]بيژن درويشى ]
|
|
|
يك تحليلگر و منتقد ادبى هنگامى كه بامتنى روبه رو مى شود، به زواياى گوناگون آن توجه مى كند. به بحث هاى زبان شناسى متن ادبى، به ساختار كلى آن، روابط دالى و مدلولى، منطق نثرى، به كارگيرى كلمات و چيدمان مفاهيم و واژگان ، به ريتم نوشتارى، خلق موقعيت، فراز و فرودها، اتفاق اصلى متن و اتفاق هاى موازى با رويداد اصلى، پلات و طرح داستانى ، همچنين عنصر زمان و ده ها عنصر ديگر كه از شاكله هاى هر اثر ادبى به شمار مى روند. تمامى اين موارد مانند پلان هايى از يك فيلم در ذهنيت منتقد ادبى مى آيند و مى روند، او گاهى فكر مى كند كه اگر اين صحنه قبل يا پس از آن صحنه مى آمد، ساختار كلى متن مستحكم تر مى شد. اگر نويسنده به صحنه اى از داستان بيشتر مى پرداخت و از صحنه ديگرى به آرامى عبور مى كرد، تأثير كلام او بيشتر مى شد. يا اين كه در كدام جاى رمان ريتم تند و ديناميكى تأثيرگذار است و در كجا ريتم كند و ملايم به كار مى رود يا تأثير رنگ ها با خوانش از روان شناسى رنگ ها و هماهنگى آن با طبيعت و لحظه هاى حسى شخصيت هاى داستان. همه اينها را مى توان تنها از حيث نگاه يك منتقد ادبى ديد. او اگرچه در بسيارى از موارد مسيرى را مى رود و ناچار بر مى گردد و حرف خود را پس مى گيرد اما همواره كاوشگر است و خصوصيت يك كاوشگر هم تفحص و جست وجوى هميشگى است. بااين حال تحليل و نقد ادبى در حوزه ادبيات دفاع مقدس به عنوان بخشى از تاريخ معاصر همواره ناشناخته مانده است. شايد اين امر به مطالعه كم ما در زمينه ادبيات به ويژه ادبيات دفاع مقدس بر مى گردد. زيرا گاهى مرور ادبيات دفاع مقدس نه تنها چيزهاى زيادى به يك منتقد ادبى ياد مى دهد بلكه خلق و توليد متنى خوب و اصيل و در عين حال داراى ويژگى هاى فنى و تكنيكى وى را شگفت زده مى كند.
شايد اين يك پيشنهاد به نويسندگان، تحليلگران و منتقدان ادبيات است و شايد هم اتفاقى براى نگارنده اين سطور در رويارويى با يك متن ادبى دفاع مقدس.
نصرالله محمودزاده نويسنده ادبيات دفاع مقدس در آخرين سلسله كتاب هاى خود «پاى گلدسته كوهستان» را نوشته است. اثرى كه به زندگى شهيد محمدحسين محمودزاده مى پردازد و گوشه اى از رشادت ها و جوانمردى هاى اين شهيد گرانقدر رابه تصوير مى كشد. كتاب «پاى گلدسته كوهستان» در نوع خود اثرى زيبا و درعين حال آموزنده است؛ اثرى كه تنها خاطره نگارى و زندگينامه نويسى صرف نيست و محتوا و فرم در اين اثر ساختارى زيبا و به يادماندنى ايجاد كرده اند. «پاى گلدسته كوهستان» همچنان كه نامش ذهن را به سوى خود مى برد، اثرى ذهنى و از جنس خاطره محض به نظر مى رسد، در حالى كه اين طور نيست . بلكه نويسنده بيش از هر چيزى به رئاليسم و واقع گرايى تكيه دارد . «پاى گلدسته كوهستان » به لحاظ تركيب سازى زبانى از دو واژه ساخته شده است كه همواره فضايى حسى، شاعرانه و خيال انگيز را به ذهن متبادر مى سازد. اما وجود اين امر تنها به كليشه هاى ذهنى ما بر مى گردد. زيرا «پاى گلدسته كوهستان» مكانى واقعى است ؛ جايى در روستاى كوهستان بهشهر؛ مكانى كه شهيد محمدحسين محمودزاده به همراه دوستانش خاطره دفاع مقدس را در ذهن زنده مى كنند. گلدستان كوهستان آرامگاه ابدى ۱۴ شهيد منطقه است.
كتاب «پاى گلدسته كوهستان » داراى ويژگى هاى نوشتارى، محتوايى و ساختارى خاصى است. نكاتى كه همواره اشاره به آنها در لابه لاى خوانش دقيق متن، حس، عاطفه نگارى و جهان ذهنى نويسنده نهفته است. با خواندن اين كتاب پى مى بريم كه نسل انقلاب و دفاع مقدس چه نيروى بالقوه اى براى بسط و گسترش ادبيات دارند. نويسندگان صادقى كه بيش از توجه به صناعات لفظى و ادبى به محتوا و مفاهيم تكيه دارند و گويى تنها به عشق حفظ ارزش ها و مفاهيم متعالى قلمفرسايى مى كنند. با اين حال پرداختن به اين كتاب از راه شيوه نقد علمى و تحليل متدگرا خالى از لطف نيست. ما دراين گفتار به صورت اجمالى به بعضى از ويژگى هاى فنى و ساختارى اين اثر تأمل برانگيز ادبيات دفاع مقدس مى پردازيم.
* ژانر نوشتارى
«پاى گلدسته كوهستان» به لحاظ ويژگى هاى نوشتارى و كيفيت هاى ژانريك جاى تأمل فراوان دارد. اين اثر به لحاظ شخصيت پردازى، توصيف حس و حال، موقعيت ها، صحنه هاى متوالى، تداوم زمان وگريز از روايت خطى و ترسيم حسى زمان در ژانر رمان جاى دارد. سبك نگارش نويسنده نيز به لحاظ ريتم داستانى صددرصد از سازه هاى زبان نوشتارى رمان پيروى مى كند؛ زبانى ساده، روان ، شفاف و حتى در مواردى ژورناليستى و روزنامه نگارانه از ويژگى هاى نثر نويسنده است. همچنين به دليل مدل تماتيك داستان (دفاع مقدس) نثر به هيچ وجه خسته كننده نيست. زبان نوشتارى همواره مانند جريانى سيال زمان و مكان هاى داستان را طى مى كند و به راحتى موقعيت ها را توصيف مى نمايد. شوق پيروزى رزمندگان ما بر تجاوزگران بعثى همواره مخاطب را با خود مى برد. زاويه ديد داناى كل رمان نيز به راحتى امكان حركت هاى جذاب را به نويسنده داده است. گاهى اين روايت داناى كل تغيير زاويه روايت مى دهد و هستى داستان از نگاه شخصيت اصلى «حاجى» تعريف مى شود. در چنين لحظاتى هم نويسنده با الهام از ذهنيت حاجى، نوعى لطافت، صداقت و پاكى و زيبايى شناسى جذاب را در كل هستى داستان به تصوير مى كشد. با اين حال آنچه جاى بحث دارد، مقدمه اى است كه نصرت الله محمود زاده در ابتداى كتاب خود آورده است. مقدمه اى جذاب، صادقانه و در عين حال بسيار تأمل برانگيز.
محمود زاده اين كتاب و كتاب هاى ديگرش را به عنوان «زندگينامه» معرفى مى كند؛ زندگينامه شهداى بزرگى كه همواره به عنوان بخشى از تاريخ اين سرزمين در اذهان ماندگار شده اند و بخشى از خاطره تاريخى، روان جمعى و اعتقادات مردم به شمار مى روند. محمودزاده در ابتداى كتاب خود مى گويد:
در جمعى گفته بودم: «به تعداد شهدا مى توان زندگينامه نوشت. در صورت يافتن كليد رمز زندگى هر فرد تلاش در جست وجوى رازشان نتيجه خواهد داد. در هر يك از كتاب هايم در زمينه زندگينامه داستانى هدفى دنبال شد. در كتاب «عقيق» به بهانه زندگى شهيد حسين خرازى ـ فرمانده لشگر امام حسين (ع) ـ مراحل تعالى يك انسان در دل آتش و خون تدوين شد. در «مسيح كردستان» عظمت انديشه شگرف شهيد بروجردى دنبال شد. «سفر سرخ» كمال شهيد علم الهدى را در جوانى ترسيم مى كند. «سنگرساز بى سنگر» حكايت از دنياى پررمز و راز شهيد رضوى دارد. آخرين كتابم ـ رقص مرگ ـ را كه به مادرم هديه دادم، با حسرت پرسيد: «پس كى براى حاجى جانم مى نويسى » چندمين بار بود كه اين جمله را تكرار مى كرد. ديگر بايد تسليم مى شدم. حاجى، برادر كوچكترم، پنج ماه بعد از شروع جنگ شهيد شد. بايد اعتراف كنم كه اصرار مادر سبب دليل ورودم به دنياى پررمز و راز شهيد محمدحسين (حاجى) محمود زاده بود.»
نويسنده به لحاظ سبك ادبى، كتاب خود را در حوزه زندگينامه داستانى تقسيم بندى مى كند. شايد وقتى يك منتقد ادبى با كتاب روبه رو مى شود و آن را از ديد تجزيه و تحليل دنبال مى كند، به صداقت نويسنده در نگارش اين اثر ادبى پى خواهد برد؛ صداقتى كه از تواضع نويسنده و توليد اثر خوب وى ناشى مى شود. اما بى شك يك تحليلگر و منتقد ادبيات در رويارويى با اين كتاب علاوه بر محتواى آرمانى آن (زندگى شهيد) به نكات فنى، تكنيكى و ساختارى هم توجه مى كند. مقدمه اى كه نصرت الله محمودزاده در ابتداى كتاب خود مى آورد، كارى قابل تأمل، تقدير و ستايش است. وى در اين مقدمه به مكان هاى متفاوتى مى رود و درباره زندگى برادر خود شهيد محمدحسين محمودزاده (حاجى) تحقيق و تفحص مى كند. يعنى به نوعى مى خواهد در نگارش كتاب كوچكترين رگه هايى از تخيل دخيل نباشد و همواره داستان مستند و واقعى باشد. بنابراين آنچه ما در كتاب مى خوانيم واقعيت هايى است كه بخشى از آن توسط داده ها و اطلاعات نويسنده و بخشى ديگر توسط دوستان حاجى ارائه شده است. شايد چنين حركت هايى در ادبيات دفاع مقدس به تحليل و موشكافى بيشترى نياز دارد. اصولاً ما در سينما ژانرى به نام مستند يا مستند داستانى داريم. اما چنين تقسيم بندى هنوز در ادبيات ايجاد نشده است.
شايد كار خوب و جديد نويسندگانى همچون محمودزاده به لحاظ ايجاد شيوه هاى نوشتارى ادبى نيز به ايجاد و خلق چنين سبك هايى در ادبيات دفاع مقدس منجر شود.
زيرا مى توان كتاب پاى گلدسته كوهستان را در سبك و ژانر ادبى جديدى با عنوان داستان مستند، داستان تحقيقى يا رمان مستند و رمان تحقيقى تعريف كرد. از اين رو، اين آثار ادبى به دليل محتواى ماندگار خود و پرداختن به زندگى شهدا همواره ماندگار خواهند بود. بنابراين در ادبيات نيز حكم اسناد ادبى را دارند. زيرا نويسندگان چنين آثارى به جاى اين كه به تخيل وابسته باشند، به خود واقعيت تكيه دارند و زندگينامه شهدا را براساس تحقيق و اسناد تاريخى ارائه داده اند. از سوى ديگر ويژگى هاى نثرى، خلق صحنه هاى داستانى و استفاده از ويژگى هاى ادبى، كتاب را به سوى يك اثر داستانى هدايت كرده است. اصولاً در ژانر زندگينامه عنصر زمان جارى نيست. يعنى وقتى ما زندگينامه را مرور مى كنيم، صحنه ها، موقعيت ها و حتى زمان و فصل ها در گذشته توصيف شده اند. در زندگينامه باران ساليان را بر رنگ و روى مكان ها و فضاها حس مى كنيم. موقعيت ها مربوط به گذشته اند. احساس ها تازگى چندانى ندارند و خاطره جوهره شكل دهنده زبان نوشتارى است. اما در آثارى همچون «پاى گلدسته كوهستان» چنين حسى به ما دست نمى دهد. زيرا زمان زنده و ملموس به نظر مى رسد.
چون قصه و روايت داستانى نويسنده بر بنيادى واقعى و تحقيقى استوار است و همواره زمان مساوى با زمان كنونى به ترسيم درآمده است. نصرالله محمود زاده در چنين حركتى سعى مى كند نقش يك خبرنگار يا گزارشگر را داشته باشد كه همواره واقعيت را بر تخيل ترجيح مى دهد. يكى از دلايل سادگى و روانى نثر در كيفيت هاى سيال زبان نوشتارى اش هم در همين امر نهفته است. وى در ۱۶ مكان حضور مى يابد. حضور در اين ۱۶ مكان به انگيزه جمع آورى داده ها و خاطرات دوستان و ياوران شهيد محمدحسين محمودزاده است. اين مكان ها همچنان كه در مقدمه مؤلف نيز آمده است، عبارتند از: بهشهر. روستاى كوهستان، منزل مادر، (نوروز ۱۳۸۴)، روستاى كوهستان. منزل حميدرضا قاجار، (تيرماه ۱۳۸۴)، تهران، ميدان گلها، دفتر كار حاج على رضا صديقيان، (آذر و اسفند ۱۳۸۴)، روستاى كوهستان، (ارديبهشت ۱۳۸۵)، منزل حجت الاسلام سيد رسول حسينى، روستاى كوهستان، مزرعه على اكبر احمد نژاد، (تير ۱۳۸۵)، روستاى كوهستان، منزل حسن داورى و حسين شيرآقايى، (مهر ۱۳۸۵)، روستاى كوهستان، باز هم منزل حميدرضا قاجار، (آذر ۱۳۸۵)، تهران، بيمارستان شريعتى، (بهمن ۱۳۸۵)، تهران، شهرك شهيد محلاتى، منزل حسين خوردستانى، (اسفند ۱۳۸۵)، تهران، ميدان دكتر فاطمى، كانون سنگرسازان بى سنگر، (اسفند ۱۳۸۵)، ايلام، منطقه اركواز. روستاى بولگ پاچه، (اسفند ۱۳۸۵)، تهران، خيابان آزادى، منزل يكى از اقوام، (فروردين ۱۳۸۶)، تهران، ميدان گلها، محل كار حاج على رضا صديقيان، (فروردين ۱۳۸۶)، تهران، بيمارستان آراد، (ششم ارديبهشت ۱۳۸۶)، بهشهر، قبرستان روستاى كوهستان، مزار مادر، (سى ام آذر ۱۳۸۶) مكه مكرمه، مسجد الحرام، مقابل حجرالاسود، (۲۵فروردين ۱۳۸۶)
|
|
|
ما در آخرين مكانى كه نويسنده نام مى برد با «مكه مكرمه، مسجدالحرام، مقابل حجرالاسود، ۲۵فروردين ۱۳۸۶» روبه رو مى شويم.
اين بخش از كتاب نشانگر ابعادى از زيبايى شناسى معنوى در ادبيات است؛ نوعى زيبايى شناسى عرفانى كه در ادب پارسى بى سابقه نبوده است، اما استفاده نويسنده از چنين ذهنيتى بسيار تأمل برانگيز است. وى در توصيف اين بخش از كتاب كه تنها سطورى كوتاه از مقدمه را دربر مى گيرد، ابعادى از زيبايى شناسى معنوى، تهذيب و تزكيه براى نگارش و قلم زدن درباره آدمهاى پاك، متعالى و مقدس را به شكلى عملى و آموزشى به ما ياد مى دهد، بى شك شهدا پاك ترين انسان هاى تاريخ هستند و همچنانكه نويسنده كتاب پاى گلدسته كوهستان هم يادآور مى شود، نوشتن درباره آنها در ساحتى مطهر و مقدس امكانپذير است. نويسنده در اين قسمت از كتاب نوشته است: «با خودم عهد كرده بودم، زمانى براى شهدا قلم بزنم كه با تمام وجود با آنان ارتباط برقرار كنم. شايد يكى از دلايلى كه تحقيق اين كتاب طول كشيد، به اين خاطر بود كه دو فصل آخر را در مسجد الحرام تدوين كنم. وقتى پس از طواف رو به خانه خدا ايستادم و با قلم همراه شدم، هيچ نگرانى نداشتم. هرگاه داستان به شهيد يا مجروحى مى رسيد، قلم را كنار مى گذاشتم و به نيت همان فرد يك طواف انجام مى دادم و سپس داستان را دنبال مى كردم. اذان مغرب بيست و پنج فروردين كه از گلدسته هاى مسجد الحرام طنين انداخت، آخرين جمله كتاب را نوشتم و تا گلدسته كوهستان پروازم داد. تصميم گرفتم نام كتاب را بگذارم: پاى گلدسته كوهستان
* شخصيت پردازى ادبى
بى شك آنچه نويسنده درباره شخصيت «حاجى» به رشته تحرير درآورده است خصوصياتى واقعى و ذاتى از اين شهيد بزرگوار است. خصوصياتى از سادگى، پاكى، حس كنجكاوى نسبت به شناخت پديده ها، شجاعت، جسارت، جوانمردى، مرام و معرفت، مهربانى، عشق بى كرانه به مسائل اعتقادى و مذهبى، دلباختگى به آب و خاك و دفاع از ناموس و دهها مورد ديگر. «حاجى» بچه پاك و بى رياى روستاى كوهستان بهشهر در آغاز آنقدر ساده به نظر مى آيد كه هنوز ماهيت و تعريف دقيق دشمن را نمى داند. او چندان با گلوله و تير و تفنگ و جنگ آشنايى عميقى ندارد. حاجى نمودى از انسان قهرمان منش ايرانى است كه همواره در طول تاريخ به هيچ آب و خاكى نگاهى تصرف آميز نداشته است؛ پهلوانى كه انگار تنها براى دفاع آفريده شده است و انگار يگانه توصيف پهلوان منشى انسان ايرانى هم همين است. توصيف شخصيت پردازى ادبى اين شهيد گرانقدر در كتاب هم داراى نكاتى پر رمز و راز و عميق است.
«حاجى» نمونه شخصيتى است كه طى فرايندى، اوج و تعالى او براى ما آشكار مى شود.
او در نگاه اول جلوه يك شخصيت كاريزماتيك يا قهرمان ظاهرى را ندارد.
به تعبيرى بين دو گزاره شخصيت پردازى (پرسونا - نهاد) فاصله هايى در شخصيت حاجى هست؛ فاصله هايى كه تنها با كشف حاجى ميسر است. همچنانكه نويسنده هم با به كارگيرى عنوان حاجى او را در داستانش توصيف مى كند، نمادى از يك تيپ اجتماعى است. او در آغاز شخصيت ساده اى به نظر مى رسد، به لحاظ قد و قامت هم جثه قوى ندارد. هنگامى هم كه على از طرف فرمانده سپاه مأمور مى شود تا ۵۰ نفر از بچه هاى داوطلب را انتخاب كند، حاجى چندان در صف، مشخص و چشمگير نگاه را به سوى خود نمى برد. اما پس از انتخاب شدن دو نفر (طوسى و محمدى) حاجى به عنوان نفر سوم انتخاب مى شود.
ترسيم اين صحنه از رمان چنين است: «طوسى سبكبال از صف خارج شد. پشت سر طوسى جوان ديگرى به نام محمدى بود كه او را هم انتخاب كرد. در انتهاى صف جوانى كوتاه قد با جثه اى كوچك ايستاده بود. نگاهش با نگاه على تلاقى كرد. على چند لحظه اى وراندازش كرد. شاخصه هاى موردنظر او را نداشت. اما انگار كسى به او مى گفت به او اعتماد كن.
حاجى يك قدم جلوتر آمد و با لبخندى دلنشين بر ترديد على فائق آمد.»
بنابراين آنچه در ابعاد شخصيت پردازى حاجى لحاظ شده است، بعد مفهومى و معرفتى او است. مولانا شعرى دارد كه شايد بتوان براساس آن مدل شخصيت پردازى حاجى و اين جنس از انسان ايرانى را در ناخودآگاه تاريخى و طى اعصار و قرون يافت: «اى برادر تو همه انديشه اى/ ما بقى خود استخوان و ريشه اى» بنابراين شخصيت داستان از خود انديشه مى آيد. او نماينده و واقعيت عينى مفهوم انديشه است.
اصولاً آنچه در نخستين نگاه بر انسان تأثير مى گذارد، شخصيت ظاهرى است. موتيف اين داستان دفاع مقدس و مقابله با اشرار و ضدانقلاب و سپس نبرد با اشغالگران بعثى است.
بنابراين براى على كه مسئول انتخاب و آموزش نيروهاست، نخستين شرط توان بدنى براى مقابله با دشمن است. زيرا دشمن به هيچ وجه با كسى شوخى ندارد. او براى تعدى و كشتن آمده است. اما با اين تفاسير حاجى آن قدر به لحاظ ويژگى هاى فطرى و روحى قدرتمند است كه بر معيارهاى انتخاب نيروى ورزيده غلبه مى كند و گويى على هم ناگزير از انتخاب است. اين امر از همان تفاوت پرسوناى نهاد مى آيد. حاجى به لحاظ ظاهرى و پرسوناى ديدارى اش شخصيتى ساده به نظر مى رسد. اين امر براى رسيدن به نهاد حاجى در ذهن ما فاصله هايى ايجاد مى كند و ما را با سؤال هايى روبه رو مى كند.
سؤال هايى كه همواره ما را ترغيب مى كند كه به دنبال كشف حاجى باشيم. به راستى حاجى كيست كه با يك لبخند بر ترديدهاى على فائق مى آيد و به راحتى انتخاب مى شود. لبخند فقط در ظاهر لفظ و كلمه اى توصيفى براى شخصيت پردازى عينى و ظاهرى است. زيرا در واقع اين لبخند صرفاً يك واكنش نيست بلكه مدلولى ذهنى و نشانه شناختى را در ذهن مخاطب ايجاد مى كند. در نهايت مخاطب با كاوش درمى يابد كه اين نگرش دالى و مدلولى اش به دستمايه هايى ذاتى و فطرتى در شخصيت حاجى مختوم مى شود. دستمايه هايى كه در گزاره نهاد و ساخت شخصيتى روحى قهرمان داستان نهفته اند. بنابراين لبخند حاجى بيانگر مفاهيمى از جمله، ايمان، اعتماد به نفس و سعه صدر است. از اين رو نويسنده هم با به كارگيرى اين استعاره بيانى (لبخند) از شخصيت پردازى شعارى دورى كرده است و به طور غيرمستقيم ابعادى از شخصيت قهرمان داستان خود را پرداخت كرده است.
توصيف موقعيت انتخاب حاجى توسط على هم جاى تأمل دارد. اگر دقت كرده باشيم نويسنده به تركيب «آخر صف» اشاره مى كند. به تعبيرى عمق و ميزانسن نوشتارى در اين موقعيت از فضاى داستان جالب توجه است. زيرا فاصله قرارگيرى حاجى از على دور است. اگر توصيف نثرى داستان را مانند دوربينى بدانيم كه از زاويه ديد على به داوطلبان جبهه مى نگرد، انگار حاجى در كادر و نماى سينمايى قرار ندارد. مگر اين كه زاويه دوربين به صورت لانگ شات و كل افراد را نشان دهد. در اين صورت هم چون حاجى در انتهاى صف قرار گرفته، باز هم ديدن او سخت به نظر مى رسد.
* كلام آخر
كتاب «پاى گلدسته كوهستان» اگر به لحاظ فرم به نكاتى توجه داشت، شايد فراتر از اينها تأثير مى گذاشت. به عنوان مثال بحث مكان، اتمسفر و لوكيشن نوشتارى در اين اثر قابل اشاره است. بى شك نويسنده مى توانست با حضور در مكان هايى كه پيش از اين قهرمان داستان در آنجا حضور داشته است، توصيف مكانى قوى ترى داشته باشد. او مى توانست مكان ها را دوباره در داستان بازسازى و بازآفرينى كند و به حجم نوستالژيك و خاطرات جبهه و جنگ بيفزايد. توصيف سنگرها، پل ها، سنگريزه ها، كانال ها، رودخانه ها، دره ها و كوه هاى منطقه عمليات و ده ها مورد ديگر حضورى حسى پيدا مى كردند. اين امر از لحاظ مخاطب شناسى هم مهم بود. نويسنده مى توانست به مخاطب اطلاعات و داده هاى جغرافياى جنگ را بدهد و علاوه بر اين كه او را با خود به فضاى عينى و بازسازى شده جبهه مى برد، اتمسفر دفاع مقدس را نيز به لحاظ ويژگى هاى جغرافيايى و اقليمى تعريف مى كرد. البته شايد اين كار مستلزم صرف زمان زيادى بوده است. همچنين براى ثبت دقيق منطقه به عكس و فيلمبردارى نياز است. زيرا بى شك ترسيم جز به جز مكان به لحاظ عينى و بازسازى شده همواره بدون ثبت تصوير و يادداشت بردارى امكان پذير نيست. از سوى ديگر بحث روايت هم مهم است.
نويسنده در اين اثر از روايت داناى كل (سوم شخص) استفاده مى كند و با اين زاويه ديد و لحن نوشتارى هم راحت است. اما او براى بعد تحقيقى كتاب خود به ۱۶ مكان مى رود. گاهى از افراد اين مكان تحقيق مى كند و خاطرات قهرمان داستان را از داده هاى آنان در متن به نگارش درمى آورد. نويسنده مى توانست با استفاده از شكل روايت مدرن تك تك اين افراد را در مكان مربوطه به تصوير بكشد. او حتى مى توانست زاويه ديد داستان را از زبان آنها بيان كند و به اين شكل با يك راوى داستانى بى نظير روبه رو مى شديم. بنابراين استفاده از تكنيك هاى ديالوگ، مونولوگ و سيلولوگ امكانات بيانى بيشترى به نويسنده مى دادند و او مى توانست به بسط و گسترش فضا و شيوه بيان خود در ارائه زندگى «حاجى» و خاطرات اين شهيد گرانقدر بپردازد. اگر اين نكته فرميك در كتاب لحاظ مى شد، براستى كتاب پاى گلدسته كوهستان به لحاظ تكنيك و فن نويسندگى اثرى كم نظير مى شد.