|
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند(۸): «دره وحشت» [ آرتور كانن دويل]
چالش روايى شرلوك هولمز
|
|
|
[يزدان سلحشور[
* يك «گفتم: - من فكر مى كنم كه... شرلوك هولمز از روى بى حوصلگى گفت: - من اين كار را مى كنم. من معتقدم كه يكى از بردبارترين ابنا بشر هستم، ولى اذعان مى كنم كه از اين مداخله تمسخر آميز ناراحت شدم و با لحنى جدى گفتم: - واقعاً كه بعضى وقت ها كمى بدقلق مى شوى. او چنان غرق در تفكر بود كه فوراً به اعتراض من پاسخ نداد. دستش را زير چانه زده و صبحانه اش دست نخورده مقابلش بود؛ به تكه كاغذى نگاه مى كرد كه همان موقع از پاكت بيرون آورده بود. آن وقت خود پاكت را برداشت، آن را جلوى نور گرفت و خيلى با دقت قسمت بيرونى و در پاكت را وارسى كرد. بعد با حالت متفكرانه اى گفت: - دست خط پورلاك است. تقريباً مطمئنم كه دست خط پورلاك است، هرچند دوبار بيشتر دستخط او را نديده ام. قوس فوقانى عجيب و غريب حرف «e» كاملاً مشخص است. ولى اگر اين نامه از طرف پورلاك باشد، لابد خيلى مهم است. هولمز بيشتر با خودش حرف مى زد تا با من، ولى حرف هايش به قدرى برايم جالب بود كه رنجش و ناراحتى ام از بين رفت. پرسيدم: - پورلاك ديگر كيست - پورلاك يك اسم مستعار است واتسن! صرفاً يك علامت شناسايى است ولى شخصيتى موذى و حيله گر پشت آن قرار دارد. در يكى از نامه هاى قبلى اش صادقانه به من اطلاع داد كه پورلاك اسم خودش نيست و مرا از جست وجو در ميان ميليون ها جمعيت اين شهر بزرگ برحذر داشت. پورلاك نه به خاطر خودش بلكه به خاطر آدم مهمى كه با او در تماس است اهميت دارد.» بيش از يك قرن است كه جهانيان با شخصيتى مدرن در عرصه ادبيات آشنا شده اند كه جد كبير همه كارآگاهان قرن بيستم است. اين شخصيت خلق شده توسط سر آرتور كانن دويل، مظهر هوش و ذكاوت و نتيجه گيرى «دوران پيروزى عقل بر احساس» است. او تنها يك بار در زندگى اش عاشق مى شود آن هم عاشق «هوش» يك زن نه خود آن زن! او دوستى ندارد مگر دكتر واتسن [ كه راوى داستان هاى اوست و به نظر مى رسد كه اگر اين روايت و چاپ آن در نشريات همزمان وى نبود، اين دوستى به چشم بر هم زدنى پايان مى يافت! واتسن شهرزاد قصه هولمز است كه عمر رفاقتش به عمر روايت اش بسته و وابسته است]. او تجسم انسان مدرن هميشه پيروز اما هميشه تنهاست.شخصيت هولمز عموماً در داستان هاى كوتاه «كانن دويل» شكل گرفته است- كه داستان هاى بى شك موفقى هستند چه از نظر پرداخت شخصيت ها، چه از نظر شكل دهى حال و هوا و چه از لحاظ شكل دهى «وضعيت» و ضربه پايانى- اما او چهار رمان با حضور اين شخصيت نوشت: اتود در قرمزلاكى (۱۸۸۷)، نشانه چهار (۱۸۹۰)، درنده باسكرويل (۱۹۰۲-۱۹۰۱) و دره وحشت (۱۵-۱۹۱۴). مترجم «دره وحشت» [مژده دقيقى] مى نويسد: «اين اثر به لحاظ ساختار كلى به «اتود در قرمز لاكى» شباهت دارد، از اين نظر كه به دو بخش تقسيم مى شود: كار كارآگاهى هولمز، و داستان كه بازنگرى رويدادهايى است كه به ماجراى طرح شده در بخش اول منتهى مى شوند. سپس هر دو قسمت در مؤخره اى به هم مى پيوندند كه در مورد «دره وحشت» پايان خوشى محسوب نمى شود. اين داستان اولين بار از سپتامبر ۱۹۱۴ تا ماه مه ۱۹۱۵ در مجله استرند به چاپ رسيد و در ۱۹۱۵ به صورت رمان نيز منتشر شد. «دره وحشت» پس از انتشار زود تر از همه داستان هاى هولمز به فيلم برگردانده شد (۱۹۱۶) و در ۱۹۳۵ نيز فيلمى ناطق از آن ساخته شد. اين اثر دوستداران زيادى داشته است، هرچند منتقدان هنرشناس «اتود در قرمز لاكى» و «نشانه چهار» را بيشتر تحسين مى كنند. در طرح داستانى اين كتاب چيزى وجود دارد كه در آثار پيشين نويسنده نبوده است. در ساير داستان ها، عدم حضور هولمز در حداقل نگه داشته مى شود- هولمز فقط در پنج فصل از چهارده فصل «اتود در قرمز لاكى» حضور ندارد، در همه فصل هاى «نشانه چهار» حاضر است و در چهار فصل از پانزده فصل «درنده باسكرويل» غايب است. وى در هشت فصل از پانزده فصل «دره وحشت» حضور ندارد. به عبارتى، در مقابل هر هفت صفحه اى كه حضور دارد در هشت صفحه غايب است.» سينما خيلى زود به سراغ شرلوك هولمز رفت. عملگرايى اين شخصيت به اضافه هيجان «وضعيت» در داستان هاى او و همچنين جذابيت «معما» براى تماشاگران، سينماگران را به سمت ساخت آثارى كم خرج اما با بازده مالى بسيار، از اين داستان ها سوق داد؛ آثارى كه عموماً واجد ارزش هاى هنرى والايى نبودند و تنها به رونويسى سلولوئيدى اين داستان ها منجر مى شدند؛ حتى روايت پست مدرنيستى از اين شخصيت با بازى «مايكل كين» [درنقش هولمز] و «بن كينگزلى» [ در نقش واتسن] كه نقش هولمز را در حد يك بازيگر آماتور تئاتر اما محبوب رسانه ها تقليل داده بود و شخصيت اصلى را دكتر واتسن معرفى كرده بود چندان چنگى به دل نمى زد. انيميشن هايى كه براساس داستان هاى هولمز- از جمله «دره وحشت»- ساخته شد [ و از تلويزيون ايران هم بارها به نمايش درآمد] آثارى بودند كه «حركت» در آن ها به فراموشى سپرده شده بود و تنها به دليل تقليل بودجه، به صورت نقاشى متحرك فيلمبردارى شده بودند. سريال هاى انيميشنى اين شخصيت در قرن بيست و يكم، چنان پا را از حريم «آرتور كانن دويل» فراتر نهادند كه «شرلوك هولمز» پا به قرون بعد نهاد و دكتر واتسن «نيمه ربات» با هولمزى كه جمجمه اش از مغزى الكترونى و انسانى- توأمان- انباشته شده بود همراه شد. يك فيلم ابلهانه هم ساخته شد كه «هولمز» را در سال ۲۰۰۰ -همچون دراكولا!- زنده مى كرد تا او زيستن در فضاى جنايى دوران اينترنت را نيز بيازمايد!اقتباس هاى تصويرى از شاهكارهاى كانن دويل اما دو اثر برجسته را هم به همراه داشت. نخست «زندگى خصوصى شرلوك هولمز» ساخته تحسين برانگيز بيلى وايلدر [كارگردان آثارى همچون آپارتمان و سانست بلوار] كه در اكران نخست خود - هم توسط تهيه كننده هاليوودى - و هم توسط اداره مميزى سينماى آمريكا مورد بازبينى قرار گرفت و نسخه اصلى آن تا سال ها [تا ارائه نسخه DVD آن] در دست نبود. وايلدر در اين اثر، افسانه را از چهره هولمز زدود و او را از المپ اش به زير كشيد. هولمزى كه وايلدر، راوى آن بود، هولمزى ويران، غرق در گرداب مرفين و بيزار از خود بود كه براى نرسيدن به نا اميدى كامل، اداى آدم هاى محكم را در مى آورد. چنين شخصيتى به مذاق تماشاگران خوش نيامد و فيلم توفيق تجارى نيافت. اما اثر دوم، كه شامل اكثر داستان هاى هولمز شد، سريال تلويزيونى هولمز بود كه در اواخر قرن بيستم با بازى حيرت انگيز «جرمى برت» [سلطان صحنه هاى تئاتر لندن و تنها هولمز واقعى دنياى تصوير] شكل گرفت و البته كارگردان هاى متفاوتى را به خود ديد، اما از فرمول هاى تعيين شده توسط شبكه تلويزيونى سازنده خود، فراروى نكرد. اين سريال در واقع محصول رويكردهاى هنرى اريستوكرات هاى شبكه مزبور بود تا نگاه كارگردانان خود. موفقيت اين سريال، عظيم بود و بزودى در كشورهاى مختلف به نمايش درآمد و در ايران با دوبله «بهرام زند» - در نقش هولمز - جاودانه شد. پروژه اين سريال با مرگ «جرمى برت» در ۱۹۹۵ متوقف ماند. [همچنين بايد به سريال انگليسى ديگرى هم اشاره كرد كه اين بار بر اساس زندگى تخيلى «سرآرتور كانن دويل» ساخته شد و همه كشف هاى «هولمز» را به او منتسب دانست. اين سريال كه در دهه ۱۹۹۰ ساخته شد، اثرى قابل توجه، اما گمنام باقى ماند.] * دو «دره وحشت» يك روايت در روايت قابل ملاحظه است - از لحاظ فرم روايى - كه در روايت دوم، جد مأمورهاى مخفى رمان هاى قرن بيستم، در ،۱۸۷۵ در آمريكا مى خواهد يك انجمن «ماسونى - مافيايى» را از درون متلاشى كند. روايت دوم كه توضيح روايت نخست است، خود يك داستان بلند محسوب مى شود كه داستان كاملى نيز هست. در اين داستان، هولمز حضور ندارد و نويسنده مى تواند توانايى هاى خود را در سرانجام بخشيدن به داستانى بدون هولمز بسنجد. اين سنجش از سوى خوانندگان رمان نيز امرى طبيعى است و به منتقدان نيز اين نكته را گوشزد مى كند كه «آرتور كانن دويل» سبك نوشتن اش «هم مسير با تكوين و تكامل شخصيت هولمز» است و جدا از اين «تكوين و تكامل» او نويسنده اى بشدت مطول نويس است كه توانايى اش در نگارش داستان هاى غير هولمزى در چارچوب «زياده نويسى غير جذاب اواخر قرن نوزدهم» محدود مى شود. او در روايت دوم، چيزى جز استخوان هاى سبك «اميلى برونته» و خاكستر به جا مانده از «تام جونز» به خواننده ارائه نمى دهد. سبك شاداب و موجز او، ناگهان گم مى شود، چون ديگر هولمزى در ميان نيست!«چهارم فوريه ۱۸۷۵ بود. زمستان سختى بود و حجم برف در دره هاى عميق كوه هاى گيلمرتن زياد بود. با اين حال، دستگاه برف روب بخار، خط راه آهن را باز نگه داشته بود و قطار عصر كه مسير طولانى مراكز استخراج زغال سنگ و توليد آهن را به هم متصل مى كند، ناله كنان و آهسته از شيب هاى تندى بالا مى رفت كه از استگويل يكراست به ورميسا منتهى مى شوند، شهر اصلى بر فراز دره ورميسا قرار دارد. پس از اين نقطه، مسير خط آهن تا بارتنزكراسينگ، هلميد و شهرستان منحصراً كشاورزى مرتن سرازيرى است. اين راه آهن فقط يك خط داشت، ولى در همان راه هاى فرعى - كه تعدادشان هم زياد بود - صف هاى طويل كاميون هاى انباشته از زغال سنگ و سنگ آهن خبر از ثروت پنهانى مى داد كه مردم جسور و زندگى پرجنب و جوشى را به اين گوشه بسيار دورافتاده ايالات متحده آمريكا به ارمغان آورده بود. به راستى هم جاى دورافتاده اى بود!» سطور خسته كننده فوق را مقايسه كنيد با اين سطرهاى شاداب: «هولمز به سرعت نگاهى به دور و بر انداخت و بعد به طرف بقچه خيسى هجوم برد كه دورش طناب پيچيده بود و همان جايى افتاده بود كه آن را چپانده بودند، يعنى زير ميز تحرير. اين همان چيزى است كه دنبالش هستيم، آقاى باركر، همين بقچه اى كه تويش يك دمبل است و شما همين الآن آن را از كف خندق بيرون كشيده ايد. باركر مات و مبهوت به هولمز خيره شد و پرسيد: - اصلاً شما اين موضوع را چطور فهميديد - صرفاً به اين دليل كه خودم آن را آنجا گذاشتم. - شما آن را آنجا گذاشتيد شما هولمز گفت: «شايد بهتر بود مى گفتم كه آن را دوباره سر جايش گذاشتم. بازرس مك دونالد، حتماً يادتان هست كه فقدان يك دمبل فكر مرا سخت به خود مشغول كرده بود.» در واقع، اين از نادر مواردى است كه «مخلوق ادبى» براى نويسنده تعيين تكليف مى كند در سبك نوشتارى، نه در طرح و توطئه داستانى يا استحكام «پى رنگ» يا پايان داستان. «شخصيت هولمز» در واقع ساختار داستان هاى مربوط به خود را تعيين مى كند و هرگاه كه از صحنه بيرون مى رود، نويسنده به سبك فاخر و خسته كننده دوران خود باز مى گردد تا ثابت كند كه مى تواند مانند بزرگان ادبيات انگليسى بنويسد درحالى كه به قول حافظ: «آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مى كرد»! «دره وحشت» يك چالش براى هولمز و چالشى ديگر براى كانن دويل است. هولمز بايد در جريانى درگير شود كه جاى مقتول و قاتل با هم عوض شده و واقعيت در سايه افسانه قرار گرفته است. روايت دوم در واقع انگيزه روايت اول است كه بسيار دير رخ نشان مى دهد و ماجراى آن در اواسط قرن نوزدهم، در آمريكا مى گذرد. كانن دويل بسيار با وسواس - و حتى با ترس - با صداى دكتر واتسن، خروج خود از روايت هولمز و ورود به روايت دوم را اعلام مى كند: « و اكنون، خوانندگان شكيبا، از شما مى خواهم براى مدتى همراه من بياييد، به جايى بسيار دور... گمان نكنيد كه من پيش از پايان دادن به يك داستان، به داستان ديگرى مى پردازم...»چالش روايى كانن دويل گرچه از لحاظ آزمودن «روايت در روايت» در دوران خود، جالب توجه و حتى پيشنهاد دهنده است، اما در پرداخت و حال و هوا و شكل گيرى «وضعيت» در آن، يك فاجعه است براى نويسنده اى كه با خلق «هولمز»، مشهورترين شخصيت ادبى قرن بيستم را در سيمايى واقعى [نه متافيزيكى همچون دراكولاى برام استوكر] به ادبيات جهانى معرفى كرد و توانست يك «ژانر» مستقل ادبى پديد آورد كه خود از زيرمجموعه هاى بسيارى برخوردار است.«دره وحشت» براى كانن دويل، آزمودن يك شكست بود، شايد... بى آنكه بداند يا در زمان حيات اش قضاوت شود! با اين همه ما هنوز او را با ذره بين و پيپ و كلاه مشهور «هولمز» به ياد مى آوريم كه مى خواهد مچ يك منتقد را در جنايت تازه اش بگيرد!
|