شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۶ - ۷ ربيع الاول ۱۴۲۹
Sat, Mar 15, 2008
گزارش
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه نامه رهبرى ۱
ويژه نامه رهبرى ۲
ويژه نامه رهبرى ۳
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
قاب عكس۱
قاب عكس۲
ثانيه هاى معكوس
يادمان تراژدى حلبچه
ثانيه هاى معكوس
شليك به اعصاب بين النهرين
] اميد بى نياز]

ساعت ۲ بعدازظهر بيست و پنجم اسفندماه ۱۳۶۶ است. ناگهان ۱۲ فروند از هواپيماهاى نيروى هوايى بعث در آسمان شهر كوچك و مرزى حلبچه پديدار مى شوند. دقايقى بعد بمب هاى شيميايى و گازهاى تخريب اعصاب و روان بر سكوت شهر فرود مى آيند. ۵هزار نفر در همان موقعيتى كه قرار گرفته اند، نقش زمين مى شوند و شهر از اجساد آدم هاى بى دفاع پر مى شود.
كسى خنده يك جنايتكار جنگى از پشت شيشه مه آلود هواپيما را نمى بينيد. او خلبان عدنان الدليمى و فرمانده بمباران شهر حلبچه است. او در ۲۱ سالگى به نيروى هوايى بعث آمد و پس از بمباران جزيره خارك نشان قادسيه را دريافت كرد. بعد در آسمان تهران پديدار شد و بمب هاى خود را بر سر پايتخت ايران خالى كرد. الدليمى انگار عاشق آشفتن خواب آبى آسمان بود. او بارها بر آسمان هاى كرمانشاه، آبادان ، اهواز، دزفول، سنندج، سردشت و ... به پرواز در آمد ومنازل مردم، مدارس، بيمارستان ها، مهدكودك ها و ديگر جاهاى مسكونى را با خاك يكسان كرد. اما فرو ريختن گازهاى اعصاب و روان بر سر مردم حلبچه براى الدليمى برگ برنده ديگرى بود. او مى دانست كه پس از اين جنايت مورد تشويق جنايتكار شماره سه قرار مى گيرد. همين طور هم مى شود. او به سمت مشاور ارشد حميد شعبان (فرمانده نيروى هوايى عراق) رسيد و با دخترش هم ازدواج كرد. همين كه هواپيماهاى بعث به زمين مى نشيند، خبرنگاران دنيا به شهر حلبچه مى ريزند. ژنرال حميد شعبان عكس هاى اجساد و مردم بى دفاع را مى بيند. او شايد همان چيزى را نمى بيند كه خبرنگار گاردين فردا در روزنامه چاپ خواهد كرد: «سطح كوچه هاى خاكى و خانه هاى با خاك يكسان شده اين شهر دورافتاده و عقب نگاه داشته شده كردستان عراق پر از اجساد مردان، زنان و كودكان و احشام و حيوانات است كه زخم، خون و علائم انفجار رويشان ديده نمى شود. پوست اجساد به طرز عجيبى بى رنگ است، چشمها باز و خيره و از حدقه بيرون زده، آب خاكسترى رنگى از دهانشان بيرون زده و انگشتانشان پيچ خورده است. معلوم است كه درست حين كارهاى روزمره، مرگ مانند صاعقه بر سرشان فرود آمده. برخى فقط آنقدر توان داشته اند كه خود را به آستان در برسانند. در اينجا مادرى است كه در آخرين لحظه كودكش را به آغوش كشيده، در آنجا پيرمردى خود را ميان طفل شيرخواره و آنچه كه... نمى دانست چيست سپركرده است»
ژنرال حميد شعبان در اين لحظه كمى مى خندد. او يادش مى افتد كه بايد عكس ها را بردارد و به دو نفر نشان دهد؛ جنايتكار شماره يك و شماره دو.
دقايقى بعد صداى به هم خوردن شيشه هايى در پشت پرده هاى مكانى نامعلوم به گوش مى رسد. شايد هنوز شب نشده است، اما در خلوت اين سه جنايتكار جنگى چيزى سكوت را نمى آشوبد؛ جز قهقهه هاى سرخوشانه. انگار صداى خنده جنايتكار شماره يك از قاه قاه پسرعمويش خيلى بلندتر است. آن دو از همان عنفوان جوانى به راحتى آب خوردن آدم كشته اند؛ صدام سالهاست كه با پسرعموى خود على شيميايى همراز است.
بمباران شيميايى حلبچه يادآور حادثه دردآور هيروشيما و ناكازاكى در آگوست سال ۱۹۴۵ است؛ زمانى كه هواپيماى چند جنايتكار جنگى از كشور آمريكا بر آسمان اين دو شهر از كشور ژاپن به پرواز در آمدند و با بمب هاى اتم شهر را با خاك يكسان كردند. اما بمباران حلبچه به دليل نادربودن خود در تاريخ تأسف برانگيز است. زيرا در طول جنگ هاى جهانى هيچ كشورى، شهرى از سرزمين خود را بمباران نكرده است.
حالا بيست و پنجم اسفند است و ۲۰ سال از اضطراب آسمان حلبچه مى گذرد. اينجا بين النهرين است...
يادمان تراژدى حلبچه
قربانيان به خوابى عميق فرو رفتند
352902.jpg
] محمد مطلق]

- آى هاوار دايه گيان روو
دوباره فرو مى رود در بسترش و موج موج صورت پرچينش را با نوازش انگشتان زبر و استخوانى مرور مى كند:
- مگه گناه شيخ محمود چى بود...گناه پدرم... بدبخت مادرم!
پيرزن از هفت سالگى و جنگ جهانى اول، تنها چهار هواپيماى انگليسى را به ياد مى آورد كه در آن نيمه شب نحس، خواب حلبچه را به بهانه شورش شيخ محمود نمر آشفتند.رؤياى دادا مستوره از آن روز به بعد، پر از ناله و شيون شد؛ پر از رگبار گلوله ها و انفجار بمب ها.مستوره به تندى قد كشيد و دادا مستوره شد؛ مثل بادام هاى وحشى كوه هاى سر به فلك كشيده اورامان تا آنكه سرنا و دهل عروسى اش هفت شب و هفت روز خواب از چشم دشت شهرزور گرفت اما آسمان حلبچه و دشت شهرزور تنها به غرش رود سيروان و صداى سرناها و دهل ها عادت نكرده است؛ اين آسمان و آن دشت با انفجار بمب ها و رگبار گلوله ها الفتى ديرينه دارد و همين شد كه سال ۱۹۷۴ در جريان اعدام زندانيان از سوى حزب بعث، بار ديگر رنگ سيروان به سرخى برگشت و دادا مستوره، شوى و دو پسرش را از دست داد تا مبادا طعم تلخ رنج را از ياد برده باشد؛ طعم گوژ هاى نارس وحشى؛ طعم زالزالك هاى جنگلى.روزها از پى هم آمدند و رفتند و هربار كه دولت مركزى عراق تصميم به بمباران بخشى از جغرافياى سياسى خود گرفت، دادا مستوره تعدادى از عزيزانش را به دست خاك سپرد و رمضان همين امسال يعنى ،۱۳۶۶ كژال- تنها يادگار شوى اش- را هم از دست داد؛ كژال، شوى اش فوأد و سه نوه اش چنور، روژين و روژان.
با غرش ميگ هاى روسى و ميراژهاى سفيد فرانسوى بر آسمان حلبچه، دادا مستوره دست روناك را گرفت و به دشت زد.
* شاهو ۲۷ اسفند ۱۳۶۶ ساعت۳۰:۱۷ عصر
بعثى ها اطلاع پيدا كرده اند كه خبرنگاران خارجى از كوه هاى اورامان وارد مرزهاى عراق شده اند و به سمت تويله، بياره و حلبچه در حركتند؛ پس به ناچار بايد قتل عام را متوقف كرد و به دشت اجازه نفس كشيدن داد.اين بهترين فرصتى است كه امدادگران ايرانى به دست آورده اند تا سراسيمه، داروهاى ضرورى، لباس هاى گرم و غذا به كاروان آوارگان برسانند.عده اى از جوانان شهرهاى پاوه، جوانرود و مريوان هم از سمت كوه هاى شاهو، بالامبو و شنروى به سوى دشت سرازير شده اند تا به زخمى ها كمك كنند و جنازه ها را به قبرستان هاى اين سوى مرز بياورند.سرما كشنده است اما بوى تعفن اجساد، سردى هوا را از ياد مى برد.
به روستاى سوسه كان كه مى رسيم، با انبوه جمعيتى مواجه مى شويم كه مى دوند تا خود را به صخره و كوه بزنند.دوربين عكاسان به كار مى افتد و دشت، در رقص پراضطراب لباس هاى رنگ به رنگ كردى، موج برمى دارد.
دادا مستوره دست روناك هفت ساله اش را گرفته و پيش مى آيد؛ پاهايشان را با شال هاى زنانه كردى پيچيده اند. نزديك كه مى شوند، به چوب دستى ها تكيه مى زنند...نه! از حال مى روند. دادا مستوره اين دو روز را از روستايى به روستاى ديگر گريخته و هربار كه راهش را مستقيم به سوى كوه هاى اورامان كشيده است، تيرباران هواپيماها اجازه عبور نداده اند.به خودم مى گويم بايد پيرزن و نوه اش را به خاك ايران برسانم و دوباره برگردم.
* ۲۹ اسفند، مطبوعات جهان
گاردين انگليس جنايت حلبچه را اين گونه توصيف مى كند: قربانيان حلبچه، مانند پيكرهاى به دست آمده از حفارى شهر پمپئى (جنوب ايتاليا) با چنان سرعتى به قتل رسيده اند كه اجسادشان در حالتى هيجان زده باقى مانده است. بچه اى چاق و چله كه صورتش در اثر فرياد از وحشت درهم كشيده و خشك شده است، از زير بازوى مردى بيرون آمده و به فاصله اى دورتر از خانه اى كه هرگز به آن نرسيده، ديده مى شود.
پوست بدن ها به طرز حيرت آورى رنگ باخته.چشم ها باز و در حدقه، خيره مانده است.شيره لعابى خاكسترى رنگى از دهان هايشان بيرون ريخته و انگشتان شان به گونه اى نامتناسب، به هم چسبيده اند...اينجا مادرى خفته كه به نظر مى رسد در آخرين لحظه، بچه هايش را درآغوش گرفته است.آنجا پيرمردى خود را به صورت سرپناهى روى يك كودك قرار داده و آن طرف تر....
لوماتن فرانسه مى نويسد:...اما طاقت فرساترين و فجيع ترين صحنه هاى اين جنگ عجيب، چهره هاى خاموش قربانيان غيرنظامى بود.چهار دختربچه ملبس به لباس محلى كردى، در پاى نهر آبى در دهكده انپ مانند عروسك هايى كه به دور انداخته شده باشند، بر زمين افتاده بودند و يك پيرمرد دستار بر سر در حالى كه بچه اى را محكم در آغوش گرفته بود، روى پله ديده مى شد.
ساب بور گرناش ريختن اتريش گزارش مى دهد: بيش از صدها مرده ديديم؛ بدون زخم، درست مانند قربانيان اتاق هاى گاز نژادپرستان.
آبزرور انگليس: قربانيان به خوابى عميق فرو رفته اند.يك مادر- در حالى كه فرزندش را در آغوش دارد- در كنار سفره غذا در حالت نيمه خواب ديده مى شود.
صباح تركيه: هنگامى كه بمب هاى شيميايى فرو ريخت، انسان ها در حالى كه قادر به نفس كشيدن نبودند، براى استشمام هواى تميز به كوچه ها سرازير شدند. پدر بزرگ خرمه او را در آغوش گرفته و بشدت در ميان بازوها مى فشارد اما گازهاى سمى كه جگر انسان را به آتش مى كشد، از آنها شتابزده تر بوده است.
ژون آفريك فرانسه: از اين پس، هيچ كس در اين شهر ۷۰ هزار نفرى طلوع خورشيد را نخواهد ديد.
آفريك اى ونتز انگليس: اين تصاوير وحشتناك، عكس هاى قديمى سنگرهاى جنگ جهانى اول را بخاطر مى آورند.بدن هاى درهم پيچيده و پوشيده از گردى سفيد.جنازه هايى با چشم هاى از حدقه درآمده و پوست هاى پوشيده از تاول.
و پانورماى ايتاليا: عراق با سه گاز، حلبچه را بمباران كرد؛ اعصاب، آيپرت و سيانور؛ معجونى براى كشتار بيشتر و مؤثرتر.
* پاوه، يكم فروردين ۱۳۷۷ ساعت ۷عصر
روناك زانو زده است و قبر دادا مستوره را مى بوسد؛ بوسه اى به طعم زالزالك هاى جنگلى، گوژهاى نارس وحشى.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |