تهمينه مهربانى
چگونه زيستن آدمى و شادمانى و اندوه او را نعمتى رقم مى زند كه بن مايه اصلى حيات و رمز انسانيت اوست و آن چيزى نيست جز اراده و شوق آدمى براى رسيدن به مرحله اى كه نام «انسان» را برازنده او مى سازد. اين هدف و چشم انداز است كه اگر فراروى حيات انسان باشد، هر رنجى تحمل كردنى و حتى موجب بالندگى است و اگر نباشد ميل به اعتلا و ارتفاع، رنگ مى بازد و جهان و هر چه در اوست، در جهت تخريب آدمى به كار گرفته مى شود. خانم فاطمه اسماعيل نظرى كه در تمامى سال هاى دشوار مبارزه و پس از آن، لحظه اى نشاط و روحيه مثبت خود را از دست نداده و گرفتار غم هاى بيهوده نشده است، مثل هميشه با رويى گشاده و لحنى صميمى با ما از زيستنى شادمانه و شايسته نام انسان سخن مى گويد.
چند عيد را در زندان بوديد و چه چيزى از آن روزها در خاطرتان مانده؟
من سه تا عيد را در زندان بودم. ما در زندان زندگى مى كرديم و بايد روحيه خود را به هر شكل ممكن حفظ مى كرديم، چون آزادى براى ما مفهومى نداشت و هر لحظه امكان داشت براى همه يا يكى از ما مسئله اى پيش بيايد و در اين حد خودمان را آماده كرده بوديم.
شما در آن موقع چند سال تان بود؟
21 سال داشتم. طبيعى بود كه ما مى خواستيم زندگى كنيم، بنابراين وقتى عيد مى شد، ما هم به نوبه خودمان همان شادى روزهاى جمعه را داشتيم. البته سال هاى اول خفقان بود و ملاقات با خواهر و برادر نداشتيم و فقط پدر و مادرم مى توانستند جمعه ها به ديدنم بيايند. من آن روزها يك فرزند داشتم كه پيش پدر و مادرم بود، ولى سال هاى بعد، در روزهاى عيد ملاقات با فرزندان مان هم ممكن مى شد و ما مى توانستيم در حد پنج دقيقه با آنها ملاقات كنيم و اين براى ما خيلى دلپذير بود.
قبل از اين كه به حال و هواى عيد در زندان ادامه بدهيم، اگر يادآورى خاطرات آن سال ها آزارتان نمى دهد، به طور مختصر بگوييد كه چرا دستگير شديد و چه شكنجه ها و فشارهايى را تحمل كرديد؟
من در ۱۶ سالگى و در سال ۱۳۴۹ ازدواج كردم. شوهرم بسيار اهل مطالعه و تفكر بودند و از طريق يكى از كارمندان شان در كارخانه فيلكو، با گروهى به نام حزب الله آشنا شده بودند. اين سازمان فردى را فرستاد تا با من عربى و قرآن كار كند. در اين دوره ما حول مباحث عقيدتى مطالعه مى كرديم و به جلسات سخنرانى دكتر شريعتى، شهيد مطهرى، شهيد بهشتى و شهيد هاشمى نژاد مى رفتيم. در سال ۵۲ ارتباط ما با سازمان به كلى قطع شد و در سال ،۵۳ مجدداً از طرف پسرخاله من، مهدى بخارايى، برادر محمد بخارايى، ضارب حسنعلى منصور، دوباره به سازمان وصل شديم. در اين سال يكى از افراد سازمان، زير شكنجه، كل مجموعه را لو داد. ساعت ۱۲/۵ شب بود كه به خانه ما ريختند و دستگيرمان كردند. شوهرم را همان نيمه شب بردند و شكنجه دادند و مرا به زندان انفرادى انداختند. هوا بسيار سرد بود و من هم از سرما و هم از اضطراب، به شدت مى لرزيدم. در سلول هم جز يك زيلوى كثيف وخون آلود چيزى نبود و من همان را دور خودم پيچيدم. آن شب عده زيادى را دستگير كرده بودند و تا صبح صداى فرياد مى آمد. من داشتم از وحشت، قالب تهى مى كردم كه ناگهان صداى اذان آمد و آرامش عجيبى بر روحم حاكم شد. هنوز هم وقتى آن اذان را مى شنوم، احساس عجيبى پيدا مى كنم. من درباره شكنجه، از مبارزان ديگر چيزهايى شنيده بودم.
بزرگ ترين هراس همه ما اين بود كه نكند زيرشكنجه، كسى را لو بدهيم و همه تلاش مان اين بود كه از ارتباط هاى خودمان حرفى نزنيم و حتى درباره مسائل شخصى هم چيزى نگوييم. شبى كه ما را دستگير كردند، عده دستگير شده ها زياد بود و نرسيدند از همه بازجويى كنند و در ساعات اوليه، كسانى را بردند كه از نظر اطلاعاتى، براى آنها در درجه اول اهميت بودند.
چه شكنجه اى براى شما از همه دشوارتر بود؟
شكنجه گر من منوچهرى بود كه بسيار چهره وحشتناكى داشت و فحش هاى ركيكى مى داد و بدترين القاب را به ما مى داد. من ترجيح مى دادم مرا با كابل بزند، اما آن الفاظ را درباره ام به كار نبرد و به من هتك حرمت نكند. اما شكنجه اى كه هرگز از يادم نمى رود، دو ماه و نيم بعد از دستگيرى بودم كه ارتباط بعدى من و شوهرم لو رفت. از آن روز به بعد، به شكل انتقامى شكنجه مان مى كردند. معمولاً روزهاى جمعه شكنجه در كار نبود و اغلب بازجو ها به مرخصى مى رفتند، ولى در آن جمعه خاصى كه يادم مانده، مرا به اتاق آرش بردند. در آنجا ديدم شوهرم را از پا آويزان كرده و چنان زده اند كه زير سر او و روى زمين، خون جمع شده است. صورتش آن قدر ورم كرده بود كه او را نشناختم. من بسيار جوان بودم و از ديدن اين منظره، به شدت وحشت كردم. آنها هر چه سعى كردند مرا آرام نگه دارند، نتوانستند. مى خواستم خودم را به شوهرم برسانم و سر مجروح او را در آغوش بگيرم. آنها مرا حسابى كتك زدند و سعى كردند مرا از او جدا كنند. شوهرم با همان حال نزار و وضعيت هولناك به من مى گفت آرام باش، ولى من نمى توانستم. بالاخره وقتى نتوانستند از ما حرف بكشند، هر دوى ما را به اتاق حسينى جلاد بردند. مرا به تخت بستند وكابل زدند و شوهرم را در دستگاه آپولو نشاندند و شكنجه كردند. آن روز آن قدر به پاهايم كابل زدند كه ناخن هايم افتاد.
محكوميت شما چقدر بود؟
من به شش سال و شوهرم به حبس ابد محكوم شديم و بعد از سه ماه و نيم، ما را از كميته مشترك به زندان قصر منتقل كردند. در آن روزها، شرايط به هيچ وجه به شكلى نبود كه تصور كنيم سقوط شاه نزديك است، به همين دليل هر كارى از دست مان برمى آمد، انجام مى داديم و سعى داشتيم روحيه خودمان را حفظ كنيم.
به عيد و بهار برگرديم.از حال و هواى فرا رسيدن عيد در زندان مى گفتيد.
مهمترين نكته در زندان اين بود كه زمان واقعاً براى ما ارزش داشت و از تمام فرصت هايمان استفاده مى كرديم و نمى گذاشتيم لحظه اى از عمرمان بيهوده تلف شود. صبح كه بيدار مى شديم، ورزش مى كرديم، بعد صبحانه مى خورديم. ساعت هشت به اصطلاح زنگ مان مى خورد و صدايمان مى زدند كه كلاس ها برقرارند. بعد به تناسب، دو نفر و سه نفر كلاس براى خودمان مى گذاشتيم و يا حتى ممكن بود كلاس تكى داشته باشيم و مطالعه فردى براى خودمان بگذاريم.
آيا اين روحيه استفاده از وقت و فرصت را نمى شود بيرون از زندان هم حفظ كرد؟
من واقعاً بيرون از زندان هم كه هستم تا به حال به شكر خدا اين روحيه را حفظ كرده ام و واقعاً از زمانى كه از زندان آزاد شدم تا الآن، تقريباً وقت تلف شده اى نداشته ام. از زندان كه بيرون آمدم، مدتى بعد به آموزش و پرورش رفتم، بچه هايم را بزرگ كردم، به مطالعاتم ادامه دادم و سعى كردم فرصتى را از دست ندهم. مادر مى گفتند يك جورى زندگى مى كنى كه اگر يكى از برنامه هايت يك ساعت جلو و عقب برود، زندگى ات به هم مى خورد. سعى كرده ام در عين حال كه فعاليت اجتماعى دارم، حتماً به بچه ها و به شوهرم كه هنوز هم از عوارض آن شكنجه ها رنج مى برد، رسيدگى كنم.
آيا قبل از اين كه به زندان برويد، اين روحيه را داشتيد يا زندان اين چيزها را به شما ياد داد؟
قبل از زندان هم خيلى اهل اتلاف وقت نبودم. موقعى كه مرا به زندان بردند، هنوز درسم تمام نشده بود. من ديپلم و مدارك بعدى را در خانه شوهر و با وجود بزرگ كردن بچه ها و مشغله هايى از اين دست گرفتم. بنابراين شايد بشود گفت كه از همان ايام، برنامه ريزى داشتم، ولى البته زندان، استفاده از فرصت و از دست ندادن وقت را بهتر به انسان ياد مى دهد. الآن هم فكر مى كنم اگر يك روز بازنشسته بشوم، ديوانه مى شوم.
آيا به نظر شما محروميت هايى كه در زندان، از هر بعدى وجود دارد، به خلاقيت بيشتر منتهى مى شود؟
بستگى دارد. بعضى ها هستند كه وقتى ابزار زيادى را دراختيار ندارند، سعى مى كنند از همان هايى كه دارند، بيشترين استفاده را ببرند و درنتيجه خلاقيت آنها رشد مى كند، ولى خيلى ها هم در اثر اين محروميت ها، مأيوس و منفعل مى شوند. كاملاً بستگى به روحيه خود آدم دارد. مسئله مهم، داشتن يك هدف متعالى است. انسانى كه هدف دارد، از هر وسيله اى به بهترين نحو مطلوب استفاده مى كند و اگر هم امكانات زيادى دراختيار نداشته باشد، امكانات را خلق مى كند، ولى انسان بى هدف، همه چيز را تلف مى كند. يك مثال ساده مى زنم. من اگر ماشين زير پايم نبود، خيلى از كارها را نمى توانستم بكنم.
براى اين كه شما مى دانيد كى مى خواهيد برويد، ولى آيا هركسى كه ماشين دارد، مقصد و هدف خود را مى شناسد؟
حرف من همين است. همه چيز را آن هدفى كه مى خواهيد به آن برسيد تعيين مى كند. هرچه هدف، متعالى تر باشد، طبيعى است كه شما از ابزار متعالى ترى هم براى رسيدن به آن استفاده مى كنيد. اعتقاد من اين است كه انسان ها به تناسب روحيه و اهدافشان است كه پيشرفت مى كنند و يا درجا مى زنند. من فكر مى كنم بسيارى از داشتن ها خوب است و براى بچه هايم هم درحد توانم، چيزهايى را فراهم مى كنم، منتهى هميشه اين آگاهى را هم به آنها مى دهم كه خيلى ها هستند كه اين امكانات دراختيارشان نيست و نمى توانند فعاليت كنند، بنابراين شما بايد از اين امكانات، درست استفاده كنيد كه بتوانيد به آنها كمك كنيد.شانس آورده ايد كه فرزندانتان به حرف شما گوش داده اند.
همه هم گوش نمى دهند.
لطف داريد، ولى واقعاً اين طور است. به نظر من دادن امكانات هم بايد برنامه ريزى و حساب و كتاب داشته باشد. هرچيزى را تحت هر شرايطى نبايد دراختيار بچه ها قرار داد، ولى مايحتاج بچه ها را در حد امكان بايد فراهم كرد. البته هميشه به بچه هايم توصيه كرده ام كه اگر كارى برايتان پيش آمد كه توانستيد آبرومندانه كسب درآمد كنيد و به درستان لطمه نخورد، حتماً آن كار را بگيريد.
آيا در زندان بودند كسانى كه قدر لحظه هايشان را نمى دانستند، اما در آن فشار و محروميت، اين را ياد گرفتند؟
بچه هايى كه بريده بودند، اتلاف وقت مى كردند. مذهبى ها كمتر دچار اين حس مى شدند. آنهايى كه بريده بودند، وقتى به زندان مى آمدند، از اين كه آزادى شان را از دست داده بودند، ناراحت بودند و احساس مى كردند زندگى شان نابود شده است. اينها وقت كشى مى كردند و سعى داشتند جلوى نگهبان ها طورى رفتار كنند كه خيلى اسباب زحمتشان نشوند، بنابراين طبيعى است كه از مطالعاتشان مى زدند، به فعاليت هايى كه ما داشتيم، علاقه نشان نمى دادند و خلاصه جورى زندگى مى كردند كه چه در زندان و چه پس از آزادى، برايشان مشكلى پيش نيايد. ما اگر از مناسبت هايى شبيه به همين عيد كه شما مطرح مى كنيد، براى تحرك و شادى بيشتر استفاده نمى كرديم، انگيزه براى زندگى را از دست مى داديم، به همين خاطر از ۱۵ روز مانده به عيد، شروع مى كرديم به خانه تكانى.
به صورت دسته جمعى؟
قطعاً. اصلاً همه لطف و زيبايى اين سنت ها همين است كه آدم ها در كنار هم و با يك هدف زيبا، حركت مى كنند. به همين دليل حضرت رسول (ص) و هيچ يك از ائمه (ع)، اين عيد را نفى نكرده اند. بركت و زيبايى عيد به جمعى بودن آن است. به هرحال دو سه هفته مانده به عيد، ملافه هايمان را رفو مى كرديم و مى شستيم. اگر كف اتاق زيلويى چيزى بود، آن را مى شستيم، در و ديوارها و پنجره ها را تميز مى كرديم و همه جا را برق مى انداختيم. همه اين كارها را هم جمعى انجام مى داديم. لباس ها را مى شستيم و توى حياط طناب مى بستيم و لباس ها را پهن مى كرديم. اين كارها برايمان واقعاً طراوت و شادى مى آورد و غم و اندوه زندان و اسارت درآن ديوارهاى خاكسترى و سرد را از بين مى برد. من كه واقعاً در فاصله اى كه خانه تكانى مى كرديم، غصه هايم را فراموش مى كردم.
بيرون از زندان هم همينطور است. وقتى همه خانه ها و محله ها و شهر، تميز مى شود، روح طراوت و شادى انگار در همه جا موج مى زند. من نمى فهمم انكار چنين سنت زيبايى يعنى چه؟
براى من كه واقعاً لذت بخش بود. واقعيت اين است كه در زندان هاى شاه، كتك و شكنجه و آزار بود، ولى ما بايد با شادى ها، خودمان را حفظ مى كرديم و با اين واقعيت ها جورى كنار مى آمديم كه به زندگى مان لطمه نمى خورد، چون «بايد» زندگى مى كرديم.
اين حرف ها را كمتر مى گويند، شايد چون درد و شكنجه، مخصوصاً در كميته مشترك، خيلى زياد بود، ولى اتفاقاً به دليل همان درد و شكنجه ها، لطف و شيرينى اين چيزهايى كه مى خواهم برايتان تعريف كنم، بيشتر بود. من مدتى در سلول هاى سه نفره و مدتى هم در سلول هاى چهارنفره بودم. باور كنيد آن قدر در آن سلول ها كه بوديم مى گفتيم و مى خنديديم كه حد نداشت، بازجوها را مسخره مى كرديم و اداى آنها را درمى آورديم.به نظر من آنهايى كه مى بريدند يا از پا درمى آمدند، در اين مرحله بود كه خيلى قضيه را جدى مى گرفتند و غصه مى خوردند.
يكى از بچه هاى ما اداى منوچهرى را درمى آورد. شب كه چراغ ها را خاموش مى كردند، در آن سلول تنگ و تاريك، او يك چيزى زير لباسش مى گذاشت كه مثلاً شكمش مثل منوچهرى، گنده شود و بعد تعريف مى كرد كه در بازجويى ، منوچهرى چه گفته و او چه جوابى داده و همه اين چيزها را جورى تعريف مى كرد كه ما همگى از خنده ريسه مى رفتيم و يك انرژى مضاعفى پيدا مى كرديم كه فردا كه ما را مى بردند بازجويى، نفس و روحيه و انرژى داشتيم كه تاب بياوريم. همگى خاطرمان جمع بودكه هر شكنجه اى هم كه به ما بدهند، وقتى به سلول برگرديم، آن قدر مى خنديم كه خستگى از تنمان بيرون مى رود. يك روز كه مرا حسابى كتك زدند، بعد از آن تند و تند از پله ها پائين مى آمدم كه خودم را برسانم به سلولم و براى بچه ها تعريف كنم كه چه شده.
من معتقدم اگر قرار است در دنيايى تا به اين پايه ستمگر و پراز جنگ و مصيبت ، پيش برويم و رنج ها را تحمل كنيم و به هدفمان برسيم، چاره اى جز اين نداريم كه وجه مثبت و سازنده مصائب را ببينيم و روحيه اميدوار و شاد خودمان را حفظ كنيم.
غير از خانه تكانى چه مى كرديد؟
سال اول فقط پدر و مادرم در پنج روز اول اجازه داشتند به ملاقاتم بيايند. سال هاى بعد كه آزادى كمى بيشتر شد، خواهر و برادرمان هم توانستند بيايند. در سال ۵۶ اقوام نزديك هم مى توانستند بيايند عيدديدنى كه خيلى برايمان خوشايند بود و مثل ديد و بازديدها بود. يك بار كه قرار بود دخترم را ببينم، پيشاپيش با خمير نان برايش هدايايى را درست كردم و چشم انتظار بودم تا بيايد. وقتى بعد از يك سال ، پنج دقيقه به من فرصت دادند دخترم را بغل كنم، خدا مى داند چه حس غريبى بود. احساس مادرى را به روى خودمان نمى آورديم كه بازجوها سوءاستفاده نكنند، ولى در ما كه نمرده بود.
احتمالاً دخترتان هم آن لحظه را فراموش نمى كند. چند سال داشت؟
چهار - پنج سال. تا به حال از او سؤال نكرده ام كه حسش در آن لحظه چه بود، ولى قطعاً براى او هم لحظه عجيبى بوده.
ديگر چه تغييرى به مناسبت عيد در زندان احساس مى كرديد؟
غذا هم فرق مى كرد. شب عيد كه مى شد، براى هر ۱۰ نفر، پلو و يك عدد مرغ مى دادند!
چه طورى تقسيم مى كرديد؟
به عدالت! مرغ را خرد مى كرديم و همگى در يك سينى مى خورديم.
هفت سين چطور؟
نه، هفت سين نداشتيم. برايمان مقدور نبود. آن پنج روزى كه ملاقات داشتيم ، كلاس ها تعطيل بودند و به كارهاى فردى مى گذشت. نصف روز كه صرف ملاقات مى شد و دائماً منتظر بوديم كه صدايمان كنند، نصف روز را هم به پياده روى يا صحبت با هم مى گذرانديم. اگر گلايه اى يا انتقادى از هم داشتيم، مطرح و رفع مى كرديم. نقاط مثبت يكديگر را يادآورى مى كرديم. واليبال و ورزش هاى ديگر را انجام مى داديم. تئاتر داشتيم، اين را هم بگويم كه نگهبان هاى ما دو نوع بودند. بعضى از آنها آدم هاى بدى نبودند. مثلاً در زندان عمومى خانمى بود كه خيلى ها مى گفتندمراقب باشيدكه براى ساواك خبر مى برد، ولى او واقعاً رفتارش با ما خيلى خوب بود و ما اگر مثلاً مى خواستيم تئاتر اجرا كنيم، براى زمانى مى گذاشتيم كه او نگهبانى داشت يا مثلاً اگر مى خواستيم در حياط بازى كنيم، نگهبانى بودكه خيلى مهربان بود و متأسفانه اسمش يادم رفته. اين بنده خدا آذرى زبان هم بود. مى رفت گوشه اى مى نشست و لبه كلاهش را مى كشيد روى چشم هايش، يعنى كه من خواب هستم و ما واقعاً آسوده و راحت بوديم.
|
|
|
ما هم حواسمان بود و وقتى افسر نگهبان را از دور مى ديديم ، صدايش مى كرديم. خلاصه تئاتر اجرا مى كرديم، شعر مى خوانديم و برنامه مان كاملاً پر بود. اين ايام عيدمان بود و ماواقعاً لذت مى برديم / آن قدر روحيه جمعى در ما قوى بود كه اگر يك سوزن و نخ مى خواستيم ، به خاطرش دسته جمعى اعتصاب مى كرديم و كتك مى خورديم، ولى بالاخره آن سوزن و نخ را مى گرفتيم! بعضى از آزادى ها را با اعتصاب و كتك خوردن مى گرفتيم.
پس اگر ناچاريم قرص اعصاب بخوريم و افسردگى داريم و به انواع مسكن ها و امثال اينها پناه مى بريم، به خاطر اين است كه ديگر، جمع نيستيم ، وگرنه محروميت و شكنجه و كتك و زندان ، باعث شكست روحيه نمى شود.دقيقا! حالا ما تنهايى هايمان عميق شده اند ، چون اعتقاد به جمع بودن را از دست داده ايم. باور كنيد همان كتك خوردن به خاطر موضوع ظاهراً پيش پا افتاده اى مثل سوزن و نخ، تا مدت ها باعث خنده و شادى ما بود.
چرا اين روحيه را از دست داده ايم؟
اعتقاد من اين است كه هدف را گم كرده ايم. اگر هدف انسان متعالى باشد، تحمل هر درد و شكنجه اى ، شيرين مى شود. در زندان اجازه نمى داديم زندگى هايمان دچار روزمرگى شود و در و ديوار زندان، ما را در خودش حل كند. به قدرى هدف براى ما مهم و حياتى بودكه باور كنيد وقتى از زندان آمديم بيرون و خبرنگارها آمدند از ماعكس بگيرند، اجازه نمى داديم و در همين حد هم دلمان نمى خواست از ما نام و تصويرى باشد كه يك وقت شبهه اى در نيت و هدف ما پديد نيايد. ما موقعى كه از زندان بيرون آمديم، اين احساس را داشتيم كه تازه شروع مبارزه است ، منتهى در ابعاد وسيع تر، براى همين برايمان مهم نبود كه چه چيزهايى داريم چه چيزهايى نداريم. الآن هم همين طور است. اگر هدفمان متعالى باشد ، به خودمان اجازه وقت كشى و دلخورى و غم و غصه بيهوده خوردن نمى دهيم ، چون مى دانيم خيلى كارها هست كه بايد انجام بدهيم و اصلاً فرصتى براى از دست دادن نداريم. در زندان هم چون هدف داشتيم، هر چيزى قابل تحمل بود.
خاطره اى از حس تعلق به جمع و منافع جمعى در زندان به يادتان هست؟
يك خاطره شيرين الآن يادم آمد. يادم هست كه بچه ها داشتند واليبال بازى مى كردند و يكى از آنها رفت و شلنگ آب را آورد و شروع كرد همه را خيس كردن كه دست از بازى بردارند. من براى يك لحظه فكر كردم تنهاچيزى كه بچه ها دارند كه به پا كنند، يك جفت دمپايى پلاستيكى است كه در يك كيسه ريخته بوديم. من از وسط آب ، خودم را رساندم به كيسه دمپايى ها و سريع آن را بردم داخل گذاشتم. اين كار را واقعاً بدون فكر قبلى كردم، چون در آنجا روحيه ماجورى شده بود كه حواسمان به اين بود كه يك جورى شرايط و زندگى را براى يكديگر آسان تر كنيم و ابداً به كوچكى و بزرگى كار فكر نمى كرديم. فقط مى خواستيم براى هم كارى بكنيم.
چه كنيم كه اين روحيه به ما برگردد كه حس كنيم اگر حال ديگران خوب باشد و بتوانيم براى خوب كردن حال ديگران، تنها يك قدم كوچك برداريم، اول از همه حال خود ما خوب مى شود؟
من فكر مى كنم ما داريم تاوان گرفتار هايى را كه غالباً به دست خودمان براى خودمان درست كرده ايم، با تنهايى ها و افسردگى هايمان مى دهيم. حركت به اين سمت كه من هر چه امكانات هست براى خودم يا اطرافيانم جمع كنم و از حال ديگران غافل باشم، مجازاتش اندوه و نااميدى هولناكى است كه ابداً نمى شود از چنگ آن خلاص شد. شادمانى فردى اصلاً معنا ندارد. شادى وقتى معنا پيدا مى كند كه همگى با هم متنعم و شاد باشيم.
امكاناتى كه در حال حاضر در اختيار همه هست، ابداً قابل قياس با دو سه نسل قبل نيست، پس چرا آدم ها گرفتار احساس كمبود هستند؟
باز هم تكرار مى كنم چون هدف نداريم و يا اهدافمان، متعالى نيستند. اهداف دم دستى و پيش پا افتاده، انسان را گرفتار زياده خواهى مى كند و زياده خواهى، دشمن درجه يك «حال خوب» است. اين كه در فرهنگ دينى ما هست كه هر روزى كه خدمتى و كار نيكويى بكنيم، آن روز عيد است، كاملاً نشان مى دهد كه مى شود هميشه اين حال خوب «عيد» و «نوشدن» را حفظ كرد.
آيا در زندان بهار را مى ديديد؟
نه، ظواهر بيرونى بهار را نمى ديديم، مگر در ذهنمان.
پرنده هم نمى ديديد؟
چرا، بهار كه مى شد گاهى پرنده ها را توى آسمان مى ديديم، ولى نشانه بهار براى من همان ديد و بازديدها بود. هنوز هم ارتباط با خانواده، با بچه ها، با اقوام و با مردم براى من معناى بهار دارد. آن روزها انتظار براى ديدن بستگان، با بچه ها حرف زدن، خانه تكانى، تعطيل شدن كلاس هاى درس و تغييراتى از اين دست، اوج شادى و بهترين عيدى بود.
رابطه با كسانى كه دوستشان داريد، چه؟ براى شما معناى بهار دارد؟
دقيقاً براى همين در طول سال، اين حس با من هست. من انسان ها را خيلى دوست دارم. به همين خاطر در هر محيطى كه هستم، سعى مى كنم آن محيط را براى خودم و ديگران، دلپذير كنم.
پس اساساً ظرفيت دوست داشتن ديگران در شما زياد است؟
خيلى زياد. كمتر پيش آمده و يا شايد بتوانم به جرأت بگويم تا به حال پيش نيامده كه از كسى كلاً بدم بيايد. قطعاً صفاتى را در بعضى از آدم ها نمى پسندم، ولى اين منجر به نفرت از خود آن آدم ها نمى شود. هميشه اميدوارم كه اين آدم ها متوجه خصلت هاى غلط خودشان بشوند و برگردند.
و در اين راه تلاش هم مى كنيد؟
تا جايى كه بتوانم حتماً.
رابطه تان را با هم سلولى هاى سابق حفظ كرده ايد؟
بله و واقعاً لحظات شيرين و دلپذيرى داريم. من واقعاً از معاشرت با كسانى كه عقايدمان به هم نزديك است، لذت مى برم و خيلى دوستشان دارم.
كسانى را كه با شما هم عقيده نيستيد چطور؟
از آنها نفرت ندارم. ولى سعى نمى كنم معاشرانم را از ميان آنها انتخاب كنم. نهايت احترام را به آنها مى گذارم، ولى طبيعتاً به خاطر تفاوت در عقيده، با آنها حد نگه مى دارم.
در زندگى كنونى شما، مصاديق شادمانى شما كجا هستند؟
بچه هاى موفق، رابطه هاى خوب.
حالا فرض كنيد كه اين چيزها وجود ندارند و شما گرفتار ضد اينها شده ايد. باز هم شاد و اميدوار خواهيد بود؟
قطعاً چون ايمان به خدا را كه نمى شود از انسان بگيرند. اگر دستمان را بدهيم به دست او، هر قدر هم كه ظاهراً رنج بكشيم و شكنجه ببينيم، باز هم شادمانى حقيقى در انتظار ماست.
حالا با عيد چه كار مى كنيد؟
خانه تكانى و تا دلتان بخواهد ديد و بازديد. من عاشق ديد و بازديد هستم و نهايت سعى خودم را مى كنم كه در اولين فرصت به ديدن اقوام نزديك بروم.