سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۶ -
Tue, Mar 18, 2008
تاريخى (۲)
ويژه نامه نوروز ۱۳۸۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
سياسى (۱)
سياسى (۲)
سياسى (۳)
سياسى (۴)
سياسى (۵)
سياسى (۶)
سياسى (۷)
سياسى (۸)
سياسى (۹)
سياست۱
بين الملل (۱)
بين الملل (۲)
بين الملل (۳)
بين الملل (۴)
حوادث۱
حوادث۲
حوادث۳
اجتماعى (۱)
اجتماعى (۲)
اجتماعى (۳)
اقتصادى (۱)
اقتصادى (۲)
اقتصادى (۳)
اقتصادى (۴)
اقتصادى (۵)
اقتصادى (۶)
هنرى (۱)
هنرى (۲)
هنرى (۳)
هنرى (۴)
هنرى (۵)
پايدارى (۱)
پايدارى (۲)
فرهنگ و انديشه (۱)
فرهنگ و انديشه (۲)
فرهنگ و انديشه (۳)
فرهنگ و انديشه (۴)
تاريخى (۱)
تاريخى (۲)
تاريخى (۳)
ورزشى (۱)
ورزشى (۲)
قاب عكس۱
ورزشى (۳)
ورزشى (۴)
ورزشى (۵)
ورزشى (۶)
گفت و شنود «ايران» با سيدمصطفى مترجم مدنى، تصويرگرصحنه هاى ناب
از صحـنه تئــــــــاتر تا صحنه سياست
احمد سينائى
001065.jpg
تصاويرى كه مصطفى مترجم مدنى از رويدادهاى مهم سياسى دهه ۲۰ و ۳۰ گرفته، از نام او بسيار مشهورترند. در واقع، اين فروتنى و گوشه نشينى او بوده كه موجب گشته تا كسى متوجه صاحب اين گنج گرانمايه نشود. وى از آغازين مراحل مبارزات منتهى به ملى شدن نفت، با اراده و علاقه اى وصف ناپذير به ثبت حوادث مهم اين بخش از تاريخ معاصر پرداخت و صحنه هايى را ماندگار كرد كه تنها او شاهد  آنها بود. او اينك در سنين بالاى ۹۰ سال در شهر استراسبورگ فرانسه به سر مى برد. آشنايى با او كه چند سال پيش در ديدارى كه از ايران داشت، دست داد، به يك دوستى عميق مبدل شد و او با لطف و سخاوت مثال زدنى خويش، بخش زيادى از نگاتيوها و نيز آلبوم هاى منحصر به فرد و منتشر نشده خويش از دوران نهضت ملى نفت را در اختيارم گذاشت و در حاشيه آنها توضيحات ارزشمندى را نيز ارائه كرد. آنچه در پى مى آيد، پاره اى از خاطرات او درباره تصويربردارى از رويدادهاى مهم نهضت ملى نفت است.

چه شد كه به وادى عكاسى سياسى كشيده شديد؟
من از كودكى به عكس علاقه داشتم و پدر من از شخصيت هاى تاريخى عكس هاى زيادى داشتند. اين دو عامل موجب گرديدند كه تصميم بگيرم بعضى از صحنه ها را ثبت كنم. 20 ساله بودم كه دوربين كوچكى تهيه كردم و در مسافرت ها شروع به عكاسى كردم. الآن بعضى از آن عكس ها را دارم. اما آنچه كه موجب شد به وادى عكاسى سياسى كشيده شوم، ارتباطات سياسى پدرم با رجال مذهبى و سياسى مطرح آن روز بود. پدر من، مرحوم سيدحسين مترجم مدنى، جزو اولين محصلين اعزامى به آمريكا بود. ايشان در حدود ۸۸ سال پيش، هنگامى كه از آمريكا مراجعت كرد، مترجم نظام شد، يعنى مترجم ارتش و به همين دليل هم نام خانوادگى ما، مترجم مدنى شد. ايشان پس از بازگشت از آمريكا، انجمنى به نام «انجمن جوانان اسلامى» را تشكيل داد. اعضاى اين انجمن با تمام مجامع مذهبى و نيز علماى شاخص آن روز معاشرت داشتند. پدرم چون علاقه مرا به مجامع دينى ديدند، از سال ۱۳۲۲ مرا با «انجمن تبليغات اسلامى» با مديريت مرحوم دكتر شهاب پور و همچنين «اتحاديه اسلام» به مديريت شيخ عباسعلى اسلامى، آشنا كردند. فكر مى كنم از همين طريق هم بود كه با آيت الله كاشانى آشنا شدم.
قبل از اين كه به عرصه عكاسى سياسى وارد شويد، چه مى كرديد؟
دوره تئاتر مى ديدم، يعنى در كلاس تئاتر شهردارى شركت مى كردم و يكى دو بارى هم در برخى تئاترها بازى كردم. حدود ۱۸ سالگى بود كه مرحوم پدرم مرا به ديدن آيت الله كاشانى بردند. البته بايد به اين نكته اشاره كنم كه همسر آيت الله كاشانى، مادر مرحوم مصطفى كاشانى، با پدرم نسبت خويشاوندى هم داشت. در آن جلسه اول، آيت الله كاشانى مطالبى گفتند كه مرا كاملاً جذب كرد. ايشان برخلاف برخى، خيلى صريح و پوست كنده حرف مى زدند و بسيار روشن بين و آگاه به زمان بودند، اهل خرافات و ارتجاع و واپسگرايى هم نبودند. بسيار آدم روشنى بودند و همين عوامل موجب شدند من جوانى كه در زمينه تئاتر فعاليت مى كردم، وقتى با ايشان آشنا شدم، تئاتر را رها كردم و وارد مجامعى شدم كه ايشان در آنها شركت داشتند و يا محافلى كه با ايشان در ارتباط بودند، از جمله جريان نهضت ملى و از آنها عكاسى كردم. از آن زمان تا پايان حيات مرحوم آيت الله كاشانى به قدرى به ايشان نزديك شدم كه عملاً جزو اعضاى خانواده شان محسوب مى شدم. يادم هست كه يك روز مرا با ملاطفت تمام در آغوش گرفتند و گفتند: «تو يك مصطفى هستى و پسرم هم يك مصطفى.»
001104.jpg
اولين عكاسى سياسى را چه موقع و در كجا انجام داديد؟
تا جايى كه يادم هست از تجمع ابطال آراى لواسان در مقابل وزارت كشور عكس گرفتم. شب قبل از آن به اتفاق دكتر بقايى به افجه رفته بودم. دكتر بقايى از قديم با پدرم دوست بود. در افجه، پشت ديوار محلى رسيديم كه قرار بود فرداى آن روز، شمارش آرا در آنجا انجام شود و آنها داشتند در شب انتخابات رأى مى نوشتند و به صندوق ها مى ريختند. دكتر بقايى قلاب گرفت و من رفتم بالا و آنجا را خوب برانداز كردم و ديدم درست حدس زده ايم و زمينه هاى تقلب در انتخابات، به تمامى فراهم است. برگشتيم تهران و به عباس مسعودى خبر داديم كه در فلان نقطه افجه، مشغول نوشتن رأى هستند. او هم اين خبر را چاپ كرد و جمعيتى كه عرض كردم، براى درخواست ابطال انتخابات، جلوى مجلس جمع شدند. تصور مى  كنم همان عكسى كه از آن تجمع گرفتم، اولين عكس سياسى من باشد.
با ديدن مجموعه عكس هاى سياسى شما مشاهده مى شود كه اغلب عكس هايتان به مقطع انتخابات مجلس پانزدهم تا ۳۰ تير ۱۳۳۱ تعلق دارند. يكى از فرازهاى مهم اين برهه تاريخى، راهپيمايى اعتراض آميز نسبت به نخست وزيرى هژير است كه از منزل آيت الله كاشانى آغاز شد و تا برابر مجلس شوراى ملى ادامه پيدا كرد. آيا از اين رويداد هم عكاسى كرديد و خاطره اى داريد؟
آقاى كاشانى به هيچ وجه هژير را قبول نداشتند و به همين دليل بنا شد از منزل ايشان به طرف مجلس شوراى ملى راهپيمايى صورت بگيرد. عده زيادى جمع شدند و وظيفه اداره و سازماندهى برنامه هم عمدتاً بر عهده برادران امامى بود. آقاى مستجابى هم كه آن موقع سيد جوانى بودند، قرآنى را به دست گرفتند و در جلوى جمعيت به طرف مجلس راه افتادند. هنگامى كه به نزديكى مسجد سپهسالار و مجلس رسيديم، ديديم سربازها سرنيزه ها را به طرف مردم گرفته اند. ظاهراً به آنها دستور حمله هم داده شده بود، ولى ما از اين موضوع خبر نداشتيم. من از لحظه حركت جمعيت از جلوى منزل آيت الله كاشانى و آقاى مستجابى و برادران امامى تا جلوى مجلس عكس گرفتم و از لحظات درگيرى هم چند عكس دارم. خاقانى كشتى گير كه هيكل بسيار درشت و قدرتمندى داشت و از ارادتمندان آقاى كاشانى بود، در جلوى جمعيت حركت مى كرد كه سربازها با سرنيزه به ران او زدند و بشدت زخمى شد و بعد هم در اثر جراحت، فوت كرد. همين طور هم امير عبدالله كرباسچيان كه مجروح شد و در طبقه بالاى منزل آقاى كاشانى بسترى بود و من از دوره نقاهت او و چند بار كه مرحوم نواب و دوستانش به عيادت او آمدند، عكس هايى دارم.
با شهيد نواب صفوى و دوستانش چگونه آشنا شديد؟
با مرحوم نواب و پدر خانمش مرحوم نواب احتشام آشنا بوديم و با مرحوم احتشام، يك سفر هم به سوريه رفتيم كه عكس هاى آن سفر را دارم. من هم با مرحوم نواب و هم با مرحوم امامى رابطه نزديكى داشتم. من چون سيد بودم، نواب به من مى گفت پسر عمو. يك بار هم به من گفت: «پسرعمو! تو هم كارها و همه چيزت به عالم اسلام مى خورد جز ريش تراشيده ات.» من هم گفتم «من ريشم را نمى تراشم، ماشين مى كنم.» اينها خيلى جدى و جسور بودند و ما در بسيارى از محافل با هم شركت مى كرديم. در تجمعات، در تحصن ها، در برخى از محافل، غالباً همراه آنها مى رفتم. يادم هست چند بار با مرحوم نواب و دوستانش به مسجد هدايت رفتيم كه آقاى طالقانى نماز مى خواند.
عكس هاى خوبى هم از مرحوم نواب و واحدى و طهماسبى دارم. اگر لازم شد در ادامه بحث، خاطراتم را از آنها هم نقل مى كنم.
001101.jpg
بخشى از عكس هاى شما مربوط به دوره ترور شاه و تبعيد آيت الله كاشانى و برگزارى انتخابات دوره شانزدهم مجلس شوراى ملى است. از مشاهداتتان در آن مقطع خاطراتى را بيان كنيد؟
وقتى فخر آرايى به طرف شاه تيراندازى كرد و بعد هم كشته شد، همان شب عده اى به منزل آيت الله كاشانى ريختند و ايشان را به شكل آزاردهنده و فجيعى دستگير كردند و به قلعه فلك الافلاك و از آنجا به لبنان بردند. اطرافيان و طرفداران ايشان، براى نجاتشان شروع به فعاليت كردند. در آن ايام تصميم گرفتيم همراه با عده اى از بازارى هاى متدين و جوانان پرشورى كه به منزل ايشان رفت و آمد داشتند، به قم برويم و چند شبى را در منزل آيت الله بروجردى بست بنشينيم. هنگامى كه وارد منزل ايشان شديم، يكى از حضار، علت شرفيابى ما را به حضور ايشان ذكر كرد. بعد ضمن اظهار تأسف از واقعه اى كه پيش آمده بود، عكس بزرگى را كه از نماز عيد قربان در جواديه تهران گرفته بودم، به ايشان نشان دادم. در اين عكس حدود سى هزار نفر به امامت آيت الله كاشانى، نماز عيد قربان را اقامه كرده بودند و بسيارى از علماى حوزه علميه قم و تهران هم درمراسم حضور داشتند. آيت الله بروجردى بلافاصله قرآن را برداشتند و استخاره كردند، سپس قرآن را به دست مرحوم آيت الله كبير دادند و گفتند كه آيات را تلاوت و تفسير كند. ايشان بعد از قرائت آيات گفتند: «شما با اين اقدامى كه مى كنيد، چراغ اسلام را روشن مى كنيد.» آيت الله بروجردى فرمودند كه تلگرافى به شاه خواهند زد و آزادى آقاى كاشانى را خواهند خواست. من براى پيگيرى تلگراف به تهران رفتم و در مورد رسيدن يا نرسيدن تلگراف، تحقيق كردم و معلوم شد كه تلگراف اساساً مخابره نشده است. احتمالاً اطرافيان ايشان اين كار را كرده بودند در آن سفر من از بسيارى از علما عكس هاى خوبى گرفتم. از آيت الله بروجردى كه هر روز از منزل خارج مى شدند و براى درس مى رفتند و برمى گشتند، هم در حرم حضرت معصومه (س) و هم در منزل عكس هاى خوبى گرفتم. همين طور از آيت الله خوانسارى و آيت الله كبير هم عكس گرفتيم. به هر حال ما از اين مسافرت نتيجه اى نگرفتيم. مدتى پس از آن كه آقاى كاشانى را به لبنان تبعيد كردند، من همراه با مرحوم مصطفى، پسر آقاى كاشانى از راه عراق، براى ديدار با آقاى كاشانى به بيروت رفتيم. قبل از رفتن به مسافرت به ديدن دكتر مصدق رفتم و پرسيدم «آيا شما پيغامى براى آقاى كاشانى داريد؟» مصدق از دوستان قديمى پدرم بود و به منزل ما هم رفت و آمد داشت. يك مورد را دقيقاً يادم هست كه دكتر مصدق به اتفاق دكتر محمود حسابى به منزل ما آمدند و در بالكن منزل نشستيم. آن ايام مقارن برگزارى انتخابات مجلس سنا بود. برادر بزرگ من رو كرد به دكتر مصدق و پرسيد، «شما در اين انتخابات شركت مى كنيد يا نه؟» جوابى كه دكتر مصدق به اين سؤال داد، براى من خيلى عجيب بود. ايشان به صراحت گفت، «اين ملت لياقت ندارد.» اين را من به گوش خودم شنيدم. بعد از برادر من پرسيد، «شما چه مى كنيد؟» برادرم گفت، «من كه تازه از خارج آمده ام و كسى مرا نمى شناسد. شما خودتان را كانديد كنيد. اگر اين كار را بكنيد، من و دوستانم براى شما تبليغ خواهيم كرد.» خود من هم بعدها زياد به منزل دكتر مصدق كه در نزديكى كاخ مرمر بود مى رفتم. به هرحال وقتى كه براى خداحافظى و رفتن به لبنان به ديدن دكترمصدق رفتم، او به طورى كه ديگران متوجه نشوند، به من گفت، «براى من يك اعلاميه در مورد انتخابات مجلس شانزدهم از آقا بگير و بياور.» موقعى كه از عراق به طرف لبنان حركت كرديم، از شهرهاى مختلف عراق از جمله نجف و كاظمين گذشتيم. خاطرم هست در كاظمين، وقتى مردم متوجه شدند كه پسر آيت الله كاشانى، به همراه هيأتى به شهر آنها وارد شده، دستجات مختلفى را به راه انداختند و شعارهاى مختلفى را در مدح آقاى كاشانى سر دادند. اين مردم خاطرات خوبى از مبارزات آقاى كاشانى در انقلاب عراق عليه دولت انگليس داشتند. از اين استقبال هم عكس هاى زيادى گرفتم كه بعضى از آنها چاپ شده. دركاظمين عكسى از آقاى كاشانى در لباس رزم در دوران جوانى ايشان ديدم. دارنده عكس مى گفت كه اين عكس مربوط به دوره مبارزه عليه انگلستان است. در اين عكس ، يك اسلحه به دست آقاى كاشانى بود و قطارهاى فشنگى را هم به بدنش بسته بود. هرچه به صاحب عكس اصرار كردم كه اجازه بدهد از آن يك كپى بردارم، موافقت نكرد. عكس بسيار جالبى بود. موقعى كه به بيروت و منزل ايشان رسيديم، ديديم آقاى كاشانى در آنجا هم مراجعات زيادى دارند. رشيد بيضون، رئيس وقت مجلس لبنان، مرتباً به ديدن ايشان مى آمد، مرحوم علامه سيدشرف الدين عاملى مى آمد. در فرصت مناسبى به آيت الله كاشانى گفتم دكتر مصدق چنين پيغامى براى شما داده و براى معرفى افراد در انتخابات مجلس شانزدهم، از شما اعلاميه اى خواسته، ايشان هم نامه اى نوشت و به صراحت اعلام كرد، «براى نجات كشور اين افراد را انتخاب كنيد: «محمد مصدق، مظفر بقايى، حائرى زاده، مكى، اللهيار صالح، عبدالقدير آزاد، نريمان و.‎/.» وقتى اين نامه را به تهران آوردم و به مصدق دادم و پخش شد، عده اى از بازارى هاى متدين به مخالفت برخاستند و يك نفر به نام محمد لباف ، تلگرافى براى آقاى كاشانى فرستاد به اين شرح كه «شماعده اى را معرفى كرده ايد كه نماز نمى خوانند و بعضاً هم تظاهر به فسق مى كنند.» آقاى كاشانى در جواب نوشتند «به طورى كه اطلاع داريد ، شمر نماز شب اش ترك نمى شد، ولى خيانتى به اسلام و به شريعت كرد كه آثار آن براى هميشه ، باقى است. حالا اگر فردى در انجام برخى از وظايف دينى كوتاهى مى كند اما بتوان او را جذب كرد و در خدمت اسلام و كشور قرار داد، بهتر نيست؟» اين جوابيه بازتاب گسترده اى داشت. بعد از اين كه ايشان اين اعلاميه را نوشتند، من بلافاصله عكس اين چند نفر را به شكل كارت پستالى چاپ كرده و در تيراژ بسيار زياد پخش كردم. يادم هست كه گاه بسته هاى سيصدچهارصدتايى به افراد مى دادم كه پخش كنند. اين كارت پستال درخيلى جاها چاپ شده كه در آن تصوير آيت الله كاشانى و آن گروه اقليت مجلس شانزدهم كه در آن ايام خودشان را كانديدا كرده بودند ديده مى شد. وقتى اين كارت ها چاپ شدند، مرحوم سيد عبدالحسين واحدى از طرف مرحوم نواب به من پيغام داد كه «چرا عكس پيشواى ما را با اين افراد فاسق و ريش تراشيده چاپ مى كنى؟» من كه با خلقيات اينها آشنايى داشتم و مى دانستم كه در اعتقاداتشان بسيار راسخ هستند و ابداً نمى خواستم با آنها اصطكاكى پيش بيايد، بلافاصله كليشه آن كارت را عوض كردم و به جاى عكس آقاى كاشانى ، عكس سردر مجلس شورا را گذاشتم و براى آقاى كاشانى يك كارت مستقل چاپ كردم. دكتر مصدق درجريان حجم و تأثير كارهايى كه من براى پيشبردجريان انتخابات شانزدهم كه با علاقه و اخلاص انجام مى دادم بود. بعد از اتمام جريان و رفتن اين آقايان به مجلس يك روز در منزل آقاى كاشانى بودم كه حسين مكى آمد و پاكتى را به من داد و گفت: «اين را آقا (يعنى دكتر مصدق) براى تو داده اند.» خواستم باز كنم گفت:«نه! حالا باز نكن.» وقتى آمدم بيرون و پاكت را باز كردم ، ديدم سه تا اسكناس صدتومانى است. نامه مفصلى خطاب به شيخ احمد بهار كه پيشخدمت دكتر مصدق بود، نوشتم و گفتم كه دراين موقعى كه دارم اين حرف را مى زنم، به خاطر چاپ و تكثير نشرياتى كه درهنگام انتخابات منتشر كردم ، مبلغ دوهزار تومان بدهكارم ، با اين وصف ، حاضر نيستم بااين وضع اسفبارى كه مردم در اين شب عيد دارند، از شماحق الزحمه يا هديه اى قبول كنم. اين را به ديگران عيدى بدهيد. در ضمن براى هميشه از آقاى دكتر مصدق خداحافظى مى كنم، چون از برخى از رفتارهاى ايشان خوشم نمى آيد و پيشواى زيرپتويى نمى خواهم.
001080.jpg
از تحصن در مقابل دربار، در اعتراض به انتخابات چه خاطره اى داريد؟
بعد از تقلب در انتخابات شانزدهم، حالت يأسى بر همه مستولى شده بود و عمدتاً در منزل دكتر مصدق جمع مى شدند و اعتراض مى كردند و ايشان هم اظهار يأس مى كرد. به هرحال عده اى از اعضاى آن جمع، از مليون و جوانان پرشور، تصميم گرفتند براى اعتراض در مقابل كاخ مرمر تجمع كنند. صبح كه از منزل دكتر مصدق راه افتاديم، خود او هم با گردنى كج درجلوى جمعيت راه افتاد. يكى از خصوصيات ايشان اين بود كه در منزل و در حضور دوستان، بسيار جدى و با گردن برافراشته و قامت راست مى نشست و راه مى رفت، ولى وقتى مى آمد كه جلوى مردم راه برود، گردنش را كج مى كرد و زيربغلش را مى گرفتند و از اين حركات. وقتى رسيديم جلوى دربار، يك نفر رفت روى چهارپايه ايستاد و سخنرانى كرد و گفت: «من ديشب خواب ديدم كه دكتر مصدق ، رئيس جمهور مى شود!»
بعد از سخنانى كه در آن جمع جلوى دربار ايراد شد، هژير بيرون آمد و با دكتر مصدق صحبت كرد. فاصله من با آنها زياد بود و نتوانستم حرف هايشان را درست بشنوم، اما فى الجمله متوجه شدم كه دكتر مصدق به هژير مى گويد:«تو واقعاً وجدان دارى؟ اين انتخابات ، آزاد بود؟» به هرحال همانجا تصميم گرفته شد كه جبهه ملى تشكيل شود. من يكى از معدود كسانى بودم كه از آن روز عكس گرفتم. اين عكس ها دقيقاً مرحله به مرحله آن روز را نشان مى دهند.
اين تحصن كه گره اى از كار انتخابات مجلس شانزدهم نگشود. آنچه كه موجب ابطال اين انتخابات قلابى شد، گلوله امامى به طرف هژير بود. با توجه به اين كه با امامى دوستى و صميميت داشتيد، از جريان اعدام هژير و شهادت امامى، خاطرات خود را بيان كنيد.
امامى بسيار جوان با اراده، نيكوكار و خوشنامى بود و از مريدان آيت الله كاشانى محسوب مى شد. ما جاهاى زيادى با هم رفته بوديم كه عكس هاى آنها موجود است. هنگامى كه هژير را زد، خيلى ها نگران شدند كه فرجامش به كجا خواهد انجاميد. كسى تصور هم نمى كرد كه به اين زودى، اعدامش كنند. بعدها فهميديم كه محاكمه تشريفاتى و سريعى را برايش ترتيب دادند و يك روز صبح زود و در كمال بى خبرى و غياب مردم، او را اعدام كردند. حتى كسى نمى دانست كه جنازه اش را در كجا دفن كرده اند.
من با يكى دو نفر از دوستان رفتيم و جست و جو كرديم و فهميديم كه او را در امامزاده حسن، بدون انجام آداب دفن، يعنى غسل و تكفين، او را دفن كرده اند. قرار شد جنازه را دربياوريم. اين كار را كرديم و شبانه، جنازه را به غسالخانه ابن بابويه برديم، غسل داديم و كفن كرديم و من آن شب، بعد از تكفين جنازه امامى، عكسى برداشتم كه به شما مى دهم. بعد هم او را در اين جايى كه الآن در ابن بابويه هست، دفن كرديم. آقاى كاشانى خيلى به امامى علاقه داشتند. اين اقدام امامى در ابطال انتخابات شانزدهم، تأثير تعيين كننده اى داشت.
آيا بابت عكاسى هاى سياسى تان پول هم مى گرفتيد؟
امرار معاش من از طريق ديگرى بود و عكاسى را به خاطر علاقه شخصى دنبال مى كردم. فقط يادم هست كه يك بار پول گرفتم و آن هم زمانى بود كه مرحوم خليل طهماسبى، رزم آرا را زد. روزنامه ها از خليل عكس نداشتند. من با توجه به دوستى و صميميتى كه با او داشتم، از او عكس هايى گرفته بودم و يكى از آنها را بردم و به كيهان دادم و از اين بابت پنجاه تومان به من دادند. غير از اين يادم نمى آيد كه بابت عكاسى، پولى از كسى گرفته باشم. يك بار بعد از اين كه دكتر مصدق آن پول را برايم فرستاد و من پس دادم، آقاى كاشانى از من پرسيدند، «اين افرادى كه از آنها عكس مى گيرى، به تو پولى هم مى دهند يا نه؟» گفتم، «آيا تا به حال كف دست دوستان شما را كسى ديده كه من ديده باشم؟» ايشان خنديدند و حواله اى براى يكى از مريدانشان در بازار، به نام آقاى مفيد، نوشتند كه پانصدتومان به من بدهد. بيمارستان مفيد را هم ايشان ساخته بود. به هرحال من در طول عمرم، از عكاسى درآمدى كسب نكردم.
شما بيشتر از برنامه هاى سياسى و دينى آيت الله كاشانى عكاسى كرده ايد. از كداميك، خاطرات جالب ترى داريد؟
يادم هست در سال ۱۳۳۱ ايشان تصميم گرفتند به مكه سفر كنند. البته افرادى از اهل خير در بازار، بانى اين سفر شدند، وگرنه ايشان درحالى كه در اوج قدرت و شهرت بود، خودش پولى نداشت كه به مكه برود. وقتى باخبر شدم ايشان چنين قصدى دارند، يادداشتى خدمتشان دادم به اين مضمون كه، «اطلاع داريد كه من هميشه افتخار عكاسى شما را داشته ام. اجازه مى خواهم كه در اين سفر هم افتخار اين كار را داشته باشم.» ايشان هم لطف كردند و زير ورقه، به صورت مكتوب برايم نوشتند، «آمدن شما بسيار به موقع است.» اين ورقه را هنوز دارم. به هرحال آن شب در منزل داماد ايشان جلسه اى تشكيل و بنا شد كه چند نفر از همراهان انتخاب شوند و ترتيب تهيه گذرنامه و بليت هواپيما داده شود. كشور عربستان سعودى كه از اين تصميم آيت الله كاشانى باخبر شده بود، سفيرش را در تهران به حضور ايشان فرستاد تا رسماً دعوت كند. ايشان گفتند كه از لطف پادشاه عربستان متشكرم، ولى من و برادرانم مهمان برادران دينى خودمان هستيم و نمى توانيم اين دعوت را بپذيريم. ما سوار هواپيماى ايرفرانس شديم. موقع صرف غذا اتفاق جالبى پيش آمد. مهمانداران هواپيما ظروف غذا را به مسافرين تحويل دادند. در اين موقع، مرحوم آقاى ابهرى كه در صندلى پشت سر آيت الله كاشانى نشسته بود، آرام پرسيد: «حضرت آقا! صرف اين غذايى كه به ما داده اند، جايز است؟» آقاى كاشانى كمى سرشان را به طرف عقب متمايل كردند و با لحن مطايبه آميز هميشگى فرمودند، «بى سواد! چطور خوردن غذايى كه كبرا خانم با آن دست هاى كثيف و بشقاب هاى كثيف تر از آشپزخانه مى آورد و جلوى انسان پرت مى كند، جايز است، اما اين غذاى پاكيزه اى كه با كمال احترام و ادب جلوى ما مى گذارند، خوردنش جايز نيست؟» به هرحال مسافرت بسيار خوبى بود. در بدو ورود و انجام تشريفات گمركى، سفير ايران خدمت آقا آمد و گفت كه مكان مناسبى براى سكونت ايشان دراختيار نيست، ولى وليعهد سعودى درخواست كرده كه در مكانى كه او درنظر گرفته، اين مدت را مهمان او باشيم. آقاى كاشانى اين دعوت را قبول كردند و از جده حركت كرديم و به مكه رفتيم و در اتاق هاى بالاى درب باب السلام به ما جا دادند. من عكس هاى زيادى از ديدار متفكرين ساير كشورهاى اسلامى با آقاى كاشانى گرفته ام، همچنين عكس هاى زيادى از ايشان در لباس احرام دارم.
آيا در اين سفر اتفاق خاص ديگرى پيش نيامد؟
خبر رحلت آيت الله خوانسارى به ما رسيد و آقاى كاشانى خيلى ناراحت شدند و حتى گفتند كه كمرم شكست و تكيه گاه ما از بين رفت. آيت الله كاشانى و آيت الله خوانسارى رابطه بسيار صميمى و نزديكى با هم داشتند. آقاى خوانسارى هر وقت به تهران مى آمدند، ديدارهاى صميمى و مكررى، چه در بيمارستان و چه در منزل آقاى كاشانى با هم داشتند. در واقع در ميان علما، آيت الله خوانسارى يكى از بزرگ ترين حاميان آيت الله كاشانى و جريان ملى شدن نفت بودند و در اعلاميه اى كه دارند، حضور گسترده مردم را به دليل حضور آيت الله كاشانى در اين جريان تجويز كردند، چون مطمئن بودند كه حضور اين شخصيت در رأس اين جريان، موجب اعتماد مردم متدين مى شود. يادم هست در مراسم چهلم آيت الله خوانسارى، به اتفاق آقا رفتيم قم. در آنجا صحنه هاى مختلفى پيش آمد، از جمله اطعام در منزل آقاى كاشانى كه آيت الله خمينى در كنار ايشان نشستند و من عكس هاى جالبى هم از آن صحنه گرفتم و گفت وگوهايى هم بين آنها رد و بدل شد. يادم هست كه آقاى خمينى به آقاى كاشانى مى گفتند براى پيشبرد امور، قاطعيت و جديت بيشترى لازم است. آقاى كاشانى مى گفتند انسان بايد در سياست، انعطاف پذير باشد. يادم هست كه در آن سفر با جمع زيادى از طلبه ها ديدار داشتند و سعى كردند روحيه ورود در سياست و دورى از جمود و انزوا را در آنها تقويت كنند و با همان لحن طنزآميز به آنها گفتند، «آقايان! بالاخره شما درست شديد يا هر كسى را كه حرف جديدى مى زند، فوراً تكفير مى كنيد؟» برخوردهاى صميمى و دوستانه ايشان روى همه، بسيار تأثير داشت.
001116.jpg
در جريان تصويربردارى هايتان از رويداد نهضت نفت و رابطه صميمى شما كه با بعضى از اركان نهضت پيدا كرديد، آيا به شما پست و مقامى هم پيشنهاد شد يا نه؟
يك بار عده اى از شاهرود آمدند نزد آيت الله كاشانى و از ايشان خواستند كه فردى را به آنها معرفى كند تا او را از شاهرود كانديد كند. آقا به من گفتند، «مصطفى! تو مى روى؟» گفتم، «نه آقا! من براى اين كار ساخته نشده ام و به آن علاقه اى هم ندارم.» يك نفر آنجا بود و اسم شمس قنات آبادى را برد. آقا به من گفتند، «برو ببين حاضر است قبول كند؟» شمس در آن زمان در جريان نهضت حضور داشت و سخنرانى هاى آتشينى هم مى كرد. من به دستور آقا، شبانه رفتم به قنات آباد و منزل شمس و جريان را به او گفتم. او هم كانديد شد و به مجلس رفت. بعدها بعضى از كارهاى ناصواب را انجام مى داد، بارها خودم را سرزنش كردم و به خودم گفتم، «خودم كردم كه.‎/.»
عكاسى سياسى را تا كى ادامه داديد؟
من تا اواخر دهه ۴۰ و تا پايان زندگى آقاى كاشانى، گهگاه از رويدادهايى كه ايشان نقش داشتند و يا از برخى از محافل مذهبى، عكس مى گرفتم. بعد از رحلت ايشان، كار عكاسى را كلاً كنار گذاشتم. در آن دوران كلاً نوعى سرخوردگى در كسانى كه سال ها شاهد جنب و جوش مردم بودند، پديد آمده بود. من خودم مى ديدم آقاى كاشانى با تمام زحماتى كه براى نهضت كشيده بودند، چگونه مورد ترور شخصيت قرار گرفتند. آيت الله كاشانى هم در عرصه مسائل دينى و مذهبى و هم در عرصه سياست، انسان بسيار روشن بينى بودند. يادم هست روزى در دهه محرم از منزلشان به طرف ميدان سپه مى رفتيم. در مقابل مسجد سراج النور، دسته هاى سينه زنى را مى ديديم كه با بدن هاى نيمه عريان از مقابل مى آمدند و جمعيت، شعار «يا حسين(ع)» سر داده بودند و به سينه هاى عريان خود مى زدند. يكى از آنها جوان تنومندى بود كه عكس يك زن را روى سينه اش خالكوبى كرده بود. از آقاى كاشانى پرسيدم، «آقا! حجاب و پوشاندن بدن در اسلام فقط براى زن ها آمده و نشان دادن بدن و عضلات، به نحوى كه اينها دارند انجام مى دهند، جايز است؟» آقا گفتند، «قطعاً جايز نيست.» از آن به بعد، ايشان به تمام دسته هاى سينه زنى كه به منزل ايشان مى آمدند، مى فرمودند، «ضربه زدن به بدن جايز نيست و عريان كردن بدن در مقابل نامحرم، مؤكداً حرام است. اگر مى خواهيد عزادارى كنيد، آرام به سر و سينه تان بزنيد.» در عرصه سياسى هم ايشان بسيارى از متدينين علمايى را كه اطلاعى از سياست نداشتند و برخى هم علاقه اى و انگيزه اى به آن نداشتند، به ميدان كشيدند.
001068.jpg
عكس هاى شما به شكل پراكنده در كتب تاريخى و سياسى مربوط به نهضت نفت، چاپ مى شوند و شما مجموعه اى بسيار غنى و ارزشمند از تاريخ اين كشور را در اختيار داريد. تصور نمى كنيد بايد اينها را به شكل يك مجموعه نفيس منتشر كنيد؟
من تا به حال به اين مسئله فكر نكرده ام. هر كسى آمده و از من عكس خواسته، نگاتيو را در اختيارش گذاشته و گفته ام كه برو عكس را ظاهر كن و بعد نگاتيو را به من برگردان. اين نگاتيو ها سال هاست كه مانده و بخشى هم در اثر مرور زمان كاهش كيفيت پيدا كرده اند. من تا به حال به اين موضوع فكر نكرده بودم، ولى تصور مى كنم اگر اين كار انجام شود، مجموعه ارزشمندى از كار درمى آيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |