سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۰ ربيع الاول ۱۴۲۹
Tue, Mar 18, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
زنگ اول
بازخوانى جنگ هاى ايران و روسيه
در گفت و گو با دكتر غلامحسين زرگرى نژاد
بازخوانى جنگ هاى ايران و روسيه
در گفت و گو با دكتر غلامحسين زرگرى نژاد
زخم ما از شمشير نبود
353451.jpg
] وحيدخضاب ]

جنگ هاى ايران و روسيه يكى از مهم ترين اتفاقات تاريخ معاصر ايران است؛ مشهور است كه شكست شديد نظامى دولت قاجاردر اين جنگ ها منجر به بسيارى از وقايع بعدى در ايران شد. اين شكست نظامى را عمدتاً ناشى از ضعف تسليحاتى ايران دانسته اند. در گفت وگوى زير كه با دكتر زرگرى نژاد برجسته ترين مورخ « ايران دوران قاجار» و رئيس سابق گروه تاريخ دانشگاه تهران انجام داده ايم ، وى رأى مشهور درباره اين واقعه را بشدت به چالش كشيده است.

از آنجايى كه جنگ هاى ايران و روسيه در منطقه قفقاز و براى تصاحب منطقه قفقاز صورت گرفت و اوضاع خاص اين منطقه در نحوه جنگ تأثير خاصى گذاشت، لذا به عنوان اولين سؤال مى خواهيم اوضاع قفقاز را در آستانه جنگ تشريح نماييد.
مناطق شمالى آن روزگار ايران (كه در حال حاضر بيرون از مرزهاى رسمى كشور قرار دارند) متشكل از مجموعه اى از اقوام و حكومت نشين هاى محلى بود كه اين حكومت ها در يك نگاه كلى به دو دسته تقسيم مى شدند، دسته اول كاملاً تابع حكومت مركزى و وابسته به آن و ضميمه خاك ايران بودند و دسته دوم حكومت هاى تابعه و نيمه مستقل بودند. به دنبال فروپاشى حكومت صفوى و از بين رفتن يكپارچگى صفوى، حكام اين مناطق به دليل دورى از مركز به استقلال و جلوگيرى از تجديد تبعيت از حكومت مركزى تمايل نشان دادند و اين دقيقاً با آغاز سياست توسعه طلبى ارضى روس ها همزمان بود. در چنين اوضاعى برخى از حكام منطقه (بخصوص حكام گرجى و مليك هاى ارمنى) براى ترغيب روس ها به اشغال اين مناطق فرصتى يافتند تا در سايه حضور روس ها از تابعيت حكومت مركزى ايران و پرداخت عوارض مالياتى و... خلاصى يابند و بتوانند در سايه اين فضا، بخت خود را براى تشكيل حكومتى مستقل و بسط قلمرو خود بيازمايند و بنابراين در يك جمعبندى از شرايط منطقه مى توان گفت تركيبى از خان نشين هاى محلى متعارض و رقيب و متمايل به تأسيس قدرت هاى مستقل محلى و منطقه اى بود كه به لحاظ قومى و فرهنگى و تاريخى نيز متكثر بودند و مورد طمع دو قدرت همسايه (روسيه و عثمانى) قرار داشتند.
اين جنگ ها بيش از آن كه درگيرى بين دو كشور همسايه باشد، عرصه رقابت بين قدرت هاى بزرگ جهانى براى كسب منافع بود. لطفاً براى روشن شدن بحث كمى راجع به فضاى جهانى در آن روز توضيح دهيد
اين جنگ دقيقاً در آغاز قرن نوزدهم ميلادى آغاز شد. قرن نوزدهم قرنى است كه قدرت بر اساس سلاح اتمى، توپخانه دوربرد و هوپيماهاى جنگنده تعريف نمى شود، بلكه مبناى قدرت در آن روزگار نيروى سواره نظام و پياده نظام فراوان، جمعيت كثير و منابع معدنى بسيار بود. در اين دوران قدرت هاى بزرگ به دنبال توسعه طلبى ارضى بودند تا در پرتو آن بتوانند نيروى جنگى و منابع معدنى بيشتر و جمعيت فراوان ترى براى فعاليت هاى تجارى به دست آورند. قرن نوزدهم، قرن رقابت بين سه قدرت جهانى است. فرانسه (كه با ظهور ناپلئون و تأسيس امپراتورى تبديل به يك قدرت جهانى شده است)، انگلستان (كه به دنبال حفظ منافع خود در هندوستان و درياى مديترانه در برابر فرانسه است) و روسيه. روسيه از شمال به مناطق سيبرى و از غرب به اقيانوس - كه در شش ماه از سال به دليل يخ زدگى قابل استفاده نيست - و از شرق به بيابان هاى كم جمعيت و سرد محدود است، لذا براى كسب قدرت و ثروت راهى جز توجه به جنوب (اروپاى شرقى، عثمانى و ايران) ندارد، به همين علت طبيعى بود كه روسيه براى بسط قلمرو و كسب قدرت و رسيدن به ماوراء النهر (براى طلا و تهديد هند) به ايران چشم طمع داشته باشد.
با توجه به اين اوضاع منطقه اى و جهانى چه اتفاقاتى رخ داد كه نهايتاً منجر به آغاز جنگ بين ايران و روسيه شد
سياست توسعه طلبى ارضى و مبناى مسائلى كه ذكر كردم، به شكل جدى از دوره پتر كبير آغاز شد. پتر كه همزمان با شاه سلطان حسين و شاه طهماسب صفوى حكومت مى كرد، به ظاهر براى حمايت از حكومت صفوى ولى در حقيقت براى تصرف قفقاز به اين منطقه لشكركشى كرد، اما اين لشكركشى به علت مقاومت داغستانى ها و مشكلات پشتيبانى روس ها شكست خورد و ناكام ماند. اين سياست در دوره جانشينان پتر موقتاً مسكوت ماند تا آن كه كاترين دوم، امپراتريس مقتدر، جاه طلب و باهوش روسيه مجدداً آن را پى گرفت. وى ابتدا به لهستان يورش برد و پس از كسب موفقيت در آنجا به اين انديشه افتاد كه در منطقه قفقاز هم پيشروى كند و با تصرف اين منطقه هم به ماوراء النهر نزديك شود و هم امكان مانور نظامى خود را در برابر ايران و عثمانى افزايش دهد. در آن زمان آراكلى خان (هراكليوس دوم) حاكم گرجستان بود. وى با همان زيرساخت هاى فكرى كه در همه حكام منطقه وجود داشت، سعى مى كرد با كمك گرفتن از روس ها تبديل به قدرت برتر منطقه اى شود. وى مذاكراتش را با كاترين آغاز كرد و چندى بعد قراردادى با روس ها تحت عنوان موافقت نامه تحت الحمايگى به امضاء رساند. مبناى اين قرارداد آن بود كه روس ها از آراكلى خان در برابر حكومت ايران حمايت كنند و در مقابل آراكلى خان هم زمينه پيشروى روس ها در مناطق جنوبى گرجستان را تا رسيدن به ارس فراهم كند. آغامحمدخان وقتى متوجه اين مسئله شد به آراكلى خان نامه نوشت و گفت كه وى نبايد زمينه ساز حضور بيگانگان در منطقه شود و سعى كرد كه از طريق گفت وگوهاى سياسى و نصيحت به قضيه خاتمه دهد. آراكلى خان هم سياستى دوگانه پيش گرفت و در عين اظهار همراهى كردن با آغامحمدخان، به همكارى پنهانى با روس ها نيز ادامه داد. وقتى آغامحمدخان دريافت كه آراكلى خان مصر است كه زمينه حضور روس ها را فراهم كند، ناچار شد كه به گرجستان حمله كند. درباره حمله به تفليس و وقايع اين حمله هم افسانه پردازى هاى زيادى شده و آن را حمله اى بى اساس و توسعه طلبانه همراه با كشتار و تخريب وسيع ذكر كرده اند. اين گزارش ها هرگز مورد نقادى دقيق قرار نگرفته است. اگر ما با نگاهى انتقادى و منصفانه به اين قضايا بنگريم به نتايج جديدى مى رسيم. آغامحمدخان به عنوان حاكم ايران وقتى مى بيند كه يكى از حكام زيردستش زمينه حضور بيگانگان در كشور و از دست رفتن قلمرو ايران را فراهم مى كند، راهى ندارد جز آنكه اول زبان به نصيحت و گفت وگوهاى سياسى بگشايد (كه اين كار را كرد) بعد به نزديك كردن قشون و تهديد اقدام كند (كه اين كار را هم كرد) و در نهايت اگر ديد كه تهديد و اولتيماتوم اثربخش نيست، اقدام به حمله كند. در اين جنگ تعدادى از قواى آغامحمدخان و تعدادى هم از مدافعين گرجى كشته شدند اما هيچ گزارش مستندى در هيچ منبع اصيل نداريم كه كشتار وسيع در تفليس را تأييد كند. در ضمن گفته شده آغامحمدخان بيش از ده هزار نفر از مردم گرجستان را اسير و به ايران انتقال داد. در حالى كه در هيچ منبعى ذكر نشده كه اگر واقعاً چنين اسرايى وجود داشتند، به كدام شهر منتقل شدند يا در كجا فروخته شدند. سال ها بعد كه روس ها گرجستان را تصرف كردند و خان نشين گرجستان را منقرض كردند، پسران گرگين خان به قواى عباس ميرزا پيوستند و همراه ايرانيان به جنگ عليه روس ها مشغول شدند. از طرفى ديگر وقتى بعدها بين ايران و روسيه صلح برقرار شد، در مذاكرات استرداد اسرا، روس ها تقاضا كردند كه اسراى روس كه در ايران مسلمان شده و نام ينگى مسلمان يافته بودند، به روسيه بازگردانده شوند، اما كوچك ترين صحبتى از اسراى گرجى نمى كنند. حتى وقتى گريبايدوف به دنبال اسراى گرجى (كه بعدها اسير شده بودند) به ايران آمد، جز چند زن گرجى نيافت. مى دانيم كه معمولاً مصيبت هاى بزرگ (نظير وقايع سهمگين طبيعى و جنگ هاى خونين و ظلم ها و...) در ادبيات تأثير فراوانى مى گذارند. اما در ادبيات آن دوران با وجود حجم فراوان مطلب درباره ستم هاى روس ها و كشتار آنها پس از تسلط بر تفليس، هيچ نشانه اى از توجه به كشتار آغامحمدخان نمى يابيم. لذا بايد گفت اين لشكركشى يك لشكركشى معمولى بود با دليلى موجه كه تلفاتى طبيعى به همراه داشت.
پس از اين لشكركشى تنبيهى، آغامحمدخان به ايران بازگشت و به تصرف خراسان و تثبيت شرايط داخلى و تاجگذارى اقدام كرد. پس از آن مجدداً به قفقاز لشكر كشيد. دليل اين لشكركشى چه بود
وى در لشكركشى دوم خود، انديشه دفع خطر روس ها را در سر داشت كه از طريق حكام محلى همچنان زمينه ساز خطر بودند. وى در اين لشكركشى قصد داشت ابراهيم خليل خان جوانشير حاكم ايروان و قراباغ را تنبيه كند كه در آن زمان اگر نگوييم بيش از آراكلى خان، دست كم به اندازه وى با روس ها همكارى مى كرد. آغامحمدخان به شوش رفت و توانست به موفقيت هايى در مقابل ابراهيم خليل خان هم دست يابد اما به نظر من به دليل برنامه هايى كه حكام منطقه داشتند (و قبلاً ذكر كردم) با همكارى جعفرقلى خان دنبلى، صادق خان شقاقى، ابراهيم خليل خان جوانشير و حاكمان ارمنى، به دست ۲ نفر از ارامنه كه جزو محافظين وى بودند به قتل رسيد تا بدينوسيله انديشه بازگرداندن يكپارچگى به قفقاز تحت لواى حكومت مركزى ايران از بين برود. افسانه و كودكانه است كه شايع كرده اند آغامحمدخان بر غلامان خود به دليل خوردن خربزه (و گاهى گفته اند هندوانه و گاهى گفته اند زردآلو!) خشم گرفت و دستور قتل آنها را داد و... اين بحث ها بيشتر عوام پسند است و هيچ مورخ اهل دقتى به اين گزارش ها كه در هيچ منبع اصيلى ذكر نشده توجهى نمى كند.
پس از قتل آغامحمدخان و به هم ريختگى مجدد اوضاع ايران زمينه براى شروع جنگ ها فراهم شد. بفرماييد اين جنگ ها چگونه آغاز شد
در آن زمان الكساندر، امپراتور روسيه بود كه همان سياست هاى پترو كاترين را مدنظر داشت. لذا با زمينه هايى كه از دوره كاترين فراهم شده بود و با عنايت به درهم ريختگى شرايط داخلى ايران و ضعف فتحعلى شاه در ايجاد حكومتى مقتدر (دست كم در حد و اندازه آغامحمدخان) در سال ۱۸۰۲م اعلاميه الحاق گرجستان به روسيه را صادر كرد و چند سال بعد كه با مرگ گرگين خان حاكم گرجستان اوضاع كاملاً براى تحقق نيات روسيه فراهم شد، سيسيانوف را به فرماندهى نظامى در روسيه منصوب كرد و به او دستور حمله به گرجستان و منقرض كردن حاكم نشين آنجا را داد. با حمله سيسيانوف به گنجه و كشتار وحشتناك روس ها در آنجا (كه برخلاف گزارش هاى كشتار آغامحمدخان كاملاً مستند است) و تغيير نام آن از گنجه به اليزابت پل، دوره اول جنگ هاى ايران و روسيه درسال ششم سلطنت فتحعلى شاه (۱۲۱۸ ق) آغاز شد.
مى دانيم كه نتايج جنگ هاى ايران و روس همواره ننگين تلقى شده است دليل اين نتايج ننگين را هم شكست شديد ايران دانسته اند دليل اين شكست هم برترى سپاه روسيه بر ايران و عقب ماندگى نظامى ما عنوان شده است. لطفاً ضمن مقايسه اجمالى ارتش دو كشور بفرماييد تقابل نظامى ما به چه صورت بود
مقدمات اين استنتاجاتى كه ذكر كرديد از طرف افراد زيادى عنوان مى شود (به رغم شهرت فراوان) غلط است. ارتش دو كشور با هم تفاوت ماهوى نداشتند. يعنى آنها ميگ هاى روسى يا تانك هاى پيشرفته در اختيار نداشتند كه ما در اختيار نداشته باشيم. آنها زنبورك خانه داشتند (نوعى سلاح كه بر روى شتر حمل مى شد) و ما هم زنبورك خانه داشتيم. آنها توپخانه داشتند و ما هم توپخانه داشتيم. آنها تفنگ سرپر داشتند و ما هم تفنگ سرپر داشتيم. سطح وقوف فرماندهان دو طرف به مسائل استراتژيك و تاكتيك هاى نظامى هم تفاوت چندانى نداشت. تنها يك فرق در وضع ارتش بود. ارتش ما دائمى نبود و در زمستان ها كه جنگ متوقف بود، ارتش ايران مرخص مى شد ولى ارتش روسها تقريباً دائمى بود. دليل دائمى بودنش هم آن بود كه روس ها به منطقه اى آمده بودند كه بسيار از مركز دور بود، لذا اساساً نمى توانستند كه ارتش را مرخص كنند و اين دائمى نبودن گاهى مشكلاتى در عمليات ما ايجاد مى كرد. لذا مى بينيم كه سطح نظامى دو كشور با هم تفاوت زيادى ندارد. دليل اين مسئله هم ۱۰ سال، جنگى است كه در اين منطقه انجام شد. اين جنگ ها در مناطق مختلفى بود و جبهه واحد وجود نداشت. در برخى جبهه ها ما پيروز بوديم و در برخى جبهه ها روس ها پيروز بودند. در ضمن همين پيروزى هاى روس ها (به تصريح همه منابع اصيل چه روسى چه ايرانى) پيروزى هاى واقعاً نظامى نبود. ما در منطقه اى مى جنگيديم كه خوانين آن و اقليت هاى مذهبى آن مانند ارامنه، با تمام توان در خدمت روس ها بودند و ضمن آن كه گزار ش هاى فراوانى از ميزان سپاهيان ما، مناطق استقرار ما، مراكز آذوقه ما ... به روس ها مى دادند، با فرستادن آذوقه و اسب و استر و حتى نيروى انسانى بسيار، به روس ها كمك مى كردند لذا ما درگير جنگى كلاسيك نبوديم كه بگوييم در اين نبرد پيروز شديم يا شكست خورديم. با وجود همه اينها ما هرگز شكستى قطعى نداشتيم بلكه مقاومت ما و پيروزى هاى ما باعث شد كه طى ۱۰ سال چهار بار فرماندهان عاليرتبه روس يا كشته شوند يا عزل شوند. وقتى كشورى به منطقه اى حمله مى كند و بعد دائم فرماندهانش را تغيير مى دهد به اين معناست كه در تحقق اهدافش ناكام مانده و در حقيقت شكست خورده است. اين داستان هم كه گفته شده ما در آخرين نبرد يعنى اصلاندوز، شكست سختى خورديم و همين باعث صلح شد، از بنيان غلط است چرا كه شكست اصلاندوز پس از توافق دو كشور براى گفت وگوهاى مقدماتى صلح و مرخص كردن قواى ما بود. در حالى اين حمله صورت گرفت كه عباس ميرزا تنها دو هزار نيروى ركابى در اختيار داشت و منتظر شروع مذاكرات صلح بود و اصلاندوز تنها يك شبيخون بود. پس از اين شبيخون ما يك سال ديگر به نبرد ادامه داديم و در جبهه هاى متحد بر روس ها تفوق نظامى يافتيم.
پس از گذشتن مدتى از آغاز جنگ ها شاهد آن هستيم كه روس ها مكرر درخواست صلح دارند و ابتدا فرانسوى ها و سپس انگليسى ها همراه با روس ها براى انجام صلح به ما فشار مى آورند. دليل اين صلح خواهى روس ها و همراهى فرانسه و انگليس چيست
روس ها در شرايطى به ما حمله كردند كه الكساندر امپراتور روسيه با ناپلئون خصومت داشت و با انگليسى ها (كه دشمن ناپلئون بودند) همراهى مى كرد. در آن زمان گرچه انگليسى ها طبق قراردادى كه بين سرجان مالكم و حاج ابراهيم خان كلانتر منعقد شده بود موظف به كمك رسانى به ايران بودند، اما براى نرنجاندن متحد خود در برابر ناپلئون، هيچ اعتنايى به ما نمى كردند. ما در فاصله سال هاى ۱۲۱۸ تا ۱۲۲۲ . ق تنها با اتكا به نيروى داخلى جنگيديم. اگرچه در اين دوران پيروزى هاى خيره كننده نداشتيم،اما شكست فاحش نخورديم و منافعمان هم بازيچه ديگر كشورها نشده بود از سال ۱۲۲۲ ق كه فرستادگان ناپلئون به ايران آمدند، اين فكر در بين درباريان ايران رواج يافت كه با كمك ناپلئون (كه در حال خصومت با روسيه به سر مى برد) مى توانند روسيه را شكست دهند. اين مطلب به انعقاد معاهده فين كنشتاين و اعزام «گاردان» به ايران براى آموزش و تجهيز ارتش ما منجر شد. ولى گاردان وقتى به ايران رسيد كه موازنه بين الملل به هم ريخته بود و ناپلئون توانسته بود كه امپراتور روسيه را شكست دهد و بين ناپلئون و الكساندر در برابر انگلستان اتحاد برقرار شده بود. لذا سياست «گاردان» به جاى تجهيز ارتش ما بر اين مدار قرار گرفت كه ما را به صلح با روس راضى كند. روس ها هم كه در اين منطقه گرفتار جنگى فرسايشى شده بودند، ميل داشتند كه با گرفتن امتيازاتى محدود صلح كنند و خود را نجات دهند.
سياست عباس ميرزا و وزير آگاه و فرزانه اش ميرزا عيسى قائم مقام اين بود كه روس ها مناطق اشغالى را ترك كنند و پس از آن صلح شود ولى گاردان اصرار داشت كه با حفظ وضع موجود، جنگ موقتاً ترك و مذاكرات صلح آغاز شود. در اين خصوص بين ميرزا بزرگ قائم مقام و گاردان محاجه اى در حضور فتحعلى شاه صورت گرفت و گاردان حاضر شد براى اثبات صلح جويى روس ها تضمين نامه كتبى بدهد كه روس ها به ايران حمله نخواهند كرد.فقط و تنها فقط چند روز از نوشتن تعهدنامه گاردان گذشته بود كه گودويچ مجدداً به ايران حمله كرد. اين مطلب موجب بى اعتبارى فرانسه شد و باعث گرديد انگليسى ها مجدداً در ايران فعال شوند به همين منظور
سر هارفورد جونز به ايران آمد. چندى پس از ورود وى مالكم به ايران آمده و سفارت جونز را انكار كرد. معمولاً مورخين اين دعوا را منازعه دربار لندن و كمپانى هند شرقى محسوب كرد ه اند در حالى كه حقيقت جز اين است. شاه ايران جهت فهم حقيقت ميرزا ابوالحسن خان ايلچى را به لندن فرستاد. اما سفر وى كه مى بايست نهايتاً دو ماه طول مى كشيد به دليل وقت كشى آشكار و انگليسى ها به بهانه هايى مانند بيمارى ملكه و ميهمانى استقبال از ايلچى و خريد سوغات براى درباريان ايران و سپس گم شدن در دريا و رفتن به ريودوژانيرو (در آرژانتين) به جاى بوشهر (!) و نهايتاً زايمان همسر سفير جديد انگلستان (سرگور اوزلى) بيش از دو سال طول كشيد. دليل اين منازعه و سپس اين وقت كشى آن بود كه در آن مقطع زمانى مجدداً بين فرانسه و روسيه اختلافاتى رخ داده بود و انگليسى ها مى خواستند صبر كرده و متوجه شوند كه آيا اين اختلافات حل مى شود يا به جنگ بين آن دو منجر مى شود تا بتوانند آگاهانه سياستشان را در قبال ايران و روسيه و انتخاب كنند. ورود اوزلى به ايران با شروع دوباره جنگ بين فرانسه و روسيه و اتحاد مجدد انگلستان و روسيه مصادف بود. طبيعى بود كه طبق اوضاع جديد، انگلستان هم به جاى كمك به ايران براى شكست دادن روسيه، سياست واداشتن ايران به صلح را دنبال كند تا در سايه آن روسيه بتواند با خيالى آسوده از جانب قفقاز، با تمام قوا در اروپا به جنگ عليه ناپلئون مشغول شود. لذا در مقابل مقاومت عباس ميرزا و قائم مقام، به ميرزا ابوالحسن خان ايلچى و ميرزا شفيع مازندرانى متوسل شدند و آنها را با لطايف الحيل حامى مذاكرات صلح كردند. نهايتاً اين فشارها به انعقاد يك موافقتنامه متاركه جنگ در گلستان منجر شد و هيچ كس از اين موافقتنامه تلقى يك عهدنامه دائمى را نداشت. من به شكل فهرست وار به دلايل عهدنامه نبودن موافقتنامه گلستان اشاره مى كنم:
۱- تصريح فصل اول موافقتنامه به اين كه: «مراتب مصالحه در بناى استاتسكو اوپرزنديم» استوار است. يعنى انجام موافقت بر اساس حفظ وضع موجود براى ترك مخاصمه.
۲- تأكيد و تضمين شفاهى و كتبى سرگور اوزلى بر تلاش براى استرداد زمين ها به ايران پس از ترك مخاصمه.
۳- امضا نشدن نهايى موافقتنامه بين سران دو كشور به دليل بد عهدى روس ها در استرداد زمين ها.
۴- تأكيدات فراوان فتحعلى شاه در سال هاى بعد بر موافقتنامه ترك مخاصمه بودن گلستان و تأييد اين مطلب از سوى نمايندگان انگلستان در ايران.
۵- مأموريت ميرزا ابوالحسن خان ايلچى پس از اين صلح و رفتن وى به روسيه جهت مذاكرات استرداد و قبول اين امر از سوى دربار روسيه.
۶- وعده تزار به ايلچى براى بازگرداندن زمين ها (طبق نقل اسناد وزارت خارجه انگلستان- تاريخ روابط بازرگانى و سياسى انگليس و ايران- ج دوم، ص۱۱ و ص۴۲)
۷- تأييد توافقنامه استرداد زمين ها از سوى لرد كاث كارت، وزير مختار انگلستان در روسيه.
ودلايل متعدد ديگر كه ذكر آنها به درازا مى انجامد و من آنها را درجاى ديگر ذكر كرده ام. لذا فكر مى كنم شكى باقى نمى ماند كه ما در جنگ هاى ايران و روس شكست نخورديم و گلستان هم نه يك عهد نامه ننگين در پى شكست هاى سنگين نظامى بلكه يك موافقتنامه متاركه جنگ در پى شكست ديپلماتيك بود و ما بايد از قضاوت هاى غير علمى و غير منصفانه دراين باب پرهيز كنيم.
كتاب انديشه
تأثير
گناه بر معرفت
با تكيه بر آراى آگوستين قديس

* زهرا پورسينا
* پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى

كتاب «تأثير گناه بر معرفت، با تكيه بر آراى آگوستين قديس» تأليف زهرا پورسينا از سوى پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى منتشر شد. به گزارش مهر، اين اثر در پژوهشكده فلسفه و كلام اسلامى به انجام رسيده است. «تأثير گناه بر معرفت» در صدد تبيين اين امر است كه نه تنها آلودگى هاى اخلاقى مى توانند معرفت بشر را به انحراف كشانند، بلكه، به طور خاص، گناه را بايد از مقولات اصلى معرفت شناختى قلمداد كرد. نگاهى به آموزه هاى اديان نشان مى دهد كه اگر انسان به كسب معرفت تشويق مى شود، پيش از آن، به پاك سازى اخلاقى موظف مى گردد. پس مسأله تأثير گناه بر معرفت، براى پيروان اديان آسمانى، امرى پذيرفته است. اما آيا در حوزه معرفت شناسى نيز چنين است به رغم اين پندار كه باورهاى ما معمولاً به پشتوانه استدلال اخذ مى شوند، همواره ردپاى سرشت عاطفى - ارادى ما كه از علايق و احساسات، اميال و خواسته ها و آرزوهاى ما شكل مى گيرند، در باورهاى ما به خوبى قابل پيگيرى است.

واژگان روسو
353439.jpg
* آندره شاراك
* ترجمه ياسمن منو
* نشر نى

كتاب «واژگان روسو» نوشته «آندره شاراك» با ترجمه «ياسمن منو» از سوى نشر «نى» منتشر شد. كتاب مجموعه «واژگان روسو» اصطلاحات اصلى هر فيلسوف را به ترتيب حروف الفبا ارائه مى دهد و كار را برمبناى اين اصل مى آغازد كه هر فيلسوفى فقط در زبان و واژگان خاص خود يا واژگان مشتركى كه از آن خود كرده است، قابل فهم است. رويكرد اين مجموعه به هر مفهوم سه سطح را در برمى گيرد كه در متن با ستاره(*) مشخص مى شوند: نخست تعريفى پايه اى و قابل فهم براى دانشجويان مبتدى، دوم رويكردى علمى براى دانشجويان پيشرفته تا مدرسان و سرانجام رويكردى آزادانه تر كه تأويلى وسيع را امكان پذير مى كند . به عنوان مثال مطالعه بازتاب اين مفهوم در بطن نظام فلسفى. هر مجلد از مجموعه «واژگان روسو» راهى است ممتاز براى خوانش و فهم يك نظام فلسفى.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |