|
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند (۷): «چارلى و كارخانه شكلات سازى» [رولد دال]
شكلات هاى فلسفى!
|
|
|
] يزدان سلحشور]
* يك «...توى شهر و درواقع، درست روبه روى خانه اى كه چارلى در آن زندگى مى كرد، يك كارخانه غول آساى شكلات سازى قرار داشت! فكرش را بكنيد! از همه بدتر آن كه اين كارخانه، يك كارخانه غول آساى شكلات سازى معمولى هم نبود. اين كارخانه، بزرگ ترين و مشهور ترين كارخانه شكلات سازى دنيا بود! كارخانه وانكا به مردى به اسم ويلى وانكا تعلق داشت، يعنى بزرگترين مبتكر ساخت شكلات كه دنيا تا امروز به خودش ديده. اگر بدانيد اين كارخانه چه جاى عظيم و حيرت انگيزى بود! آن جا چندين دروازه آهنى خيلى بزرگ داشت و دور تا دورش را يك ديوار خيلى بلند گرفته بود. از دودكش هايش دود بيرون مى زد و از داخل ساختمانش صداى وز وز عجيبى شنيده مى شد و تا يك كيلومترى كارخانه، فضاى سرشار از بوى مغذى و سنگين و سرگيجه آور شكلات مذاب بود! چارلى كوچولو مجبور بود روزى دوبار، صبح و عصر در راه مدرسه و خانه از جلوى دروازه هاى اين كارخانه بگذرد. او هر بار كه از جلوى آن رد مى شد، قدم هايش را كند مى كرد، دماغش را بالا مى گرفت و عطر شكلاتى محشر و معركه اى را كه در فضا موج مى زد، با نفس هاى عميق مى بلعيد. آخ، كه چه قدر به اين عطر عشق مى ورزيد! آخ، كه چه قدر دلش مى خواست برود توى كارخانه و ببيند آنجا چه جور جايى است. «چارلى و كارخانه شكلات سازى» يكى از شگفت انگيز ترين آثار حوزه ادبيات كودك و نوجوان در قرن بيستم است كه براساس آن دو فيلم بلند سينمايى، چند انيميشن و يك سريال خسته كننده تلويزيونى ساخته شده است. فيلم دوم كه در قرن بيست و يكم ساخته شد نسبت به فيلم نخست كه در اواخر قرن بيستم ساخته شد داراى امتيازات قابل ملاحظه اى است. اول، بازى «جانى دپ» در نقش وانكا كاملاً زنده كننده اين شخصيت بر پرده سينماست. در حالى كه در فيلم نخست وانكا بيشتر شبيه يك تارزان مبادى آداب با كلاه سيلندر به نظر مى رسيد! دوم، جلوه هاى كامپيوترى فيلم دوم، جانى تازه به اثر رولددال بخشيده در حالى كه در فيلم نخست، «تخيل زنده درون كارخانه» با دكورهاى ناشيانه و بيشتر شبيه به دكورهاى ارزان قيمت كمدى هاى سبك نظير سه كله پوك يا چيچو و فرانكو تصوير شده بود. سوم، يكى از شگفتى هاى تاريخ سينما يعنى «تيم برتون» كارگردانى فيلم دوم را برعهده دارد و شخصيت وانكا را با شخصيت مشهور انيميشن خميرى «كابوس شب كريسمس» [ساخته خودش] در آميخته تا به روح اثر رولددال نزديك تر شود. چهارم، فيلم نخست تنها روايت خطى زمان را پى گرفته بود و در نهايت، چيزى جز رونويسى ساده انگارانه رمان نبود، در حالى كه فيلم برتون پر از استعاره هاى بزرگسالانه- در عين روايت كودكانه- است كه اثر را براى هر دو گروه سنى جذاب مى كند. پنجم، استفاده خلاقانه برتون از موسيقى براى نشان دادن طبايع انسانى، فرم روايى تازه اى به اثر بخشيده كه با نگاهى دقيقتر، فيلم را به روايت تاريخ موسيقى قرن بيستم بدل كرده است، چيزى كه حتى به ذهن سازنده فيلم نخست هم نرسيده بود! شهلا طهماسبى- مترجم رمان «چارلى و كارخانه شكلات سازى- درباره نويسنده مى نويسد: «رولد دال نروژى الاصل و متولد ولز انگلستان است. پس از پايان تحصيلات در رپتن انگلستان در هجده سالگى براى كار در شركت نفت شل به آفريقا رفت. با شروع جنگ جهانى دوم به عنوان خلبان جنگى به نيروهاى F.A.R پيوست. مدتى بعد در واشنگتن با سمت دستيار وابسته سياسى نيروى هوايى به كار مشغول شد و از همان زمان به نوشتن داستان هاى كوتاه روى آورد كه شهرت بسيار براى او به همراه داشت. رولددال به شيوه اى طنز آميز و بديع و در فضايى آميخته با تخيل و واقعيت و استعاره به طرح مسائل تربيتى اجتماعى كودكان و نوجوانان مى پردازد. سبك نگارش او بسيار غنى و مفرح است. قصه هاى دال لحنى تند و تهاجمى و در عين حال شيرين و پركشش دارد و خواننده را كلمه به كلمه به دنبال خود مى كشد. از ديگر آثار او مى توان از «ماتيلدا»، «جادوگرها» [برنده لوح افتخار «ويت برد» و كتاب سال ۱۹۸۳ نيو يورك تايمز]، «دنى قهرمان جوان»، «چارلى و آسانسور بزرگ شيشه اى»، «اشعار نفرت انگيز»، «جانوران پليد و جاد و» برنده لوح افتخار سال ۱۹۹۳ هيأت بين المللى كتاب هاى كودكان و نوجوانان IBby نام برد.» تيم برتون در نگاهى دوباره به اين اثر رولددال، همچون رويكرد تاركوفسكى در اقتباس سينمايى از رمان «ايوان ايليچ» كه با نام «كودكى ايوان» آن را مى شناسيم، به رؤياهاى «وانكا» متوسل شد و خاطرات او را به بخشى از روايت خود بدل كرد. در فيلم نخست، فيلمنامه نويس تنها به خلاصه كردن رمان بسنده كرده بود و ما به ازاى سينمايى خاصى براى بخش هايى كه درعبور از مرز رمان به فيلم آسيب مى ديدند طراحى نكرده بود اما برتون، با طراحى دوباره رابطه وانكا با پدرش، روحى تازه به اين شخصيت بخشيد و البته پايانى كاملاً اخلاقى براى فيلم طراحى كرد كه اين نگاه در رمان دال، در زيرپوست روايت جريان داشت اما در فيلم، رويكردى كاملاً هاليوودى يافت و اين، البته از نقاط ضعف فيلم برتون محسوب مى شود گرچه در پايان خواست اين قصه را همچون «ادوارد دست قيچى» [ديگر ساخته خود] بدل به «افسانه پريان» كند اما يك راه حل، هيچ وقت در دو اثر هنرى متفاوت، جواب هاى يكسان به «متن»، به «روايت» نمى دهد! * دو «سرانجام دروازه هاى كارخانه مشهور آقاى ويلى وانكا به روى پنج كودك باز مى شود. برندگان عبارتند از: آگوستوس گلوپ- پسر چاق و چله اى كه هرچه دم دستش باشد يا گيرش بيايد، مى خورد. وروكا سالت- بچه لوس و ننرى كه پدر و مادرش را به هر كارى كه بخواهد، وامى دارد. ويولت بورگارد- يك آدامس خوار حرفه اى و وراج كه سريع ترين آرواره ها و كندترين ذهن ها را دارد. مايك تى وى- يك ديوانه تلويزيون. و قهرمان ما، چارلى باكت- پسرى مهربان، دوست داشتنى، شجاع و درستكار، حاضر و آماده براى هيجان انگيز ترين موقعيت زندگى خود!» اين متن بخشى از رمان نيست، بلكه يك بيانيه تبليغاتى براى معرفى آن است كه پشت جلد آن آمده است و علناً به ما مى گويد كه نويسنده خواسته با دسته بندى بچه هاى جهان [آدم هاى جهان] به اين پنج گروه [پولدارهاى بى غم، شكمباره ها، بيكاره ها، عاشقان سينه چاك تلويزيون و اخلاق گراهاى طبقات پائين جامعه] به گزاره اى اخلاقى در رمان خود دست يابد. «دال» در اين اثر به سراغ كهن ترين الگوى روايت يعنى «تمثيل ها» مى رود و داستانى تمثيلى را در بافتى فانتزى و با امكانات يك داستان واقعگرا به تصوير مى كشد. بى دليل نيست كه اين رمان، چند دهه از محبوب ترين رمان هاى «پست مدرن ها» بوده است چرا كه چنين ساختارى، در واقع همان ساختار آرمانى پست مدرن ها در عرصه روايت است. «آقاى وانكا تك و تنها وسط دروازه كارخانه ايستاده بود. عجب مرد ريزه ميزه اى بود! كلاه سياه بلندى بر سر داشت. كت دم دار زيبايى به رنگ بنفش پررنگ بر تن داشت. شلوارى به رنگ سبز سير بر پا داشت. دستكش هايى به رنگ خاكسترى براق به دست داشت. و يك عصاى سر طلا در دست گرفته بود.» تصويرى كه «دال» از وانكا به دست مى دهد لااقل در «ريزه ميزه بودن او» مطابقتى ندارد با تصوير «جانى دپ» در فيلم «تيم برتون»، برتون با اغراق در سرزندگى وانكا، و ارائه نماهاى بيشتر «متوسط» از وى، سعى دارد كه نوعى انطباق به وجود آورد؛ مخصوصاً با تأكيد بر عظمت كارخانه شكلات سازى و مقايسه آن با قدو قامت جانى دپ. كارخانه شكلات سازى، هم در رمان و هم در فيلم برتون يك دژ مستحكم است كه كسى توان ورود به آن را ندارد چون: «همه صاحبان كارخانه هاى شكلات سازى به شكلات ها و آب نبات هاى بى نظيرى كه ويلى وانكا درست مى كرد، حسادت مى كردند و براى اين كه از اسرار كارش سر در بياورند، چند تا جاسوس به كارخانه او فرستادند. جاسوس ها خودشان را بين كارگران جا زدند و مثل بقيه در آن جا مشغول كار شدند و در مدت كوتاهى مو به مو به فوت و فن كار او آشنا شدند. چارلى پرسيد: «بعد برگشتند به كارخانه خودشان و آن چيزها را به اربابشان گفتند » بابابزرگ جو جواب داد: - قاعدتاً! براى اين كه بعد از مدت كوتاهى كارخانه فيكل گرابر بستنى هايى درست كرد كه حتى زير آفتاب تابستان هم آب نمى شد. بعد نوبت آدامس هاى كارخانه آقاى پرادنوز شد. مردم هرچه اين آدامس هارا مى جويدند، طعم و مزه شان تغيير نمى كرد. كارخانه آقاى سلاگ ورث هم چند جور بادكنك قندى ساخت كه تا موقعى كه با سوزن و سنجاق آنها را نمى تركاندند، به اندازه بالون باد مى شدند.» وانكا در كارخانه را مى بندد و مى رود به ناكجا آباد و بعد بر مى گردد و ديگر كسى او را نمى بيند، تنها محصولات كارخانه را همه مى بينند! حتى كسى نمى داند كه كارگران اين كارخانه كجا هستند، چه كسانى هستند. بعد ناگهان، وانكا يك اطلاعيه مى دهد كه پنج بچه خوش شانس مى توانند از كارخانه ديدن كنند و برگه هاى ورود به كارخانه در محصولات آن مخفى است؛ پنج برگه طلايى. چارلى هيچ شانسى براى پيدا كردن اين برگه ها ندارد چون از خانواده بسيار فقيرى است كه زمستان ها، همه خانواده -پدرش، مادرش، خودش، دوتا مادر بزرگ و دو تا پدربزرگش- بايد از سرما بلرزند و غذايشان هم ... [معلوم است!] با اين همه مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها از غذاشان مى زنند تا پولى پس انداز كنند و چارلى يك بسته شكلات بخرد. آن وقت چارلى با شانسى كه مختص «پسرافسانه ها» ست يكى از بليت ها را به دست مى آورد و وارد كارخانه مى شود. منظور واقعى وانكا از اين نمايش، پنهان است اما در پايان رمان در مى يابيم كه مى خواهد وارثى براى خود انتخاب كند و چهار بچه ديگر، هر يك به دليل غرق شدن در گناهان كبيره خود كه ريشه در رفتارهاى نابهنجار اخلاقى آنان دارد- از صحنه خارج مى شوند و تنها چارلى مى ماند. اين داستان خطى- در رمان با پذيرش اين اتفاق خوشايند از سوى چارلى به پايان مى رسد اما در فيلم برتون، چارلى دعوت وانكا را رد مى كند تا درسى تازه به وانكا بياموزد [ارزش انسان ها بيش از اشياست] و البته پيامى بيش از حد شعارى و هاليوودى در فيلم شكل مى گيرد. واقعيت آن است كه «دال» به درستى دريافت كه نمى توان از پسر بچه اى در سن و سال چارلى و وضعيت زندگى و معاش او انتظار داشت كه اظهار نظرهايى در حد «فلاسفه مكتب فرانكفورت» داشته باشند! او واقعگرايى صحنه را با تصوير پايانى رمان خود كامل كرد. جايى كه وانكا، چارلى و پدربزرگ جو، سوار بر آسانسور شيشه اى پرنده مى خواهند به خانه چارلى بروند: «حالا آسانسور بالاى بام خانه كوچك چارلى قرار داشت.» چارلى فرياد كشيد: «چه كار مى خواهيد بكنيد » آقاى وانكا گفت: «مى خواهم بروم تو و آنها را بياورم.» بابابزرگ جو گفت: «چطور » آقاى وانكا دكمه ديگرى را فشار داد و گفت: «از روى پشت بام.» چارلى فرياد زد: «نه!» بابا بزرگ داد كشيد: «دست نگه داريد!» آسانسور يك راست قرچ از روى پشت بام وارد اتاق پير مردها و پيرزن ها شد و بارانى از گرد و خاك و سفال شكسته و خرده چوب و سوسك و عنكبوت و آجر و سيمان بر سر آنها ريخت... چارلى به طرف مادرش پريد و فرياد كشيد: «مادر! مادر! گوش كن چى شده، قرار است برويم توى كارخانه آقاى وانكا زندگى كنيم و به او كمك كنيم آنجا را بچرخاند، او تمام كارخانه را به من داده و ... » مادر بزرگ جوزفين پرسيد: آنجا چيزى هم براى خوردن پيدا مى شود من دارم از گرسنگى مى ميرم! ماها همه مان از گرسنگى در حال مرگ هستيم!» اين رمان البته پايان ماجراهاى «چارلى» نيست و اين قصه در رمان «چارلى و آسانسور شيشه اى» ادامه مى يابد، با اين حال استعاره هاى بزرگسالانه اين رمان، در ذهن كودكانى كه به بزرگسالى مى رسند تا مدت ها به يادگار مى ماند. در ذهن من كه به يادگار مانده؛ در ذهن شما نمى دانم!
|