سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۶ -
Tue, Mar 18, 2008
هنرى (۳)
ويژه نامه نوروز ۱۳۸۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
سياسى (۱)
سياسى (۲)
سياسى (۳)
سياسى (۴)
سياسى (۵)
سياسى (۶)
سياسى (۷)
سياسى (۸)
سياسى (۹)
سياست۱
بين الملل (۱)
بين الملل (۲)
بين الملل (۳)
بين الملل (۴)
حوادث۱
حوادث۲
حوادث۳
اجتماعى (۱)
اجتماعى (۲)
اجتماعى (۳)
اقتصادى (۱)
اقتصادى (۲)
اقتصادى (۳)
اقتصادى (۴)
اقتصادى (۵)
اقتصادى (۶)
هنرى (۱)
هنرى (۲)
هنرى (۳)
هنرى (۴)
هنرى (۵)
پايدارى (۱)
پايدارى (۲)
فرهنگ و انديشه (۱)
فرهنگ و انديشه (۲)
فرهنگ و انديشه (۳)
فرهنگ و انديشه (۴)
تاريخى (۱)
تاريخى (۲)
تاريخى (۳)
ورزشى (۱)
ورزشى (۲)
قاب عكس۱
ورزشى (۳)
ورزشى (۴)
ورزشى (۵)
ورزشى (۶)
يادى از حاج قربان سليمانى، پير دوتار نوازان كشور
به ياد اكبر رادى، نويسنده شهير معاصر
مرگ پايان كبوتر نيست؛ بابا عاملى
شب پانزدهم دى ماه انگار خيس و خسته و غمگين از پنجره اتاقى در بيمارستان كسرى وارد مى شوى. آنجا مردى ۶۷ ساله در لابه لاى ملحفه سفيد پيدا است.
مردى كه ريه هايش انگار آخرين هواى آن ثانيه را رد مى كنند و نفس كشيدن را در دنياى ديگرى تجربه خواهند كرد. شايد در گوشه اى از آن ثانيه هاى واپسين، آن ثانيه  حجيم و در عين حال كند و برق آسا شعرى را زمزمه كرده باشد شعر اواخر عمر يك شاعر بزرگ: «هاى سرطان شريف عزلت، تمام تن من ارزانى تو باد»
حالا شانزدهم دى ماه است. خورشيد چه ازلابه لاى ابرها بيرون بيايد يا نه، باباعاملى جهان را ترك خواهد كرد. شايد ديگر بايد مى رفت. اين اواخر ديگر نبردش خيلى طول كشيده بود. نبرد با سرطان ريه و فقر. او مى دانست كه چه برود و چه نرود، به خاطره ها پيوسته است. صدايش در همين حوالى خواهد ماند؛ صدايى گرم، دلنواز و پر از تصوير. با اين حال او سرطان را هم رقيب قدرى نمى دانست.
مى گفت: «سرطان را با دستم مچاله مى كنم و دوباره كار خود را در راديو شروع خواهم كرد» شايد سرطان براى او مثل يك چركنويس بود؛ چركنويس خط خورده و پر از قلم خوردگى. بنابراين پس از پاكنويس قصه بايد مچاله مى شد و كنار مى رفت. همه زندگى بابا  عاملى قصه بود. قصه اى به درازاى گوش دادن به راديو. روزهاى جمعه. در هواى بارانى، برفى يا در تابستانى كه خورشيد پرده پنجره ها را قلقلك مى دهد.
حميد عاملى ۲۱ ارديبهشت سال ۱۳۲۰ در تهران به دنيا آمد.
قصه گويى را از همان ايام كودكى آغاز كرد. پنج ساله بود كه قصه هاى مادر بزرگ و عمه  خانم را حفظ مى كرد و در كودكستان براى بچه ها مى خواند. او در خانواده اى اهل ادب رشد كرد. پدرش دبير ادبيات بود و در رشد و پرورش استعداد حميد نقش بسزايى داشت. چند سالى كه از ايام نوستالژى كودكستان گذشت، حميد قلم به دست شد؛ برداشتن قلم در كودكى حس عجيبى دارد؛ حسى به گستره كشف هستى و تخيل كيهانى. جهان با ذهنيت كودكانه زيبايى غيرقابل وصفى دارد، همان زيبايى كه بزرگسالان را به كودكى هايشان برمى گرداند. و حميد گويى اين را مى فهميد.
پس مى نوشت و جهان را از زاويه ديد خود به زيبايى تعريف مى كرد. نويسندگى در نزد او آنقدر جذاب بود كه هر لحظه به دنبال ادامه كارش باشد. بنابراين ۱۴ ساله بود كه نوشته هايش در كيهان بچه ها و مجله سياه و سپيد چاپ مى شدند. عاملى سال ۳۷ به راديو رفت و كار قصه گويى راديويى را آغاز كرد.
او ۵۵ سال نوشت و ۵۰ سال با صدايش قصه گويى كرد. ايران را خاستگاه قصه جهان مى دانست و بر اين باور بود كه مردم جهان در نوشتن و گفتن قصه هاى خود از قصه هاى ايرانى تأثير گرفته اند.
عاملى مى نوشت و مى نوشت. او از معدود آدم هايى بود كه قدرت نويسندگى را به صورت فطرى كسب مى كنند، در ايام كودكى با تخيل و روياها و جهان خاص خود، آن را در گفته ها و دنياى كودكانه خود تبلور مى دهند و در مراحل جوانى و بزرگسالى به مرحله توليد و خلق مى رسند. عاملى تنها براى گروه سنى كودكان و نوجوانان ۲۰۰ كتاب نوشت.
اين تنها گوشه اى از كار اين هنرمند مردمى و مهربان بود. يكى از ابعاد هنرى بسيار پررنگ و به جا مانده از او خلق شخصيت هاى راديويى ماندگار در ذهن است؛ خلق شخصيت هايى كه در زير و بم هاى صدا جان مى گيرند، رنگ و لعاب مى يابند و در تصور شنونده تصويرى عميق ماندگار ايجاد مى كنند.
نقش «گروهبان والش» در نمايش راديويى «جانى دالر» از جمله نقش هاى به ياد ماندنى او است و گويندگى در برنامه هايى چون «راه شب» و «قصه ظهر جمعه» از جمله فعاليت هاى درخشان او در عرصه گويندگى و اجراى نمايش راديويى محسوب مى شود. مرحوم عاملى روايت حدود ۹۰۰ قسمت از مجموعه «هزار و يك شب» را هم در كارنامه خود دارد كه مجموعه مكتوب آن در ۲۵ جلد توسط اداره كل پژوهش هاى راديو به چاپ رسيده است.
با اين حال آنچه از بابا عاملى همواره آدم را متأثر مى كند و حلقه هاى اشك را در چشمان ما جمع مى كند، شخصيت او بود. شخصيتى به تمام معنا مهربان و با ادبياتى منحصر به فرد. ادبياتى نه فقط دراماتيك بلكه درونى، واقعى و توأم با محبت قلبى به مردم و عشق به آب و خاك. بابا عاملى يكى از شخصيت هايى بود كه هركس او را مى ديد، در وهله نخست شيفته ادب او مى شد.
آخرين جملاتى كه از «بابا عاملى» در ذهن دوستدارانش به ياد مانده است به زمان تشييع پيكر او از مقابل ساختمان قديمى راديو (ارگ تهران) برمى گردد. صداى اين هنرمند مردمى در ميان اشك هاى مردم طنين انداز بود:«من با راديو زندگى كردم. دوست دارم دوباره به راديو برگردم. به من مى گن بابا عاملى. كلمه بابا كم چيزى نيست و من رايگان آن را به دست نياوردم. من به مردم بدهكارم.»




يادى از حاج قربان سليمانى، پير دوتار نوازان كشور
او فلسفه شفاهى موسيقــى نـــــواحى ايران بود
001011.jpg
كامبيز بزرگى

نواى دوتار كه سراسر سالن را پيمود بعد هم به سكوت گراييد، او را مى توانستى در گوشه اى از شلوغى پيدا كنى. مرد ساكت، پرابهت و كاريزماتيك مى نمود. سن و سالش اگرچه به يك قرن نمى رسيد اما انگار قرونى در خطوط چهره اش نهفته بود؛ مردى به وسعت تاريخچه موسيقى. با اوراد و حكمتى كه در صدا و طنين تبلور مى يافتند. خبرنگار زياد پررو نبود، فقط عاشق دنياى اينگونه شخصيت ها بود؛ شخصيت هايى گمشده در لابه لاى مردم و فرهنگ ساده نواحى ايران. خبرنگار زياد به فكر خبرش هم نبود، تكنيك او اين بود كه هميشه چيزى بپرسد و بعد هم چيزى ياد بگيرد. بنابراين گام هايش را سرعت داد. به نزديكى آن مرد رسيد و با سلامى او را متوجه دنياى اسرارآميزش كرد. از او پرسيد، هيچ فكر مى كرديد كه روزى چنين كنسرت هايى براى ايرانيان و جهانيان برگزار كنيد و با آدم هاى مشهورى مثل محمدرضا شجريان به اجرا بپردازيد.
جواب او انگار پنجره هايى از حكمت انسانى را به روى خبرنگار باز كرد. گويى او فلسفه انسان شناسى مردم مناطق ايران بود. ساده و بى ريا، بى هيچ افاضه كلام، ادعاى لحن و ساختن نهادى كه با همين پرسوناى ديدارى اش فرق داشته باشد. گفت: «زمانى كه كودك بودم، پدربزرگم مى گفت؛ مواظب اين بچه باشيد خواب ديده ام كه او روزى با آدم هاى بزرگ نشست و برخاست مى نمايد و به جاهاى دورى در دنيا سفر مى كند.»
خبرنگار مبهوت بود. چيزى پرسيده و خيلى چيزها ياد گرفته بود. حالا چهار سال از سؤال خبرنگار در ذهنش سپرى شده است. اما آن مرد خيلى بزرگ بود. آنقدر بزرگ و تأثيرگذار كه وقتى خبرنگار، خبر مرگش را شنيد، ميان جماعتى از افراد دستانش را بر شقيقه خود كوبيد. او فلسفه شفاهى موسيقى نواحى ايران بود. مرد غريبى به نظر مى رسيد. او حاج قربان سليمانى بود.‎/.استاد حاج قربان سليمانى پير دوتارنوازان كشور و موسيقيدان برجسته موسيقى نواحى ايران سال ۱۲۹۹ به دنيا آمد و سى ام دى ماه ۸۶ در سن 87 سالگى زندگى را وداع گفت. وى از ۸ سالگى نزد پدر شروع به آموختن دوتار كرد. او ۲۲ سال داشت كه پدرش درگذشت و از اين زمان به بعد مقامات دوتار را زير نظر غلامحسين بخشى، جعفرآبادى، حاج محمد بخشى قيطانى و عوض بخشى آموخت. حاج قربان براى مردم كشورمان با برنامه تلويزيونى «انديشه هنر» در سال ۶۷ به عنوان نامى آشنا در اذهان ماندگار شد. وى سال ۶۹ در جشنواره موسيقى فجر شركت كرد و به عنوان نوازنده برتر انتخاب شد. حاج قربان پس از آن سال به عنوان داور در جشنواره موسيقى فجر حضور پيدا مى كرد. وى همچنين براى معرفى موسيقى ايرانى ۸ بار به فرانسه رفت. طى اين اجراها بود كه اين موسيقيدان موسيقى مناطق ايران به عنوان ستاره «آوينيون» فرانسه برگزيده و معرفى شد. حاج قربان به كشورهاى زيادى سفر كرد و در راه معرفى موسيقى اصيل ايرانى خدمات فراوانى انجام داد. پرو، هلند، تونس، تركيه، بلژيك، انگلستان، سوئيس، كلمبيا، اكوادور، پاناما، فرانسه و چند شهر از آمريكا از جمله جاهايى بودند كه صداى انگشتان پير دوتارنوازان ايران را بر ساز شنيدند.
زنده ياد استاد حاج قربان سليمانى شخصيتى عميق، فكور، مهربان و اسرارآميز داشت. كلامش ساده بود اما اين سادگى عميق و تأمل برانگيز مى نمود. او مانند حكمت شفاهى موسيقى نواحى ايران بود. تنها بازمانده از نسل استادان موسيقى «بخشى» در استان خراسان بود و زندگى بسيار ساده اى داشت. آنچه درباره ساز و هويت شناسى آن بيان مى كرد، ناشى از نوعى معرفت شناسى خاص و تأمل  در جهان و فلسفه خلقت بشر بود. در جايى ساخت دوتار را با الهام از فلسفه حضور آدم و حوا در زمين قلمداد كرده بود، با اين حال در توصيف نوازندگى اين استاد صاحب نام گفته اند كه تار حاج قربان سه سيم دارد و سومى هم انگشت اوست.حاج قربان استاد اقتباس از داستان ها و قصه هاى كهن ايرانى به زبان موسيقى بود. با اين حال در داستان پردازى موسيقايى حساس، دقيق و نكته سنج بود و در پرداخت يك قصه شاد يا غمگين نهايت دقت را به كار مى برد. زياد هم اهل بدعت و نوآورى در موسيقى نبود، بلكه اعتقاد داشت همين پرده ها و مقامات را بايد در حد اعلا اجرا كرد. ماجراى آشنايى او با شجريان هم جالب است. يك غروب زمستانى در سال ۶۹‎/ حاج قربان ساعت ۶ و ۳۰ دقيقه بعدازظهر اجرا داشت. شجريان و فردى ديگر مى آيند. شجريان به حاج قربان معرفى مى شود. اما اين نخستين بار است كه حاج قربان شجريان را ديده است. گفته بود كه اسم شجريان را شنيده ام اما قيافه او را تاكنون نديده بودم. از آن سال به بعد شجريان و استاد سليمانى كارهاى توليدى مشتركى انجام دادند؛ كارهايى درجهت معرفى موسيقى اصيل ايرانى. اجراهايى كه در حافظه مردم اهل دل جهان به يادگار مانده است.
حاج قربان مردى شريف و فرهنگ دوست بود. براى موسيقى ايرانى زحمات بسيارى كشيد. كلامش درباره تأثير موسيقى بر شنونده و مخاطب شناسى هم جذاب و اسرارآميز بود. در مصاحبه اى درباره دو اجراى آوينيون و پاريس گفته است: اجراى آوينيون بهتر از پاريس بود.
كنسرت آوينيون در هواى باز بود و هوا روشن بود و من تماشاچى ها را مى ديدم و تأثير نوازندگى و خوانندگى خود را در چشم ها و رفتار آنها مى ديدم درحالى كه در پاريس من روى سن روشن هستم و تماشاچى ها در سالن تاريك نشسته اند و من تأثيرساز و آوازم را روى آنها نمى بينم.
از زندگى حاج قربان فيلمى ۱۱۵ دقيقه اى نيز به كارگردانى فرشاد فدائيان توليد شده است. حاج قربان همچنين دارنده مدال درجه ۲ هنرى است. او سه فرزند دارد. دو دختر و پسرى به نام عليرضا كه دوتارنوازى چيره دست است. حاج قربان درحالى سى ام دى ماه رفت كه همواره موسيقى ايران به او نياز داشت. يادش گرامى و پاينده باد.
به ياد اكبر رادى، نويسنده شهير معاصر
بدرود آقاى نمايشنـــــامه نويس
001026.jpg
اميد بى نياز

سپيده دم پنجم دى ماه به ناگاه بسيارى از اهالى تئاتر و اصحاب رسانه را روانه خيابان كشاورز تهران كرد، درست در ابتداى اين خيابان چهره هايى آشنا و نا آشنا از در ورودى بيمارستان پارس وارد مى شدند. خسرو حكيم رابط، على رامز، محمد يعقوبى و ‎/‎/‎/ از جلوى نگاه ها رد مى شدند. حلقه هاى اشك در آن هواى سرد و برفى تهران قابل ديدن بود. راهرويى به راهرو ديگر منتهى مى شد و درست در اتاقى كوچك و معمولى قلب درام نويسى ايران از تپش افتاده بود. اكبر راديى كه ميان اهالى مطبوعات و ادبيات رسانه اى با عنوان «آقاى نمايشنامه نويس» و نزد اهالى تئاتر «آنتوان چخوف ايران» شناخته مى شد، در اين روز دارفانى را وداع گفت و برگ هايى از تاريخ درام نويسى ايران را با نام و آثارش نوشت.
رادى شخصيتى كه كمتر اهل آمد و رفت به محفل و انجمن بود، همواره به پيروى از شغل اجتماعى اش يك معلم بود؛ معلمى كه در مدرسه به دانش آموزانش ادب پارسى مى آموخت و به مخاطبان ادبيات نمايش ايران هم درس چگونه نوشتن مى داد.
اكبر رادى دهم مهر ماه سال ۱۳۱۸ در رشت به دنيا آمد. وى فرزند سوم از يك خانواده شش نفره بود.
پدرش «حسن» با ۹ كلاس سواد به زبان هاى فارسى، تركى، فرانسوى و روسى تسلط داشت و در خيابان شاه قنادى و به اتفاق برادرش كارخانه قند ريزى را اداره مى كرد.
مادرش «ام البنين» زنى با احساس، دانا و شايسته بود. رادى چند سال اول زندگى خود را در رفاه نسبى گذراند.
وى چهار سال اول دوران تحصيل خود را در دبستان «عنصرى» گذراند اما در سال ۱۳۳۹ به علت ورشكستگى پدر همراه خانواده به تهران آمد. فقر بشدت آن روى خود را به رادى نوجوان نشان داد تا جايى كه براى تهيه نيازهاى اوليه خود دچار سختى فراوان بود.
اكبر رادى دو سال آخر ابتدايى خود را در بستان «صائب» تهران گذراند و دوره متوسطه را در دبيرستان «رازى» به پايان رساند.
اين نمايشنامه نويس برجسته در حوزه درس و مشق همواره زندگى پر فراز و فرودى داشت و دوره هاى مختلفى را سپرى كرد. رادى در باره خاطرات دوران تحصيل خود در ايام كودكى و نوجوانى گفته است:
«در طول تحصيل يكى، دو سال باطل هم داشتم اين كه در مقطع ابتدايى محصل درس نخوان زرنگى بودم و در كتبى امتحانات نهايى حوزه شاگرد اول شدم، سوم دبيرستان بودم، پانزده ساله، كه بر اثر يك بحران شديد روحى، و سردى به درس و مشق و گرايش به مطالعه، سه تجديد آوردم و با همان سه تجديد رد شدم.»
با اين حال رادى در سال ۱۳۳۹ در دانشگاه تهران قبول شد و در رشته علوم اجتماعى ليسانس گرفت. وى همچنين شروع به خواندن فوق ليسانس كرد، اما هنگام ارائه پايان نامه به دليل مشكلات زندگى انصراف داد و در سال ۱۳۴۰ به عنوان معلم به كار مشغول شد. اولين نمايشنامه اكبر رادى «روزنه آبى» نام داشت كه در آن هنگام تحسين جامعه ادبى را برانگيخت. رادى علاوه بر نمايشنامه، داستان هم مى نوشت، يكى از خاطرات زندگى اين نويسنده آشنايى با جلال آل احمد بود. با اين حال اكبر رادى به تشويق استادان تئاتر از داستان نويسى منصرف شد و تمام وقت خود را به نمايشنامه نويسى اختصاص داد.
از آثار رادى مى توان به داستان هاى بلند «افسانه دريا» و «مسخره» ،۱۳۳۶ نمايشنامه «از دست رفته» (چاپ نشده) 1337، داستان «باران» و «جاده» مجله «اطلاعات جوانان» ،۱۳۳۸ داستان «سوء تفاهم» هفته نامه فردوسى ،۱۳۳۹ داستان «كوچه»،۱۳۳۹ نمايشنامه «مسافران و مرگ در پائيز» چاپ در مجله «پيام نوين» ،۱۳۴۴ نمايشنامه «روزنه آبى» ،۱۳۴۱ نمايشنامه «مرگ در پائيز» ،۱۳۴۹ چاپ مجموعه داستان «جاده» ،۱۳۴۹ نمايشنامه «ارثيه ايرانى» ،۱۳۴۷ نمايشنامه «افول» ۱۳۴۳ و نمايشنامه «صيادان» اشاره كرد. همچنين آثار شاخص او كه طى يكى، دو دهه گذشته در تئاتر شهر و تالار وحدت روى صحنه رفته اند، عبارتند از: «ملودى شهربارانى»، «لبخند باشكوه آقاى گيل»، «در مه بخوان»، «آهسته با گل سرخ»، «منجى در صبح نمناك»، «هاملت با سالاد فصل»، «آميز قلمدون»، «شب روى سنگ فرش خيس»، «آهنگ هاى شكلاتى»، «پائين گذر سقاخونه».
اكبر رادى بنيانگذار درام واقع گرا و رئاليسم اجتماعى ايران است. ديالوگ نويسى نقطه درخشان و عنصر ساختارى آثار اوست؛ ديالوگ هايى ساده، حس برانگيز و در عين حال استعارى و چند لايه كه در بستر زبان به توليد معنا هاى متنى و فرامتنى مى انجامند. او گاهى در نمايشنامه هاى خود سراسر عناصر متن را در بافت نوستالژى درهم مى تند و از آدم هاى نمايشنامه خود شخصيت هايى شاعر پيشه و احساسى  مى سازد. شايد بهترين نمونه براى مثال زدن اين گفته «نمايش ملودى شهربارانى» است. قصه خانواده صادق خان و فضاى بارانى و مه آلود رشت كه همواره تصورات ذهنى و عينى را در يك بافت گرافيكى رئال و واقع گرا به رشته تحرير در مى آورد. او در نمايشنامه «لبخند با شكوه آقاى گيل» نيز به نوعى چنين دستمايه اى را اساس كار خود قرار مى دهد؛ منتهى در اين اثر نه اختلاف خانوادگى و زوال ملك و زمين، بلكه خود شخصيت محورى نمايش «آقاى گيل» چنين سرنوشتى دارد. آدم هاى نمايشى رادى درعين دنياى شاعرانه شان، ساده و دست يافتنى به نظر مى رسند، آنها در سادگى خود عمق مى گيرند و به پرداخت شخصيت مى رسند. او استاد هدايت تيپ هاى اجتماعى در مسير شخصيت پردازى است و اين كار تنها با ديالوگ نويسى و ترسيم كلام و روح آدمها در موقعيت امكان پذير است. گاهى بعضى از نمايشنامه هاى رادى در دل مردم كوچه و بازار رقم مى خورد.
نمايشنامه «پائين گذر سقاخانه» نمونه اى از اين دست است. آدم هايى از تيپ هاى عام اجتماعى كه همواره عامل نوستالژى پرداخت كاراكتر آنها را عهده دار مى شود و در رويارويى با مفهوم عشق كنش ها و واكنش ها يشان شكل مى گيرد. آثار رادى كه همچنان لقب چخوف ايران را به او اختصاص داده اند، زياد متأثر از اين درام نويس شهير تاريخ تئاتر جهان نيست. زيرا آدم هاى چخوف در موقعيت طنز قرار مى گيرند و در دل اين موقعيت تعريف مى شوند، اما در آثار رادى در بسيارى از موارد آدم ها جدى هستند. آنها در موقعيت هاى ديگرى از جمله نوستالژى، خاطرات و ‎/‎/‎/ تعريف مى شوند. گاهى هم اين افراد خودسازنده موقعيت طنز هستند.
با اين حال رادى در تاريخ نمايشنامه نويسى ايران نامى بزرگ بود و درگذشت او بر دل هاى بسيارى ازاهالى ادب داغ گذاشت.




|   شناسنامه   |   آرشيو   |