|
در دادگاه
جدايى خانم دكتر از شوهر بيكار
[فاطمه وثوقى]
خانم دكتر جوان پس از ۹ سال زندگى مشترك خواستار جدايى از همسر تنبل و بيكارش شد. مهشيد-۳۸ ساله- كه مقابل عموزاده-رئيس شعبه ۲۶۸ دادگاه خانواده- تهران ايستاده بود دراين باره گفت: ده سال پيش با همسرم «سعيد» در دانشگاه آشنا شدم. او از دانشجويان باهوش و ممتاز بود. به همين خاطر هم تمامى استاد ها او را به خاطر استعداد ذاتى اش تشويق مى كردند. با اين حال سعيد عاشق تنهايى بود. به همين خاطر هم از تمام همكلاسى ها كناره گيرى مى كرد. از حضور در جمع گريزان بود و اكثر اوقاتش در كتابخانه مى گذشت. در روز هاى پايان تحصيل نياز شديدى به يك راهنما داشتم تا پايان نامه ام را تكميل كنم. بنابراين به پيشنهاد يكى از دوستانم از «سعيد» كمك خواستم او هم با خوشرويى درخواستم را پذيرفت. سرانجام مدتى پس از آشنايى، «سعيد» از من خواستگارى كرد. در حالى كه از شنيدن پيشنهادش غافلگير شده بودم به او گفتم قصد ازدواج ندارم. ضمن اين كه شرايط روحى ما با هم سازگارى نداشت. من عاشق كارهاى گروهى و دسته جمعى بودم. «سعيد» دلبسته كارهاى فردى بود. «سعيد» به حقوق ناچيز بازنشستگى پدرش تكيه كرده بود و هيچ شغل و منبع درآمدى نداشت. اما من همزمان با تحصيل كار هم مى كردم. بالاخره مهرش به دلم نشست. به همين خاطر از او خواستم قبل از خواستگارى دنبال شغل و كارى مناسب باشد! او هر بار ادامه تحصيل را بهانه مى كرد و تن به كار نمى داد. براثر پافشارى هاى سعيد، در يك عصر گرم تابستانى او همراه خانواده اش به خواستگارى آمدند. پدرم همان موقع به علت بيكارى سعيد با ازدواجمان مخالفت كرد و گفت: يك پزشك بيكار توانايى پرداخت هزينه هاى سرسام آور زندگى مشترك را ندارد. اما من كه به سعيد حسابى علاقه مند شده بودم به حرف هاى پدرم توجهى نكردم و با پادرميانى و پافشارى توانستم او را راضى به اين وصلت كنم. سرانجام دوماه پس از موافقت خانواده با ازدواج مان با مهريه ۲۵۰ سكه طلا به عقد سعيد درآمدم ولى اى كاش با چشم هاى باز تصميم به ازدواج مى گرفتم و زندگى ام را به تباهى نمى كشاندم. پس از ازدواج، در طبقه دوم خانه پدر شوهرم، زندگى مشتركمان را آغاز كرديم. در آن روزها خوشحال بودم كه با عشق ازدواج كرده ام و همسرم را دوست دارم. نمى دانستم باتصميم غير منطقى ام زندگى و سرنوشتم را تباه مى كنم. مدتى پدر شوهرم در تأمين هزينه هاى زندگى كمك مان مى كرد. تااين كه توسط يكى از دوستان نزديك پدرم در يك بيمارستان تخصصى زنان و زايمان مشغول به كار شدم. اما همچنان سعيد بيكار در خانه مى ماند. بارها از او خواستم با توجه به تخصص اش دنبال كار مناسبى باشد. اما او دائم بهانه مى آورد و زير بار مسئوليت نمى رفت. موضوع را با پدر شوهرم كه مردى متدين است مطرح كردم. او مرا به آرامش دعوت كرد. اما من هم زن جوانى بودم كه آرزوى زندگى مستقل و در حال پيشرفت داشتم. در اين مدت چندين بار به حالت قهر به خانه پدرم بازگشتم تا شايد سعيد به خودش آيد و دست از تن پرورى و بى مسئوليتى بردارد. اما بى فايده بود. هر بار با پادر ميانى بزرگتر ها به خانه باز مى گشتم. با اين حال سعيد را لجبازتر مى ديدم. او خودش را با كتاب هايش سرگرم مى كرد. چند سال بعد با پس انداز چند ساله ام، آپارتمان كوچكى در مركز شهر اجاره كردم تا زندگى مستقلى داشته باشيم. شايد وابستگى مالى همسرم به پدرش كمتر شود. در همان روزها بود كه متوجه شدم باردار هستم. اطلاع از اين موضوع نگرانى هايم را دو چندان كرد. چرا كه با تولد فرزندم مسئوليتم ده چندان مى شد. تأمين همه هزينه هاى زندگى بر دوشم بود. حتى مخارج روزانه همسرم را نيز خودم مى پرداختم. چندين بار او را نزد مشاور و روانپزشك بردم. پزشكان معتقد بودند سعيد مشكل روحى ندارد فقط خودش علاقه مند به كار نيست. سرانجام با اصرار و پافشارى هايم در يك بيمارستان تخصصى براى همسرم نيز كار مناسبى پيدا كردم. اوايل با شوق و ذوق به سر كار مى رفت. بنابراين از جنجال و درگيرى در خانه خبرى نبود، چون هر دو شاد و خوشحال و راضى بوديم. اما از بخت بدم او در مدت كوتاهى كار را رها كرد و دوباره خانه نشين شد. هر چه علت را مى پرسيدم پاسخى نمى گرفتم. تا اين كه از طريق يكى از دوستانم شنيدم سعيد به علت تنبلى و بى مسئوليتى از بيمارستان اخراج شده است. بعد هم سر اين موضوع با هم به جر و بحث پرداختيم. سعيد چند روز به حالت قهر خانه را ترك كرد. من هم براى حفظ آبروى خود و خانواده ام و آينده فرزندمان پيش قدم شده و دوباره آشتى كرديم. با تولد «شميم» شادى وصف ناپذيرى در خانه مان حكمفرما شد. تمام خستگى جسمى و روحى ام را فراموش كردم. دخترم به من انگيزه كار و فعاليت مى داد. سعيد هم علاوه بر خانه دارى از شميم پرستارى و مراقبت مى كرد. اما من از اين وضع هم خسته شدم. بنابراين تصميم گرفتم تا به زندگى مشتركمان خاتمه دهيم. چرا كه او تكيه گاه مناسبى براى من و فرزندم نبود. وقتى از تصميمم با خبر شد با التماس از من خواست از طلاق منصرف شوم. او چاره اى نداشت چون زمان عقد حق طلاق را به من داده بود. تمام مدارك و شواهد هم حكايت از بى مسئوليتى او داشت. سعيد وقتى مرا در تصميمم جدى ديد، مدتى به دنبال كار رفت اما به نتيجه اى نرسيديم. حالا خودم را در اوج جوانى در پايان راه مى بينم. چرا كه سعيد مرد آرزوهايم نيست . من هم در اين سال ها به خاطر تنها دخترمان همه سختى ها را تحمل كردم اما ديگر نمى توانم. هرگز هم همسر تنبل و بى مسئوليتم را نخواهم بخشيد. قاضى پرونده پس از پايان اظهارات خانم دكتر، همسر وى را به دادگاه احضار كرد تا پس از شنيدن اظهارات او درباره زندگى زوج پزشك و فرزندشان تصميم بگيرد.
|