محمد بخشنده
جناح نومحافظه كاران، خاورميانه را قلب ديپلماسى خويش انتخاب كرد. تز «خاورميانه نوين»، آشناترين ايده هيأت حاكمه جديد كاخ سفيد بود كه از كالين پاول كه فرمول «نقشه راه» عرضه كرد تا كاندوليزا رايس كه با بسته جديد سازش هر ماه راهى خاورميانه شد همگى بيشترين سهم تلاش ها و اقدامات همراهان بوش را به خود اختصاص داد.
درست است كه خاورميانه در همه دوره هاى سياست خارجى آمريكا به دلايلى كه اغلب از نفوذ لابى اسرائيل ناشى مى شود اهميتى شايان براى زمامداران اين كشور داشته است اما تنها در عصر بوش پسر هست كه ايالات متحده حاضر مى شود با دو جنگ بزرگ و دهها مناقشه جانبى به يك قمار بزرگ در اين منطقه دست بزند. در اين هشت سال تيم نومحافظه كاران هر آنچه از ساز وبرگ نظامى و نفوذ سياسى در كف داشتند براى ايجاد يك تغيير در ساختار سياسى خاورميانه به صحنه آوردند.
از آن روز كه بهار ۲۰۰۳ بوش روى عرشه ناو ، نويد عصر جديد خاورميانه را سر داد تا هنگامى كه كاندوليزا رايس در نشست معروف منامه مانيفست دموكراتيزه شدن خاورميانه را صادر كرد مأموريت اصلى ديپلمات هاى آمريكا اين بوده كه راه سنگلاخى سياست اين منطقه را براى حركت قطار صلحى كه قرار بود از ايستگاه واشنگتن عزيمت كندهموار سازند. سران عرب منطقه كه قرار بود مسافران اصلى اين قطار باشند بارها به اجلاس هاى پرزرق و برقى در آمريكا و اروپا دعوت شدند. در اين اجلاس ها چندين بار جزوه هايى كه در واقع منشور خاورميانه موعود بود بازنويسى و نوسازى شد.
اما هر چه زمان گذشت مسير تحولات خاورميانه از نقطه اى كه نو
محافظه كاران ترسيم كرده بودند بيشتر فاصله گرفت. مدينه فاضله اى كه رايس براى كاروان سراسيمه اعراب نشان داده بود بر اين پايه استوار بود كه در سايه كمربند ائتلافى طيف موسوم به ميانه روهاى خاورميانه، جبهه انقلابيون به انزوا گراييده و كل اين منطقه جامه يكرنگ دموكراسى ليبرال به تن خواهد كرد.
خاورميانه اى كه به زعم رايس به تفكر انقلابى پشت كرده بود در ژانويه ۲۰۰۶ با انتخاب نخستين مولود مقاومت، حماس در انتخابات فلسطين نخستين لطمه را به رؤياى واشنگتن وارد. اما ضربه نهايى و تمام كننده براين تفكر به اعتقاد ناظران زمانى وارد شد كه متحد اصلى ايالات متحده در خاورميانه يعنى اسرائيل جنگ بزرگى را كه به تقابل نمادين دو تفكر جبهه مقاومت و جريان سلطه تبديل شده بود باخت. اين جنگ كه در نيمه دوم زمامدارى بوش به وقوع پيوست توازن قوا را به صورت بى سابقه اى به ضرر جريانى كه رايس ميانه رو مى خواند برهم زد.
در فرداى جنگ ۳۳ روزه همه اعضاى كلوپ ميانه روهاى عرب راهى واشنگتن شدند اما اين بار هيچ كدام از آنها رؤياى ساختن خاورميانه جديد در سر نداشتند. پايگاه بيروت و غزه كه در نقشه خاورميانه نوين به عنوان دو ايستگاه اصلى نيروهاى ليبرال تعيين شده بودند هر دو در توفان شكست جنگ ۳۳ روزه از دست رفتند. تلاش هر سه ضلع مثلثى كه مشوق اسرائيل براى شكست نماينده مقاومت در مرزهاى لبنان بودند صرف اين شد كه در دو سال باقيمانده حكومت بوش از پيشروى بيشتر جريان مقاومت در ايستگاه هاى مهم ديگرى مانند قاهره يا امان و رام الله جلوگيرى كنند.
مشوق سه گانه كاخ سفيد براى كشاندن اعراب به اردوى سازش
دور جديد ديپلماسى رفت وآمد سران آمريكا به منطقه با همين انديشه طراحى شد. برنامه ريزان كاخ سفيد با درك اين واقعيت كه همه فرصت هاى ممكن براى بازسازى جبهه به هم ريخته محافظه كاران عرب از دست رفته است چند اقدام را به عنوان «طرح هاى ضربتى» و مسكن هاى تسكين بخش براى حفظ بازيگران خسته اعراب در ميدان سازش تدارك ديدند.
اين طرح ها را شخص رايس به همراه رابرت گيتس و ديك چنى در سفرهاى زنجيره اى خويش به كاخ هاى عربى ارائه كردند. مهم ترين اين طرح ها كه در واقع نخستين مشوق آمريكا براى ترميم روحيه اعراب بعد از جنگ ۳۳ روزه بود همانا قرارداد تسليحاتى ۶۰ ميليون دلارى است كه قرار شد نيمى از آن عايد اعراب و نيمى ديگر عايد بازنده اصلى جنگ مذكور يعنى ارتش اسرائيل شود. اما اتفاق دوم همانا اجلاس آناپوليس بود كه تشكيلات ديپلماسى بوش بعد از ماه ها رايزنى و آمد وشد در زمستان سرد خاورميانه برپا كرد. اجلاسى كه بى آن كه دستور كار مشخصى داشته باشد با حضور ۵۴ كشور شريك آمريكا فقط راهبرد مهار جبهه درحال پيشروى انقلابيون را تعقيب كرد.
اما اتفاق سوم كه در واقع آخرين تير مانده در زهدان ديپلماسى كاخ سفيد بود سفر جنجالى بود كه رايس براى آمدن بوش به خاورميانه تدارك ديد.
تبليغات اين سفر چنان بود كه با اين حركت بوش در فضاى تيره خاورميانه توانسته دريچه اى تازه به سوى نجات اعراب محافظه كار از سيل قدرتيابى انقلابيون بيابد.
اما ديدار ۹ روزه بوش از خاورميانه كه هفت روز آن را رئيس جمهور آمريكا در كاخ هاى حكومت هاى عربى گذراند حكايت ديگرى دارد.
هر چند هنوز محتواى آنچه در اين هشت روز در كاخ هاى عربى و ميز مذاكرات دو طرف گذشته منتشر نشد، با اين حال از مجموع گزارش منابع رسانه اى و ديپلماتيك خاورميانه اين نتيجه حاصل شد كه بوش در همه پايتخت هاى عربى از منامه تا ابوظبى واز رياض تا شرم الشيخ، يك خواسته واحد را دنبال كرد وآن دعوت شركاى عرب به گشودن «پروژه مشترك سياسى - امنيتى» در منطقه است. پروژه اى كه در واقع شالوده آن برمنافع مشترك اعراب و آمريكا در مواجهه با جبهه انقلابيون استوار شده است.
سياستگذاران آمريكا به صراحت گفتند كه همكارى اضطرارى پيشنهاد شده بوش بايد در نقاطى شكل بگيرد كه ناف علايق واشنگتن به آنجا بند است يا به عبارتى جاهايى كه كانون توليد چالش براى موقعيت آمريكا هستند. اين حوزه هاى چالش مربعى را شامل مى شود كه در چهار ضلع آن ايران، عراق، فلسطين و لبنان قراردارند.
اين چهار ضلع همان نقاطى هستند كه به باور ناظران آمريكا، حفره هاى اصلى در طرح خاورميانه بوش را بوجود آورده اند و بوش با اين تصور كه دولت هاى محافظه كار عرب نيز همانند واشنگتن در اين ۴ ناحيه متحمل شكست شده است پروژه يك كار مشترك در اين زمينه را به ميزبانان عربى خود ارائه كرد.
اما پيش از آن كه علايق مشترك آمريكا و جبهه اعراب در اين مناطق تشريح شود لازم است يك نكته ابهام در باره آخرين مأموريت بوش روشن شود.
سخنگويان كاخ سفيد در توصيف اهميت بسته ديپلماتيك بوش از آن با عنوان «راهبرد» يا استراتژى بلند مدت براى آينده منطقه ياد كرده اند تا به كمك اين تعابير اين تلقى در ذهن محافل عرب پديد آيد كه اين سفر بخشى از طرح بزرگ احياى پروژه سازش است كه در دوران رؤساى جمهور قبل از بوش بويژه بوش پدر و كلينتون دنبال شد و در نهايت منجر به تولد پيمان هايى مانند كمپ ديويد دوم يا اسلو شد. اما واقعيت اين است كه اين طرح با فرصت چندماهه اى كه بوش و نومحافظه كاران در كاخ سفيد دارند نه در قالب يك راهبرد طولانى مى گنجد نه ربطى به پروژه خاورميانه نوين دارد كه بنيادهاى آن با به قدرت رسيدن حماس در ژانويه ۲۰۰۶ و پيروزى ژوئن ۲۰۰۶
حزب الله بر اسرائيل متزلزل شد. طرح جديد بوش حتى اگر شانس تحقق داشته باشد تاريخ مصرف ۱۱ ماهه به اندازه حضوراو در كرسى رهبرى آمريكا دارد بنابراين بيش از آن كه سزاوار اطلاق عنوان « راهبرد » باشد يك سياست مقطعى و تاكتيكى است. هر چند ميزبانان عرب بوش با ملاحظه حفظ اعتبار سفر او از بيان اين واقعيت طفره رفتند اما طرف هاى اسرائيلى با صراحت همان روز ورود بوش اعلام كردند كه او مجال آغاز و انجام يك پروژه بلندمدت سازش را ندارد.
حال از همين منظر به سهولت مى توان به تفسير آخرين سال رياست جمهورى بوش پرداخت و رفتارها و اقدامات شتابانى كه او در اين منطقه معنا كرد. طراحان سياست خارجى بوش در اين سال از يك سو نگاهى به انتخابات ۲۰۰۸ رياست جمهورى داشتند كه در آن همقطاران بوش نيازمند يك بيلان از عملكرد خاورميانه اى خويش بودند و از سوى ديگر به تعهد خويش براى اسرائيل مى انديشيدندكه خواهان اين بود كه نومحافظه كاران در پايان زمامداريشان اعراب را به امضاى منشورهاى جديد همكارى وادار سازد.
در جست و جوى يك راه ميانبر
به باور سياستگذاران كاخ سفيد در برهه اى كه هر سه پروژه سياست خارجى آنها در منطقه با عنوان «ايجاد عراق با ثبات»، «مهار ايران هسته اى» و «نظام دو دولتى در سرزمين هاى اشغالى» به حالت انسداد در آمده است، فقط يك توافق يا به تعبير دقيق، «يك تبانى» با شركاى قديم مى توانست كارنامه سياست خارجى آنها را از يك پايان فاجعه آميز خلاص كند. همه شواهد و قرائن بر اين دلالت دارند كه بوش در آخرين سفرش به خاورميانه براى يك داد و ستد با اعراب تلاش كرده است و بسته ديپلماتيك او براى حكام عرب جز دعوت به معامله و تقسيم منافع نبوده است. آن گونه كه برخى منابع مطلع اظهار كرده اند اين معامله بيش از هر جا متوجه دو ناحيه اى است كه در آن اعراب نيز بيشترين نگرانى را دارند و از مدت هاقبل آمريكا را براى به كار گرفتن اهرم هاى سياسى اش دراين مناطق تحت فشار گذاشته اند يعنى در لبنان و عراق.
حال در اين وضعيت كه اعراب دو پايگاه سنتى خويش يعنى عراق و لبنان را ازدست رفته مى بينند نخستين و مهم ترين هديه بوش مى تواند اين باشد كه به تشويش اعراب از حكومت آينده عراق پايان دهد و اين گروه از شركاى دولت پيشين بغداد را كه با سقوط صدام در ۲۰۰۳ در اتفاقى طبيعى به حاشيه رانده شدند دوباره به صحنه بازگرداند. آمريكا در آخرين سال زمامدارى بوش كه سال خروج از عراق نيز نام گرفته است تلاش كرد بستر چنين معامله اى را در عراق در قالب «طرح آشتى ملى» فراهم كند طرحى كه محور اصلى آن بازگشت طيفى از دوستان طرد شده اعراب مانند بعثى هاى سابق يا حلقه هاى سلفى عراق است و دست بر قضا اخيراً مجوز آن را پارلمان عراق صادر كرده است.در عرصه لبنان نيز چنان كه ليدرهاى سياسى اين كشور همچون نصرالله هشدار داده اند ردپاى يك تبانى در پس مذاكرات بوش با اعراب به چشم مى خورد. برخلاف عراق كه در آن مواضع آمريكا و اعراب در تقابل كامل قرار داشت و جناح محافظه كار عرب در كنار شورشيان عراق ومقابل دولت شيعه اين كشور ايستادند در بيروت اين دو بر سر تقويت جناح موسوم به
14 مارس اتفاق آراء دارند.
بوش دريافته بود كه اعطاى مشوق هاى نظامى به اعراب و مواردى مانند اعطاى نسل جديد تكنولوژى موشكى يا جنگنده هاى مدرن چيزى نيست كه اعراب را به امضاى يك پيمان سازش در آخرين سال حكومتش راضى سازد. بويژه تجربه دولت هاى پيشين آمريكا اين درس عبرت را داشت كه اعراب به طور معمول در آخرين سال زمامدارى رؤساى جمهور آمريكا همه توجه خويش را به انتخابات اين كشور معطوف مى كنند و اكثراً در پى اين هستند كه با دولت و رئيس جمهور بعدى قرارهمكارى ببندند.
بنابراين در آخرين سفر بوش همه تلاش خود را بكار بست كه خواسته هاى برزمين مانده اعراب را برآورد كند. از جمله اين كه به دلخورى طولانى كه آنها از تقسيم قدرت در عراق يا نارضايتى كه از اهمال آمريكا در برابر قدرت يابى شيعيان در لبنان داشتند پايان دهد.
اما مسئله اصلى اين است كه دولت بوش در آخرين تلاش خويش در قبال سهمى كه به زعم خويش از آينده عراق يا لبنان به اعراب مى دهد چه چيزى از آنها مطالبه كرده است. به عبارتى امضاى اعراب پاى كدام يك از سياست هاى امروز آمريكا، كابوس اردوى بوش بابت از دست رفتن خاورميانه را دور مى كند؟
از گفته هاى ديپلمات هاى آمريكايى چنين پيداست كه آنها به « اجماع اعراب» در دو مسئله و دو نياز حياتى خويش چشم دوخته اند: اول، سازش تشكيلات فلسطين و رژيم صهيونيستى و دوم مسئله هسته اى ايران و اين دو موضوع محور تمام چانه زنى هاى اعراب و ميهمان آمريكايى در كاخ هاى عربى بود.
براى مشاهده ابعاد واقعى اين توافقات غير از رايزنى طرفهاى آمريكايى و عربى در باره آينده عراق به كار مشتركى كه سفراى آمريكا در بيروت و قاهره برسرلبنان با ديپلمات هاى عرب آغاز كردند نگاه افكند.
اما آيا براستى طرح يك همكارى تاكتيكى يا معامله جديد ميان اعراب و آمريكا به همين سهولت كه كام همراهان بوش را شيرين ساخته است تحقق مى يابد؟
عوامل برهم زننده آخرين توافق اعراب و آمريكا
گذشته از تجربه هاى آموزنده اى كه درباب اين دست توافق ها وتبانى ها، تاريخ خاورميانه بر جاى نهاده است، تفاهم هاى تازه جبهه عربى با آمريكا با مشكلات ديگرى از جنس واقعيات منطقه روبه رو است:
1- مسئله اول، موقعيت طرف هاى عربى ميزبان بوش است و اين كه اساساً رهبران عرب اكنون امكان ها و ابزارهاى كافى براى پيشبرد چنين پروژه اى كه بتواند به طورهمزمان معادلات سياسى را در حوزه هاى بغرنجى مانند؛ فلسطين يا لبنان و عراق را دگرگون كند دردست ندارند. ازميان انبوه شواهدى كه براين ضعف ديپلماسى و اراده سياسى در جبهه عربى دلالت دارند، فقط به يك مورد خيلى نزديك اشاره مى كنيم و آن «توافقنامه صلح عربى» است كه اعراب در بهار سال گذشته در رياض به تصويب رساند و سپس متعاقب آن با ميانجى گرى شخص پادشاه سعودى نخستين پيمان صلح ميان دو جناح درگير فلسطينى (فتح و حماس) در اسفند سال پيش در مكه به امضا رسيد. جالب است كه اين توافقنامه فقط ۴ ماه دوام آورد و طرح صلح رياض كه امضاى همه اعضاى اتحاديه عرب پاى آن بود و حتى حمايت اروپا وسازمان ملل را نيز جلب كرده بود با ريشخندى كه اسرائيل به آن نشان داد براى هميشه به بايگانى تاريخ سپرده شد. اين موانع در نقاط ديگر همچون لبنان كه فضاى آن پس از جنگ ۳۳ روزه در تسخير جبهه ۸ مارس قرارگرفت يا درعراق كه اعراب به دليل مشاركت وسيع در حوادث تروريستى با موج انزجار روبه رو شدند، بيشتر نمايان است.
2- از جمله عناصر تعيين كننده درتصميم گيرى دو جبهه عربى بويژه درهشت سال دوره زمامدارى بوش، فضاى سياسى درون جوامع عرب بوده است يا همان چيزى كه خود آمريكايى ها به عنوان « اتمسفر آكنده از راديكاليسم» از آن ياد مى كنند. حتى نزديك ترين شركاى آمريكا در جهان عرب كه عربستان و مصر هستند نتوانسته اند آهنگ همپيمانى با آمريكا را بدون محاسبه واكنش مخالفان نيرومندشان پيش برند. سياست همگرايى حكومت هاى عربى با آمريكا را دراين مدت سايه اى از نگرانى نسبت به خيزش نيروهاى مخالف دنبال كرده است و رهبران عرب در اين راستا چاره كار را در برقرارى نوعى توازن و اعتدال در همكارى با آمريكا و همزيستى با جريان هاى ضد آمريكايى ديده اند. اين ملاحظات بيش از هر جا در سياست هاى رياض نمايان شده است كه با وجود آن كه آهنگ همكارى آن با كاخ سفيد قطع نشده اما شاهزادگان سعودى اين همكارى را به بهاى شوراندن جريان هاى ضد غرب پيش نبرده اند. بنابراين در بحبوحه سفر بوش اين پرسش به طور جدى مطرح شد كه آيا اين رشته توافقات ممكن است توازن حساس موجود در روابط خاندان هاى قدرت عرب با مخالفان داخل را به هم زند.
واقعيت اين است كه فضاى سياسى جهان عرب از ۱۱ سپتامبر تاكنون يك انقلاب كامل را تجربه كرده است. طبق برآورد خود مراكز تحقيقاتى آمريكا، منحنى افكار عمومى جهان عرب هم اكنون در بالاترين نقطه از بد بينى نسبت به زمامداران آمريكا قرار دارد و هر گامى از سوى دولت هاى محافظه كار عرب به سوى سازش با هيأت حاكمه كاخ سفيد مى تواند به صورت هيزمى بر آتش عصيان ناراضيان داخلى باشد كما اين كه جلوه هايى از اين اعتراض و خيزش عمومى درايام سفر بوش نمايان شد.
بر اين منوال است كه برخى ناظران گفته اند، دولت هاى عربى اگر پاى طرح سازشنامه اى در باره فلسطين را امضا كرده باشند يا مطالبه اى از مطالبات آمريكا در باب مسئله هسته اى ايران را تأمين كرده باشند گريبانشان در چنگ اتهام خيانت خواهد بود. حكومت هاى عربى اين واقعيت را بويژه در ۷ سال پس از ۱۱ سپتامبر با تمام وجود لمس كرده اند كه جنبش هاى
ضد آمريكايى در اين ديار بر شانه اراده نيروهايى قد افراشته است كه آرمان شان را پايان تحقير اعراب خوانده اند.آنها بيش از هرچيز اين معامله را كه اعراب مهمترين سرمايه خويش كه نفت وانرژى است ارزانى غرب مى كنند، اما در ازاى آن به تنها وعده غرب كه اعطاى امنيت است نمى رسند، نماد بزرگ بى عدالتى مى شمارند. اين نيروها بر زخم هايى در پيكره سياسى جهان عرب انگشت نهاده اند كه منشأ و مسبب آنها دو تهاجم نظامى بوش و خسارات و تلفات ويرانگر آن در افغانستان و عراق بوده است. بنابراين حاكمان جهان عرب را چاره اى جز اين نيست كه در هر معامله اى با بوش و غرب به سنجش عواقب آن بنشينند.
عقلانيت سياسى حكم مى كند كه تصميم گيران عرب همه مهره هاى شانس خويش را در سبد دولتى كه فقط چند ماه مستأجر كاخ سفيد است نچينند و در سوى ديگر تجربه هايى كه به قيمت گزاف پس از ۱۱ سپتامبر به دست آمد به آسانى درتصميماتشان به كنار ننهند. دست كم در اين فقره از رفتار جناح بوش بيند يشند كه در نظر ملت هاى منطقه، بوش كسى است كه نام اعراب را در صدر متهمان غائله تروريسم نشاند و با اين مستمسك
دو جنگ ويرانگر را بر منطقه تحميل كرد.