|
شوخى هاى دوستانه با ميهمان
خاطراتى از عمليات والفجر ۸
|
|
|
محمد امين ناهيد
22سال پيش بر بستر خروشان اروند و در پيرامون اين رود خشمگين، رزمندگان دلاور ايران درگير و دار انجام عمليات شگفت انگيز والفجر ۸ بودند. اين عمليات ۷۸ روز به طول انجاميد و در طى اين روزها حماسه هاى بى بديلى آفريده شد. همچون هميشه نيز حماسه و دلاورى به موفقيت و پيروزى انجاميد. آنچه درادامه خواهيد خواند، خاطراتى است از وقايع و رويدادهايى كه به سال ،۱۳۶۴ اتفاق افتاده است؛ خاطراتى از جبهه و جنگ و از نبرد قهرمانانه اى به نام «والفجر ۸.»
ثبت اندازه جزر و مد
يكى از مسائلى كه در عمليات والفجر ۸ اهميت داشت ، جزر و مد آب دريا بود كه روى رود اروند نيز بى تأثير نبود. بچه ها براى اين كه ميزان جزر و مد را در ساعات و روزهاى مختلف دقيقاً اندازه گيرى كنند، يك ميله را نشانه گذارى كرده و كنار ساحل، داخل آب فروكرده بودند. اين ميله يك نگهبان داشت كه وظيفه اش ثبت اندازه جزر و مد بر حسب درجات، نشانه گذارى شده بود. اهميت اين مسئله در اين بودكه بايد زمان عبور غواصان از اروند طورى تنظيم شودكه با زمان جزر آب تلاقى نمى كرد. چون در آن صورت، فشار آب همه غواصان را به دريا
مى برد. از طرفى در زمان مد چون آب برخلاف جهت رودخانه از سمت دريا حركت
مى كرد، موجب مى شد تا دو نيروى رودخانه و مد دريا مقابل هم قرار بگيرند و آب حالت راكد پيدا كند و اين زمان براى عبور از اروند بسيار مناسب بود. اما اين كه اين اتفاق هرشب در چه ساعتى رخ مى دهد و چه مدت طول مى كشد، مطلبى بود كه بايد محاسبه شده و قابل پيش بينى مى شد. بچه هاى اطلاعات براى حل اين مسئله راهى يافتند. ميله اى را نشانه گذارى كردند و كنار ساحل داخل آب فرو بردند. اين ميله سه نگهبان داشت كه اندازه هاى مختلف را در لحظه هاى متفاوت ثبت مى كردند. حسين بادپا يكى از اين نگهبانان بود. خود حسين اين طور تعريف مى كرد كه «دفترچه اى به ما داده بودند كه هر ۱۵ دقيقه، درجه روى ميله را
مى خوانديم و با تاريخ و ساعت در آن ثبت مى كرديم. مدت دو ماه كار ما سه نفر فقط همين بود. آن شب خيلى خسته بودم، خوابم مى آمد. در آن نيمه هاى شب نوبت پست من بود. نگهبان قبل بالاى سرم آمد و بيدارم كرد.
گفت: حسين بلند شو نوبت نگهبانى توست. همان طور خواب آلود گفتم: «فهميدم. تو برو بخواب، من الآن بلند مى شوم.»
نگهبان سر جاى خودش رفت و خوابيد، به اين اميد كه من بيدار شده ام و الآن به سر پستم خواهم رفت؛ اما با خوابيدن او من هم خوابم برد!
اولين برخوردهاى پس از فتح
اولين برخورد بچه ها با اسراى دشمن وقتى بود كه قسمتى يا مرحله اى از يك عمليات را به خوبى پشت سر گذاشته بودند و طبعاً سر حال و راضى بودند و دليلى نداشت كه با دشمن با ترشرويى روبه رو شوند؛ هرچند لبخند آنها هم براى دشمن مغلوب، زهرخند بود. با اين همه، اسرا اصلاً انتظار نداشتند پس از اسارت، هيچ خبرى از آن خشونت هاى حين عمليات نباشد و واقعاً مثل ميهمان آنها را ميزبانى و تر و خشك كنند. به همين خاطر، اولين عكس العمل آنها در لحظه اسارت، بعد از آن احساس حقارت و ذلت و ترس و بدبختى، با اين كه اغلب نوجوان و جوان هم نبودند و سن و سالى از آنها گذشته بود، گريه بود و بالابردن دست ها و خود را به زمين زدن و خاك بر سر كردن؛ اين بود كه وقتى بچه ها دست هاى آنها را پائين مى آوردند و به ايشان آب و سيگار و بيسكويت مى دادند، متعجب مى شدند و در قياس به نفس، به اصطلاح «كم مى آوردند»، بهت شان مى زد، خشك شان مى زد و ديوانه مى شدند. بعضى كه سطحى تر فكر مى كردند، يا احساساتى تر بودند، دستپاچه مى شدند و به سرعت ساعت و انگشتر و فانسقه و پول و لباس و هرچه را داشتند و برايشان ارزش داشت، در مى آوردند و به پاى بچه ها مى ريختند و مصرانه التماس مى كردندكه قبول كنند.
تابلو مشترك
سال ۶۶ در ارتفاعات دوقلو و الاغلو ، عراقى ها نام محور خود را ۶۸۲ گذاشته و با تابلو مشخص كرده بودند. بچه هاى اطلاعات - عمليات به آنجا رفتند و روى تابلو ن ۶۸۲ را در مسير خود قرار دادند. هنگام عمليات عراقى ها راه را گم كردند و با اين شيوه تعدادى از آنها كشته و زخمى و اسير شدند.
آتش به آتش
تازه جنگ شروع شده بود. ما نمى دانستيم گراچيست و اصلاً چرا بايد گرا گرفت و ديده بان چه وظيفه اى دارد. با اين همه ما به درجه ديده بانى مفتخر شده بوديم و از ما مى خواستند برويم و گرا بدهيم! ما به ميان نيروهاى دشمن مى رفتيم و
محل هاى استقرار آنها را شناسايى مى كرديم و اطلاع مى داديم: اماچون با
شيوه هاى علمى محاسبه و ديده بانى آشنا نبوديم، كار خوب پيش نمى رفت. يك بار از زبان يكى از آنها شنيدم كه مى گفت يكى از راه هاى گراگرفتن، استفاده از
گلوله هاى فسفرى است و دود ناشى از آن گلوله ها، باعث گرا گرفتن صحيح
مى شود. فكر كردم به هر ترتيبى شده ، در مناطق دشمن دود بلند كنم و به شيوه سرخ پوستى به آن علامت بدهم. تا مدتى به اين شيوه كار خوب پيش رفت تا اين كه با مشكل روشن كردن آتش در بعضى مواقع روبه رو شديم. با خودم گفتم بهتر است كار خود را در ساعات اوليه صبح كه آفتاب در حال بالاآمدن است و نگهبانان عراقى غرق خواب هستند ، انجام دهم. به اين ترتيب، براى گرا دادن،ماشينى را انتخاب مى كردم و مخزن بنزين آن را آتش مى زدم؛ با انفجار باك، هم ماشين منفجر مى شد و هم ارتشى ها با استفاده از شعله آن مى توانستند آتش توپخانه را هدايت كنند.
شوخى هاى دوستانه با ميهمان
در ميان همه آداب، شوخى هاى خاص ميهمانى هم خالى از لطف و حكمت نبود. بچه ها با برادرانى كه به اصطلاح نزديك تر و ندارتر بودند، برنامه هايى داشتند. از آن جمله بود، درست كردن غذا و خوراكى كه شخص ميهمان دوست نداشت و بعد دعوت او به چادر و سنگر و به زور خوراندن آن غذا به ايشان. شوخى ديگرى كه رايج بود، اين بود كه اگر غذا به اصطلاح چرب بود و پذيرايى اساسى - مثلاً غذا مرغ بود يا سر و كله خشكبارى مثل پسته و فندق پيدا مى شد- بعضى از بچه ها راه مى افتادند؛ از اين سنگر به آن سنگر سر مى زدند و با گفتن: يا الله، ميهمان حبيب خداست، در غم آنها شريك مى شدند! شوخى هاى ديگرى هم بود، نظير سياه كردن ميهمانان با نقشه قبلى و اجراى جشن پتو و زدن كتك مفصل به آنها و از همه جالب تر، دارزدن ميهمان كه با مشاركت همه بچه ها عملى مى شد. وقتى غذا يا ميوه اى را به ميهمان تعارف مى كردند، همزمان مى گفتند: اگر جرأت دارى بردار بخور! يا اگر دوستى از جلو چادرشان رد مى شد و مى خواستند او را به درون چادر دعوت كنند، مى گفتند: بفرما! و بعد از مكثى مى گفتند: البته اگر از قلم پايت سير شده اى!
ديگر تنها نبودند
بالاى سر پيكر شهيد نشسته بود. گريه مى كرد و خاك به سر و روى خود مى پاشيد.
- چرا رفتى جمال؟.// مگه قول نداده بودى با هم بريم. كجا رفتى تنها؟
بچه ها بازويش را گرفتند و بلندش كردند. آرام نمى گرفت. دوباره نشست. به سر و صورت خود چنگ مى زد. شهيد را در آغوش گرفت. بر لب هايش بوسه زد. يكى از بچه ها كنارش نشست.
- عباس جان، خوب نيست. روحيه بچه ها تضعيف مى شه.
عباس افيونى زاده، فرمانده گردان يونس بود و با جمال اصفهانيان از برادر نزديكتر بودند. هميشه با هم، همرزم، يك روح در دو قالب و حالا يكى با تركش شهيد شده بود و روح ديگرى عذاب مى كشيد.
- اين جورى خودشو مى كشه.
- تو حال خودش نيست!
شيشه عطرى از جيب بيرون آورد و پاشيد روى جمال و دست هايش را فشرد.
- دست منو هم بگير و با خودت ببر! اين نامرديه. قرارمون اين نبود. حالا چه كار كنم تنها؟
سرش را روى سينه شهيد گذاشت. چهره اش از خون سرخ شد. انگار چيزى شنيده باشد، ساكت شد. با چفيه اشك هايش را پاك كرد، سربرداشت. خيره به آسمان نگاه كرد و بعد به بچه ها. صدايش جدى و خشك بود.
- خيلى خب ديگه. از اينجا برين. منم مى آم.
همه ساكت دورش حلقه زده بودند و نگاه مى كردند. تقريباً فرياد زد: «برين ديگه!»
راه افتاديم. دوباره خم شد روى شهيد. زير لب چيزى زمزمه مى كرد. دور شده بوديم. نگاه كردم. همچنان سر بر سينه شهيد داشت. صداى سوت خمپاره اى آمد. خوابيديم روى زمين. با صداى انفجار گرد و خاكى به هوا بلند شد.
- ياعلى!
بلند شدم. جلو رفتم. تا بالاى سرشان برسم، گرد و خاك خوابيد. تركش بدنش را سوراخ سوراخ كرده بود. خون گرمى از جاى زخم هايش جارى بود. هيچ حركتى نمى كرد. آرام كنار جمال خوابيده بود. حالا تنها نبودند.
|