يكشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۶ - ۸ ربيع الاول ۱۴۲۹
Sun, Mar 16, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
سلامت
بهار و عيد را به خانه دل هاى شكسته ببريد
بهار و عيد را به خانه دل هاى شكسته ببريد
دل هايى كه عيد ندارند
353037.jpg
] خسرو مبشر ]

ساعت ۹ و ۱۸ دقيقه و ۱۹ ثانيه پنجشنبه بهار دل انگيز و سال نو فرا مى رسد. نوروز كه يك سنت ايرانى با پيشينه اى ۳۵۰۰ ساله است نشانى براى بيدار شدن طبيعت از خواب طولانى زمستانى است. به همين دليل هم تمام ملت هايى كه ريشه ايرانى دارند هر سال نوروز را جشن مى گيرند.
روز نو، زمان تجديد دوستى ها، روابط فاميلى است. خانواده ها در طول تعطيلات نوروز به خانه هم مى روند. در اين ميان بزرگان فاميل و پدربزرگ ها و مادربزرگ ها درصدر قرار دارند. بزرگترها به كوچكترها عيدى مى دهند. گروهى از افراد توانمند نيز سعى مى كنند برخى امكانات را براى جشن نوروز خانواده هاى كم درآمد و بى بضاعت فراهم كنند.
هنگام تحويل سال نو خانواده هاى ايرانى قرآن به دست در سفره هفت سين مى نشينند. اطراف سفره شمع هايى روشن در برابر آينه قرار مى دهند كه نشان از آينده اى اميدبخش و سراسر روشنى است. ماهى قرمز هم به نشانه زندگى و پويايى در تنگ شيشه اى خودنمايى مى كند.
حاجى فيروزها نيز با صورت هاى سياه شده و لباس هاى مخصوص شب عيد دايره زنگى به دست در هر كوى و برزن شادى و نشاط و آمدن بهار و حلول سال نو را نويد مى دهند.
در اين ميان گروهى از هموطنان از اين شادى ها بى نصيب مى مانند و سرماى زمستان در خانه آنها جاى گير شده و بوى عيد هم به خانه آن ها نمى رسد. كسانى را مى شناسيم كه لحظه هاى عيدشان با گريه و جر و بحث و پريشان حالى مى گذرد. از سوى ديگر افرادى كه با وجود تمكن مالى خانوادگى و داشتن فرزند و نوه در خانه سالمندان هستند و عيد را در اتاق هاى دربسته به تنهايى با غم و اشك و آه مى گذرانند. در اين ميان هم افرادى وجود دارند كه به خاطر مشكلات اقتصادى و ناتوانى هاى مالى لحظه تحويل سال نو براى آنها و خانواده هايشان تازگى و جذابيتى ندارد كه هيچ بلكه موجى از غم و اندوه را نيز بر دل هايشان فرو مى نشاند.
در اين شب ها چه كودكانى از غم دورى پدر و مادران مطلقه شان يا به دليل بى سرپرستى در مراكز بهزيستى و شيرخوارگاه ها چشم به در دوخته اند. آنها نيز محكومند ايام عيد را در كنار هم سن و سالان خود در تنهايى و بدون شادى سپرى كنند. پدر و مادرانى هم هستند كه به دليل شرمسارى از اين كه نتوانسته اند براى فرزندانشان لباس نو، شيرينى، ميوه و آجيل بخرند قبل از تحويل سال به بهانه هاى مختلف از خانه بيرون مى روند تا بيش از اين شرمنده همسر و فرزندانشان نباشند. افرادى را مى شناسيم كه به خاطر بدهى، شب عيد را دور از خانواده سپرى مى كنند تا مبادا طلبكاران شيرينى عيد را به كام خانواده شان تلخ كنند.
عده اى از بيماران بى سرپرست و نيازمند نيز در بيمارستان ها چشم انتظار دست هاى مهربان و گرم، چشم به در دوخته اند شايد كسى هم بوى عيد را براى آنها نيز به ارمغان آورد! با اين حال انسان هاى خيرخواه و شرافتمندى هم هستند كه با دل هايى پاك به دور از چشم ديگران آرام و بى صدا دل هاى مستمندان و كودكان يتيم و مادرانشان، بيماران نيازمند و زندانى هايى كه به خاطر مشكلات مالى و سوانح رانندگى و ناتوانى در پرداخت ديه پشت ميله هاى سرد زندان به سر مى برند را با مهربانى هايشان شاد و خوشحال مى كنند. نمى دانم در اين ايام چشم هاى چه كسانى از تماشاى كوچه هاى بدون بهار تر مى شود. راستى چه زيباست بهار و شادى را به دل هاى شكسته و خانه هاى سرد آنهايى ببريم كه عيد نداشته و يا بوى عيد را فراموش كرده اند.
عيدى پدر و مادر شوهر به عروس زندانى
353091.jpg
] فاطمه وثوقى]

با اعلام گذشت پدر و مادر شوهرم از قصاص، سرانجام روزهاى دلهره و وحشت به پايان رسيد. بارديگر بوى عيد و بهار به خانه ما روشنى بخشيد. فرشته هاى مهربان باگذشت بزرگ خود بهترين عيدى را به من دادند و من از طناب دار نجات يافتم تا دوباره فرزندم را در آغوش بگيرم و مهرمادرى را نثارش كنم. با اين حال خاطرات تلخ گذشته همانند فيلمى از مقابل چشمانم رژه مى روند. مدتى قبل از آن روز شوم وحشت و اضطراب را در چشمان همسرم مى ديدم! اما دم بر نمى آوردم تا اين كه يكروز از او خواستم تا با من كه محرم زندگى اش هستم حرف بزند. او هم كه انگار مدت ها منتظر چنين فرصتى بود با ترس و اضطراب قسمم داد تا راز پنهان او را در سينه نگه دارم، در حالى كه كنجكاو شده بودم تا از راز هاى دل همسرم با خبر شوم، با بى تابى از اوخواستم هرچه زوتر حقايق را برايم بگويد.
بريده بريده گفت: مرجان مدت هاست مى خواهم رازى را برايت فاش كنم. اما مى ترسيدم با شنيدن آن مرارها كنى و زندگى مان از هم بپاشد. اما به خاطر عشق و علاقه ام به تو دروغ گفتم. چرا كه من يك دزد حرفه اى هستم نه تاجر و از اين طريق پول در مى آورم. از مدتى قبل هم تحت پيگرد قانونى قرار گرفته و فرارى هستم. اما عذاب وجدان و كابوس هاى شبانه يك لحظه هم رهايم نمى كند. من كه انتظار شنيدن چنين حقيقت تلخى را نداشتم ناگهان از شدت عصبانيت با شوهرم به جرو بحث پرداختم. بعد هم چند روزى به حالت قهر به خانه مادرم رفتم. دختر كوچكم «سميه» نيز در خانه تنها بود. به همين خاطر با پادرميانى اقوام به خانه بازگشتم. اما هر بار كه «حميد» مبلغى پول براى خرجى مى گذاشت با اكراه آن را خرج مى كردم تا اين كه از او خواستم شغلش را عوض كند او هم پذيرفت و قول داد كه به زودى كارى دست و پا كند و روزى حلال به خانه بياورد. ماه ها گذشت و او همچنان مشغول دزدى از خانه هاى شمال شهر بود تا اين كه چند روزى «حميد» به طرز مشكوكى ناپديد شد. به تمام كلانترى ها مراجعه كردم تا اين كه خودش در تماس تلفنى اطلاع داد كه دستگير شده است. براى حفظ آبرويم به كسى حرفى نزدم و با سپردن سند خانه مان او را از زندان آزاد كردم. وقتى به خانه بازگشتيم از شوهرم براى آخرين بار قول گرفتم ديگر دزدى و خلاف نكند و به خاطر عشق و علاقه مان و آينده فرزندمان به دنبال كار آبرومندى برود. حتى از او خواستم براى من كارى پيدا كند تا نان حلال در بياورم. بدين ترتيب از طريق آگهى روزنامه ها در يك شركت خصوصى به عنوان منشى استخدام شدم. اما اى كاش هيچ وقت سركار نمى رفتم... چرا كه شوهرم راحت تر از گذشته و دور از چشمم به كارهاى خلافش ادامه مى داد.
سرانجام يك روز به طور اتفاقى به خانه بازگشتم، همسرم با ديدنم دستپاچه شد. احساس كردم همسرم موضوعى را از من پنهان مى كند وقتى به اتاق دخترم رفتم با لوازم جعل اسكناس روبرو شدم. ديگر تحمل آن وضعيت آشفته و نابسامان را نداشتم عصبانى شدم و به طرف آشپزخانه رفتم. كاردى برداشتم تا با آن همسرم را تهديد كنم اما ناگهان «حميد» به طرفم حمله ور شد و مرا به باد كتك گرفت. براى دفاع از خود با كارد ضربه اى به او زدم. غافل از اين كه به خاطر همين يك ضربه بهترين روزهاى زندگى و جوانى ام را بايد پشت ميله هاى زندان سپرى كنم.
بعد از آن خودم را تسليم مأموران كردم. در همان ايام چندين بار تلفنى با مادر شوهر و پدر شوهر پير و مهربانم تماس گرفتم و از آنها تقاضاى بخشش كردم، زن و مرد مهربان ابتدا حاضر به گذشت از خون فرزندشان نبودند، اما سرانجام وقتى از مشكلات زندگى مشتركم با پسرشان حرف زدم آنها از خونخواهى گذشته و رضايت دادند.
بنابراين من هم به خود و خدايم قول دادم تمام عمرم را وقف زندگى و خوشبختى تنها دخترم كنم تا او را به ثمر برسانم. با اين حال از خداوند طلب عفو و بخشش دارم. چرا كه در دوران زندان بارها به اشتباه خود فكر كردم و مى دانم كه تا آخر عمر بايد عذاب وجدان سخت و رنج آورى را تحمل كنم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |