|
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند(۶): «شير، كمد، جادوگر» [سى.اس.لوييس]
شاهكارى كلاسيك به سفارش جنگ
|
|
|
] يزدان سلحشور]
* يك «يكى بود، يكى نبود. چهار تا بچه بودند كه اسم شان «پيتر»، «سوزان»، «ادموند» و «لوسى» بود. اين داستان هنگام جنگ براى آنها اتفاق افتاد چون هواپيماهاى دشمن لندن را بمباران مى كردند، آنها را به خانه استاد پيرى فرستاده بودند. استاد پير در وسط انگليس در جايى زندگى مى كرد كه تا نزديك ترين پستخانه سه كيلومتر فاصله داشت. استاد زن نداشت و با يك كدبانو و سه تا خدمتگزار در خانه بسيار بزرگى زندگى مى كرد. اسم كدبانو خانم «مك ردى» و اسم خدمتگزارها «ايوى»، «مارگارت» و «بتى» بود. ولى در اين داستان اسمى از آنها به ميان نمى آيد. استاد خيلى پير بود. موهاى سفيد و بلندى سر و بيشتر صورتش را پوشانده بود. بچه ها خيلى زود به او علاقه مند شدند. بااين حال شب اول كه او آمد تا بچه ها را دم در ببيند، به نظر بچه ها خيلى عجيب آمد. لوسى كه از همه كوچك تر بود كمى از او ترسيد و ادموند هم كه از لوسى كمى بزرگ تر بود هى دماغش را مى گرفت تا خنده اش را پنهان كند. از اين اثر «سى.اس.لوييس» دو ترجمه به فارسى منتشر شده است اولى در سال ۱۳۴۹ و دومى در دهه ۷۰ و توسط «انتشارات مؤسسه ايران». اين رمان نخستين جلد از رمان هاى هفتگانه «ماجراهاى نارنيا»ست كه اكنون ديگر به آثارى كلاسيك در ادبيات انگليسى بدل شده اند: شير، كمد، جادوگر (۱۹۵۰)، شاهزاده كاسپى ين (۱۹۵۱)، كشتى سپيده پيما (۱۹۵۲)، صندلى نقره اى (۱۹۵۳)، اسب و سوار (۱۹۵۴)، خواهرزاده جادوگر (۱۹۵۵)، آخرين نبرد (۱۹۵۶). تمامى اين آثار با نام اصلى خود به فارسى ترجمه شده اند اما ترجمه نخست رمان اول، با نام «شير و جادوگر» منتشر شده. از اين اثر، چند انيميشن، يك سريال تلويزيونى انگليسى [كه از تلويزيون ايران پخش شده] و يك فيلم سينمايى با الهام از فيلم عظيم «ارباب حلقه ها» - در هاليوود - ساخته شده است كه هيچ يك توانايى تجسم تخيل فرهيخته لوييس را نداشته اند. كلايو استپلز لوييس، در ۱۸۹۸ در بلفاست - مركز ايرلند شمالى - به دنيا آمد. نخستين اثرش در ۱۹۲۶ منتشر شد [داستانى منظوم و سرشار از طنز به نام «ديمر»] او طى عمر ادبى پربارش در زمينه هاى مختلف [از نقد گرفته تا رمان بزرگسال تا اخلاقيات تا شعر تا رمان براى نوجوانان] نوشت. از اين استاد كرسى «انگلستان قرون وسطى و رنسانس» دانشگاه كمبريج، غير از رمان هاى هفتگانه «نارنيا» [براى نوجوانان] آثار زير منتشر شده است: [در حوزه نقد:] تمثيل عشق (۱۹۳۶)، مطالعاتى در باب كلام (۱۹۶۰)، تجربه اى در نقد (۱۹۶۱)، تصوير رها شده (۱۹۶۴)، مطالعاتى در ادبيات قرون وسطى و رنسانس (۱۹۶۶)، تاريخ ادبيات انگليس در قرن شانزدهم (جلد سوم از تاريخ ادبيات آكسفورد) (۱۹۵۴). [در حوزه رمان بزرگسال:] بازگشت زائر (۱۹۳۳)، از سياره خاموش (۱۹۳۸)، پرلاندرا (۱۹۴۳)، همچون سفر به زهره (۱۹۵۳)، آن قدرت زشت (۱۹۴۵). [در حوزه اخلاقيات:] مسئله درد (۱۹۴۰)، The Screwtape Letters (۱۹۴۲)، معجزات (۱۹۴۷)، مسيحيت محض (۱۹۵۲)، چهار عشق (۱۹۶۰)، فراسوى فرديت،۱۹۴۴ [در حوزه شعر:] شعرها (۱۹۶۴)، داستان هاى منظوم (۱۹۶۹)، ديمر (۱۹۲۶)، زندگينامه اى نيز به قلم وى در ۱۹۵۵ منتشر شد به نام «شگفت زده از شادى»،همچنين نامه هاى او به ويرايش و.ه.لوييس در ۱۹۶۶. كليو استپلز لوييس، در ۱۹۶۳ در آكسفورد درگذشت در حالى كه در «نارنيا» ورود او را جشن گرفته بودند! * دو پس زمينه رمان «شير، كمد و جادوگر» جنگ جهانى دوم است. با آغاز «جنگ شهرها» و بمباران لندن توسط نيروى هوايى آلمان، انگليسى ها كودكان خود را به قصبات و مناطق روستايى خارج از پايتخت فرستادند. اين كودكان، نيازمند «توجيه فرهنگى» بودند و بخشى از ادبيات كودكان انگليسى - در فاصله ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ - صرف اين «توجيه» و آشنايى كودكان انگليسى با دشمن و جنگ شد. وزارت دفاع انگليس، براى «بخش فرهنگى جنگ»، «بودجه اى تعريف شده» داشت كه به مصارف نگارش كتاب و ساخت فيلم مى رسيد. اگر قدرت پوندهاى انگليسى پشت سر تهيه كننده آن نبود!] اين بودجه در سال هاى پس از جنگ و آغاز جنگ سرد، به شكل حساب شده تر و براى مصارف غيرشعارى، تا سال ها ادبيات و هنر انگليس را تغذيه كرد. آيا رمان لوييس هم يكى از دستاوردهاى اين بودجه هاى فرهنگى بود انگليسى ها آدم هاى عجيبى هستند سال ها به مأمورى اطلاعاتى به نام «گراهام گرين» پول مى دهند تا به كشورهاى در معرض خطر «كمونيسم» سفر كند و اطلاعات به دردنخور ارسال كند؛ در عوض رمان هايى بنويسد كه اين رمان ها خود باعث شعله ور شدن شعله هاى انقلاب در آن كشورها شوند و از سويى ديگر با مخالفان درجه يك «همپيمان انگليس» يعنى آمريكا مثل كاسترو و توريخوس، رفاقت كند و البته توسط دولت آمريكا هم به عنوان عنصر نامطلوب شناخته شود! ما نمى دانيم رمان هاى هفتگانه اين ايرلندى اخلاق گرا، آيا به سفارش وزارت دفاع انگليس نوشته شده يا محصول يك تخيل صرفاً شخصى بوده است؛ اما مى دانيم كه نشانه هاى بسيارى در رمان به چشم مى خورد كه آن را بازتاب مستقيم جنگ جهانى دوم و جنگ سرد بدانيم و بر اين عقيده پاى بفشريم كه انگليسى ها اغلب، حرفشان را غيرمستقيم مى زنند تا تأثير بيشترى را بر مخاطبان خود شاهد باشند. نمونه مشخص اين نگرش، رمان هاى «۱۹۸۴» و «قلعه حيوانات» جورج اورول است كه به طور مشخص نوك حمله اش متوجه اتحاد جماهير شوروى است. «لوسى گفت: «نارنيا نارنيا كجاست » آقاى تومنوس گفت: «نارنيا همين جاست كه ما الآن هستيم. از فانوس گرفته تا كاخ «كرپاراول» دركنار درياى شرقى، نارنياست. شما از جنگل هاى مغرب آمده ايد » لوسى گفت: «من، من از راه گنجه اتاق خواب آمده ام.» آقاى تومنوس آهى كشيد و گفت: «افسوس! اگر وقتى كه بچه بودم، درس جغرافيا را بهتر ياد گرفته بودم، راجع به اين كشورهاى خارجى اطلاعات بيشترى داشتم.» لوسى خنديد و گفت: «ولى اين جايى كه ما هستيم كشور نيست. فاصله زيادى با اينجا ندارد. ولى... درست نمى دانم. آنجا تابستان است.» آقاى تومنوس گفت: «ولى در نارنيا زمستان است. اينجا مدت هاست كه زمستان است. راستى اگر بخواهيم توى اين برف بايستيم و حرف بزنيم، سرما مى خوريم. اى مسافر سرزمين دور دست «اتاق خواب» كه در شهر قشنگ «گنجه» تان هميشه تابستان است، چطور است برويم در خانه من يك فنجان چاى بخوريم!» «زمستان» استعاره مشخص حكومت آلمان هيتلرى و بعدها، حكومت اتحاد جماهير شوروى بود. ملكه نارنيا كه از ورود فرزندان آدم و حوا [اتكا به وجوه تفارق تفكر ماترياليستى و آئينى در خلقت بشر] مى هراسد از يك سو به نماد مقاوم «زن ژرمن» بسيار نزديك است كه از ميان جنگل هاى سرد و تاريك آلمان به سوى آلمانى ها بازمى گردد كه دشمنان آنان را نابود سازد و از سويى ديگر، بيانگر سمبل زن پرولتارياى روس است كه در ابتداى فيلم هاى توليد شده توسط استوديوى «مسفيلم» به شكل «مام وطن» ظهور مى كرد. اما كاخ اين ملكه يخى بيانگر كدام نشانه است [كاخ كرملين شايد!] * سه «كاخ در حقيقت قلعه كوچكى بود. مثل اين بود كه همه آن از برج درست شده است. برج هاى كوچكى كه نوك هاى آن مثل سوزن تيز بود. برج ها مثل كلاه شيطان بودند و در روشنايى ماه مى درخشيدند. سايه هاى درازشان روى برف ها عجيب به نظر مى آمد.» داستان لوييس به دور از تفسيرهاى بزرگسالانه، يك داستان اخلاقى در نكوهش دروغ، خيانت، تمسخر ديگران و ستايش فداكارى و ازخود گذشتگى است. «اسلان» [شير اسطوره اى اين رمان] در واقع نماد عظمت ملت انگليس است در طى تاريخ؛ اما از سويى ديگر، به دليل جاگيرى درست اين نماد در داستان، اين حضور به ورطه شعار در نمى غلتد. داستان خطى «شير، كمد و جادوگر» بازآفرينى «افسانه پريان» به شيوه اى نو و در جهانى نو است. دو پسر و دو دختر در سنين نزديك به هم - با اختلاف سنى تعريف شده- هنگامى كه به دور از بمباران لندن در خانه اى خارج از شهر مستقر شده اند ناگهان درمى يابند كه از راه گنجه اتاق خواب مى توان به سرزمينى رفت كه ملكه آن، زمستان دائمى را به آن تحميل كرده است و طبق پيشگويى ها، هنگامى اين زمستان پايان مى گيرد كه «اسلان» بازگردد و به همراه خود چهار فرزند آدم و حوا را بياورد تا بر ملكه اى كه نيمى جن و نيمى غول است اما داراى ظاهرى انسانى است پيروز شوند. در اين رمان، حيوانات نيز حرف مى زنند و رفتارى شبيه به انسان ها دارند و حتى در جنگ ميان خير و شر شركت مى كنند. يك افسانه پريان واقعى با حضور كودكانى كه نمايندگان مخاطبان قرن بيستمى اين كتاب بودند! [روندى كه در «داستان بى پايان» نيز به گونه اى ديگر تكرار شد] مجموعه «نارنيا» تجسم موفق فانتزى در ادبيات داستانى است بى آنكه از مرز واقعگرايى عبور محسوسى داشته باشد! حفظ واقعيت در عين تجسم فراواقعيت، هنرى بود كه در قرن بيستم به تعالى رسيد و اين همزيستى متعالى، با هويت بخشى «واقعى» به اشياء و جانداران «غيرواقعى» عملى شد. اگر شما اژدهايى را ببينيد كه براى صرف چاى، عصر هر روز به خانه مادر بزرگ قصه مى آيد و پيش از نوشيدن چاى مى پرسد: «چايش سيلان است يا كلكته » يعنى به تعادلى ظريف ميان «واقعيت» و «فانتزى» رسيده ايد.
|