دارند و حتى در جنگ ميان خير و شر شركت مى كنند. يك افسانه پريان واقعى با حضور كودكانى كه نمايندگان مخاطبان قرن بيستمى اين كتاب بودند! [روندى كه در «داستان بى پايان» نيز به گونه اى ديگر تكرار شد]
مجموعه «نارنيا» تجسم موفق فانتزى در ادبيات داستانى است بى آنكه از مرز واقعگرايى عبور محسوسى داشته باشد! حفظ واقعيت در عين تجسم فراواقعيت، هنرى بود كه در قرن بيستم به تعالى رسيد و اين همزيستى متعالى، با هويت بخشى «واقعى» به اشياء و جانداران «غيرواقعى» عملى شد. اگر شما اژدهايى را ببينيد كه براى صرف چاى، عصر هر روز به خانه مادر بزرگ قصه مى آيد و پيش از نوشيدن چاى مى پرسد: «چايش سيلان است يا كلكته » يعنى به تعادلى ظريف ميان «واقعيت» و «فانتزى» رسيده ايد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |