سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۰ ربيع الاول ۱۴۲۹
Tue, Mar 18, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
زنگ اول
زن اعدامى پاى هفت سين
353442.jpg
] محمد غمخوار[

عصر يك روز زمستانى وقتى به دفتر روزنامه آمدم دبير گروه حوادث به يك مرد كه كنار ميز نشسته بود اشاره كرد و از من خواست براى حل مشكل او كمك كنم.
مرد ميانسال پس از سلام و احوالپرسى در حالى كه پوشه اى از كيفش بيرون مى آورد خود را پدر «ماندانا» معرفى كرد. زن جوان دو سال قبل به اتهام شليك به دوست همسرش و قتل او بازداشت شده بود.
وى در جريان بازجويى هاى پليسى به قتل اعتراف كرد اما پس از آن منكر اتهامش شد. قاضى دادگاه جنايى تهران نيز با توجه به حضور ماندانا در صحنه قتل و اعترافش در اداره آگاهى او را به قصاص نفس ـ اعدام ـ محكوم كرده بود. حكم مجازات از سوى قضات ديوان عالى كشور هم تأييد شده بود. پرونده مراحل اجرايى را مى گذراند و لحظه ها نيز براى زن جوان زندانى به سرعت مى گذشت.
پدر «ماندانا» در جريان گفت وگوها به دلايلى اشاره كرد كه نشان مى داد قاتل فرد ديگرى است نه دخترش. ماندانا در صحنه جنايت حضور داشت اما به اصرار همسرش به آنجا رفته بود. او گزارش پزشكى قانونى را به من داد كه در آن كارشناسان اعلام كرده بودند، گلوله از فاصله چند مترى شليك شده است. از سوى ديگر شاهدان حادثه اظهار كرده بودند زمان وقوع قتل، ماندانا ترك موتوسيكلت مقتول نشسته بود.
بدين ترتيب با كمك پدر ماندانا موفق شديم هفت مورد تناقض در پرونده پيدا كنيم كه نشان مى داد وى در قتل نقشى نداشته است. تلاش هاى پدر ماندانا براى نجات دخترش بى نتيجه مانده بود و تنها رئيس قوه قضائيه مى توانست اجراى حكم را متوقف كند.
بنابراين موضوع را با مسئول ديدارهاى مردمى رئيس قوه قضائيه در ميان گذاشتم، اما او گفت: چند هفته اى وقت لازم است. با اين حال شمارش معكوس براى اعدام ماندانا آغاز شده بود.
صبح يكى از روزهاى پنجشنبه كه براى تهيه گزارش به جلسه ديدارهاى مردمى رئيس قوه قضائيه رفته بودم به بهانه اين كه مى خواهم صداى مردم را واضح تر بشنوم روى صندلى رديف اول نشستم؛ پس از دقايقى زمانى كه صندلى روبه روى رئيس قوه قضائيه خالى شد سريع خود را به آنجا رسانده و نشستم. قبل از اين كه محافظان به طرفم بيايند موضوع را مطرح كردم. رئيس قوه قضائيه هم از حجت الاسلام عليزاده ـ رئيس وقت دادگسترى استان تهران ـ كه كنارش نشسته بود خواست پرونده را به صورت دقيق بررسى و گزارشى تهيه نمايد.
زمانى كه ماجرا را براى رئيس دادگسترى تعريف كردم او نيز براى انجام تحقيقات لازم قول پيگيرى داد. ۱۰ روز از درخواستم مى گذشت اما هيچ خبرى نبود.
سرانجام پس از دو هفته رئيس كل دادگسترى دستور داد «ماندانا» دوباره محاكمه شود. اين بار پرونده براى رسيدگى به مجتمع قضايى بعثت فرستاده شد و قاضى الوندى پس از محاكمه، زن جوان را از اتهام قتل عمد تبرئه كرد.
او امسال پس از چهار سال دورى از خانواده دوباره هنگام تحويل سال همراه سه فرزندش پاى سفره هفت سين مى نشيند.
دامى براى زوج هاى جوان
] خسرو مبشر [

زن سالخورده اى كه با طراحى نقشه اى عجيب از زوج هاى جوان پولدار اخاذى مى كرد، تحت تعقيب قضايى قرار گرفت.
«ربابه» - ۷۰ ساله -متهم است با ايجاد اختلاف و مزاحمت براى زوج هاى جوان و پولدار و تهديد آنها مبالغ قابل توجهى اخاذى كرده است.
چندى قبل مهندس ۴۵ ساله اى با مراجعه به بازپرسى دادسراى ناحيه ۱۲ تهران با تسليم شكايتى گفت: «مالك يك مجتمع مسكونى در يكى از محله هاى قديمى تهران هستم. مدتى قبل براى اجاره دادن يكى از آپارتمان ها به دفتر مشاور املاك يكى از دوستانم در همان منطقه مراجعه كردم. آنجا با زن سالخورده اى مواجه شدم كه با ظاهرى آراسته براى اجاره خانه آمده بود. هنگام صحبت او با صاحب بنگاه متوجه شدم شرايط مالى او با آپارتمان اجاره اى ام مطابقت دارد.»
زن سالخورده مى گفت: چند سال قبل همسرش را از دست داده و دو فرزندش نيز پس از ازدواج در خارج از كشور زندگى مى كنند.
بدين ترتيب آپارتمان را با وديعه و اجاره اندك به او اجاره دادم. اوايل او مثل يك مادر مهربان به من و همسرم كمك مى كرد. ديگر ساكنان مجتمع نيز از او بسيار راضى بودند. چرا كه او زن تنهايى بود كه همه احترام خاصى برايش قائل بودند. رفته رفته پاى پيرزن به بهانه كمك در كارها به خانه ما باز شد. از نظر مالى به او كمك مى كرديم. تا اين كه كم كم متوجه تغييرات جدى در رفتار و حركاتش شدم. او با موشكافى در حرف ها و رفت وآمدهاى من و همسرم به شكل هاى گوناگونى در زندگى ما دخالت مى كرد. به طورى كه همسرم به خاطر حرف هاى بى پايه و اساس ربابه ـ زن مستأجر - از من دلسرد شده و دائم بداخلاقى مى كرد. وى در ادامه گفت: يك روز ربابه - زن مستأجر - به من گفت: «آقاى مهندس وقتى روزها براى كار به شركت مى رويد، پريسا خانم هم به اتفاق يك زن ناشناس از خانه بيرون مى رود. اين كار او هر روز تكرار مى شود و آنها پس از چند ساعت به خانه بازمى گردند.»
مرد شاكى ادامه داد:آقاى قاضى حرف هاى اين زن در من به شدت تأثير منفى گذاشت. سرانجام تصميم گرفتم به طور پنهانى همسرم را تعقيب كنم. يك روز صبح به بهانه رفتن به شركت از خانه بيرون رفتم و در گوشه اى كمين كردم. دو ساعتى گذشته بود كه تلفن همراهم به صدا درآمد. از آن سوى خط صداى «ربابه» خانم را شنيدم كه مى گفت چند دقيقه قبل همسرم همراه زن ناشناسى از خانه بيرون رفت. با شنيدن اين خبر متحير شدم. چون من خانه ام را كاملاً تحت نظر داشتم. بلافاصله خودم را به خانه رساندم و همسرم را در حال آشپزى ديدم. وقتى همسرم مرا آن موقع روز، سرزده و آشفته در خانه ديد متعجب شد.
من هم تمام حرف هاى زن مستأجر را برايش شرح دادم همان موقع همسرم با تعجب گفت:او همين حرف ها را به من هم زده بود. حتى مى گفت تو قصد دارى با يك زن جوان از كارمندان شركت به طور پنهانى ازدواج كنى! پس از اطلاع از اين موضوع، به خانه مستأجر سالخورده رفته و به بهانه اين كه قصد دارم خانه را بفروشم، از او خواستم زودتر از موعد مقرر خانه را تخليه كند. اما او گفت: به دليل مشكلات مالى در صورت دريافت سه ميليون تومان خانه را تخليه مى كند.
بنابراين وقتى پى بردم اين زن قصد دارد از اين طريق از ما اخاذى كند براى شكايت به دادسرا آمدم.
بازپرس پرونده با توجه به شكايت مهندس جوان، زن سالخورده را براى پاسخگويى به سؤال ها، احضار كرد. اما او پس از حضور در شعبه بازپرسى، منكر ادعاهاى صاحبخانه اش شد و گفت: پولى كه از او خواسته به خاطر جبران ضرر و زيانى است كه در صورت انتقال اسباب و اثاثيه متحمل خواهد شد.
بدين ترتيب به دستور بازپرس پرونده، مأموران انتظامى تحقيقات گسترده اى در اين باره آغاز كردند.
طناب نبود قاتل اعدام نشد
353460.jpg
] فرناز قلعه دار[

سحرگاه يك روز سرد زمستانى براى شركت در مراسم اعدام يك زن جوان كه به اتهام قتل مادر شوهرش محكوم به مرگ شده بود، همراه همسرم خود را به زندان رسانديم. متهم اين پرونده از معروف ترين زندانى هاى سال هاى اخير است.
دقايقى بعد هم خانواده زن اعدامى سوار بر يك خودرو به آنجا رسيدند. مادر متهم به قدرى حالش بد بود كه همسر و پسرش زير بازوانش را گرفته بودند. هرچند كه پاهايش توان حركت نداشت.
لحظاتى بعد خودروى ديگرى از راه رسيد و مقابل در زندان ايستاد. به دليل تاريكى هوا و نور كم داخل خودرو به راحتى ديده نمى شد اما چند دقيقه بعد وقتى يكى از شاكى ها ـ كه همسر محكوم بود ـ از خودرو پياده شد متوجه شديم خانواده مقتول هم براى اجراى حكم آمده اند. مادر زن زندانى با ديدن شاكى ها ترسان و لرزان با حالتى ملتمسانه خود را به آنها رساند. او با گريه و التماس از آنها مى خواست از گناه دخترش بگذرند. مى خواست دست و پاى آنها را ببوسد و براى فرزندش طلب عفو كند اما دختران مقتول حتى اجازه ندادند او به خودرويشان نزديك شود. با ديدن اين صحنه اشك در چشمانم حلقه زد. اما يك دفعه يادم آمد كه براى چه كارى آنجا هستم. كاملاً فراموش كرده بودم كه اگر بدون عكس به روزنامه برگردم توبيخ مى شوم.
بنابراين دوربين عكاسى را از كيفم درآوردم به محض شكار نخستين عكس ناگهان خانواده مقتول كه تا آن لحظه داخل خودرو نشسته بودند پياده شده و به طرفم حمله كردند. من هم به سرعت فرار كردم تا نتوانند دوربين را بگيرند. اما يكى از آنها به سراغ مأمور حفاظت زندان رفت و از او خواست دوربينم بگيرد. مى دانستم اگر دوربين را بگيرند فيلم آن را در مى آورند.
ناگهان يادم آمد يك فيلم يدك در كيفم دارم. به سرعت فيلم ها را با هم عوض كردم و فيلم اصلى را به همسرم دادم. وقتى مأمور حفاظت دوربينم را گرفت، بلافاصله فيلم داخلش را بيرون كشيد و دوربين خالى را پس داد. در دلم خوشحال بودم كه حداقل دست خالى به روزنامه بر نمى گردم.
به هر حال نيم ساعتى از اين ماجرا گذشت. خانواده ها براى اجراى حكم به داخل محوطه زندان فراخوانده شدند، اما چون ما اجازه ورود نداشتيم، به ناچار پشت در منتظر مانديم.
ساعاتى گذشته بود كه ناگهان در بزرگ زندان باز شد و والدين زن زندانى با لب هاى خندان از آنجا بيرون آمدند. با ديدن چهره خوشحال آنها تعجب كردم. چند لحظه بعد خانواده مقتول نيز با صورت هاى درهم و گرفته درحالى كه عصبانى به نظر مى رسيدند، بسرعت از در خارج شده و سوار بر خودرو از آنجا رفتند. با عجله خودم را به خانواده محكوم رساندم. با شك و ترديد پرسيدم: چى شد
مادر او درحالى كه زير لب دعا مى خواند، گفت: نشد! اعدامش نكردند، گفتند طناب پيدا نكردند!
با تعجب نگاهى به وكيل آنها انداختم و پرسيدم: طناب پيدا نشد، يعنى چه
آقاى وكيل كه از همه خوشحال تر به نظر مى رسيد، گفت: خدا نخواست امروز اعدام شود. دعاهاى مادرش و اشك هاى برادر معلولش نگذاشت اعدام شود.
گفتم: حالا چه مى شود
گفت: تا بعد خدا بزرگ است.
با اين كه چند سال از آن ماجرا مى گذرد، اين زن جوان هنوز در زندان روزها و شب هاى بلاتكليفى را پشت سر مى گذارد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |