دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۶ - ۹ ربيع الاول ۱۴۲۹
Mon, Mar 17, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
بانو
در دادگاه
آبرويى
كه شب عيد نريخت
353190.jpg
[فرناز قلعه دار ]

دكتر داروسازى در يكى از شهرهاى شمالى داروخانه اى راه اندازى كرد و چهار زن و يك مرد را نيز از ميان ده ها داوطلب، استخدام كرد.
پس از چند ماه او متوجه شد حساب ها با موجودى صندوق همخوانى ندارد. ابتدا تصور كرد حسابدار در بررسى ها مرتكب اشتباه شده است، اما پس از پيگيرى هاى دقيق مطمئن شد فردى مخفيانه به صندوق دستبرد مى زند.
صاحب داروخانه پس از اطمينان از موضوع در اين باره با يكى از مقام هاى قضايى شهر مشورت كرد و از او كمك خواست.
با توصيه هاى وى، دكتر بدون اطلاع كارمندان، در داروخانه دوربين مداربسته نصب كرد. سرانجام حقيقت فاش شد و يكى از كارمندان مرد كه مسئول نسخه پيچى بود هنگام دزدى مشاهده شد.
بدين ترتيب چند روز مانده به سال نو با اعلام شكايت صاحب داروخانه قاضى پرونده بدون اين كه ساير كاركنان داروخانه مطلع شوند، شاهين- متهم- را احضار كرد. اما وى در بازجويى ها منكر سرقت شد و با اعتماد به نفس گفت: «مطمئنم دزدى ها كار خانم صندوق دار است.»
وى با گذشت ساعتى از بازجويى، همچنان منكر سرقت بود تا اين كه فيلم ضبط شده را هنگام دزدى از صندوق برايش به نمايش گذاشتند.
همين موقع بود كه شاهين بى حال روى زمين افتاد.
او كه خود را محكوم و بى دفاع مى ديد با خواهش و التماس طلب عفو و بخشش كرد. دقايقى بعد نيز صاحب داروخانه وارد اتاق بازپرسى شد. شاهين به محض ديدن او با التماس به پايش افتاد و با گريه به او گفت: دو روز ديگر سال نو شروع مى شود. از شما مى خواهم ايام عيد را به من، همسرم و فرزند خردسالم تلخ نكنيد و آبروى مرا نزد آنان و همكاران حفظ كنيد . نگذاريد نزد خانواده ام سرشكسته شوم . ضمن اين كه به شما قول مى دهم پول هاى مسروقه را بازگردانم و بدون سر و صدا داروخانه و شهر را هم ترك كنم. براى دكتر تصميم سختى بود چرا كه مى توانست به راحتى دزد را تحويل قانون دهد. اما از سوى ديگر، ندايى درونى او را وادار مى كرد تا از خطاى شاهين بگذرد و ايام عيد را به كام او و خانواده اش تلخ نكند.
بالاخره احساس قلبى دكتر بر عقلش غلبه كرد و با اعلام رضايت او را بخشيد. بدين ترتيب مرد شرمسار با مساعدت هاى قضايى و به درخواست شاكى بخشيده شد.
چند روز بعد كه شاهين براى پس دادن پول ها به داروخانه مراجعه كرد، دكتر او را به اتاقش دعوت كرد و با دريافت تعهد شفاهى و اخلاقى از او خواست تا خطايش را تكرار نكند و همانجا بماند و به كارش ادامه دهد. شاهين كه ديگر روى كاركردن در داروخانه را نداشت ابتدا درخواست صاحب كارش را نپذيرفت اما دكتر به او اطمينان داد كه همكارانش از ماجرا بى اطلاع هستند و او اجازه نداده تا موضوع سرقت لو برود. بنابر اين شاهين بار ديگر به محل كارش بازگشت. ماه ها از اين ماجرا گذشته بود و كارها روال عادى خود را طى مى كرد كه صبح يكى از روزهاى سرد زمستان حادثه عجيبى رخ داد. شاهين صبح زود مثل هميشه به داروخانه رفت اما پس از ورود متوجه شد در انبار نيمه باز است. با ترس و دودلى جلو رفت تا موضوع را بررسى كند.
جلوتر كه رسيد از لاى در به آرامى سرك كشيد و به داخل اتاق نگاهى انداخت . جسد دكتر وسط اتاق روى زمين افتاده بود. شاهين به تصور وقوع جنايت بلافاصله پليس را در جريان گذاشت.
دقايقى بعد مأموران همراه قاضى جنايى شهر خود را به محل حادثه رسانده و به بررسى ماجرا پرداختند.
پس از تحقيقات، موضوع قتل منتفى و مرگ دكتر براثر نشت گاز تشخيص داده شد. گاز پيك نيكى روشن وسط اتاق نيز تأييدى بر اين موضوع بود.
اما آنچه كه از اهميت ويژه اى برخوردار بود وجود جعبه هاى داروى قاچاق داخل انبار بود كه نشان مى داد دكتر شبانه براى تحويل گرفتن داروهاى قاچاق به داروخانه آمده است . اما هنگام جابه جا كردن داروها به علت گاز گرفتگى جان باخته است. فاش شدن اين ماجرا براى آبروى خانوادگى دكتر و خانواده اش عوارض فراوانى به دنبال داشت.
قاضى پرونده با يادآورى بخشش و گذشتى كه دكتر در حق كارمندش - شاهين- انجام داده بود به خبرنگاران گفت: علت مرگ دكتر گاز گرفتگى بوده است. طبق تحقيقات به عمل آمده نيز پى برديم دكتر شب گذشته براى انجام كار ضرورى به داروخانه آمده بود اما متأسفانه روشن ماندن گاز پيك نيك در اتاق در بسته و همچنين استنشاق مواد شيميايى وى را دچار خفگى كرده است.
براساس خاطره اى از يك قاضى جنايى
در دادگاه
جدايى خانم دكتر از شوهر بيكار
[فاطمه وثوقى]

خانم دكتر جوان پس از ۹ سال زندگى مشترك خواستار جدايى از همسر تنبل و بيكارش شد.
مهشيد-۳۸ ساله- كه مقابل عموزاده-رئيس شعبه ۲۶۸ دادگاه خانواده- تهران ايستاده بود دراين باره گفت: ده سال پيش با همسرم «سعيد» در دانشگاه آشنا شدم. او از دانشجويان باهوش و ممتاز بود. به همين خاطر هم تمامى استاد ها او را به خاطر استعداد ذاتى اش تشويق مى كردند. با اين حال سعيد عاشق تنهايى بود. به همين خاطر هم از تمام همكلاسى ها كناره گيرى مى كرد. از حضور در جمع گريزان بود و اكثر اوقاتش در كتابخانه مى گذشت. در روز هاى پايان تحصيل نياز شديدى به يك راهنما داشتم تا پايان نامه ام را تكميل كنم. بنابراين به پيشنهاد يكى از دوستانم از «سعيد» كمك خواستم او هم با خوشرويى درخواستم را پذيرفت. سرانجام مدتى پس از آشنايى، «سعيد» از من خواستگارى كرد. در حالى كه از شنيدن پيشنهادش غافلگير شده بودم به او گفتم قصد ازدواج ندارم. ضمن اين كه شرايط روحى ما با هم سازگارى نداشت.
من عاشق كارهاى گروهى و دسته جمعى بودم. «سعيد» دلبسته كارهاى فردى بود. «سعيد» به حقوق ناچيز بازنشستگى پدرش تكيه كرده بود و هيچ شغل و منبع درآمدى نداشت. اما من همزمان با تحصيل كار هم مى كردم. بالاخره مهرش به دلم نشست. به همين خاطر از او خواستم قبل از خواستگارى دنبال شغل و كارى مناسب باشد! او هر بار ادامه تحصيل را بهانه مى كرد و تن به كار نمى داد. براثر پافشارى هاى سعيد، در يك عصر گرم تابستانى او همراه خانواده اش به خواستگارى آمدند.
پدرم همان موقع به علت بيكارى سعيد با ازدواجمان مخالفت كرد و گفت: يك پزشك بيكار توانايى پرداخت هزينه هاى سرسام آور زندگى مشترك را ندارد. اما من كه به سعيد حسابى علاقه مند شده بودم به حرف هاى پدرم توجهى نكردم و با پادرميانى و پافشارى توانستم او را راضى به اين وصلت كنم.
سرانجام دوماه پس از موافقت خانواده با ازدواج مان با مهريه ۲۵۰ سكه طلا به عقد سعيد درآمدم ولى اى كاش با چشم هاى باز تصميم به ازدواج مى گرفتم و زندگى ام را به تباهى نمى كشاندم. پس از ازدواج، در طبقه دوم خانه پدر شوهرم، زندگى مشتركمان را آغاز كرديم.
در آن روزها خوشحال بودم كه با عشق ازدواج كرده ام و همسرم را دوست دارم. نمى دانستم باتصميم غير منطقى ام زندگى و سرنوشتم را تباه مى كنم. مدتى پدر شوهرم در تأمين هزينه هاى زندگى كمك مان مى كرد. تااين كه توسط يكى از دوستان نزديك پدرم در يك بيمارستان تخصصى زنان و زايمان مشغول به كار شدم. اما همچنان سعيد بيكار در خانه مى ماند. بارها از او خواستم با توجه به تخصص اش دنبال كار مناسبى باشد. اما او دائم بهانه مى آورد و زير بار مسئوليت نمى رفت. موضوع را با پدر شوهرم كه مردى متدين است مطرح كردم. او مرا به آرامش دعوت كرد. اما من هم زن جوانى بودم كه آرزوى زندگى مستقل و در حال پيشرفت داشتم. در اين مدت چندين بار به حالت قهر به خانه پدرم بازگشتم تا شايد سعيد به خودش آيد و دست از تن پرورى و بى مسئوليتى بردارد. اما بى فايده بود. هر بار با پادر ميانى بزرگتر ها به خانه باز مى گشتم. با اين حال سعيد را لجبازتر مى ديدم. او خودش را با كتاب هايش سرگرم مى كرد. چند سال بعد با پس انداز چند ساله ام، آپارتمان كوچكى در مركز شهر اجاره كردم تا زندگى مستقلى داشته باشيم. شايد وابستگى مالى همسرم به پدرش كمتر شود. در همان روزها بود كه متوجه شدم باردار هستم. اطلاع از اين موضوع نگرانى هايم را دو چندان كرد. چرا كه با تولد فرزندم مسئوليتم ده چندان مى شد. تأمين همه هزينه هاى زندگى بر دوشم بود. حتى مخارج روزانه همسرم را نيز خودم مى پرداختم. چندين بار او را نزد مشاور و روانپزشك بردم. پزشكان معتقد بودند سعيد مشكل روحى ندارد فقط خودش علاقه مند به كار نيست. سرانجام با اصرار و پافشارى هايم در يك بيمارستان تخصصى براى همسرم نيز كار مناسبى پيدا كردم. اوايل با شوق و ذوق به سر كار مى رفت. بنابراين از جنجال و درگيرى در خانه خبرى نبود، چون هر دو شاد و خوشحال و راضى بوديم. اما از بخت بدم او در مدت كوتاهى كار را رها كرد و دوباره خانه نشين شد. هر چه علت را مى پرسيدم پاسخى نمى گرفتم. تا اين كه از طريق يكى از دوستانم شنيدم سعيد به علت تنبلى و بى مسئوليتى از بيمارستان اخراج شده است. بعد هم سر اين موضوع با هم به جر و بحث پرداختيم.
سعيد چند روز به حالت قهر خانه را ترك كرد. من هم براى حفظ آبروى خود و خانواده ام و آينده فرزندمان پيش قدم شده و دوباره آشتى كرديم. با تولد «شميم» شادى وصف ناپذيرى در خانه مان حكمفرما شد. تمام خستگى جسمى و روحى ام را فراموش كردم. دخترم به من انگيزه كار و فعاليت مى داد. سعيد هم علاوه بر خانه دارى از شميم پرستارى و مراقبت مى كرد. اما من از اين وضع هم خسته شدم. بنابراين تصميم گرفتم تا به زندگى مشتركمان خاتمه دهيم. چرا كه او تكيه گاه مناسبى براى من و فرزندم نبود. وقتى از تصميمم با خبر شد با التماس از من خواست از طلاق منصرف شوم. او چاره اى نداشت چون زمان عقد حق طلاق را به من داده بود. تمام مدارك و شواهد هم حكايت از بى مسئوليتى او داشت. سعيد وقتى مرا در تصميمم جدى ديد، مدتى به دنبال كار رفت اما به نتيجه اى نرسيديم.
حالا خودم را در اوج جوانى در پايان راه مى بينم. چرا كه سعيد مرد آرزوهايم نيست . من هم در اين سال ها به خاطر تنها دخترمان همه سختى ها را تحمل كردم اما ديگر نمى توانم. هرگز هم همسر تنبل و بى مسئوليتم را نخواهم بخشيد.
قاضى پرونده پس از پايان اظهارات خانم دكتر، همسر وى را به دادگاه احضار كرد تا پس از شنيدن اظهارات او درباره زندگى زوج پزشك و فرزندشان تصميم بگيرد.
راز پنهان يك دختر
353184.jpg
[ايران واشقانى فراهانى ]

نم نم باران جلوه زيبايى به كوچه ها و خيابان ها بخشيده بود. «مهرداد» يقه بارانى اش را بالاتر كشيد تا از سرما در امان بماند. هوا كم كم رو به تاريكى مى رفت كه ناگهان نگاهش به سوى دخترى خيره ماند كه بى تفاوت به نگاه هاى ديگران روى يكى از نيمكت هاى حاشيه بلوار نشسته بود.
مرد جوان پس از عبور از كوچه پس كوچه ها خودش را به خانه رساند. به محض ورود كنار بخارى ايستاد، مادر پيرش با دست هاى لرزان سرگرم چيدن سفره شد.
از روزى كه سر كار مى رفت زندگى شان سر و سامانى گرفته بود. مادر پيرش هم اصرار داشت تا پسرش هرچه زودتر ازدواج كند تا بدين ترتيب به آخرين آرزوى زندگى اش هم برسد.
«ببين پسرم ! مى دانى كه به شدت بيمارم و رماتيسم هم توان مرا بريده. بنابراين آرزو دارم تا زنده ام عروسى تنها فرزندم را ببينم و با خيال آسوده بميرم. از طرف ديگر تنهايى آزارم مى دهد. بنابراين حضور يك زن جوان و با انرژى در خانه، يقيناً شادى و نشاط را برايمان ارمغان مى آورد.»
«مهرداد» پشت ميز كارش نشسته بود اما نمى توانست فكرش را متمركز كند. نكته عجيبى ذهنش را حسابى مشغول كرده بود.
او به چشم هاى دختر جوانى فكر مى كرد كه چند روز قبل در يكى از نيمكت هاى كنار فضاى سبز نزديك خانه شان به آنها خيره مانده بود.
نمى دانست اسم او چيست و چرا اين قدر غمگين و ماتم زده در تنهايى خود فرو رفته و نسبت به اطرافيانش هم بى تفاوت است. اما مى دانست كه با هر نگاه به او بيشتر احساس دلبستگى مى كند و زيبايى خيره كننده اش مثل سايه اى او را تعقيب مى كند و لحظه اى هم رهايش نمى كند. سرانجام تصميم خود را گرفت و پس از چند روز رفت و آمد به پارك بالاخره دختر جوان را ديد.
«چند روزى است كه شما را در اين محل مى بينم. از اين كه اين قدر سر به زير و آرام هستيد ، خوشم آمده و اگر اجازه دهيد مى خواهم بيشتر با هم آشنا شويم.»
از آن روز به بعد «مهرداد» هر لحظه منتظر شنيدن صداى دختر جوان بود. آن روز وقتى گوشى تلفن را برداشت و صداى «مينا» را شنيد، احساس كرد صداى قلبش را مى شنود. اين نخستين بار بود كه به دخترى علاقه مند مى شد. ياد او يك لحظه هم از ذهنش بيرون نمى رفت.
دو روز بود كه از «مينا» خبرى نبود. «مهرداد» ناآرام خودخورى مى كرد . تا اين كه صداى تلفن را شنيد. با شنيدن صداى «مينا» آرامش به اعماق وجودش بازگشت.
گوشى تلفن را كه قطع كرد، با خود تصميم گرفت هر طور شده او را به دست آورد. از اين كه تا آن موقع عشق برايش مفهومى نداشت، خنده اش گرفته بود. اما حالا اين احساس، فكر، قلب و روحش را اسير كرده و به او قدرت مى داد.
يك ماه بعد قرار ملاقاتشان حال و هواى ديگرى داشت. «مهرداد» آن روز زودتر از محل كارش درآمد. احساس مى كرد قلبش جلوتر از پاهايش حركت مى كند. دل تو دلش نبود. احساس مى كرد همه صداى قلبش را مى شنوند.
آن روز وقتى فهميد كه اين عشق و علاقه دوطرفه است، از خوشحالى در پوست خود نمى گنجيد. او وابستگى زيادى به مينا پيدا كرده بود. بنابراين بدون مشورت با او هيچ كارى انجام نمى داد، اما هميشه از غم پنهان چشمان دريايى «مينا» عذاب مى كشيد و دلش مى خواست تا اين راز برايش فاش شود. با خود مى گفت: هرچه باشد آن را به جان مى خرم. با اين حال دل و زبان «مينا» يكى نبود. به همين خاطر اين غم را پنهان مى كرد.
تماس هاى روزانه آنها ادامه داشت تا اين كه در آخرين گفت وگوى تلفنى شان «مهرداد» از مينا شنيد كه قرار است به زودى برايش خواستگار بيايد.
«مهرداد» با شنيدن اين حرف يكه خورد و گفت: اما
مى دانى كه من قصد ازدواج با تو را دارم. به همين خاطر اجازه نمى دهم كسى تو را از من بگيرد. بنابراين خيلى زود با مادرم به خانه تان مى آييم.
پسر جوان وقتى گوشى تلفن را گذاشت احساس كرد ناراحتى و اضطراب تمام وجودش را فرا گرفته است. به خاطر بى حالى و افت شديد فشار خون مرخصى گرفت و خود را به خانه رساند. بعد هم مادر پيرش را كه از مدتى قبل متوجه رفتار و حركات عجيب پسرش شده بود، در جريان آشنايى اش با «مينا» گذاشت.
بدين ترتيب «مهرداد» با يك سبد گل و يك جعبه شيرينى همراه مادرش به خواستگارى رفت.
مينا شيك ترين لباس هايش را پوشيده بود. آرايش صورتش هم باعث شد مادر مهرداد نگاه معنى دارى به او بيندازد. اما زن سالخورده به خاطر دل پسر عاشقش هيچ نگفت و دندان روى جگر گذاشت.
وقتى مادر «مينا» از مهريه سنگين دخترش سخن به ميان كشيد «مهرداد» تصميم گرفت سنگ بزرگى را كه پيش پايش انداخته اند بردارد. بنابراين با ۱۳۶۰ سكه طلا، معادل تاريخ تولد عروس خانم موافقت كرد. قرارهاى مربوط به انجام تشريفات قبل از عقد تنظيم شد. پس از پايان شب خواستگارى ، پيرزن بى قرار و ناآرام به غرزدن پرداخت : «چرا اجازه ندادى در باره دختر و خانواده اش تحقيق كنيم. چرا با اين مهريه سنگين موافقت كردى به نظرم رفتار مادر و دختر با يكديگر غيرعادى بود. من از سبك سرى و بى پروايى آنها دلزده شدم. بنابراين دلم شور مى زند. عشق لحظه اى و زودگذر چشم هاى تو را حسابى كور كرده و متوجه نيستى چه مى كنى اما من معصوميتى در نگاه آن دختر نديدم. به همين خاطر دلم گواهى اتفاقات ناخوشايندى مى دهد. به خدا من دختر بهترى برايت در نظر گرفته ام. دختر خوب و خانواده دارى است.«مينا » را فراموش كن.»
اما از آن جا كه حرف هاى مادرانه در تصميم گيرى مهرداد تأثير نداشت پيرزن سرانجام تسليم خواسته پسرش شد و با نارضايتى سر سفره عقد صورت عروسش را بوسيد.
بالاخره «مهرداد» دست همسرش را گرفت و او را به خانه خودش آورد. اما پيرزن باعروس خود سر سازگارى نداشت و دائم از رفتارهاى غيرطبيعى عروسش در محل و نزد همسايگان گله مى كرد. «مينا» هم هر روز و شب با چشمانى پر از اشك در برابر تازه داماد از زندگى در خانه مادرشوهر شكايت مى كرد. تا اين كه
« مهرداد» يك شب پس از اين كه از اداره برگشت، نامه موافقت وام را به همسرش داد.
«بعد از اين بايد در هزينه ها و مخارج بيشتر صرفه جويى كنيم. چون با گرفتن وام مسكن مجبور به پرداخت اقساط بلندمدت هستيم.»
چند ماه بعد آنها در آپارتمان مستقل شان ساكن شدندو «مهرداد» هم خوشحال بود كه ديگر شاهد بگومگوهاى همسر و مادرش نيست. اما شادى او دوام زيادى نداشت. چرا كه يك سال پس از ازدواج شان پيك شوم خبر بدى برايش آورد.
يك شب كه همراه همسرش براى خريد به يكى از مراكز تجارى رفته بودند، به طور اتفاقى با يكى از همكارانش روبه رو شد. «مهرداد» در كمال تعجب متوجه شد همسرش او را به خوبى مى شناسد. نحوه برخورد آنها هم دوستانه و مؤدبانه نبود. به طورى كه «مهرداد» نگرانى و ترس را در چشمان همسرش به خوبى مى ديد. بعد از آن «مينا» بيشتر از گذشته با محل كار «مهرداد» تماس مى گرفت و به راحتى مى شد فهميد كه نگران موضوعى است. او سعى داشت تا بين شوهر خود و همكارش فاصله ايجاد كند و مانع ايجاد رابطه صميمى بين آنها شود.
رفتار مينا مشكوك به نظر مى رسيدو از طرفى اين روزها مخارج زندگى شان به شدت بالا رفته بود به طورى كه «مهرداد» براى پرداخت اقساط وام با مشكل مواجه بود.
«مهرداد» كم كم با ديدن داروهاى مختلفى كه زنش در هربار مراجعه به پزشك دريافت مى كرد متوجه بيمارى همسر جوانش شد و فهميد بيمارى مينا چيزى بيش از يك سرماخوردگى و يا درد معده است اما «مينا» همچنان سعى در پنهان كردن موضوع داشت و چيزى هم نمى گفت.
يك روز مهرداد تصميم گرفت پس از پايان ساعت ادارى به سراغ پزشك معالج همسرش برود. او مى دانست كه از اين راه مى تواند پاسخ بسيارى از سؤالات و دغدغه هاى ذهنى اش را بيابد. نشانى مطب را به سختى پيدا كرد، اما پس ازمراجعه متوجه شد دكتر مسافرت است. آن شب «مهرداد» وقتى به خانه رسيد، شام نخورده به اتاقش رفت. از چند روز پيش دلش غذا نمى خواست. او به دنبال پاسخ هاى قانع كننده سؤال هاى بى جوابى مى گشت كه مثل خوره به جانش افتاده بود.
مدتى بعد وقتى مقابل پزشك معالج مينا نشست، بى اختيار گوشه چشمش چين خورد. اما حقيقت تلخى كه دكتر برايش فاش كرد، او را به مرز جنون كشاند.
همسر شما مبتلا به نوعى بيمارى خونى است. او سال ها پيش به خاطر سهل انگارى و فرار از خانه به اعتياد كشيده شده و نتيجه آزمايشات نشان مى دهد يك بيمار مبتلا به «اچ.آى.وى»( ايدز) است. «مهرداد» با شنيدن اين حرف آشفته و سردرگم از مطب خارج شد، به شدت مى ترسيد. حالا مى فهميد كه راز پنهان چشمان «مينا» چه بود و چرا او ساعت ها روى صندلى پارك بى توجه به اطرافيان تنها مى نشست و به دوردست ها خيره مى ماند.
او تازه پى برد كه دليل اصرار «مينا» براى كشاندن مهرداد به خواستگارى اش چه بود.
به مراسم خواستگارى فكر مى كرد و اين كه چگونه خام شد و حتى به او فرصت تحقيق و پرس و جو در باره زندگى و همسر آينده اش را هم ندادند.
به صميميتى فكر كرد كه هيچ وقت بين مادر «مينا» و دخترش وجود نداشت. شايد به قول مادرش عاشقى چشم او را بسته بوده كه در چنين دامى گرفتار شده است.
به سراغ همكارش رفت و پس از جلب اطمينان وى در فضايى دوستانه ،ملتمسانه از او خواست تا درباره گذشته «مينا» هرچه مى داند بگويد. پس از ساعتى گفت وگو دريافت «مينا» به خاطر اختلاف هاى شديد با مادرش براى مدتى خانه را ترك كرده و پس از فرار دچار اعتياد شده است. اما پس از ۶ ماه به خاطر آسيب ديدگى شديد در جريان يك تصادف براى مدتى در بيمارستان بسترى شده و پس از ترك اعتياد هم به خانه بازگشته است.
«مهرداد» مثل آدم هايى كه در خواب راه مى روند، بى هدف و سرگردان در خيابانها پرسه مى زد. ديگر با همه بيگانه شده و از همه چيز بيزار بود. حالا ديگر راز آن دو چشم غمگين برايش فاش شده بود.
مثل مرده اى متحرك به سراغ مادرزنش رفت. او را سرچشمه همه بدبختى هاى «مينا» و خودش مى دانست. اما فريادهاى مرد درمانده به جايى نرسيد. او همه چيزش را باخته بود و دو سال با يك زن ايدزى زير يك سقف زندگى كرده بود.
اسفناك تر اين كه پس از انجام آزمايش هاى لازم پى برد خودش نيز مبتلا به «اچ.آى.وى» شده است. دنيا دور سرش مى چرخيد، همه چيز برايش تيره و تار به نظر مى رسيد. اما افسوس كه خودكرده را تدبير نيست.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |