|
مقايسه ميان تسلاى فلسفه بوئتيوس و گلستان سعدى
فلسفه رومى به خط نستعليق
در نيمه دوم قرن پنجم ميلادى زمانى كه «سيپريان» و تعدادى از درباريان فاسد «ورونا» به بوئتيوس تهمت خيانت زدند كمتر كسى گمان مى كرد كه پادشاه (تئودريك) اين اشراف زاده عالم را اعدام كند. بوئتيوس مدتى در خانه اى حبس و سپس اعدام شد. دوران حبس او بعدها در تاريخ فلسفه اهميت يافت و اين به خاطر نوشتن كتابى بود كه تسلاى فلسفه نام گرفت. او در حقيقت هفته هاى آخر عمر خود را با فلسفه گذراند و تلاش مى كرد به وسيله فلسفه خود را التيام دهد. به ياد مى آورد كه رنج، راحت زيستن و مرگ چه معانى خاصى در پس خود دارند و از اين راه روح ملتهب خود را آرام مى كرد. تو گويى بوئتيوس فيلسوف، دست خود را بر روى شانه بوئتيوس محكوم مى گذارد تا درد او را با تذكار بكاهد. اين شيوه بعدها نيز تجربه شد. اما آنچه اهميت دارد نه نوشتن كتاب هاى فلسفى مخصوص تسلى بخش بلكه فلسفه براى تسلا است. شايد وقتى او به جوهر سياه، عقده خود را بر صفحاتى فلسفى مى گشود نمى توانست بداند كه فلسفه در ذات خويش تسليت گفتن است و اين همان چيزى بود كه كتاب او را مهم مى كرد. همواره كسانى از مسير معمول زندگى خارج شده و به دلايلى با مشهورات به منازعه نشسته اند. احساس سوزناك ايشان به حقيقت امور چنان موجب بى تابى مى شد و مى شود كه گريبان ساده باورى را چاك مى كنند و سر به فكر كردن، شك آوردن و شورش مى گذارند. فلسفه، تسلى انسان است كه سرنوشت او جهل و جاهلان را فراروى وى مى گذارد. پس بايد سقراط روى از جاهلان به سوى شوكران بگرداند، افلاطون به رسائل پناه برد، ابن سينا در زندان تقرير كند، ملاصدرا سر به بيابان بگذارد، دكارت به زبان فرانسه برگردد و نيچه ديوانه شود. بوئتيوس خويش را تسلى مى داد؛ در واقع نه با سؤال بخصوصى كه در آن برهه داشت، بلكه با خود سؤال. از اين جهت جالب خواهد بود اگر به ياد بياوريم، روم تا قرن ها بعد از او هيچ تسلى دهنده اى نداشت. اين كتاب وجه ادبى قدرتمندى دارد و اساساً نه ادبيات فلسفه و نه ادبيات آثار فلسفى هرگز عجيب نبوده اند. رساله هاى افلاطونى به صورت نمايشنامه نوشته مى شدند. در آن بين «فايدروس» (هنر بلاغت) از اهميت خاصى برخوردار است زيرا در آن چند خطابه و مباحثى در باب خطابه نيز ديده مى شود. رابطه دوسويه ادبيات و فلسفه تا دوران معاصر ادامه دارد. سارتر رمان و نمايشنامه مى نوشت. همچنين مهيج ترين فلاسفه دهه هاى ۸۰ مانند دريدا، ليوتار و بودريار به ادبيات عشق مى ورزيدند. اما رابطه دوسويه ادب و فلسفه در قرن پنجم، بوئتيوس را به نگارش متنى پروزيمتريك (prosimetric) يا همان تلفيق نثر و نظم كشاند. به گونه اى كه بسيارى از محققين وجه همت خود را درباره تسلاى فلسفه بر همين مبنا گذارده اند. پروزيمتريك نوعى غالب است كه در غالب بودن خود و يا بهتر بگويم با غالبى بودن خود حرف هايى مى زند. اين غالب با پافشارى بر ادبيات، هم خانه بودن يا يك كاسه بودن ادبيات و فلسفه را به رخ مى كشد. از اين رو ما خواهيم دانست كه با «ادبياتى انديشه اى» و يا با «انديشه اى ادبى» روبه رو هستيم. تسلاى فلسفه به احتمال اغلب در زمان خود «انديشه اى ادبى» بود. زيرا در آن تاريخ هر محقق فلسفى آن را همچون متنى مى خواند كه زيبايى و ادبيات در آن امرى فرعى به شمار مى رفت. اما اكنون پس از سال ها ارزش اين متن بيشتر تاريخى و البته ادبى است. اين سان متنى «انديشه اى ادبى» به سمت متنى كه «ادبياتى انديشه اى» است مى چرخد و هويتى تازه مى جويد. زيرا مخاطبانى كه امروز آن را مطالعه مى كنند، ناخودآگاه، تسلابخشى، ادبيت وتاريخيت آن را در نظر دارند. اين غالب ويژگى ديگرى نيز دارد. اين كه به جز تاريخ از خلال جغرافيا نيز عبور مى كند و به خاطر ظاهرش در كنار متونى در سرزمين هاى دور و نزديك قرار مى گيرد. از جمله مى توان آن را (برحسب ظاهر) با گلستان سعدى مقايسه نمود. گلستان هم تلفيق نثر و نظم محسوب شده در زمره آثار پروزيمتريك قرار مى گيرد. اما آنچه باعث تفاوت اساسى اين دو مى شود تقدم ادبيات برانديشه در گلستان است. اين متن، ادبياتى انديشه اى به شمار مى رود و راز حكمتى بودن آن نيز تقدم ادبيات است. تقدم ادبيات نه تنها در ظاهر گلستان بلكه در ماهيت آن اثر گذاشته و او را نه فلسفى بلكه حكمى گردانده است. امر حكمت امروز مى تواند حاصل چيزهاى زيادى باشد. از جمله تقدم تاريخيت. اينگونه نفوذ تاريخ يا ادبيات در متنى انديشه ورزانه آن را به حكمت بدل مى كند. چه تاريخ و ادب فاخرند. از اين رو مى توان تسلاى فلسفى و گلستان را با هم قياس نمود. زيرا گلستانى كه از ابتدا حكمى بود به راحتى در كنار تسلاى فلسفى كه امروز حكمى است قرار مى گيرد. بدين ترتيب تسلاى فلسفه، اكنون كتابى است كاملاً ايرانى هرچند كمى دير به اينجا رسيد اما تو گويى با لهجه ما سخن مى گويد.
|