محمد غمخوار
بارش برف شديد همه رانندگان و ساكنان منطقه را حسابى غافلگير كرده بود. برف و كولاك به مسدود شدن چند جاده انجاميده بود. ده ها دستگاه خودرو نيز برفگير شده بودند. سوخت خودروهاى روشن رو به پايان بود. قدرت ديد در جاده بوئين زهرا - ساوه بشدت كاهش پيدا كرده بود.
در اين ميان ۴۰۰ مسافر در راه مانده، منتظر نيروهاى امدادى داخل خودروها، لحظه هاى سخت و نفسگيرى را سپرى مى كردند.
نيمه هاى شب فرا رسيده بود و اميد به نجات در ميان مردم در راه مانده آرام آرام رنگ مى باخت. در اين ميان صداى زوزه حيوانات وحشى و درنده نيز بر وحشت گرفتاران و در راه ماندگان افزوده بود، به دليل شرايط بد جوى تقريباً اميد چندانى براى رسيدن نيروهاى امدادى وجود نداشت.
سكوت مرگبارى بر جاده پر از برف حكمفرما شده بود. همزمان با طلوع خورشيد ناگهان صداى مسلح شدن اسلحه اى سكوت نيمه شب را درهم شكست.
مسافران نااميد ناگهان مأمور پليسى را ديدند كه اسلحه اش را براى شليك به سوى حيوانات وحشى گرفته بود. با فرار حيوانات، گروهبان پليس در ميان برف و كولاك به نجات مردم شتافت.
مأمور وظيفه شناس پليس راه كه به وضعيت جغرافيايى منطقه آشنايى كامل داشت در برابر چشمان حيرت زده مردم نااميد، مسافران سالمند و كودكان را به كول كشيد و در بوران شديد چند تن از آنان را به اتاقك هاى امدادى هلال احمر منتقل كرد.
اين اقدام فداكارانه مأمور پليس مسافران را تحت تأثير قرار داده بود. تعدادى از جوانان نيز با گروهبان پليس همراه شده و در راه ماندگان را به محل هاى امن انتقال دادند.
پس از انتقال مسافران به محل هاى امن، او به تلاش هاى خود ادامه داد. گروهبان يكم پليس با تماس هاى تلفنى و بى سيم بارها از نيروهاى امدادى تقاضاى كمك كرد. سرانجام پس از چند ساعت با تلاش هاى گسترده پليس جوان هلى كوپتر حامل آذوقه به محل اسكان موقت مسافران در راه مانده اعزام شد.
اقدام هاى فداكارانه گروهبان يكم «مجتبى جعفرنيا» مسافران را به ياد داستان دهقان فداكار انداخت. آنها كه هيچ زمان خاطره شب برفى را از ياد نخواهند برد، ۴۸ ساعت پس از نجات طى نامه اى به فرمانده پليس راه استان از زحمات گروهبان يكم پليس قدردانى كردند. همايش فرماندهان پليس راهنمايى و رانندگى نيز محلى بود براى تقدير از پليس فداكار. در حاشيه اين همايش «مجتبى جعفرنيا» با دستور وزير كشور با يك درجه تشويقى، به درجه استوار دومى منصوب شد. در اين همايش توانستيم گفت وگويى مفصل با مأمور پليس راه انجام دهيم كه در ادامه مى خوانيد:
شب حادثه چگونه از ماجرا مطلع شديد؟
عصر روز پانزدهم دى ماه مأموريت پيدا كردم به جاده بوئين زهرا - ساوه بروم. به گردنه مجيب كه رسيدم بوران و كولاك شديدى شروع به بارش كرد.
هر لحظه بر شدت بارش افزوده مى شد لحظه به لحظه وضعيت جوى را با بى سيم به پاسگاه گزارش مى دادم. فرمانده پاسگاه مأموريت داد سريع جاده را ببنديم. اگر خودروهاى سوارى و كاميون ها به گردنه مى رسيدند در همان جا گرفتار مى شدند و نمى توانستند به پائين گردنه بروند.
به دليل كولاك شديد قدرت ديد كاهش يافته بود و يك متر جلوتر از ما معلوم نبود. كاميون ها در كنار جاده توقف كرده بودند. هر ساعت يك بار به كاميون ها سركشى مى كردم اما سرماى هوا اجازه نمى داد مسافت هاى زياد را طى كنم.
همزمان با طلوع خورشيد خودرو پليس را ترك كردم. شدت بارش برف كمتر شده بود. حدود يك متر برف خودروها را محاصره كرده بود. اسلحه ام را برداشتم و به سمت كاميون ها حركت كردم.
در ميان كاميون ها با يك اتوبوس رو به رو شدم كه مسافران آن در آستانه يخ زدگى قرار داشتند. مسافران با مشاهده من از شادى صلواتى فرستادند. اتوبوس در فاصله نزديك يك پايگاه امدادى بود. اسلحه ام را براى فرارى دادن حيوانات وحشى مسلح كردم. از مسافران خواستم به من اعتماد كنند و پشت سرم حركت كنند. در آن لحظه هيچ مسيرى به پايگاه امدادى مشخص نبود. به سختى و يارى خدا مسير را پيدا كرده و مسافران را به پايگاه رساندم.
تنها همين يك اتوبوس بود؟
نه. بعد از رساندن مسافران اين اتوبوس به سوى كارخانه سيمان سعيد حركت كردم. برف تمام سر و صورتم را پوشانده بود. پس از طى مسافتى حدود ۶۰۰ متر با يك اتوبوس روبه رو شدم كه سوخت آن تمام شده بود. به سختى در آن را باز كردم و آموزش هاى لازم براى نجات جان آنها را به مسافران دادم. مسافران چندين اتوبوس ديگر نيز به اين وضعيت دچار شده بودند. اميد و اعتماد به نفس خود را از دست داده بودند.
پس از انتقال حدود ۳۵۰ تن از مسافران به پايگاه متوجه شدم، چند تن از مسافران كه سالمند و كودك بودند درميان راه مانده اند. سريع خودم را به آنها رسانده و با به كول كشيدن افراد سالمند و كودك، آنها را به پايگاه منتقل كردم.
در پايگاه با مشكلى روبه رو نبوديد؟
هيچ آذوقه و آبى در پايگاه وجود نداشت. تمام لوله هاى آب يخ زده بود. با كمك چند تن از مسافران با پتو جلوى درها و پنجره ها را پوشانديم. با فرمانده پايگاه تماس گرفتم و درخواست كمك و امداد هوايى كردم.
اولين گروه امدادى چه زمانى به پايگاه رسيد؟
پس از ۴۸ ساعت شرايط جوى كمى آرام شد. به وسيله يك لودر جاده بازگشايى شد و با پيگيرى هاى من هلى كوپتر امداد با آذوقه به محل اسكان مسافران آمد.
فاصله محل توقف اتوبوس ها تا پايگاه امدادى چقدر بود؟
حدود ۷۰۰ متر.
در آن زمان چه حسى داشتيد؟
حس غرور و ايرانى بودن. از اين كه به آن تعداد مسافر كمك كردم خيلى خوشحال بودم. بعد از نجات جان مسافران احساس سبكى مى كردم. آن روز خدا هر لحظه همراهم بود. من مسير را فراموش كرده بودم و خدا خودش راه را به من نشان مى داد.
بعد از آن حادثه دوباره با مسافران روبه رو شديد؟
نه. فقط ۱۷۰ نفر از آنها در نامه اى به فرمانده پليس راه استان از اين كار من تشكر كردند.
مسافران فرانسوى را به خاطر داريد؟
بله. دو تن از مسافران فرانسوى بودند كه خيلى خونسرد بودند و دستكش هاى كاموايى مى بافتند. آنها نيز بعد از رسيدن نيروهاى امدادى خيلى از من تشكر كردند.
تفاوت تو با دهقان فداكار چيست؟
كارى كه او كرد خيلى بزرگتر از كمك من به مسافران است. اما خيلى دوست دارم ماجراى آن شب نيز در كتاب هاى درسى دانش آموزان چاپ شود.
و مهمترين آرزويت؟
فرستادن مادرم به سفر حج تمتع(واجب)/