سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۶ -
Tue, Mar 18, 2008
حوادث۳
ويژه نامه نوروز ۱۳۸۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
سياسى (۱)
سياسى (۲)
سياسى (۳)
سياسى (۴)
سياسى (۵)
سياسى (۶)
سياسى (۷)
سياسى (۸)
سياسى (۹)
سياست۱
بين الملل (۱)
بين الملل (۲)
بين الملل (۳)
بين الملل (۴)
حوادث۱
حوادث۲
حوادث۳
اجتماعى (۱)
اجتماعى (۲)
اجتماعى (۳)
اقتصادى (۱)
اقتصادى (۲)
اقتصادى (۳)
اقتصادى (۴)
اقتصادى (۵)
اقتصادى (۶)
هنرى (۱)
هنرى (۲)
هنرى (۳)
هنرى (۴)
هنرى (۵)
پايدارى (۱)
پايدارى (۲)
فرهنگ و انديشه (۱)
فرهنگ و انديشه (۲)
فرهنگ و انديشه (۳)
فرهنگ و انديشه (۴)
تاريخى (۱)
تاريخى (۲)
تاريخى (۳)
ورزشى (۱)
ورزشى (۲)
قاب عكس۱
ورزشى (۳)
ورزشى (۴)
ورزشى (۵)
ورزشى (۶)
مــرورى بر يك پرونده جنجالى؛ گفت و گو با شهلا در زندان
مــرورى بر يك پرونده جنجالى؛ گفت و گو با شهلا در زندان
شــــهـــــــــــــــــــــلا:
حقايق پشت پرده را فــاش خواهـم كرد!
خسرو مبشر

ماجراى قتل همسر ناصر محمدخانى - فوتباليست معروف - يكى از جنجالى ترين پرونده هاى جنايى پنج سال اخير بوده كه بازتاب هاى مختلف مردمى و رسانه اى داشته است.
001389.jpg
خديجه جاهد - معروف به شهلا - متهم پرونده قتل فاطمه - لاله - سحرخيزان، است كه از سوى دادگاه بدوى و هيأت قضايى ديوان عالى كشور به قصاص محكوم شده است. حكم مرگ او آخرين بار از سوى هيأت قضايى شعبه سوم تشخيص ديوان عالى كشور تأييد شد، اما در اقدام كم سابقه اى از سوى رئيس قوه قضائيه حكم قصاص، نقض و براى رسيدگى مجدد به دادگاه هم عرض فرستاده شد.خانواده مقتوله بى صبرانه منتظر اجراى حكم بودند كه رئيس قوه قضائيه با استناد به ماده ۱۸ اصلاحى آئين دادرسى اين پرونده را به دليل وجود ابهام هايى به واحد نظارت و پيگيرى سپرد تا پرونده شهلا به دادگاه هم عرض ارجاع شود.بدين ترتيب با دستور قضايى پرونده سه هزار و ۵۰۰ صفحه اى شهلا بار ديگر از سوى هيأت عالى قضايى تحت رسيدگى قرار خواهد گرفت.
روز جنايت
17 مهر سال ،۸۱ خبر قتل فاطمه (لاله) سحرخيزان به مأموران پليس اعلام شد.
آن زمان ناصر محمدخانى همراه تيم پرسپوليس در آلمان به سر مى برد كه همسر جوانش را با ۲۷ ضربه كارد در خانه شان واقع در ميدان كتابى تهران به قتل رساندند.
پس از شروع تحقيقات و دستگيرى چند مظنون به قتل، سرانجام با گذشت يك ماه پليس با توجه به سرنخ هاى به دست آمده زنى به نام شهلا جاهد را دستگير كرد.
اما وى در تمامى بازجويى ها و تحقيقات پليسى كارآگاهان شعبه دهم اداره آگاهى تهران همچنان منكر قتل لاله بود و مى گفت «گناه من عشق است. من عاشق ناصر هستم.» تا اين كه با گذشت يك سال از ماجراى قتل، سرانجام در نخستين سال مرگ لاله، فرمانده وقت انتظامى تهران بزرگ خبر از اعتراف شهلا داد.
اين درحالى بود كه همان موقع نيز برخى كارشناسان اعتقاد داشتند اين قتل كار يك زن نيست و شهلا نمى تواند قاتل باشد، اما بعد از اعتراف هاى شهلا و بازسازى صحنه قتل محاكمه وى برگزار شد. شهلا در دادگاه قتل را انكار كرد. با اين حال قاضى وقت با توجه به اسناد و مدارك موجود در پرونده، حكم قصاص - اعدام - شهلا را صادر كرد. اين حكم در شعبه ۲۶ ديوان عالى كشور نيز تأييد شد. درحالى كه پرونده با ابهام ها و سؤال هاى حل نشده اى روبه رو بود، يكى از اين موارد نتايج آزمايش هايى است كه از صحنه جنايت صورت گرفته است.از سوى ديگر بعد از منتقل شدن قاضى جديد پرونده از شعبه ۱۱۵۴ دادگاه جنايى تهران، يك قاضى جديد مسئوليت دادگاه را بر عهده گرفت. وى پس از مطالعه پرونده جنايى شهلا با طرح ۱۰ ابهام در گزارش رسمى به قوه قضائيه اعلام كرد: انعكاس نامه جنجالى قاضى جديد پرونده، واكنش هايى داشت. با اين حال بدون تأثير در روند رسيدگى به ماجرا، بلافاصله پرونده به ديوان عالى كشور رفت. سرانجام پس از پنج سال و در پى كش و قوس هاى فراوان، رئيس قوه قضائيه چندى قبل پس از دريافت نامه متهم به قتل، حكم قصاص - اعدام - را نقض كرد. بنابراين پرونده بايد از ابتدا تحت رسيدگى قرار گيرد.
گفت و گو با شهلا
شهلا بعد از پنج سال بلاتكليفى در بند نسوان زندان اوين، بى صبرانه منتظر است كه بار ديگر پرونده اش با حضور وى در دادگاه جزايى و عمومى تهران رسيدگى شود تا بتواند از اتهام هاى خود دفاع كند. مطلبى را كه پيش رو داريد، مصاحبه اى است با اين زن كه در زندان صورت گرفته و او آخرين حرف هايش را با خبرنگار ما مطرح كرده است.
چگونه و چه زمانى متوجه شدى حكم قصاص از سوى رئيس قوه قضائيه نقض شده است؟
از طريق مطبوعات و خانواده ام باخبر شدم. البته خانواده ام به من خبر داده بودند كه رئيس قوه قضائيه بر اساس ماده ۱۸ اصلاحى به مديركل هيأت نظارت و پيگيرى قوه قضائيه دستور داده اند كه پرونده ام را براى رسيدگى به دادگاه هم عرض ارسال كنند. البته وقتى اين خبر را شنيدم، باور نكردم تا اين كه روزنامه ايران به دستم رسيد و خبر را خواندم.خدا را شكر كردم كه بعد از پنج سال بلاتكليفى در زندان پرونده ام بار ديگر رسيدگى مى شود.
حكم قصاص شما به اتهام قتل مرحومه فاطمه سحرخيزان از سوى قضات ديوان عالى كشور تأييد شده بود، فكر مى كنيد چه عواملى به نقض حكم انجاميد؟
بارها گفته ام كه قاتل نيستم و دستم هم به خون كسى آلوده نيست. من قربانى عشق نافرجام شده ام. خدا مى داند كه قاتل نيستم. بنابراين كمكم مى كند تا واقعيت روشن شود. از هم اكنون هم خودم را براى دادگاه بعدى آماده مى كنم، چون در دادگاه قبلى فرصت كافى به من و وكلايم آقايان خرمشاهى و شقاقى داده نشد. فضاى دادگاه هم خيلى متشنج بود و نتوانستم از خودم به خوبى دفاع كنم. ضمناً معتقدم تحقيقات كافى از سوى مأموران و قضات روى پرونده ام صورت نگرفته است. به همين خاطر ابهام هاى بسيارى در پرونده وجود دارد. به طور مثال قاضى الهى زاده وقتى به جاى آقاى جعفرزاده به شعبه دادگاه ۱۱۵۲ آمد، پرونده اتهامى مرا مورد مطالعه و بررسى قرار داد. او در اين پرونده ۱۰ ايراد قضايى گرفت و در اين رابطه گزارشى هم به رئيس قوه قضائيه نوشت.
اما در بازجويى هاى پليسى به مواردى اشاره كردى كه پليس از آنها عليه شما و براى اثبات اتهام مورد استفاده قرار داد؟
ببينيد زمانى كه زير فشار بودم، اعترافاتى كردم. گفتند چرا اين كار را كردى، يعنى دست به جنايت زدى، گفتم دچار جنون آنى شده بودم. بى درنگ قاضى پرونده مرا به پزشكى قانونى فرستاد، فرداى همان روز نزد قاضى رفتم و گفتم من اين كار را نكردم. حالا آنها به خونى كه روى تشك بود، استناد مى كنند. بله من آن را نشان دادم، ولى قاضى پرونده بايد براى اين كه شبهه اى باقى نمى ماند، خون را براى آزمايش مى فرستاد، اما هيچ كس به اين مسئله توجهى نكرد. من آن زمان درگير بازى هاى پيچيده اى شده بودم كه فكر مى كردم در نهايت آزاد مى شوم. آنها هرگز خونى را نديدند. تنها تشك را بالا زدند و بعد فيلم گرفتند. خب از كجا معلوم اين خون متعلق به «لاله» بوده است. حال آن كه براى چندمين بار مى گويم قسمت هاى زيادى از بازسازى صحنه قتل و حرف هايى كه مطرح شد، القايى بود. من به خاطر اطلاعاتى كه از ماجراى قتل و داخل خانه ناصر داشتم، به آسانى مى توانستم همه صحنه ها را تقريباً همان طور كه اتفاق افتاده بود، تشريح و بازسازى كنم. كروكى محل افتادن جسد چند روز بعد از جنايت در روزنامه ها چاپ شد. همه چيز شفاف بود. من هم روزنامه خوان هستم. همه اطلاعاتى كه در بازسازى صحنه قتل ارائه دادم، اطلاعاتى بود كه از روزنامه ها به دست آورده بودم.
001407.jpg
اگر شما «لاله» را نكشته ايد، پس چه كسى مرتكب اين جنايت شده است؟
من نمى دانم چه كسى مرحومه سحرخيزان را كشته است، اما با صراحت مى گويم كه قاتل نيستم و كسى را نكشته ام. بنابراين اگر پرونده ام با دقت مطالعه و رسيدگى شود، حقايق فاش خواهد شد. البته من هم در دادگاه واقعيت ها و حقايق پشت پرده را فاش خواهم كرد.
از مرگ و يا اعدام نمى ترسى؟
نه، اگر تقدير باشد، اعدام مى شوم. تسليم قانون هستم و از مرگ و طناب دار هراسى ندارم، چرا كه دوست دارم از اين زندگى جهنمى در زندان هرچه زودتر راحت شوم. پدرم روز جمعه ۱۷ اسفند بر اثر بيمارى سرطان فوت كرد و حال درست و حسابى ندارم. چندى قبل آقاى سالاركيا، معاون دادستان و قاضى ناظر بر زندان ها به بند نسوان در زندان اوين آمد. درباره پرونده ام با او صحبت كردم و از او مرخصى خواستم. او اجازه داد كه چند ساعتى همراه مأموران به بيمارستان بروم و با پدرم ملاقاتى داشته باشم. اما پدرم فوت كرد.
اگر ديوان عالى كشور و يا دادگاه هم عرض پس از رسيدگى به پرونده ات، بار ديگر شما را به اتهام قتل لاله مجرم تشخيص دهد و حكم قصاص را تأييد كند، در آن موقع چه واكنشى نشان خواهى داد؟
ديگر همه چيز برايم عادى شده است. اين چندمين بار است حكم قصاص - اعدام - مى دهند و آن را تأييد و نقض مى كنند. مى خواهم هرچه زودتر تكليفم را روشن كنند. خانواده هاى من و «لاله» هر دو در اين مدت زجر زيادى كشيده اند. اما اين را هم مى دانم بى گناه تا پاى دار مى رود، اما سرش بالاى دار نمى رود.

چشم هايى كه عيد را نمى بيـــــــنند
001422.jpg
حميده گودرزى

مطلبى را كه به عنوان خاطره برايتان بازگو مى كنم، يك داستان نيست بلكه گوشه اى از زندگى پسر دانشجويى است كه هيچ گاه از ذهنم دور نخواهد شد. ماجراى زندگى پسر ۲۰ ساله اى كه به خاطر يك حادثه تلخ دو چشمش را از دست داد.
خوب يادم هست، پسر جوان يك روز بهارى با ظاهرى آراسته وارد شعبه شد. دست جوان لاغراندام كه عينك آفتابى به چشم داشت به دست پدرش گره خورده بود. آهسته و در حالى كه سعى داشت به جايى برخورد نكند، كنار ميز قاضى ايستاد. با ادب و احترام ويژه اى، گفت: سلام قربان من «حميد هستم» شاكى پرونده.
قاضى از پشت عينكش نگاهى به طرفين پرونده انداخت و از آنها خواست بنشينند. سپس در حالى كه اوراق پرونده را مطالعه مى كرد، به «حميد» ـ شاكى ـ گفت: خواسته شما چيست؟
پسر نابينا در حالى كه كنار «مسعود» ـ متهم ۲۰ ساله ـ نشسته و دستان او را در دستش گرفته بود، گفت: آمده ام رضايت بدهم. با آنكه دوستم مسعود، دو چشمم را براى هميشه از من گرفته اما به دليل اين كه مى دانم او از روى قصد و عمد اين كار را نكرده بنابراين به خاطر رضاى خدا و اين كه مى دانم در مدت بازداشت حسابى هم تنبيه شده اين تصميم را گرفتم.
افرادى كه داخل شعبه بودند با شنيدن اين حرف ناگهان مات و مبهوت به پسر جوان خيره ماندند. براى لحظاتى سكوتى سنگين در شعبه حكمفرما شد.در اين ميان متهم در حالى كه بى صبرانه منتظر تصميم رأى سرنوشت ساز بود، از سر شرم و خجالت قدرت نگاه كردن به چشم هاى نابيناى دوستش را نداشت.
وقتى قاضى از پسر حادثه ديده خواست درباره روز حادثه توضيحاتى دهد، او گفت: آقاى قاضى من به تازگى و پس از تحمل سختى هاى فراوانى در دانشگاه قبول شدم. وقتى كه در روزنامه اسمم را ديدم، سر از پا نمى شناختم. از همان زمان من و خانواده ام براى آينده كلى برنامه ريزى كرديم. من به شدت علاقه مند به تحصيل بودم. خانواده ام نيز دوست داشتند تا به بالاترين درجه هاى علمى برسم. اما افسوس كه مدت خوشى من و خانواده ام خيلى زود سر آمد و تمام آرزوها و رؤياهايمان در يك شب شوم بر باد رفت.
شب چهارشنبه سورى اگرچه براى همه همراه با شور و شادى و آتش بازى بود، اما براى من و خانواده ام، ترس و وحشت و تاريكى را به دنبال داشت.
آن شب همانند تمام همسن و سالانم، براى برپايى مراسم چهارشنبه آخر سال به خيابان رفته بودم. همه چيز خوب پيش مى رفت. مقدار زيادى كارتن خالى و چوب جمع كرده بوديم، تا از روى آتش بپريم. صداى هياهو و شادى من و دوستانم در ميان صداى ترقه ها گمشده بود. آسمان نورباران از فشفشه هايى بود كه به سوى ابرها نشانه مى رفت. در همين حال و هوا بوديم كه ناگهان دوستم ـ اشاره به متهم ـ براى شوخى و ترساندن من و ديگر بچه محل ها، نارنجك دست سازى را به طرف ما پرتاب كرد، نارنجك هم به محض اصابت به زمين منفجر شد.من كه از شنيدن صداى مهيب نارنجك شوكه بودم، ناخودآگاه چند قدمى به عقب رفتم. همان موقع در چشمانم سوزش شديدى حس كردم.ناگهان همه چيز در مقابل چشمانم تيره و تار شد. بى اختيار فرياد زدم: «كور شدم به دادم برسيد.»
اهالى محل كه شاهد ماجرا بودند، بلافاصله از اورژانس كمك خواستند. پدر و مادرم كه از طريق همسايه ها متوجه موضوع شده بودند سراسيمه خود را به من رساندند.
چشمانم جايى را نمى ديد. مادرم به شدت گريه مى كرد. كمى  آن طرف تر هم، صداى پدرم را شنيدم كه به دنبال مقصر حادثه مى گشت.
دقايقى بعد آمبولانس آژيركشان به محل حادثه آمد و مرا به بيمارستان منتقل كردند.اما با وجود تلاش پزشكان هر دو چشمم نابينا شد. به هيچ عنوان باور نمى كردم به خاطر يك حادثه و شوخى نا بجا براى هميشه از نعمت بينايى بى بهره شوم. روزها و شب هاى بسيار سختى را پشت سر گذاشته ام. مفهوم روز و شب را نمى فهميدم. البته وقتى خبر نابينا شدنم به دوستم - مقصر اين حادثه - رسيد حال او و خانواده اش هم دست كمى از ما نداشت.
آنها هر روز به ديدنم مى آمدند. دوستم پيوسته خود را سرزنش مى كرد اما پشيمانى سودى نداشت.
مدتى بعد، پدر و مادرم به اميد اين كه شايد بتوانم بخشى از بينايى ام را به دست بياورم خانه و زندگى شان را فروختند و مرا براى معالجه و درمان به اروپا بردند. اما تمام اين تلاش ها و هزينه ها هيچ نتيجه اى نداشت و ناچار به ايران بازگشتيم.
پسر جوان در حالى كه بغض راه گلويش را بسته بود، گفت: آقاى قاضى در اين مدت من و خانواده ام دوران بسيار سختى را پشت سر گذاشتيم. شما فكر كنيد كسى كه ۲۰ سال از عمرش را ديده و رؤياهاى زيادى در ذهنش ساخته حالا بايد تمام عمرش را در تاريكى بگذراند.
با وجود تمام اين سختى ها به خاطر خدا تصميم گرفتم تا از تمام حق و حقوق قانونى خود گذشت كنم و مسعود را ببخشم.
وقتى حميد، داستان غم انگيز خود را بازگو مى كرد، همه به يكباره به جاى خود ميخكوب شديم.
مسعود در حالى كه از شدت شرم اشك مى ريخت به دست و پاى جوان نابينا افتاد و به عذرخواهى از او پرداخت و گفت: آقاى قاضى من اشتباه كردم و حاضرم تاوان اين گناه بزرگ و نابخشودنى ام را بدهم. حتى اگر اعدامم كنيد باز هم شكايتى ندارم. چرا كه كار من درباره دوستم از جنايت بدتر است.
به خدا قسم در اين مدت به خاطر عذاب وجدان يك لحظه هم آرام و راحت نبوده ام. چرا كه مى دانم دوستم به خاطر يك لحظه خنده من و ديگران بايد تا آخر عمر در تاريكى بماند. به خدا خودم را نمى بخشم. اما افسوس كه پشيمانى سودى ندارد.






|   شناسنامه   |   آرشيو   |